سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

انتشار ویژه ناب

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

پنجشنبه 3 تير 1400
    15 ذو القعدة 1442
      Thursday 24 Jun 2021

        بیشترین مخاطب

        کانال رسمی شعرناب

        بار پروردگارا، دلهاي ما را به باطل ميل مده پس از آنکه به حق هدايت فرمودي و به ما از لطف خود رحمتي عطا فرما، که تويي بسيار بخشنده (بي‌منّت). آل عمران آیه ۸

        پنجشنبه ۳ تير

        پست های وبلاگ

        شعرناب
        محکومین   ارسال شده توسط  

        بهمن بیدقی


        محکومین
        دو نفر شرّ ، دست به یکی کرده بودند و اخلال در امورِجاری شهر را بدست گرفته بودند تا دیگر کسی آب راحت از گلویش پائین نرود .
        یکی غول تَشَنی بود شکم ‌گنده و نفرت انگیز و دیگری نحیفی ...
        ارسال شده در تاریخ دیروز    بازدید:۱۵    نظرات: ۰
        سجده عشق   ارسال شده توسط  

        پریسا کلهر


        بار دیگر چشم که گشودم مرد را ندیدم،خوف از
        چهرش در ذره ذره وجودم جاری بود .ولیکن قادر به
        حرکت نبودم و پای گریز نداشتم...
        سیاهه ای بود گشادم و قرائت کردم کمی آسوده خاطر
        شدم یا نمیدان ...
        ارسال شده در تاریخ ۶ روز پیش    بازدید:۳۸    نظرات: ۰
        عاشقِ دماغش شدم   ارسال شده توسط  

        سحر غزانی


        کوتوله: من همیشه دلم میخواست یکی باشه که باهام حرف بزنه مخصوصا اون خانوم کوتوله که چشمای رنگی و دماغ خیلی بزرگی داشتو همیشه یه لباس قرمز با دایره های سفید میپوشیدو توی مزرعه سنگویج کار میکرد ، من تو ن ...
        ارسال شده در تاریخ ۷ روز پیش    بازدید:۲۱۶    نظرات: ۶

        ....و آن خانه ی روستایی زیبا از درو دیوارش شعر میچکید
        از سماور گوشه خانه که از دستِ قوری جوش آورده بود بگیر تا گلهایی که انگار با قدم های مادربزرگ بر قالیِ قرمز نقش بسته بودند
        میزِ و صندلیِ ...
        ارسال شده در تاریخ ۱۱ روز پیش    بازدید:۱۳۹    نظرات: ۰
        سجده عشق   ارسال شده توسط  

        پریسا کلهر


        بسمه تعالی
        حال که امشب را بی تو سر میکنم؛بگذار با سیاه آبه
        ای که از سرمه چشمانم و اشک های حاصل از فراق تو
        جاری شده،بگویم برایت وبنویسم از تو و جاذبه ای که
        مرا سمت تو کشاند و از تما ...
        ارسال شده در تاریخ ۱۲ روز پیش    بازدید:۴۶    نظرات: ۲
        گَجِت های پرنده   ارسال شده توسط  

        بهمن بیدقی


        گَجِت های پرنده
        پس از انقلاب و تغییراتی که در آن شهر شد ، مدتی روحِ تقوا ، حال خوشی را ایجاد کرد که افراد شهر، لبخندهای فراوانی را تجربه کردند ، ولی روز به روز که می‌گذشت سودجویان ، دوباره ا ...
        ارسال شده در تاریخ ۲ هفته پیش    بازدید:۴۸    نظرات: ۴
        عشق با طعم شیمی   ارسال شده توسط  

        سحر غزانی


        ذهنم بیش از پیش آشفته است
        آنقدر آشفته و پریشان که انگار دالتون در مغزم دست در دست نیلز بور میرقصدو پایکوبی میکند
        اصلا نمیدانم که یک دفعه چه بلایی سر من آمده است
        میبینی! آنقدر آشفته ام ک ...
        ارسال شده در تاریخ حدود ۱ ماه پیش    بازدید:۱۶۸    نظرات: ۱۲
        زیباترین زن دنیا   ارسال شده توسط  

        سحر غزانی


        همیشه و هروقت که نگاهم میکرد این جمله ورد زبونش بود:
        تو زیباترین زنی هستی که توی دنیا وجود داره
        واقعا چهره محشری نداشتم
        نه چشمای رنگی داشتم
        نه پوست روشنو موهای بور
        چهره ی خیلی ...
        ارسال شده در تاریخ حدود ۱ ماه پیش    بازدید:۴۲۹    نظرات: ۲۸
        مرغ دم حنایی   ارسال شده توسط  

