سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

پر نشاط ترین اشعار

انتشار ویژه ناب

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

پنجشنبه 21 فروردين 1399
  • شهادت امير سپهبد علي صياد شيرازي، 1378 هـ ش
  • تأسيس بنياد مسكن انقلاب اسلامي و افتتاح حساب شمارة 100 به فرمان حضرت امام خميني -ره-، 1358 هـ‌.ش
16 شعبان 1441
    Thursday 9 Apr 2020
      یا مَنِ اسْمُهُ دَواءٌ وَ ذِکرُهُ شِفاءٌ . ای آن که نامش دوا و یادش شفا است

      پنجشنبه ۲۱ فروردين

      پست های وبلاگ

      شعرناب
      فراموش شده   ارسال شده توسط  

      سمیرا_خوشرو


      #فراموش شده
      مثل همه ی جمعه ها بعد از خواندن نماز صبح دیگر نخوابید. تا خانه را مرتب و تمیز کند. روز قبل با همه ی فرزندانش تماس گرفت، تا بپرسد چه غذایی هوس کرده اند برایشان بپزد. پسر بزرگش فسنجان خ ...
      ارسال شده در تاریخ ۱۱ ساعت پیش    بازدید:۱۲    نظرات: ۲
      عینک دودی   ارسال شده توسط  

      علی برهانی(ودود)


      کلاهم رو کشیدم رو صورتم تا چشمم رو نبینه ، نمیدونم عینک دودی لعنتی رو کجای اون صحرای بی درو پیکر گم کرده بودم ، ولی فایده ای نداشت ، بلاخره فهمید چه بلایی به سره چشمم آمده و شروع کرد به سوال پیچم کردن ...
      ارسال شده در تاریخ ۱۱ ساعت پیش    بازدید:۶    نظرات: ۰

      آمد. آن طرفِ میز نشست. سَرش پایین بود. داشت انتخاب می­کرد که چه سفارش بدهد. مَرد همزمان که غرق بود توی قهوه‌ی چشم‌هاش، نم نم داشت می­نوشت.
      زیرِ میز پاهاش را به پشتِ پای مرد نواز ...
      ارسال شده در تاریخ دیروز    بازدید:۴۸    نظرات: ۰

      می دوید گویا کره زمین را به نامش زده بودند صدای حرکت باد در میان درختان صدای بهم خوردن بال پرندگان خنکای نسیم بهاری بر چهره اش، او بود تنها و افکار زیبایش چند مسیر از دور پیدا بود در میان یکی از آن مس ...
      ارسال شده در تاریخ دیروز    بازدید:۳۱۷    نظرات: ۸
      رویای شیرین   ارسال شده توسط  

      سمیرا_خوشرو


      رویای شیرین
      تصمیم گرفت برای ماهیگیری و اسب سواری کنار رود برود. عاشق طبیعت بود. چکمه هایش را پوشید، قلابش را برداشت و به اصطبل اختصاصی اش رفت، مشکی را در آغوش کشید، یالهای بلندش را شانه کرد، زین ...
      ارسال شده در تاریخ دیروز    بازدید:۶۸    نظرات: ۴

      نگاهی به رودخانه انداخت کفش هایش از راه رفتن در گل سنگین شده بود یکسالی بود دهکده اش را ندیده بود کوله باری از آذوقه و صد سکه زر نتیجه یکسال زحمت در شهرهای دور از آبادی را حمل می کرد.
      آب رودخانه ...
      ارسال شده در تاریخ ۲ روز پیش    بازدید:۳۸۱    نظرات: ۲

      چشمان یوسف
      (قسمت سوم)
      🍃❤🍃❤🍃
      جنگ تازه تموم شده بود. تصمیم گرفتم به درسم ادامه بدم. با ارثیه ی پدری هم یه کار خیری انجام بدم، تا شاید ثوابش به روح پدر و مادرم برسه و در آرامش باشن. یه روز ...
      ارسال شده در تاریخ ۲ روز پیش    بازدید:۵۵    نظرات: ۲

      چشمان یوسف
      (قسمت دوم)
      🍃❤🍃❤🍃
      یوسف تو یکی از بیمارستانای تهران بستری بود. عمل خیلی مهمی داشت، باید ترکش رو از بدنش خارج می کردن.
      تصمیم گرفتم برای ملاقاتش برم.
      فردای اون روز با گ ...
      ارسال شده در تاریخ ۳ روز پیش    بازدید:۵۹    نظرات: ۴

      بینی‌ش را به پایینِ گردنِ دوداَندودِ مرد نزدیک کرد و با دست به تختِ سینهٔ ستبرِ مرد ضربه‌ای یواش دخترانه زد و لب‌هاش از ریل خارج شدند: "با نفس‌کشیدنت فریاد نکش بزرگ‌جثه&z ...
      ارسال شده در تاریخ ۴ روز پیش    بازدید:۷۸    نظرات: ۰
      کفش و باران   ارسال شده توسط  

