جمعه ۱۵ فروردين
اشعار دفتر شعرِ هستی نگری شاعر روح اله سلیمی ناحیه
|
|
نه به طور همچو موسی به قیاس وقیس شاید
|
|
|
|
|
اگر ان طور که شیرازی به داد ان ترک شیرازی
|
|
|
|
|
جورو دردی که مرا داده دل از داره فنا
ز همایی نکند شاهی از این کاره دلم
|
|
|
|
|
توبِه گر رندی ما بوده مبارک من از ان
چون شدم رند که فرزانه قماری بودم
|
|
|
|
|
گرتو خدای خود شوی من به خدای خود روم
گرتو خدای من شوی ، کی به خدا توان روم
|
|
|
|
|
گناهکاران به بهشت می روند و نیک عللند
چنان سکوتی مرا بلعید که صداها بر گوشم خفه میشدند
|
|
|
|
|
خدا را کُشتیدیاکاشتید،...
استغفرالله
کسی هم نبود چرا به من نگاه می کرد
|
|
|
|
|
چند شوی نهان مرا چند که من نهان شوم
درپس وپیش این جهان گرنشودعیان شوم
|
|
|
|
|
درد،درک است وخیال ازچه شدن بودچرا
زانکه زین حاصل ودرکی که عبث راگویم
|
|
|
|
|
نگری هست در این عالمِ بی منطق ما
عالمی هست ندیدیم به سر ،منزلِ ما
|
|
|
|
|
چه شد حرفت دوکس نافذ نمی داند
دو آن کس را که کس حائز نمی داند
|
|
|
|
|
روزگاری که مرا ابستن شد ،
پر بود از دانستن و
پرم کرد از نداسته ها.....
|
|
|
|
|
یارب تو روا بر من و اغیار چه کاری؟
گویم نکند خود زچرا چونُ و چنانی!
|
|
|
|
|
منه گمنام دراین وصله تمنای توام
|
|
|
|
|
ترسم که ازاین قافله جا مانده شوم من
بابی خردان برچه سر استاده شوم من
|
|
|
|
|
نه به اشراق یقینم
نه زسقراط مشائی پی اخلاق چنینم
|
|
|
|
|
مردمان زین خانه ی ویران گذر باید مرا
دل بکندم می روم هر جا که ذر باشد مرا
|
|
|
|
|
ذات را جستند عمری در هزاران دین و سر
کس نشد پیدا کند زین گشته گم را در هنر
|
|
|
|
|
ان یکی را گفت دانی در طلب معنا سخن
گفت می دانم همی چون حرف در معناشدن
|
|
|
|
|
سرت سلامت
در بدر از خویش بر دگران پیش کش نخواهم شد
|
|
|
|
|
خویش باید،
برخود از بهر دگرها،
زین جهان از رأی سرها....
|
|
|
|
|
به کدامین شعر باید هنر کنم
یا کدامین شهر را سفر کنم
|
|
|
|
|
دروجودم دو حوالی،
دونگاه از دو جدائی،
سفت و دگیرِکمندی زعنادش
برهوایی خوش مستانه و طوفان وجود
|
|
|
|
|
روزی دعایی خواهم خواند
از سرنوشت ها عبور خواهم کرد
|
|
|
|
|
بی قصه شروعم شود ازحرف شدن را
عالم به کُما ماندوخرد از چه سخن را
|
|
|
|
|
گفتم در عالم مانده من گفتی که عالم تر کنم
گفتم خراب از این شدم گفتی خرابت گرکنم
|
|
|
|
|
عشق درمعبدوهستی زمن ایمان جزاست
گر زِ ایمان نشود عشق یقین کفر سزاست
|
|
|
|
|
صبح جهان رخصت دیدن کجا
قامت خود رقص و کشیدن کجا
|
|
|
|
|
خانه گمانم به هنر می رسد
گرهنراز عیب و گهر می رسد
|
|
|
|
|
درصبح وطن یک سخن از دوش گران است
|
|
|
|
|
؛
نه چنانم که تو دانی نه گمانی که چنینم؛
نه دگر خویش شناسم
نه به خویشان دگر آنم ،
|
|
|
|
|
من نه تو ای دل که تو از من شدی..
