سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

پر نشاط ترین اشعار

انتشار ویژه ناب

محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

يکشنبه 22 تير 1399
    23 ذو القعدة 1441
      Sunday 12 Jul 2020
        الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُولَئِكَ الَّذِينَ هَدَاهُمُ اللَّهُ وَأُولَئِكَ هُمْ أُولُو الْأَلْبَابِ ﴿۱۸﴾به سخن گوش فرامى‏ دهند و بهترين آن را پيروى مى كنند اينانند كه خدايشان راه نموده و اينانند همان خردمندان (سوره الزمر

        يکشنبه ۲۲ تير

        پست های وبلاگ

        شعرناب
        خانه چوبین   ارسال شده توسط  

        ماهورا وثوقی


        پرده های سفید سرتاسری راکنارمیرنم تا شایدکه نور روشنایی ببخشد به این تنی که تاریکی نومیدی اورا بلعیده ,اما دریغ ازخوشه ای نور! گویی آسمان این دنیای سختگیرهم خوب میداند چه زمانی چه احوالی داشته باشد تا ...
        ارسال شده در تاریخ ۸ روز پیش    بازدید:۷۸    نظرات: ۹

        قسمت آخر:
        بالاخره بعد از رد کردنِ آن ترافیک سنگین، به مقصدم می رسم. با عجله پیاده می شوم و زنگ در را می فشارم. مادر تا صدایم را می شنود، با خوشحالی و بلا درنگ در را می گشاید. وارد می شوم و پله ها ...
        ارسال شده در تاریخ ۸ روز پیش    بازدید:۳۵    نظرات: ۲

        قسمت دوم:
        انگار که یک سطل آب یخ رویم خالی کرده باشند، خشکم می زند. لیلی ادامه می دهد. می بینم که لب هایش تکان می خورند. می بینم که آن اشک ها دانه دانه، روی گونه هایش سُر می خورند. می بینم که عذاب ...
        ارسال شده در تاریخ ۹ روز پیش    بازدید:۴۱    نظرات: ۲

        قسمت اول:
        آرنجم را روی دستگیرهٔ در می گذارم و فشارش می دهم. در را با پایم هل می دهم تا کاملا باز شود. سلامی داده و یکراست به طرف آشپزخانه می روم. هر چه کیسهٔ میوه هست روی پیشخوان می گذارم. کیسهٔ ...
        ارسال شده در تاریخ ۱۱ روز پیش    بازدید:۴۳    نظرات: ۳

        قسمت آخر:
        برمی گردم سمتش! نگاهم روی کاوه ثابت می ماند. می خواهم به او بگویم تو همانی هستی که با حرف خواهرش، مرا کوبید؟! می خواهم بگویم، تو همان مرد شکاکی؟! راستی! خواهرت با تو چه کرده بود ای مرد، ...
        ارسال شده در تاریخ ۲ هفته پیش    بازدید:۷۶    نظرات: ۷

        دستم را جلوی در می گذارم و سؤالی نگاهش می کنم. معنیِ نگاهم را که در می یابد، می گوید:
        –حرف دارم باهات!
        این کل صحبتمان در آن کوچهٔ سوت و کور است! همهٔ همه اش! با کمی مکث، کنار می کشم تا ...
        ارسال شده در تاریخ ۲ هفته پیش    بازدید:۸۹    نظرات: ۶

        قسمت اول:
        سرم را به چپ و راست می گردانم. زمزمه می کنم:
        –اللهم صل علی محمد و ال محمد.
        نمی خواهم سجاده را جمع کنم. می خواهم همان جا برای بار چندم در حضورش، سفرهٔ دلم را بگشایم و یار ...
        ارسال شده در تاریخ ۲ هفته پیش    بازدید:۱۵۶    نظرات: ۷

        " حکایت های ادامه دارِ من و کرونا"...
        گفته بودم اگه نون نباشه آدم گرسنه می مونه. این اتفاق افتاد. وقتِ شام بود‌. باید سبک و ساده می خوردیم. رفتم درب یخچال رو باز کنم تا ببینم از او ...
        ارسال شده در تاریخ حدود ۱ ماه پیش    بازدید:۹۶    نظرات: ۳
        تپش   ارسال شده توسط  

        مرضیه حسینی


        تا چشم هایش را باز کرد دکتر بخش اورژانس را بالای سرش دید. دکتر گفت باز که مراقب خودت نبودی. چه بلایی داری سر قلبت میاری. دختر به سختی گفت: خسته شدم خانم دکتر. قلبم اذیتم می کنه. مثل همیشه چند ساعتی هم ...
        ارسال شده در تاریخ حدود ۱ ماه پیش    بازدید:۱۰۶    نظرات: ۲
        ولگرد   ارسال شده توسط  

        اصغر محمودی( مور )


        روزی برای گردش به تپه های نزدیک شهر رفته بودم که سگی را در حال زجه و زاری دیدم . پرسیدم : چرا اینقدر ماتم زده و اندوهگینی ؟
        گفت : از هم نوعان شما در این سرزمین .‌
        گفتم چگونه ؟
        گفت ...
        ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۳۰ ارديبهشت ۱۳۹۹ ۲۲:۳۹    بازدید:۶۳    نظرات: ۱
        چشم به راه   ارسال شده توسط  