      شعله(م جلیلی)


      صبح زود بیدار شدم شیفت صبح بودن یه حال دیگه ای داره عطرهوا کوچه های خلوت.لباسامو پوشیدم کیفمو برداشتم و در و باز کردم تا در باز شد قلبم پر از غصه شد.داشت بارون می اومد.نگاهی به کفشام کردم و دل و زدم ب ...
      ارسال شده در تاریخ ۴ روز پیش    بازدید:۶۸    نظرات: ۰

      چشمان یوسف
      (قسمت اول)
      🍃❤🍃❤🍃
      سلام دختر عزیزم.
      امیدوارم حالا که داری این نامه رو می خونی به نبودنم عادت کرده باشی. اما بدون روحم همیشه تو رو بغل کرده و یه لحظه تنهات نمیذاره.
      آر ...
      ارسال شده در تاریخ ۵ روز پیش    بازدید:۸۱    نظرات: ۴
      شال   ارسال شده توسط  

      نوید خوشنام


      از در عبور کردم. شَرشَرِ بی‌حیای باران گوش‌هاش را سد‌ کرده بود، نَشِـنید ورودم را. سلام گفتم. سرش به بالا پرید حیرت ‌به‌نگاه‌گرفته جواب داد: "در خدمتم آقا." گفت ...
      ارسال شده در تاریخ ۵ روز پیش    بازدید:۸۶    نظرات: ۰
      عشق گچی   ارسال شده توسط  

      سمیرا_خوشرو


      عشقِ گچی
      دستای پدرشو محکم گرفته بود و تند تند باهاش راه می رفت. تا حالا به شهر نیومده بود! هر چیز جدیدی میدید زل میزد بهش! خیلی کنجکاو بود. چشماش دائم میچرخید. شوق توو نگاهش موج میزد. تا حالا این ...
      ارسال شده در تاریخ ۶ روز پیش    بازدید:۹۹    نظرات: ۴

      #عشق_ممنوعه
      (قسمت چهارم)
      🍃💔🍃💔🍃
      یک روز قبل از خواستگاری مجدد آگهی فوتش را دیدم! ظاهرا توسط قاچاقچیان با ضربه های چاقو به هلاکت رسیده بود.
      با مرگ چنگیز دریای طوفانی قلبم اندکی آرام گ ...
      ارسال شده در تاریخ ۸ روز پیش    بازدید:۱۸۴    نظرات: ۷
      نیمکتِ سگی   ارسال شده توسط  

      نوید خوشنام


      یکه و غموده و ریخته بر هم، کنار نیمکتِ گوشهٔ محوطه خزید و جای ‌دست­ها را روی چشم محکم کرد. خواب داشت روی دوشِ چشم­هاش سوار میشد دراز می­کشید. سایه‌ای روی زمین دید و فکری شد که با ...
      ارسال شده در تاریخ ۸ روز پیش    بازدید:۷۴    نظرات: ۱

      سربازی
      درزمان خدمت سربازی، دردوران دفاع مقدس برخی از سربازها بهر دلیلی، تمایلی بخدمت نداشتن ،مثلا ترس از جنگ وتک فرزند بودن یااینکه بیماری، می خواستن بهرنحوی معافیت بگیرند .
      یه روز اول صبح د ...
      ارسال شده در تاریخ ۹ روز پیش    بازدید:۳۹    نظرات: ۳

      #عشق_ممنوعه
      (قسمت سوم)
      🍃💔🍃💔🍃
      بالاخره زهرش را ریخت و غنچه های عشقم را در باغ قلبم پرپر کرد!
      بدترین کابوس زندگی ام را با چشمهایم می دیدم!
      چنگیز زیر گوشم لبخندزنان می گفت: به آرز ...
      ارسال شده در تاریخ ۱۰ روز پیش    بازدید:۷۸    نظرات: ۲
      چای فلاسکی   ارسال شده توسط  

      نوید خوشنام


      گفت: "هوا بد است دیوانه‌جان." اخمو گفتم: "بارانی، نه بد." گفت: "هرچه؛ می­بینی که همه زیرِ سایبان منتظرند بند بیاید این آب‌بازیِ خدا." گفتم: "دیگران به ...
      ارسال شده در تاریخ ۱۰ روز پیش    بازدید:۱۰۵    نظرات: ۰

      حیرت‌زده با لباسِ چارخانه و‌ گشادُتنگِ مورد علاقه‌ام دوید بیرون و بالای ایوان کنارِ گلدان با چشمهای خیرهٔ گربه‌ای‌ درحالیکه‌ موهای لَختش تکان‌تکان میخورد خودش را کاش ...
      ارسال شده در تاریخ ۱۱ روز پیش    بازدید:۱۳۳    نظرات: ۰