|
|
|
|
|
ارنی کسی بگوید که تو را ندیده باشد
|
|
|
|
|
فریاد که در ناله ی درمانده حزین سر
|
|
|
|
|
باتوبودن گرمحال است از نبودن یک سخن🥀
|
|
|
|
|
کار و اعمال ازمن این خرها خرانی بی گذر
|
|
|
|
|
دوش درهوش سری بود سراز هوش،گری
|
|
|
|
|
دورتر کوه خفا بود که می دیده مرا
من کجا بوده نگارم که نمی دیده مرا
|
|
|
|
|
کل هستی بود،بودن،بوده ،بودی منتظر
|
|
|
|
|
این جهانی که من آن بودم و آن بوده مرا
زین فغان دیده چه پندار که جان بودن مرا
|
|
|
|
|
درتلاشم خاطری دور از تو سازد خاطرم
خاطرت آسوده گویا در قیاسی باطلم
|
|
|
|
|
چشم دل نیک گشای ای به خردگشته شفا
گر جهانی نتوان بود و جهانی به قضا
|
|
|
|
|
از رای نترسید که اِی را که چرا شد
از بی خِردی جَست و هراسید زیانم
|
|
|
|
|
منزل نگر ای دوست که در انس جمالت
مستانه خوشم یا به جنون مستِ جمالت
|
|
|
|
|
بی سبب در دل خاکی که نهانت گردد
دل نکن خوش که دمی یاروضمانت گردد
|
|
|
|
|
زین راه که در باب ولد میدمد از دم
مارا به چه افسار کشد مُلک دمادم
|
|
|
|
|
افسوس افسوس این جهان
افسوس این غار این کسان
افسوس از جهل از زبان
|
|
|
|
|
دیدن یا ندیدن ؟
ایا انسان اختیاری دارد ؟
قافله ای را می بینم
نمی شناسم ونمیدانم چه کاره اند،کجا و
|
|
|
|
|
تا خِرد بر ما نگردد چیرِگی
تا زما دوری نگردد تیرِگی
|
|
|
|
|
من کیستم
کیست که مرا بشناسد
|
|
|
|
|
خسته ام،
تنهاترین خسته ای که خواهید دید،
روبروی آن کوه خرده سنگهای بی روح و نماد بی جانی که می بین
|
|
|
|
|
مرگ وجود ندارد، و هیچ شدن نهایت کمال،.
هیچ مرگی نیست،
انجا که در تسلسل خالق هیچ درکی نشد
و انجا
|
|
|
|
|
من میکشانم سوی خود،دل میکشاند سوی خود
انجا که نامت میشود درهستی ام پیدای دل
|
|
|
|
|
نشسته در خیال خود،
گمانه ها نمی توان،
در این حضورِ بی کسی، یکی یقین نمی توان.
|
|
|
|
|
ای مرغ خیال ازدل بسطام و مسامت
برخیزو هوایی که سرازمن به مسیرت
|
|
|
|
|
نازنینا تو که رفتی زِغم اوازِ دلم
سازغم راچه خوشا میزنداتعاذ دلم
مانده جاخاطره برسینهٔ خونین نگه
|
|
|
|
|
گفتاکه بودی در کجا،گفتم زجهلم خودنشین
گفتاکه جهلت ازکجا،گفتم به حدازخود یقین
|
|
|
|
|
روی گردان
نگهی پشت سر از خویش بزن
|
|
|
|
|
دریاب دمی زخم وجودم زچه نالم
وای از من واین قصهٔ خود رانده عدن را
|
|
|
|
|
بنشین و دمی مرا زیاری گذرم
گم گشته بدین سرا خیالی دگرم
|
|
|
|
|
جهانی می شود معدوم هرسر
جهانی خلقت از صدهور برذر
|
|
|
|
|
میزان به من اموخته جز بارحوس نیست..
|
|
|
|
|
مردمانی بی خرد صدسال دیگر می ستد
انچه در اخیال بر امیال خوشتر می رسد
|
|
|
|
|
بگریز بامن برمن از دیوانگان دیوانه را
تا دردلم پَربَرکشد از صد جهان یک خانه را
|
|
|
|
|
ای نور زصافی که کنی ذات عیان را
ساغربه قدح بریدازاین کونو مکان را
|
|
|
|
|
چون نبودیم از نبودن یک سخن
کی یقین داریم از این اسرار ما
|
|
|
|
|
به ناگزیراز این دلم،به ناسپاسی ازتنم
|
|
|
|
|
من معنی این حس جهان را نتوانم
|
|
|
|
|
بی خردماندن چرا گو درجهانی باخرد
ما دراین افلاک گویا مِهترین سرپاخرد
|
|
|
|
|
به کجا دلم کشانی،زکجانشان چه داری
که بدین خرابه گویا تو زنشان زمن نداری
|
|
|
|
|
بنالد این دل که ناله دیده است
|
|
|
|
|
شده ام خسته من از خاطروسر مینگرم
|
|
|
|
|
دنیا همه از بهر من است و همه هیچ است
هیچ از همه زین بهرنگیری که زهیچ است
|
|
|
|
|
من در این خانه دگر بود جهانی دگرم
تو بدان خانه چرا خاک نهانی دگرم
من بدین سوی نهادم که سری دادسر
|
|
|