        سعید فلاحی


        چشم به راه
        امروز که به بیرون از خانه رفتم، مثل روزهای گذشته، باز هم پیرزن فرتوت را کنار دیوار آوار شده از بمباران جنگ دیدم. دیوار روبروی خانهٔ پیرزن قرار داشت. زیر کَپَری که با دو تخته الوار و چا ...
        ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۲۹ ارديبهشت ۱۳۹۹ ۱۷:۵۳    بازدید:۵۴    نظرات: ۲
        دیوانه   ارسال شده توسط  

        سعید فلاحی



        طی دوران چهل سالهٔ عمرم هیچکس را مثل آقای «فتاح» خوشبین و صاف و ساده ندیده بودم. مردی پاک و مهربان که همه او را «دیوانه» صدا می‌زدند.
        زمانی که دانشجوی پزشکی دان ...
        ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۲۵ ارديبهشت ۱۳۹۹ ۱۴:۰۱    بازدید:۶۵    نظرات: ۳
        ذهن مسموم   ارسال شده توسط  

        اصغر محمودی( مور )


        شب . تاریکی و سکوت . وهم و خیال . سردی تنهایی که مو بر تن سیخ می کرد . کوچه ، باریک و تنگ . انتهایش ، ناپیدا و گم . سیاهی دهان باز کرده بود تا مرا در خود هضم کند . تنها صدایی که به گوش می رسید خزیدن ب ...
        ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۲۱ ارديبهشت ۱۳۹۹ ۰۵:۴۲    بازدید:۷۲    نظرات: ۲

        روی نیمکت چمباتمه زده بود داشت توی خیالش دختربچه‌ای را با موهای لَـختِ صافِ مشکیِ بلند که دورِ تاب و الاکلنگ­ها می­چرخد، زمین می­خورد، بلند می­شود، دامنش را بالا می­زند، زانوه ...
        ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۱۷ ارديبهشت ۱۳۹۹ ۱۲:۰۴    بازدید:۶۱    نظرات: ۰
        کولبر   ارسال شده توسط  

        سعید فلاحی


        صدای هراس‌آور گلوله بار دیگر در دل کوهستان پیچید. "ادریس"، کارتن سنگین ماشین‌لباسشویی را که باید می‌برد به دوش گرفته بود و زیر فشار بار، از راه مالروی باریکی گذشت. صدای آه و ن ...
        ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۱۵ ارديبهشت ۱۳۹۹ ۲۲:۱۵    بازدید:۷۵    نظرات: ۰
        شنا مطلقا ممنوع   ارسال شده توسط  

        نوید خوشنام


        رسید بالای سرش داد زد گفت: “نصفه‌شبی تنها تنها چرا نشسته‌ای کنار دریا؟ نمیگی موج می­زند می­برد قورتت می­دهد یک دیوانه اَزَمان کم می­شود؟" مرد گفت: "باز چه می& ...
        ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۱۴ ارديبهشت ۱۳۹۹ ۱۴:۰۷    بازدید:۹۵    نظرات: ۰

        چِک چِک چِک..
        تِک تِک تِک...
        لالایی ای که هر شب تکرار میشد و با نوایش دخترک را در رویای گرمی غوطه ور می ساخت.
        در خلوت شب، خانه ی کوچکشان مهمان قطره های باران بود، قطره هایی که از شکافها ...
        ارسال شده در تاریخ شنبه ۱۳ ارديبهشت ۱۳۹۹ ۲۲:۱۲    بازدید:۱۲۴    نظرات: ۰
        دوستیِ ساده   ارسال شده توسط  

        نوید خوشنام


        گفت: "گوشی را بردار کباب‌سوخته شدم این گوشه از اتاق که عدْل دورافتاده‌ترین نقطهٔ خانه است و نه دستِ پنکه بش میرسد و نه زورِ کولر. خورشید هم که خوش‌انصاف آمده ایستاده کنارِ پنجره ای ...
        ارسال شده در تاریخ جمعه ۱۲ ارديبهشت ۱۳۹۹ ۲۲:۲۸    بازدید:۱۴۲    نظرات: ۰
        هدیه روز معلم   ارسال شده توسط  

        مرضیه حسینی


        "هدیه ی روز معلم"...
        دانش آموز دوران ابتدایی بودم پُر از هیاهو و شیطنت.چیز دیگری به روز معلم باقی نمونده بود. هِی به مادرم اصرار می کردم که باید یک هدیه ی قشنگ برای معلم ام بخری.آخه می ...
        ارسال شده در تاریخ جمعه ۱۲ ارديبهشت ۱۳۹۹ ۲۲:۲۶    بازدید:۲۱۹    نظرات: ۱

        «آره! دوستش دارم... ولي دخترم! اين به اون معنا نيست كه دلم ميخواد كنارش بخوابم»، مرد با گفتن اين جملات از جايش بلند ميشود و بي اختيار وارد آشپزخانه مي شود و به سمت كابينت مي رود اما قبل از ...
        ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۱۰ ارديبهشت ۱۳۹۹ ۱۶:۰۰    بازدید:۲۹۶    نظرات: ۲۳