      #عشق_ممنوعه
      (قسمت دوم)
      🍃💔🍃💔🍃
      چنگیز چند سالی از ما بزرگتر بود. تهِ کوچه خانه ی کلنگی داشتند. پدرش اعتیاد داشت و مادرش ساقی بود.
      شب و روزش را در عیش و مستی میگذراند.
      در راه مدرس ...
      ارسال شده در تاریخ ۱۱ روز پیش    بازدید:۷۶    نظرات: ۲

      #عشق_ممنوعه
      (قسمت اول)
      🍃💔🍃💔🍃
      گوشه ای دنج می نشستم و ساعتها نگاهش میکردم! اما چشمهایم سیری نداشتند! مانند چشمهای زلیخا هر لحظه یوسف را طلب می کردند. نباید متوجه این علاقه می شد! میترسیدم ...
      ارسال شده در تاریخ ۱۲ روز پیش    بازدید:۱۰۱    نظرات: ۴
      بوسه در دربند   ارسال شده توسط  

      نوید خوشنام


      بعد از گذشتِ آن روزها که سمباده‌های عاشقانهٔ ناصادقِ بعضی مردمانِ اطراف، قلبش را لَک کرد، پرده‌های قلبش را کشیده بود و تاریک کرده بود احساساتش را. شاعرانه‌ نمیفهمید. صدای پاییز و بوی با ...
      ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۷ فروردين ۱۳۹۹ ۰۴:۴۳    بازدید:۷۷    نظرات: ۲

      ☘☘ " اندر حکایت من و روزهای پایانیِ سال ۹۸"...
      چند روزی به پایان سال ۹۸ باقی نمونده بود. با خودم گفتم کاش این چند روزِ آخر، تعطیلی بشه و من خونه بمونم. و به کمپین در خانه بمانیم بپیوندم ...
      ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۶ فروردين ۱۳۹۹ ۱۸:۲۱    بازدید:۶۰    نظرات: ۲

      امروز چشم هایم را بستم. آفتاب به اتاق میزد. تازه فهمیدم چشم ها زیرِ پلک هم قادر به دیدنند. نقطه ها و خط های سیال و دَرهم و بَرهمی در حد فاصلِ چشم­ها و پلکم شناور بود. تمام مویرگ ها و عصب هایی که ب ...
      ارسال شده در تاریخ ۲ هفته پیش    بازدید:۶۷    نظرات: ۰
      خاکستر   ارسال شده توسط  

      پريا مجتهدي (باران)


      سیگاری نبودی؛ اما از سر مشغله چه پک های ریه پرکنی میزدی و من که به قول استاد پناهی همان سیگار متبرک ملعون بودم، بین انگشتان و لبان تو همچنان در سفر بودم.
      امن بودم بین انگشتانی که حکم تکیه گاهی را ...
      ارسال شده در تاریخ ۲ هفته پیش    بازدید:۹۹    نظرات: ۴

      سفر نوستالوژیک
      (قسمت سیزدهم)
      🌿🍂🍀🍁🍀🍂🌿
      از چند روز قبل عروسی خانوما و دخترای جوون فامیل و همسایه ها جمع می شدن، توی نمکیار که یه ظرف سفالیه مسطحه با لبه های کمی برامده گردوها رو با سنگ می ...
      ارسال شده در تاریخ ۲ هفته پیش    بازدید:۲۹۸    نظرات: ۶

      سفر نوستالوژیک
      (قسمت دوازدهم)
      🌿🍂🍀🍁🍀🍂🌿
      بعد خودش نامه شو خوند گفت: پس چرا اسمی از خودمون نبردم ؟!
      خلاصه کلی خندیدیم برای این عاشق حواسپرت.
      بعد چند ماه جشن مفصلی گرفتن و رفتن سر ...
      ارسال شده در تاریخ ۲ هفته پیش    بازدید:۸۰    نظرات: ۲

      سفر نوستالوژیک
      (قسمت یازدهم)
      🌿🍂🍀🍁🍀🍂🌿
      صدای جوجه میاد!! چه بوته ی خار بزرگیه ! آهاان زدمش کنار!! ای جوونم اینجارو...!!! معلوم نیست از کیِ تا حالا تخم گذاشته که جوجه هاش دارن پشت سر هم کلا ...
      ارسال شده در تاریخ ۲ هفته پیش    بازدید:۲۹۹    نظرات: ۱

      سفر نوستالوژیک
      (قسمت دهم)
      🌿🍂🍀🍁🍀🍂🌿
      ولی تو روستای ما ازاین خبرا نبود، منم کلاه کاموایی بابا رو میذاشتم سرم ،
      موهای بلندمم که همیشه صبحا مامان برام گیسشون می کرد رو میذاشتم زیر کلاه ی ...
      ارسال شده در تاریخ ۲ هفته پیش    بازدید:۳۱۵    نظرات: ۸
      رویای خیس   ارسال شده توسط  

      صابرخوشبین صفت


      االلل
      صدای سگها ، خوابش را به هم زده بود . پالتوی سیاه رنگ رفته اش را روی دوش انداخت و به سمت اصطبل اسبها رفت و نگاهی به داخل آن انداخت و در حالی که خیلی خسته بود به سمت گله ی گاو ها رفت و سری هم ...
      ارسال شده در تاریخ ۲ هفته پیش    بازدید:۲۵۹    نظرات: ۲