        سعید فلاحی


        یکی بود یکی نبود
        توی روستای شلم‌رود، یک مزرعه‌ی سرسبز و خوش‌ آب و هوا بود. داخل مزرعه, مرغدونی‌ای بود که بیست مرغ و خروس کوچک و بزرگ و رنگارنگ آنجا لانه داشتند.
        بین آنها، ...
        ارسال شده در تاریخ حدود ۱ ماه پیش    بازدید:۶۶    نظرات: ۵

        یک صندوقچهٔ کوچکِ چوبی داشت. نامه‌های رسیده را می‌گذاشت توی آن و نامه‌های خودش را پست می‌کرد. هفته‌ای یک بار هم وقت می‌گذاشت و همه را از اول می‌خواند. دیگر از بر شده ...
        ارسال شده در تاریخ حدود ۱ ماه پیش    بازدید:۱۰۲    نظرات: ۴
        بهار نارنج۲   ارسال شده توسط  

        سحر غزانی



        -میدانی مادرجان
        انگار آتشی سوزان از آسمانِ فراقش در پیشانی ام طلوع کرده
        و چشمانم پر هستند از عطش دیدار
        هربار که راهی میشوم به سمتش ، کفش های دلم که به پای رفتن تنگ میشود
        از ن ...
        ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۲۱ ارديبهشت ۱۴۰۰ ۰۹:۴۵    بازدید:۲۰۷    نظرات: ۸

        کودک خسیس
        خدایا امشب میخوابم گناهانم را ببخش و اگر درخواب مردم اسباب بازی هایم را هم بکش تا دیگر کسی نتواند با آنها بازی کند
        ...
        ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۲۰ ارديبهشت ۱۴۰۰ ۰۳:۳۷    بازدید:۶۶    نظرات: ۰
        دیروز   ارسال شده توسط  

        سید علی میرقیداری


        دیروز ماهیگیری میکردم ساعت ها منتظر بودم تا اینکه یک ماهی نقره ای زیبا آنقدر زیبا که دلم به رحم آمده بود دنبال بهانه برای رها کردنش میگشتم به تورم خورد ، به من آرزویی پیشنهاد کرد در ازای رهایی اش آرزو ...
        ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۱۶ ارديبهشت ۱۴۰۰ ۱۱:۲۵    بازدید:۴۷    نظرات: ۰
        رنگها   ارسال شده توسط  

        سید علی میرقیداری


        پوست من گندمگون سفید و زردو صورتی است چشمهایم سبز است در شب فسفری هم میشود موهایم قهوه ای روشن با تار های طلایی وقتی خیس میشود به نارنجی هم میزند ولی در دلم رنگهاییست که هیچکس تا به حال آنها را ندیده< ...
        ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۱۴ ارديبهشت ۱۴۰۰ ۱۴:۳۲    بازدید:۵۷    نظرات: ۱

        #الیسا، معمای سیسیل
        همه چیز از دیدن خودش در آینه شروع شد. لبخند مصنوعی الیسا، آخرین تصویری است که با هر یادآوری اش، چهره ی آینه شکسته و شکسته تر می شد.
        دو ساعت قبل از همه چیز:
        صدای باز ...
        ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۱۳ ارديبهشت ۱۴۰۰ ۰۳:۵۷    بازدید:۸۲    نظرات: ۰

        یک شبانه روزِ تلخ وشیرین
        بعضی واقعیت ها ، چقدر شبیه قصه اند و بعضی قصه ها ، چقدر باورپذیر
        " بر اساس یک داستان واقعی "
        هنوزموبایل باب نشده بود . زنگ تلفن منزل مهزیار به صدا درآ ...
        ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۹ ارديبهشت ۱۴۰۰ ۱۱:۱۰    بازدید:۶۲    نظرات: ۱۰
        پوشالی   ارسال شده توسط  

        نسرین علی وردی زاده


        رفتنش دور از باور بود. مثل فاجعه می‌ماند. بوی مرگ می‌داد. بوی درد! بوی ماتم! بوی گندِ نفرت! انگار که زندگی به ته رسیده بود. انگار که اشتیاق نم کشیده بود. انگار که پل‌های پشت سرم پوسیده ...
        ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۶ ارديبهشت ۱۴۰۰ ۰۲:۳۳    بازدید:۱۰۸    نظرات: ۸