        هیژده‌ساله بود که از «او» خوشش آمده بود. چند کلاس آنورتر درس می­خواند. آنوقت‌ها آن‌قدیم‌ها مثلِ حالا نبود بشود بروی جلوش را بگیـری اقرار کنی بگویی "عاشـقت شده& ...
        ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۸ ارديبهشت ۱۳۹۹ ۱۲:۳۱    بازدید:۱۷۲    نظرات: ۰
        نقاشیِ دختر   ارسال شده توسط  

        نوید خوشنام


        او که گذاشته رفته رسیده بود به زندگیِ خودش و مرد را تنها کنارِ خودش گذاشته بود، مرد نقاش شده بود؛ تصویرِ زوج‌هایی که می‌آمدند برای ثبتِ رنگی‌رنگیِ جوانی‌هاشان را نقش می­زد. می& ...
        ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۷ ارديبهشت ۱۳۹۹ ۰۴:۴۲    بازدید:۱۵۴    نظرات: ۰
        سوارِ قاصدک شو   ارسال شده توسط  

        نوید خوشنام


        گفت: "آدم که هستی! نیستی؟ نمی­شود که مثلِ قاصدک‌-پرپروک‌ها به این زودی فراموشَت شود یکی به این بزرگی را. می­شود؟ تو حتمنی باس گاهی هم که شده به من فکر کنی دست بی‌اندازی کاب ...
        ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۴ ارديبهشت ۱۳۹۹ ۰۳:۵۱    بازدید:۱۵۲    نظرات: ۰

        روزهای زیادی گذشته آمده بودند و رفته بودند. با خودش جنگ دعوا مرافعه داشت. انگار چیزی را به خودش اثبات می­کرد که هرشب جلو آینه خوابش می­برد. چشم‌های مشکی، ابروهای مشکی، موهایِ بلندِ صافِ م ...
        ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۲ ارديبهشت ۱۳۹۹ ۰۴:۰۰    بازدید:۱۵۶    نظرات: ۰
        خدا شوخ است   ارسال شده توسط  

        نوید خوشنام


        دیرشده بود. هرچه ‌منتظر ساکت ایستاده بودند بند بیاید آب‌بازیِ خدا و فرشته‌هاش، شوخیِ‌شان قطع نشده بود و هنوز همچنان شُرشُر شوخی می­بارید از آسمان. زمین اخم کرده بود. گفت: " ...
        ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۳۱ فروردين ۱۳۹۹ ۱۴:۲۰    بازدید:۱۹۶    نظرات: ۰
        خارهای تنِ دختر   ارسال شده توسط  

        نوید خوشنام


        تند از در جَهید توی اتاق. رفت توی آشپزخانه، پذیرایی، پشتِ مبل‌ها، میانِ هزاررنگِ لوسترِ آویزان را گشت دنبالِ همان دختر. نبود. رفت سَرَک کشید توی گلخانه شاید دخترکِ دیوانه لای گل‌های سرخ رویی ...
        ارسال شده در تاریخ شنبه ۳۰ فروردين ۱۳۹۹ ۰۳:۴۶    بازدید:۱۵۷    نظرات: ۰

        بنایی اس قنبر
        یروز آقا تقی بخاطر خانواده اش اذیت نشن تصمیم می گیره یک دستشویی توی حیاط منزل بسازه. سپس تصمیم گرفت بنایی پیدا کنه و خودش هم بهش کمک کنه . شب به خانمش میگه فردا صبح یادم بیار می خوا ...
        ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۲۷ فروردين ۱۳۹۹ ۰۵:۲۸    بازدید:۹۶    نظرات: ۲
        به وقتِ گرینویچ   ارسال شده توسط  

        نوید خوشنام


        ساعتِ قرارشان به وقتِ سـاعتِ عاشـقی بود. جوانی‌ و خامی نگذاشته بود حساب کنند اختلافِ میان ساعت‌هاشان را. یکی تهران، یکی گرینویچ. هیچ عاشقی ساعـتِ خود را به وقتِ گرینویچ تنظیم نمی­کند. از ...
        ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۲۵ فروردين ۱۳۹۹ ۰۶:۰۳    بازدید:۱۳۷    نظرات: ۰
        تا همیشه   ارسال شده توسط  

        شعله(م جلیلی)


        از خواب که بیدار شدم دیدم کنارم نیست در حالی که هنوز چشمامو میمالیدم سمت پذیرایی رفتم و دیدم بازم نیست .کنار دستشور ایستادم و موهامو درست کردم و دستی به صورتم کشیدم.رفتم سمت مبل و نشستم دیدم زیر پام ی ...
        ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۲۵ فروردين ۱۳۹۹ ۰۶:۰۲    بازدید:۲۳۴    نظرات: ۱۱