      سفر نوستالوژیک
      (قسمت نهم)
      🌿🍂🍀🍁🍀🍂🌿
      توو این فاصله منم رسیدم به جایی که بابا گاوهامونو نگه میداره، دَرِ باغو محکم بسته که گوساله های شیطون نتونن بازش کنن، آخه روزی چند ساعت گوساله هارو رها ...
      ارسال شده در تاریخ ۲ هفته پیش    بازدید:۳۳۳    نظرات: ۶
      دروغِ کوچک   ارسال شده توسط  

      نوید خوشنام


      جابجا شد و پتو را دورِ خودش سفت‌تر گرفت در سرما،
      و سرِ دوربینِ سربه‌زیر را بالاتر آورد تا از پشتِ صفحهٔ جادویی دقیقتر نگاهش را زل بزند، مرد گفت: چه اخبار خاتون؟ نمی­خواهی از همسایگی ...
      ارسال شده در تاریخ ۲ هفته پیش    بازدید:۲۷۸    نظرات: ۳

      پهلوان باش
      روزی پهلوانی عده ای از دوستان خود را دریک روز تعطیلی دعوت به گردش کرد همه دوستان دعوت اورا پذیرفتندهرکدوم آنها یک محلی را برای گردش پیشنهاد می دادند،ودرانتخاب محل هم نظر نبودند پهلوان ...
      ارسال شده در تاریخ ۲ هفته پیش    بازدید:۵۸    نظرات: ۱

      سفر نوستالوژیک
      (قسمت هشتم)
      تقریبا همه نشا کردن. چند روز دیگه نوبت وجین اول میشه، خانوما باید گِل رو زیرو رو کنن، علفهای ریز و از بوته ی برنج جدا کنن، چند روز بعدترش نوبت وجین دوم میرسه، دوبا ...
      ارسال شده در تاریخ ۲ هفته پیش    بازدید:۱۲۵    نظرات: ۹

      ☘"اندر حکایتِ من و کرونا"....
      صبح بود.. در حالی مسیر محل کارم را طی می کردم که همه جا سوت و کور بود...من بودم و چند تا درخت، که خیلی با احتیاط و با فاصله از کنارشون رد شدم.. چون می ترسی ...
      ارسال شده در تاریخ ۲ هفته پیش    بازدید:۷۷    نظرات: ۰

      "بادبادک"
      شب از نیمه گذشته بود، خسته و درمانده لابه لای شاخه های کت و کلفت صنوبر پیر کنار جاده گیر افتاده بود، تمام طول روز را میان جیغ و داد بچه‌ها و غار غار کلاغ ها گذرانده بود، ...
      ارسال شده در تاریخ ۲ هفته پیش    بازدید:۴۳    نظرات: ۰
      بیاد پدربزرگ   ارسال شده توسط  

      نوید خوشنام


      خانواده ای عجیب داریم! همه در سُرایش قافیهٔ عشق، گیرند در نژادِ ما. ناتوانی در صاف کردن چاله های احساس، موج‌ میزند میان این جماعت، که خود جاده‌سازِ دیگرانند.
      یاد باد! پدربزرگ که خاک &zw ...
      ارسال شده در تاریخ ۲ هفته پیش    بازدید:۷۴    نظرات: ۱

      سفر نوستالوژیک
      (قسمت هفتم)
      🌿🍂🍀🍁🍀🍂🌿
      مامانم میگه: از خرچنگ پرسیدن چرا کج راه میری؟
      جواب میده: جوونیه دیگه!!
      ضرب المثل قدیمیه، یعنی جوونا از بس که ذوق و شوقشون و انرژیشون زیاده ن ...
      ارسال شده در تاریخ ۲ هفته پیش    بازدید:۸۶    نظرات: ۶

      آخرین بار که دیدمش خیلی داغون بود؛ زنش بعد از ده سال ازش جدا شده بود؛ سیگاراش تقریبا آتیش به آتیش بود؛ پرسیدم: چرا دستتت می لرزه؟ جواب داد: فکر کنم از استرس باشه.
      به ندرت مستقیم توی‌ چشم آدم ...
      ارسال شده در تاریخ حدود ۱ ماه پیش    بازدید:۴۷    نظرات: ۰

      ☘☘"من و حکایت دیگری از کرونا"...
      خون به جیگر شده بودم...پاهام دیگه قدرت راه رفتن نداشتن.. بس که از این داروخونه به اون داروخونه رفته بودم..اینقدر که گاهی از یاد می بردم و دو بار به یک د ...
      ارسال شده در تاریخ حدود ۱ ماه پیش    بازدید:۹۲    نظرات: ۲