        آن شب احمد پابه پای من بیدار ماند و حسابی باهم صحبت کردیم .اذان صبح که تلاوت شد نماز خوانده و خوابیدیم.وقتی از خواب برخاستم بعدازظهر بود احمد گفت سلف خوابگاه تعطیل است و برویم رستوران هم غذا بخوریم وه ...
        ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۲ ارديبهشت ۱۴۰۰ ۱۳:۲۵    بازدید:۱۰۶    نظرات: ۱۰

        حوالی غروب بود و باران هم تمام شده بود اما خیابان ها مملو از آب بود.هوا یکدفعه تاریک شد و باد شدید و خاک سرخ فضا را فرا گرفت هنوز رعد و برق می زد و تقریبا نفس کشیدن مشکل بود.بی هدف در پیاده رو راه می ...
        ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۱ ارديبهشت ۱۴۰۰ ۰۴:۵۸    بازدید:۸۳    نظرات: ۴

        کافه پادنا مشرف به دریا با پنجره های شیشه ای بزرگ به سمت دریا بود.
        گاهی مرغهای دریایی با شیشه برخورد نموده و گیج به آسمان پرواز می کردند.
        غروب خورشید واقعا تماشایی بود و آن نسیم ملایم از سمت ...
        ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۳۰ فروردين ۱۴۰۰ ۱۱:۰۸    بازدید:۵۰    نظرات: ۰

        داستان کافه پادنایک تراژدی عاشقانه است.شاید کمی غیر قابل باور باشد
        اما من عاشق کافه پادنا هستم؛ و هر روز غروب به کافه رفته کنار پنجره
        می نشینم و یک نسکافه ی تلخ به همراه کیک شکلاتی سفارش می ...
        ارسال شده در تاریخ شنبه ۲۸ فروردين ۱۴۰۰ ۰۱:۱۵    بازدید:۸۸    نظرات: ۰

        گفت: «آبجی، چرا داری غصه می‌خوری؟» و من فکر کردم به اینکه چرا دارم غصه می‌خورم. و به اینکه چرا نباید غصه بخورم. به پدری فکر کردم که چهره‌اش را کمابیش به خاطر داشتم. و به ماد ...
        ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۲۵ فروردين ۱۴۰۰ ۰۳:۲۴    بازدید:۱۱۶    نظرات: ۵
        بیماریِ دورمرگ   ارسال شده توسط  

        سحر غزانی


        مورچه : فضایی به نظرت اینجا چه خبره چرا اینقد شلوغه
        فضایی: نمیدونم..بزار از اون کوتوله که کنار درخته بپرسیم
        بیا بریم...
        ببخشید اقای کوتوله
        کوتوله: چیه؟
        فضایی: میشه بگید اینجا ...
        ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۲۳ فروردين ۱۴۰۰ ۱۲:۵۱    بازدید:۱۶۵    نظرات: ۱۱
        چای کهکشان ۱   ارسال شده توسط  

        سحر غزانی


        فضایی: یه سری چیزا رو اون هیچوقت نمیفهمه مورچه ...
        مثلا اون از کجا میخواد بفهمه که دیروز که داشتم به رنگهای سیاره مشتری نگاه میکردم با دیدن رنگ خاکی یاد موهاش افتادم رنگ قهوه ایش منو برد سمت چشما ...
        ارسال شده در تاریخ جمعه ۲۰ فروردين ۱۴۰۰ ۱۴:۰۶    بازدید:۲۱۷    نظرات: ۱۳

        پول حرام خوردن نداره
        درمسیرِخانه، وانت هندوانه فروشی را دیدکه بالای وانت اش درشت نوشته بود ۲۰۰۰ پیش خودش گفت: کیلویی دوهزارتومان قیمتش خوبه ، بِایستم بخرم . موقع حساب کردن دید درترازوی دیجیتالی ا ...
        ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۱۰ فروردين ۱۴۰۰ ۱۷:۰۵    بازدید:۱۱۳    نظرات: ۱۰

        فراتاگون عصبانی از اینکه فوگان به هشدارش توجهی نکرده از دربار خارج شد .‌
        فوگان با اینکه از فناناپذیری خود مطمئن بود و ارتش قدرتمندی داشت به فکر فرو رفت .‌چگونه ممکن است من نابود شوم . ج ...
        ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۵ فروردين ۱۴۰۰ ۰۵:۴۷    بازدید:۹۲    نظرات: ۱۰

        هزاران سال پیش از این سرزمین پارسیان ، سرزمینی که همواره سرسبز و خرم بود و مردمانش در صلح و صفا زندگی می کردند مورد هجوم ارتشی خونخوار و تا دندان مسلحقرار گرفت . هر ارتشی یا پهلوانی پیش رویشان قرار می ...
        ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۳ فروردين ۱۴۰۰ ۰۴:۴۷    بازدید:۱۴۰    نظرات: ۵