        بنفشه‌های کاشته نشدهٔ کنار پیاده‌رو را بویید. بدو بدو لِی‌لِی کنان دوید، چند قدم‌جلوتر پرید هوا با نگاهِ ذوق‌دار عقب را نگاه کرد توی صورتش. کنارِ نرده‌های رنگ‌نشده & ...
        ارسال شده در تاریخ شنبه ۲۳ فروردين ۱۳۹۹ ۱۳:۲۰    بازدید:۲۰۸    نظرات: ۰
        بوی گلِ زن   ارسال شده توسط  

        نوید خوشنام


        نشستند. یکی روی این صندلیِ پارک، یکی روی آن صندلیِ پارک، روبروش. گفت: "می­خواهد باران بیاید. انگاری که از دلم خبر داشته آسمان، هم­دردی می­کند. نه؟" گفت: "دلت تنگ شده؟ خب دلت ...
        ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۲۱ فروردين ۱۳۹۹ ۱۴:۴۰    بازدید:۱۴۵    نظرات: ۰
        فراموش شده   ارسال شده توسط  

        سمیرا_خوشرو


        #فراموش شده
        مثل همه ی جمعه ها بعد از خواندن نماز صبح دیگر نخوابید. تا خانه را مرتب و تمیز کند. روز قبل با همه ی فرزندانش تماس گرفت، تا بپرسد چه غذایی هوس کرده اند برایشان بپزد. پسر بزرگش فسنجان خ ...
        ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۲۰ فروردين ۱۳۹۹ ۲۳:۰۳    بازدید:۱۷۰    نظرات: ۶
        عینک دودی   ارسال شده توسط  

        علی برهانی(ودود)


        کلاهم رو کشیدم رو صورتم تا چشمم رو نبینه ، نمیدونم عینک دودی لعنتی رو کجای اون صحرای بی درو پیکر گم کرده بودم ، ولی فایده ای نداشت ، بلاخره فهمید چه بلایی به سره چشمم آمده و شروع کرد به سوال پیچم کردن ...
        ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۲۰ فروردين ۱۳۹۹ ۲۳:۰۳    بازدید:۱۳۲    نظرات: ۰

        آمد. آن طرفِ میز نشست. سَرش پایین بود. داشت انتخاب می­کرد که چه سفارش بدهد. مَرد همزمان که غرق بود توی قهوه‌ی چشم‌هاش، نم نم داشت می­نوشت.
        زیرِ میز پاهاش را به پشتِ پای مرد نواز ...
        ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۲۰ فروردين ۱۳۹۹ ۰۴:۴۹    بازدید:۱۵۳    نظرات: ۰

        می دوید گویا کره زمین را به نامش زده بودند صدای حرکت باد در میان درختان صدای بهم خوردن بال پرندگان خنکای نسیم بهاری بر چهره اش، او بود تنها و افکار زیبایش چند مسیر از دور پیدا بود در میان یکی از آن مس ...
        ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۱۹ فروردين ۱۳۹۹ ۱۷:۴۸    بازدید:۴۷۶    نظرات: ۸
        رویای شیرین   ارسال شده توسط  

        سمیرا_خوشرو


        رویای شیرین
        تصمیم گرفت برای ماهیگیری و اسب سواری کنار رود برود. عاشق طبیعت بود. چکمه هایش را پوشید، قلابش را برداشت و به اصطبل اختصاصی اش رفت، مشکی را در آغوش کشید، یالهای بلندش را شانه کرد، زین ...
        ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۱۹ فروردين ۱۳۹۹ ۱۷:۴۵    بازدید:۱۶۲    نظرات: ۸

        نگاهی به رودخانه انداخت کفش هایش از راه رفتن در گل سنگین شده بود یکسالی بود دهکده اش را ندیده بود کوله باری از آذوقه و صد سکه زر نتیجه یکسال زحمت در شهرهای دور از آبادی را حمل می کرد.
        آب رودخانه ...
        ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۱۹ فروردين ۱۳۹۹ ۰۴:۰۳    بازدید:۵۴۱    نظرات: ۲

        چشمان یوسف
        (قسمت سوم)
        🍃❤🍃❤🍃
        جنگ تازه تموم شده بود. تصمیم گرفتم به درسم ادامه بدم. با ارثیه ی پدری هم یه کار خیری انجام بدم، تا شاید ثوابش به روح پدر و مادرم برسه و در آرامش باشن. یه روز ...
        ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۱۸ فروردين ۱۳۹۹ ۱۴:۰۵    بازدید:۱۳۰    نظرات: ۲

        چشمان یوسف
        (قسمت دوم)
        🍃❤🍃❤🍃
        یوسف تو یکی از بیمارستانای تهران بستری بود. عمل خیلی مهمی داشت، باید ترکش رو از بدنش خارج می کردن.
        تصمیم گرفتم برای ملاقاتش برم.
        فردای اون روز با گ ...
        ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۱۷ فروردين ۱۳۹۹ ۱۲:۴۰    بازدید:۱۳۵    نظرات: ۴