      سفر نوستالوژیک
      (قسمت ششم)
      🌿🍂🍀🍁🍀🍂🌿
      تا دمِ غروب با خیال راحت به دوشیدن گاواش برسه.
      راستی ما یخچال هم داریم ولی با نفت کار میکنه!
      زیرش مخزن داره که فیتیله ی انتهاش مثل چراغ روشن ...
      ارسال شده در تاریخ حدود ۱ ماه پیش    بازدید:۷۷    نظرات: ۴

      سفر نوستالوژیک
      (قسمت پنجم)
      میخوام برم بالا تا از خونمون براتون بگم... خونه های این روستای کلا پله کم دارن مثل خونه ما که فقط دوتا پله داره، ورودیمونو بهش میگیم ایوون پایین، چون دورش نرده دار ...
      ارسال شده در تاریخ حدود ۱ ماه پیش    بازدید:۹۲    نظرات: ۶

      کفش های چرم سیاه رنگ را از پای مرد بیرون کشید و شروع به واکس زدن کرد. مرد به سیگارِ برگ‌اش پک عمیقی زد و کفاش قطرات اشک گونه های از سرما یخ زده‌اش را گرم کرد؛ وقتی چشم‌اش به مارک کفش ها ...
      ارسال شده در تاریخ حدود ۱ ماه پیش    بازدید:۶۵    نظرات: ۷

      سفر نوستالوژیک
      (قسمت چهارم)
      🌿🍂🍀🍁🍀🍂🌿
      خب حالا میخوام برم تو باغ توتمون که چنتایی هم درخت میوه ی خوشمزه اونجا داریم. بذارید اول درِ باغ سبزیجاتمونو خوب ببندم تا مرغا هوس شیطونی نکنن. الان ...
      ارسال شده در تاریخ حدود ۱ ماه پیش    بازدید:۷۰    نظرات: ۴

      معلم شروع به درس دادن حرف «ک» کرد.
      بر روی تخته سیاه، سر مشق بچه‌ها را نوشت:
      «پدر کار می‌کند.»
      «پدر در کارخانه کار می‌کند.»
      احمد ا ...
      ارسال شده در تاریخ حدود ۱ ماه پیش    بازدید:۵۵    نظرات: ۷

      کارگاه چادر مسافرت دوزی راه انداخته بود و امیدوار بود که ماهانه ده‌ها چادر را بتواند به فروش برساند. اما در طول یک ماه از آغاز کارش هنوز حتی یک چادر را نتوانسته بود به فروش برساند.
      هیچ فروشگ ...
      ارسال شده در تاریخ حدود ۱ ماه پیش    بازدید:۶۳    نظرات: ۶

      سفر نوستالوژیک
      (قسمت سوم)
      🌿🍂🍀🍁🍀🍂🌿
      ـ به لطف درختا اینجا کاملاً خنکه، منم دارم به خونه ی قدیمیمون نزدیک میشم. تموم بچگیمونو اینجا گذروندیم، روزای خیلی خوبی بود، حالا رسیدم کنارِ دروازه چو ...
      ارسال شده در تاریخ حدود ۱ ماه پیش    بازدید:۱۲۰    نظرات: ۱۲
      سفر نوستالژیک   ارسال شده توسط  

      سمیرا_خوشرو


      سفر نوستالژیک
      (قسمت اول)
      🌿🍂🍀🍁🍀🍂🌿
      امروز تصمیم گرفتم تنها، بدون هیچ دغدغه ی فکری و بدور از هیاهو برم گردش و یاد قدیما کنم و کلی خوش بگذرونم. با اینکه بهاره ولی هوا کاملا تابستونیه، بعد سر ...
      ارسال شده در تاریخ حدود ۱ ماه پیش    بازدید:۱۳۵    نظرات: ۷
      سفر نوستالژیک   ارسال شده توسط  

      سمیرا_خوشرو


      سفر نوستالژیک
      (قسمت دوم)
      🌿🍂🍀🍁🍀🍂🌿
      ـ ای جانم کفشدوزکه... داره رو پام قدم میزنه... انگاری اومده پیاده روی، شایدم دنبال غذا میگرده واسه بچهاش، دستمو میذارمم تو مسیرش که بیاد رو دستم ...، آه ...
      ارسال شده در تاریخ حدود ۱ ماه پیش    بازدید:۱۲۳    نظرات: ۴

      یک عاشقانهٔ بی‌پایان
      ″اوس(استاد) عزیز″ پُکی به سیگارِ لایِ انگشتانش زد و کنار پنجره رفت. پرده را کنار زد. نگاهی به خیابان انداخت.
      نم‌نم بارانِ بهاری، مردمِ عابر را مجبو ...
      ارسال شده در تاریخ شنبه ۱۰ اسفند ۱۳۹۸ ۰۰:۳۸    بازدید:۵۷    نظرات: ۳

      مجری تلویزیون با ژست همیشگی‌اش، شروع به سخن راندن کرد: «و توجه شما را گزارشی از اعتصاب کارگران نساجی بروجرد در پی عدم پرداخت هفت ماه حقوقشان جلب میکنم».
      و تلویزیون گزارش را پخش ک ...
      ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۸ اسفند ۱۳۹۸ ۲۰:۱۳    بازدید:۴۳    نظرات: ۳