        مانکن ها (داستانی - سورئال)
        روزی روزگاری در یک شهرمعمولی ، زندگیِ عادیِ مردمان جاری بود . گرچه در جای جای شهر، اشتباهات و خطاهایی دیده میشد ولی بالاخره شهر آدمها بود و آدمها هم که مالامال از خطاه ...
        ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۹ ۱۲:۱۵    بازدید:۸۹    نظرات: ۹

        تو آشپزخونه بودم و داشتم شربت رو هم می‌زدم. ولی از یه طرف هم حواسم بهش بود. نمی‌دونم چرا، اما تماشای اشتیاقش رو دوست داشتم. هول و وَلاش برام جالب بود. این‌ور و اون‌ور رفتنش! ظرافتِ ...
        ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۹۹ ۰۴:۱۶    بازدید:۱۲۳    نظرات: ۵
        کلاس درس   ارسال شده توسط  

        محسن متقین


        سال 68 بود يا 69 يعني سال 1368 يا 1369 نمي دانم.
        چقدر برايم زيبا بود وبا اهميت – هميشه در ارزوي نشستن پشت ميز وروي نيمكت كلاس وحسرت اش در دلم بود . 7 سال از دوران دبيرستان گذشته بود و من يك ...
        ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۹۹ ۰۳:۴۹    بازدید:۴۳۸    نظرات: ۰


        داستان کوتاه فانتزی
        خلبان بود وبه مرور،بواسطه ی اعتیاد به مشروب ومواد مخدر، رازنهانیِ سقوطِ روحش، فاش شد وطبعاً اخراج شدنی بی بازگشت ، همه امیدهایش را ناامید کرد .
        او مانده بود وعلمی ک ...
        ارسال شده در تاریخ شنبه ۹ اسفند ۱۳۹۹ ۰۳:۵۷    بازدید:۱۰۸    نظرات: ۶
        خاطراتی از کودکی   ارسال شده توسط  

        سارا رحیمی


        صدای باران،آرام آرام گوشم را نوازش می کردونگاه مرا به بیرون می کشاند.
        پشت پنجره،...‌خیابان تن پوشی ازبرگ های زرد وقرمز درختان به تن کرده بود ودست طراوت دانه های نرم باران آنها رانوازش می کرد ...
        ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۹ ۰۵:۴۲    بازدید:۱۸۷    نظرات: ۸
        تراژدی اطمینان   ارسال شده توسط  

        بهمن بیدقی


        تراژدی اطمینان
        بیست و چند ساله به نظر می رسید . صورتش بغض کرده بود و لبهایش میلرزید . روی نیمکتی در سالن انتظار راه آهن نشسته و به روبرو زُل زده بود و اشکهایش گلوله گلوله می بارید . صورت مظلومش ک ...
        ارسال شده در تاریخ جمعه ۱ اسفند ۱۳۹۹ ۰۵:۱۵    بازدید:۱۲۲    نظرات: ۹
        بی تو   ارسال شده توسط  

        سمیرا عاشوری


        زمانی که چای می نوشم
        وطعم تلخ وعطرآگینش را
        دربدن مادی ام احساس می کنم
        به تو می اندیشم
        که آهسته دورمی شدی
        با چکمه های گل آلودت
        اندیشه زیبایم را
        آلوده به تنهایی ورنج ه ...
        ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۲۸ بهمن ۱۳۹۹ ۱۲:۳۱    بازدید:۲۲۳    نظرات: ۷

        نگاهی به رودخانه انداخت کفش هایش از راه رفتن در گل سنگین شده بود یکسالی بود دهکده اش را ندیده بود کوله باری از آذوقه و صد سکه زر نتیجه یکسال زحمت در شهرهای دور از آبادی را حمل می کرد.
        آب رودخانه ...
        ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۲۷ بهمن ۱۳۹۹ ۰۴:۲۶    بازدید:۷۲۳    نظرات: ۵

        مرگ یزیدی در کوپه
        داستانکی از آزاده پورصدامی
        پدرم را سال به سال در خانه نمی دیدیم همیشه درحال دویدن و دنبال کردن کار دیگران بود. تا این که مادرم به خون­ریزی معده افتاد و تصمیم بر آن شد ک ...
        ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۲۲ بهمن ۱۳۹۹ ۰۵:۲۷    بازدید:۴۲۵    نظرات: ۸