        بینی‌ش را به پایینِ گردنِ دوداَندودِ مرد نزدیک کرد و با دست به تختِ سینهٔ ستبرِ مرد ضربه‌ای یواش دخترانه زد و لب‌هاش از ریل خارج شدند: "با نفس‌کشیدنت فریاد نکش بزرگ‌جثه&z ...
        ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۱۷ فروردين ۱۳۹۹ ۰۲:۵۹    بازدید:۱۴۸    نظرات: ۰
        کفش و باران   ارسال شده توسط  

        شعله(م جلیلی)


        صبح زود بیدار شدم شیفت صبح بودن یه حال دیگه ای داره عطرهوا کوچه های خلوت.لباسامو پوشیدم کیفمو برداشتم و در و باز کردم تا در باز شد قلبم پر از غصه شد.داشت بارون می اومد.نگاهی به کفشام کردم و دل و زدم ب ...
        ارسال شده در تاریخ شنبه ۱۶ فروردين ۱۳۹۹ ۱۲:۲۰    بازدید:۱۴۸    نظرات: ۰

        چشمان یوسف
        (قسمت اول)
        🍃❤🍃❤🍃
        سلام دختر عزیزم.
        امیدوارم حالا که داری این نامه رو می خونی به نبودنم عادت کرده باشی. اما بدون روحم همیشه تو رو بغل کرده و یه لحظه تنهات نمیذاره.
        آر ...
        ارسال شده در تاریخ شنبه ۱۶ فروردين ۱۳۹۹ ۰۲:۵۷    بازدید:۱۴۶    نظرات: ۴
        شال   ارسال شده توسط  

        نوید خوشنام


        از در عبور کردم. شَرشَرِ بی‌حیای باران گوش‌هاش را سد‌ کرده بود، نَشِـنید ورودم را. سلام گفتم. سرش به بالا پرید حیرت ‌به‌نگاه‌گرفته جواب داد: "در خدمتم آقا." گفت ...
        ارسال شده در تاریخ جمعه ۱۵ فروردين ۱۳۹۹ ۱۴:۱۴    بازدید:۱۴۴    نظرات: ۰
        عشق گچی   ارسال شده توسط  

        سمیرا_خوشرو


        عشقِ گچی
        دستای پدرشو محکم گرفته بود و تند تند باهاش راه می رفت. تا حالا به شهر نیومده بود! هر چیز جدیدی میدید زل میزد بهش! خیلی کنجکاو بود. چشماش دائم میچرخید. شوق توو نگاهش موج میزد. تا حالا این ...
        ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۱۴ فروردين ۱۳۹۹ ۱۲:۰۹    بازدید:۱۸۵    نظرات: ۴

        #عشق_ممنوعه
        (قسمت چهارم)
        🍃💔🍃💔🍃
        یک روز قبل از خواستگاری مجدد آگهی فوتش را دیدم! ظاهرا توسط قاچاقچیان با ضربه های چاقو به هلاکت رسیده بود.
        با مرگ چنگیز دریای طوفانی قلبم اندکی آرام گ ...
        ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۱۳ فروردين ۱۳۹۹ ۰۳:۴۶    بازدید:۲۷۷    نظرات: ۷
        نیمکتِ سگی   ارسال شده توسط  

        نوید خوشنام


        یکه و غموده و ریخته بر هم، کنار نیمکتِ گوشهٔ محوطه خزید و جای ‌دست­ها را روی چشم محکم کرد. خواب داشت روی دوشِ چشم­هاش سوار میشد دراز می­کشید. سایه‌ای روی زمین دید و فکری شد که با ...
        ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۱۳ فروردين ۱۳۹۹ ۰۳:۴۶    بازدید:۱۵۰    نظرات: ۱

        سربازی
        درزمان خدمت سربازی، دردوران دفاع مقدس برخی از سربازها بهر دلیلی، تمایلی بخدمت نداشتن ،مثلا ترس از جنگ وتک فرزند بودن یااینکه بیماری، می خواستن بهرنحوی معافیت بگیرند .
        یه روز اول صبح د ...
        ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۱۱ فروردين ۱۳۹۹ ۱۶:۴۵    بازدید:۱۰۹    نظرات: ۳

        #عشق_ممنوعه
        (قسمت سوم)
        🍃💔🍃💔🍃
        بالاخره زهرش را ریخت و غنچه های عشقم را در باغ قلبم پرپر کرد!
        بدترین کابوس زندگی ام را با چشمهایم می دیدم!
        چنگیز زیر گوشم لبخندزنان می گفت: به آرز ...
        ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۱۱ فروردين ۱۳۹۹ ۰۴:۱۶    بازدید:۱۵۱    نظرات: ۲
        چای فلاسکی   ارسال شده توسط  

        نوید خوشنام


        گفت: "هوا بد است دیوانه‌جان." اخمو گفتم: "بارانی، نه بد." گفت: "هرچه؛ می­بینی که همه زیرِ سایبان منتظرند بند بیاید این آب‌بازیِ خدا." گفتم: "دیگران به ...
        ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۱۱ فروردين ۱۳۹۹ ۰۴:۱۶    بازدید:۱۵۳    نظرات: ۰