      ببخش تا عبور آزاد شوی
      درزمان جنگ تحمیلی بدلیل کمبود مواد غذایی برخی ازاجناس سهمیه بندی شده بودوباید مردم برای آنها توی صف طولانی درمغازه عاملین توزیع جنس مواد خوراکی کوپنی می ایستادند، تا الا نو ...
      ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۵ اسفند ۱۳۹۸ ۰۳:۳۳    بازدید:۷۵    نظرات: ۲

      داستان روز عشق بین
      مامان گل و
      فرشته ها و لطیف .
      __
      لطیفی به رنگ عشق
      دغدغه های هر روزه ی آدمیان ،
      نگذاشت ،
      یک پیام به قول امروزیان
      ز سر عشق( والنتاین)
      به عز ...
      ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۲۹ بهمن ۱۳۹۸ ۰۴:۲۲    بازدید:۸۳    نظرات: ۰

      داستان کوتاه( فراق)
      این هزارو صدمین شب است بی تو، باز از نیمه شب گذشتِ ومن و یادِ چَشمانِ تو، یادِ تلخیِ زهر آلودِ آخرین دیدارمان ، آه...آخرین دیدارمان! گرچه گویا صد ساله شد کابوسِ دردِ این فراق ...
      ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۲۸ بهمن ۱۳۹۸ ۰۵:۱۲    بازدید:۷۵    نظرات: ۶
      جوابِ رد   ارسال شده توسط  

      سعید فلاحی


      احمد از اداره به خانه زنگ زد و خبر موافقت چندین‌بارهٔ خانوادهٔ میهن‌دوست برای خواستگاری از دخترشان را به مادرش داد. قند توی دلِ سوسن خانم(مادر احمد) آب شد. با خود فکر کرد که الحمدالله دیگه ا ...
      ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۸ بهمن ۱۳۹۸ ۰۶:۳۳    بازدید:۱۰۷    نظرات: ۳

      آیا خاص بودن دیوانگی ست؟
      صدای کِشدار و طولانی و دلهره‌آورِ ترمز اتومبیل و سپس صدای هول انگیزِ تصادف ، من را به سمت محل حادثه کشاند.
      محل تصادف، چهارراه عریضی بود که درآن محله ی آرام، گهگ ...
      ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۷ بهمن ۱۳۹۸ ۰۵:۲۴    بازدید:۷۵    نظرات: ۰
      دندان درد   ارسال شده توسط  

      سعید فلاحی


      ناخودآگاه و از شدت دندان درد، در جواب سوال دختر کوچکم که پرسید: مامان جون کجا میری؟
      با عصبانیت و فریاد جواب دادم: میرم دندون بکشم!
      رها، ناراحت و سرخورده، بدون اینکه حرفی بزند، به اتاقش رفت&z ...
      ارسال شده در تاریخ جمعه ۴ بهمن ۱۳۹۸ ۰۲:۲۲    بازدید:۱۰۳    نظرات: ۴
      آقای شهردار   ارسال شده توسط  

      سعید فلاحی


      هر روز صبح، قبل از طلوع آفتاب، از خانه بیرون می‌زدم تا با پای پیاده بتوانم سر وقت به اداره برسم. کارمند فنی یکی از سازمان‌های دولتی بودم. فاصلهٔ خانه‌ام تا اداره، با پای پیاده حدود نیم ...
      ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۲۴ دی ۱۳۹۸ ۱۳:۳۳    بازدید:۷۹    نظرات: ۰
      برف   ارسال شده توسط  

      نوراله قنبرزهی گرگیچ


      "برف"
      برف تُنک‌ی روی شمشادهای پارک نشسته بود، سو سو آفتاب از لابه لای درختان به چشم می خورد اما زور آنکه از سوز هوا کم کند را نداشت، درختان چنار ابروی برفی به خود گرفته بودند و دکا ...
      ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۱۹ دی ۱۳۹۸ ۱۳:۱۸    بازدید:۱۳۲    نظرات: ۰

      "یک بشقاب سیب قاچ شده"
      باد پاییزی از کوه‌های پوشیده از صنوبر به پایین می‌تاخت و به تنه درخت‌های بلند و کلبه‌های چوبی می‌خورد. آفتاب پشت ابرهای زمخت قایم بود، حت ...
      ارسال شده در تاریخ جمعه ۱۳ دی ۱۳۹۸ ۰۶:۵۷    بازدید:۱۴۳    نظرات: ۲

      .............
      نظام، آخرین فرزند ایران خانوم بود.
      یتیمی که هیچ وقت سایه ی پدر را بالای سرش ندید.
      از بچگی سر همه کلاه می گذاشت.
      شر بود با ظاهری موجه.
      ایران خانوم اسمش را گذاشته ...
      ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۱۲ دی ۱۳۹۸ ۰۴:۳۹    بازدید:۱۹۲    نظرات: ۲