        حیرت‌زده با لباسِ چارخانه و‌ گشادُتنگِ مورد علاقه‌ام دوید بیرون و بالای ایوان کنارِ گلدان با چشمهای خیرهٔ گربه‌ای‌ درحالیکه‌ موهای لَختش تکان‌تکان میخورد خودش را کاش ...
        ارسال شده در تاریخ شنبه ۹ فروردين ۱۳۹۹ ۲۲:۳۳    بازدید:۱۷۳    نظرات: ۰

        #عشق_ممنوعه
        (قسمت دوم)
        🍃💔🍃💔🍃
        چنگیز چند سالی از ما بزرگتر بود. تهِ کوچه خانه ی کلنگی داشتند. پدرش اعتیاد داشت و مادرش ساقی بود.
        شب و روزش را در عیش و مستی میگذراند.
        در راه مدرس ...
        ارسال شده در تاریخ شنبه ۹ فروردين ۱۳۹۹ ۲۲:۳۳    بازدید:۱۲۱    نظرات: ۲

        #عشق_ممنوعه
        (قسمت اول)
        🍃💔🍃💔🍃
        گوشه ای دنج می نشستم و ساعتها نگاهش میکردم! اما چشمهایم سیری نداشتند! مانند چشمهای زلیخا هر لحظه یوسف را طلب می کردند. نباید متوجه این علاقه می شد! میترسیدم ...
        ارسال شده در تاریخ جمعه ۸ فروردين ۱۳۹۹ ۱۳:۳۸    بازدید:۱۵۹    نظرات: ۴
        بوسه در دربند   ارسال شده توسط  

        نوید خوشنام


        بعد از گذشتِ آن روزها که سمباده‌های عاشقانهٔ ناصادقِ بعضی مردمانِ اطراف، قلبش را لَک کرد، پرده‌های قلبش را کشیده بود و تاریک کرده بود احساساتش را. شاعرانه‌ نمیفهمید. صدای پاییز و بوی با ...
        ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۷ فروردين ۱۳۹۹ ۰۴:۴۳    بازدید:۱۱۹    نظرات: ۲

        ☘☘ " اندر حکایت من و روزهای پایانیِ سال ۹۸"...
        چند روزی به پایان سال ۹۸ باقی نمونده بود. با خودم گفتم کاش این چند روزِ آخر، تعطیلی بشه و من خونه بمونم. و به کمپین در خانه بمانیم بپیوندم ...
        ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۶ فروردين ۱۳۹۹ ۱۸:۲۱    بازدید:۲۰۷    نظرات: ۲

        امروز چشم هایم را بستم. آفتاب به اتاق میزد. تازه فهمیدم چشم ها زیرِ پلک هم قادر به دیدنند. نقطه ها و خط های سیال و دَرهم و بَرهمی در حد فاصلِ چشم­ها و پلکم شناور بود. تمام مویرگ ها و عصب هایی که ب ...
        ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۵ فروردين ۱۳۹۹ ۲۲:۱۳    بازدید:۹۳    نظرات: ۰
        خاکستر   ارسال شده توسط  

        پريا مجتهدي (باران)


        سیگاری نبودی؛ اما از سر مشغله چه پک های ریه پرکنی میزدی و من که به قول استاد پناهی همان سیگار متبرک ملعون بودم، بین انگشتان و لبان تو همچنان در سفر بودم.
        امن بودم بین انگشتانی که حکم تکیه گاهی را ...
        ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۳ فروردين ۱۳۹۹ ۰۵:۵۵    بازدید:۱۵۰    نظرات: ۴

        سفر نوستالوژیک
        (قسمت سیزدهم)
        🌿🍂🍀🍁🍀🍂🌿
        از چند روز قبل عروسی خانوما و دخترای جوون فامیل و همسایه ها جمع می شدن، توی نمکیار که یه ظرف سفالیه مسطحه با لبه های کمی برامده گردوها رو با سنگ می ...
        ارسال شده در تاریخ جمعه ۱ فروردين ۱۳۹۹ ۰۵:۴۳    بازدید:۳۴۱    نظرات: ۶

        سفر نوستالوژیک
        (قسمت دوازدهم)
        🌿🍂🍀🍁🍀🍂🌿
        بعد خودش نامه شو خوند گفت: پس چرا اسمی از خودمون نبردم ؟!
        خلاصه کلی خندیدیم برای این عاشق حواسپرت.
        بعد چند ماه جشن مفصلی گرفتن و رفتن سر ...
        ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۸ ۱۹:۲۲    بازدید:۱۰۹    نظرات: ۲

        سفر نوستالوژیک
        (قسمت یازدهم)
        🌿🍂🍀🍁🍀🍂🌿
        صدای جوجه میاد!! چه بوته ی خار بزرگیه ! آهاان زدمش کنار!! ای جوونم اینجارو...!!! معلوم نیست از کیِ تا حالا تخم گذاشته که جوجه هاش دارن پشت سر هم کلا ...
        ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۲۷ اسفند ۱۳۹۸ ۱۸:۴۶    بازدید:۳۶۱    نظرات: ۱