      زخم هایِ عمیقِ روحش، پُربود از عفونت هایِ تهوع آور! مردمک چشم هایش دریچه ایی بود به قلبِ سیاه وپُر از کینه اش، کینه ایی که ریشه دوانده بود در همهء وجودش! کینه ایی که مثلِ غدهء سرطانی تمامِ وجودش را تس ...
      ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۱۱ دی ۱۳۹۸ ۰۲:۳۳    بازدید:۱۶۷    نظرات: ۰

      بیماری مادر
      مادرش و خواهرش گلبانو، نزدیک ترین نزدیکانش هستند و تنها اعضای خانواده اش و او خیلی خوشحال که در سفر به مشهد، قرار است همه با هم باشند.
      آنها توانِ پرداختِ هزینه ی سفرهوایی را ندار ...
      ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۱۰ دی ۱۳۹۸ ۰۴:۲۲    بازدید:۱۱۶    نظرات: ۰
      دندان درد   ارسال شده توسط  

      لیلا طیبی


      ناخودآگاه و از شدت دندان درد، در جواب سوال دختر کوچکم که پرسید: مامان جون کجا میری؟
      با عصبانیت و فریاد جواب دادم: میرم دندون بکشم!
      رها، ناراحت و سرخورده، بدون اینکه حرفی بزند، به اتاقش رفت&z ...
      ارسال شده در تاریخ جمعه ۶ دی ۱۳۹۸ ۱۲:۱۵    بازدید:۲۳۶    نظرات: ۱۰

      بسم الله الرحمن الرحیم
      بخش نخست: یکی شدن
      بهارِ مزارشریف
      بهار، بهاری که بعد از انتظار می آید، آن هم در زادگاهت، در سرزمینی که روحت به آن گرایش دارد، در آن جا که بوی پدرِ صالحت را به جان ...
      ارسال شده در تاریخ جمعه ۲۹ آذر ۱۳۹۸ ۱۱:۵۹    بازدید:۱۱۸    نظرات: ۴
      عصمت 2   ارسال شده توسط  

      سیده نسترن طالب زاده


      عصمت که گویی دو سه روزیست محمدعلی را زیر چشمی میپاید
      ، میگوید: سلام ارباب
      محمدعلی میپرسد: پول را به آن زن دادی
      ، عصمت میگوید: بله آقا، جانتان سلامت، خیلی تشکر کرد
      گفت فردا خدمت میر ...
      ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۲۶ آذر ۱۳۹۸ ۰۰:۴۱    بازدید:۲۷۹    نظرات: ۰

      با وجود لرزشی که تو بدنم حس میکردم سعی میکردم قدمهامو محکم و سریع بردارم.دستمو داخل کیفم بردم و مطمئن شدم هنوز سرجاشه و نفس مو تازه کردم.از خیابونها و کوچه ها عبور میکردم بدون اینکه درک کنم کجام مثل ر ...
      ارسال شده در تاریخ جمعه ۲۲ آذر ۱۳۹۸ ۰۳:۲۷    بازدید:۱۸۷    نظرات: ۲
      به همین سادگی   ارسال شده توسط  

      شعله(م جلیلی)


      قطرات خون رو از دستم میشستم.مثل جوهر رنگی داخل اب گرم حل میشد داخل دستشور گرداب درست شده بود و همه ی اثر سرخ خون رو فرومیبرد.با قدرت و سرعت مایع دستشویی رو تو دستم خالی میکردم که بتونم دستامو از شر ای ...
      ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۸ ۰۳:۰۶    بازدید:۳۱۲    نظرات: ۱۴

      روزی از پیرمرد کتابفروشی پرسیدم
      مردم چرا کم کتاب میخونن
      پیرمرد ،لبخندی زد و گفت:
      کتاب یهآینه س
      که درون شخص و بهش نشون میده
      عده ای میترس با چهره ی واقعیشون رو به رو بش
      این ...
      ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۸ ۰۳:۰۴    بازدید:۹۴    نظرات: ۲

      همیشه مراحمی
      الهی دردهای هست که نمی توان گفت اشکهای هست ،برای هرکسی نمی توان ریخت وتنها یهای هست که هیچ کس نمی توان جای خالی آن راپر کردوزخم های که هیچ مرحمی آنرا الیتام نمی بخشد
      اولین بارکه ...
      ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۸ ۰۲:۵۷    بازدید:۱۱۲    نظرات: ۰
      چند راهۀ انتخاب   ارسال شده توسط  

      بهمن بیدقی


      چند راهۀ انتخاب
      نزدیک ظهربود . پادشاه بزرگ ! ازخواب سنگین و پرغفلتش بیدارشد . مثل همه بیدارشدنهایش ، تلخ و عصبانی ، ترش رو و بی حوصله. وقتی همسر زیبایش را کنارخود ندید، او را به فریاد خواند. نبود ...
      ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۸ ۰۲:۱۴    بازدید:۱۳۱    نظرات: ۰
      لحظه ای که رسید   ارسال شده توسط  