        سفر نوستالوژیک
        (قسمت دهم)
        🌿🍂🍀🍁🍀🍂🌿
        ولی تو روستای ما ازاین خبرا نبود، منم کلاه کاموایی بابا رو میذاشتم سرم ،
        موهای بلندمم که همیشه صبحا مامان برام گیسشون می کرد رو میذاشتم زیر کلاه ی ...
        ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۸ ۱۴:۲۳    بازدید:۳۸۷    نظرات: ۸
        رویای خیس   ارسال شده توسط  

        صابرخوشبین صفت


        االلل
        صدای سگها ، خوابش را به هم زده بود . پالتوی سیاه رنگ رفته اش را روی دوش انداخت و به سمت اصطبل اسبها رفت و نگاهی به داخل آن انداخت و در حالی که خیلی خسته بود به سمت گله ی گاو ها رفت و سری هم ...
        ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۸ ۰۲:۵۰    بازدید:۳۱۵    نظرات: ۲

        سفر نوستالوژیک
        (قسمت نهم)
        🌿🍂🍀🍁🍀🍂🌿
        توو این فاصله منم رسیدم به جایی که بابا گاوهامونو نگه میداره، دَرِ باغو محکم بسته که گوساله های شیطون نتونن بازش کنن، آخه روزی چند ساعت گوساله هارو رها ...
        ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۲۵ اسفند ۱۳۹۸ ۰۴:۱۷    بازدید:۴۲۴    نظرات: ۶
        دروغِ کوچک   ارسال شده توسط  

        نوید خوشنام


        جابجا شد و پتو را دورِ خودش سفت‌تر گرفت در سرما،
        و سرِ دوربینِ سربه‌زیر را بالاتر آورد تا از پشتِ صفحهٔ جادویی دقیقتر نگاهش را زل بزند، مرد گفت: چه اخبار خاتون؟ نمی­خواهی از همسایگی ...
        ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۲۵ اسفند ۱۳۹۸ ۰۴:۱۶    بازدید:۳۴۱    نظرات: ۳

        پهلوان باش
        روزی پهلوانی عده ای از دوستان خود را دریک روز تعطیلی دعوت به گردش کرد همه دوستان دعوت اورا پذیرفتندهرکدوم آنها یک محلی را برای گردش پیشنهاد می دادند،ودرانتخاب محل هم نظر نبودند پهلوان ...
        ارسال شده در تاریخ شنبه ۲۴ اسفند ۱۳۹۸ ۰۵:۵۸    بازدید:۱۷۳    نظرات: ۱

        سفر نوستالوژیک
        (قسمت هشتم)
        تقریبا همه نشا کردن. چند روز دیگه نوبت وجین اول میشه، خانوما باید گِل رو زیرو رو کنن، علفهای ریز و از بوته ی برنج جدا کنن، چند روز بعدترش نوبت وجین دوم میرسه، دوبا ...
        ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۲۲ اسفند ۱۳۹۸ ۰۴:۱۶    بازدید:۱۷۶    نظرات: ۹

        ☘"اندر حکایتِ من و کرونا"....
        صبح بود.. در حالی مسیر محل کارم را طی می کردم که همه جا سوت و کور بود...من بودم و چند تا درخت، که خیلی با احتیاط و با فاصله از کنارشون رد شدم.. چون می ترسی ...
        ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۹۸ ۱۵:۵۹    بازدید:۱۱۰    نظرات: ۰

        "بادبادک"
        شب از نیمه گذشته بود، خسته و درمانده لابه لای شاخه های کت و کلفت صنوبر پیر کنار جاده گیر افتاده بود، تمام طول روز را میان جیغ و داد بچه‌ها و غار غار کلاغ ها گذرانده بود، ...
        ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۹۸ ۱۵:۵۹    بازدید:۸۷    نظرات: ۰
        بیاد پدربزرگ   ارسال شده توسط  

        نوید خوشنام


        خانواده ای عجیب داریم! همه در سُرایش قافیهٔ عشق، گیرند در نژادِ ما. ناتوانی در صاف کردن چاله های احساس، موج‌ میزند میان این جماعت، که خود جاده‌سازِ دیگرانند.
        یاد باد! پدربزرگ که خاک &zw ...
        ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۹۸ ۱۵:۵۸    بازدید:۱۴۸    نظرات: ۱

        سفر نوستالوژیک
        (قسمت هفتم)
        🌿🍂🍀🍁🍀🍂🌿
        مامانم میگه: از خرچنگ پرسیدن چرا کج راه میری؟
        جواب میده: جوونیه دیگه!!
        ضرب المثل قدیمیه، یعنی جوونا از بس که ذوق و شوقشون و انرژیشون زیاده ن ...
        ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۲۰ اسفند ۱۳۹۸ ۱۶:۱۸    بازدید:۱۵۴    نظرات: ۶

        آخرین بار که دیدمش خیلی داغون بود؛ زنش بعد از ده سال ازش جدا شده بود؛ سیگاراش تقریبا آتیش به آتیش بود؛ پرسیدم: چرا دستتت می لرزه؟ جواب داد: فکر کنم از استرس باشه.
        به ندرت مستقیم توی‌ چشم آدم ...
        ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۱۹ اسفند ۱۳۹۸ ۱۶:۳۷    بازدید:۹۴    نظرات: ۰