      شعله(م جلیلی)


      تیک تاک ساعت تنها صدای موجود داخل اتاق بود .افکار مثل ستاره های داخل انیمیشن ها دور سرم میچرخیدن.دلم یک صدای تازه میخواست هندزفری و داخل گوشم گذاشتم پوشه ی دانلود ها اولین صدا پلی کردم و چشمامو بستم . ...
      ارسال شده در تاریخ شنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۸ ۰۶:۳۵    بازدید:۲۰۸    نظرات: ۸

      به خاطر بیماری مادرت
      میخواستیم تو رو سقط کنیم
      ولی ، فاطمه این اجازه رو نداد...
      خودش رفت برای اینکه تو زندگی کنی
      روزای آخر عمرش ازم قول گرفت مراقبت باشم ،
      جواد!
      من فقط به ...
      ارسال شده در تاریخ شنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۸ ۰۶:۲۹    بازدید:۷۷    نظرات: ۰
      همراه بی وفا   ارسال شده توسط  

      شعله(م جلیلی)


      سلام عزیزم.کجایی؟
      سلام عزیزم.بیمارستان
      __بیمارستان!؟
      __اونجا چیکار میکنی؟
      هیچی اومدم به دکتر سر بزنم حالشو بپرسم.دیوونه.بستری ام خوب
      __چرا؟درست جوابمو بده ببینم چه مرگته
      ...
      ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۱۰ آذر ۱۳۹۸ ۱۳:۳۲    بازدید:۲۸۵    نظرات: ۱۸
      انتخاب اشتباه   ارسال شده توسط  

      شعله(م جلیلی)


      سکوت تمام حجم اتاق را گرفته بود .انقدر همه جا ساکت بود که صدای قلبم خیلی غیر طبیعی شنیده میشد وصدای تیک تاک ساعت که روی اعصابم رژه میرفت.
      یک اتاق اشفته صدایم میزد برای تمیز شدن و من با کمال بی رح ...
      ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۷ آذر ۱۳۹۸ ۰۳:۴۴    بازدید:۲۲۷    نظرات: ۷
      لبخندِ بابا   ارسال شده توسط  

      سعید فلاحی


      - بابایی زود برگردی! امشب تولدته! یادت نرفته که؟!
      - نه دختر خوشکلم! یادمه!
      - با مامان میریم برات کیک می‌گیریم!
      - مرسی عشقِ بابا!
      - زود برگرد؛ دیر نکنی، ها!
      ″علی&Pri ...
      ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۶ آذر ۱۳۹۸ ۰۵:۱۵    بازدید:۱۳۰    نظرات: ۱
      بی نام   ارسال شده توسط  

      بهمن بیدقی


      بی نام
      از پنجره خانه اش که در واحد شماره سیزده پلاک ۱۳ خیابان سیزدهم است به کوچه نگاه میکند.
      کوچه پراست از آدم های جورواجور با حرکات معمولی که رفت و آمد های مورچه وارشان موجودات بی هدفی را ت ...
      ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۳ آذر ۱۳۹۸ ۲۳:۳۸    بازدید:۱۱۲    نظرات: ۰
      دروغ   ارسال شده توسط  

      م فریاد(محمدرضا زارع)


      اينجا خوب بودن يعني دروغگو بودن، ولي من هيچ وقت نتوانسته ام دروغگوي خوبي باشم، بنابراين هميشه در ميانه هاي اجتماع، زندگي كرده ام. جایی ميان خوبها و بدها.
      امروز وقتي چند نفر از اهالي براي شركت در ...
      ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۳ آذر ۱۳۹۸ ۱۱:۳۲    بازدید:۳۷۶    نظرات: ۹

      بی هدف در خیابانها پرسه می زند ولی وانمود می کند که عجله دارد. تند تند قدم بر می دارد گویی گلّه ای آدم، جایی بی صبرانه انتظارش را می کشند در حالی که خوب می داند هیچکس هیچ کجا در انتظارش نیست...
      ب ...
      ارسال شده در تاریخ شنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۸ ۰۳:۳۰    بازدید:۱۵۳    نظرات: ۲
      سلاح کمری   ارسال شده توسط  

      محمد شمس باروق


      صبح زود اسلحه کمری را می بندم وپس از اطمینان از اینکه در داخل غلافش جاشده دکمه آن را محکم بسته و با عجله ازخانه خارج می شوم خانومم سپرده بود موقع ناهار که برمی گردم میوه و سبزی بگیرم ظهر که شد باعجله ...
      ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۲۱ آبان ۱۳۹۸ ۰۵:۴۰    بازدید:۱۰۸    نظرات: ۰
      مجموع ۷۵۰ پست فعال در ۱۰ صفحه

      آموزش و نقد کامل شعر یا اثر

      نظرات

      مشاعره

      کاربران اشتراک دار

      محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
      کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
      استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
      1