        ☘☘"من و حکایت دیگری از کرونا"...
        خون به جیگر شده بودم...پاهام دیگه قدرت راه رفتن نداشتن.. بس که از این داروخونه به اون داروخونه رفته بودم..اینقدر که گاهی از یاد می بردم و دو بار به یک د ...
        ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۱۹ اسفند ۱۳۹۸ ۰۴:۰۱    بازدید:۱۹۴    نظرات: ۲

        سفر نوستالوژیک
        (قسمت ششم)
        🌿🍂🍀🍁🍀🍂🌿
        تا دمِ غروب با خیال راحت به دوشیدن گاواش برسه.
        راستی ما یخچال هم داریم ولی با نفت کار میکنه!
        زیرش مخزن داره که فیتیله ی انتهاش مثل چراغ روشن ...
        ارسال شده در تاریخ شنبه ۱۷ اسفند ۱۳۹۸ ۱۴:۱۲    بازدید:۱۵۴    نظرات: ۴

        سفر نوستالوژیک
        (قسمت پنجم)
        میخوام برم بالا تا از خونمون براتون بگم... خونه های این روستای کلا پله کم دارن مثل خونه ما که فقط دوتا پله داره، ورودیمونو بهش میگیم ایوون پایین، چون دورش نرده دار ...
        ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۱۵ اسفند ۱۳۹۸ ۱۳:۳۳    بازدید:۱۴۷    نظرات: ۶

        کفش های چرم سیاه رنگ را از پای مرد بیرون کشید و شروع به واکس زدن کرد. مرد به سیگارِ برگ‌اش پک عمیقی زد و کفاش قطرات اشک گونه های از سرما یخ زده‌اش را گرم کرد؛ وقتی چشم‌اش به مارک کفش ها ...
        ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۱۵ اسفند ۱۳۹۸ ۰۳:۴۹    بازدید:۱۱۶    نظرات: ۷

        سفر نوستالوژیک
        (قسمت چهارم)
        🌿🍂🍀🍁🍀🍂🌿
        خب حالا میخوام برم تو باغ توتمون که چنتایی هم درخت میوه ی خوشمزه اونجا داریم. بذارید اول درِ باغ سبزیجاتمونو خوب ببندم تا مرغا هوس شیطونی نکنن. الان ...
        ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۸ ۰۲:۴۳    بازدید:۹۶    نظرات: ۴

        معلم شروع به درس دادن حرف «ک» کرد.
        بر روی تخته سیاه، سر مشق بچه‌ها را نوشت:
        «پدر کار می‌کند.»
        «پدر در کارخانه کار می‌کند.»
        احمد ا ...
        ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۸ ۰۲:۴۲    بازدید:۹۳    نظرات: ۷

        کارگاه چادر مسافرت دوزی راه انداخته بود و امیدوار بود که ماهانه ده‌ها چادر را بتواند به فروش برساند. اما در طول یک ماه از آغاز کارش هنوز حتی یک چادر را نتوانسته بود به فروش برساند.
        هیچ فروشگ ...
        ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۱۲ اسفند ۱۳۹۸ ۱۱:۵۷    بازدید:۱۰۶    نظرات: ۶

        سفر نوستالوژیک
        (قسمت سوم)
        🌿🍂🍀🍁🍀🍂🌿
        ـ به لطف درختا اینجا کاملاً خنکه، منم دارم به خونه ی قدیمیمون نزدیک میشم. تموم بچگیمونو اینجا گذروندیم، روزای خیلی خوبی بود، حالا رسیدم کنارِ دروازه چو ...
        ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۱۲ اسفند ۱۳۹۸ ۱۱:۵۶    بازدید:۱۶۶    نظرات: ۱۲
        سفر نوستالژیک   ارسال شده توسط  

        سمیرا_خوشرو


        سفر نوستالژیک
        (قسمت اول)
        🌿🍂🍀🍁🍀🍂🌿
        امروز تصمیم گرفتم تنها، بدون هیچ دغدغه ی فکری و بدور از هیاهو برم گردش و یاد قدیما کنم و کلی خوش بگذرونم. با اینکه بهاره ولی هوا کاملا تابستونیه، بعد سر ...
        ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۹۸ ۰۳:۳۸    بازدید:۱۸۷    نظرات: ۷
        سفر نوستالژیک   ارسال شده توسط  

        سمیرا_خوشرو


        سفر نوستالژیک
        (قسمت دوم)
        🌿🍂🍀🍁🍀🍂🌿
        ـ ای جانم کفشدوزکه... داره رو پام قدم میزنه... انگاری اومده پیاده روی، شایدم دنبال غذا میگرده واسه بچهاش، دستمو میذارمم تو مسیرش که بیاد رو دستم ...، آه ...
        ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۹۸ ۰۳:۳۸    بازدید:۱۵۰    نظرات: ۴
        مجموع ۷۸۱ پست فعال در ۱۰ صفحه

        آموزش و نقد کامل شعر یا اثر

        مشاعره

        کاربران اشتراک دار

        محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
        کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
        استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
        1