        کوچه ی سیزدهم غربی
        ۱ -
        از پشت شیشه ی جواهرفروشی دید که کامران درحال خرید یه دست گردنبند و گوشواره ی طلاست اما همچنان خودش را به دیدنِ جواهرات پشت ویترین مشغول نشان میداد و زیر چشمی او را می ...
        ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۱۵ بهمن ۱۳۹۹ ۱۷:۴۹    بازدید:۱۲۳    نظرات: ۷

        درزمانهای گذشته در بیروناز شهر مردی درصحرا
        مشغول حفر چاهی بود هرانــچه میکند به اب
        نمیرسید
        رهگزری ازانجا میگذشت
        گفت اینچاه که میکنی
        برای صاحبش اب ندارد.
        مرد چاه کن گفت ...
        ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۱۲ بهمن ۱۳۹۹ ۱۳:۲۴    بازدید:۴۳۹    نظرات: ۳۴
        دیوونه ها   ارسال شده توسط  

        بهمن بیدقی


        دیوونه ها
        مقصراصلی خودش بود بیژن . هر وقت رانندگی میکرد لاین آخرِ اتوبان در قبضه ی او بود و سرعتش در حدی بود که حداکثر فاصله اش با اتومبیل جلویی نهایتاً به یک متر میرسید . بارها کسانی که کنارش نش ...
        ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۷ بهمن ۱۳۹۹ ۰۳:۳۳    بازدید:۱۲۰    نظرات: ۶

        حالا مرا آورده بود اینجا! گذاشته بود روی بام این شهر! و خودش، دو قدم آن طرف‌تر، دست راستش را توی جیب شلوارش گذاشته بود و با آن چشم‌های رنگ آسمانش، خیره شده بود به غروب این خورشید! حرف نمی&zw ...
        ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۱۸ دی ۱۳۹۹ ۰۳:۴۰    بازدید:۲۰۲    نظرات: ۲

        گفت: «من به او اعتماد داشتم! می‌فهمی؟!» گوشی را پرت کردم روی میز و گفتم: «تا اعتماد از نظر تو چه باشد!» آمد و نشست روی مبل! نمی‌دانم به خاطر پرت کردن گوشی بود یا نگاه ...
        ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۱ دی ۱۳۹۹ ۱۵:۲۷    بازدید:۲۸۸    نظرات: ۱۴
        بهشت(داستانی)   ارسال شده توسط  

        بهمن بیدقی


        بهشت
        من مکرر به بهشت‌ زهرا رفته ام ولی تاکنون درماجراهای آن آرامکده دقت نکرده بودم . چند وقت پیش، از درب قدیم، سمت کهریزک وارد شدم و دیدم : قطعات از آنجا شماره گذاری شده است .
        بهشت زهرا ...
        ارسال شده در تاریخ جمعه ۲۸ آذر ۱۳۹۹ ۱۲:۴۹    بازدید:۱۳۱    نظرات: ۵

        کاموایی بنفش :
        آلاله ، همین که رج آخر ژاکت کاموایی رو کور کرد ؛ با شوق به تن کرد و از خونه زد بیرون . تنها تفریح او دیدن ویترین مغازه های بالا شهر بود . مثل همیشه تا از اتوبوس پیاده شد ، رفت به س ...
        ارسال شده در تاریخ جمعه ۲۸ آذر ۱۳۹۹ ۱۲:۴۹    بازدید:۱۵۰    نظرات: ۲

        گفتم :«به خدا بریده‌ام! سیر شده‌ام پدر! دیگر نمی‌کشم! چیزی که در آنم، زندگی نیست. لجنزار است. شما را به خدا طلاقم را بگیرید و خلاصم کنید.» نمی‌توانست نگاهش را بیندازد ت ...
        ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۹ ۰۴:۳۶    بازدید:۲۵۸    نظرات: ۶
        درد عشق   ارسال شده توسط  

        مجتبی شهنی


        امروز اومدم بیمارستان همه مریضی دیدم خیلی خیلی ناراحت شدم یک دکتر خیلی خوب بهم معرفی کردند تا ببیند درد من چیه خودم دیدم که سرما خوردگی ناراحتی معده و هر چیز دیگه ای رو تشخیص داد وقتی پذیرش شدم درد من ...
        ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۹ ۲۳:۳۵    بازدید:۱۴۹    نظرات: ۲

        غول
        (داستان کوتاه سورئال)
        در دشتی دَرَندشت ، یک زن شوهرِثروتمند درحالِ سیاحت بودند .
        نسبت به واکاویِ رموزِخلقت ، کنجکاوی میکردند .
        ثروت آنها علاوه بر مکنت ، ثروتِ داشتنِ همدیگر هم ...
        ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۱۲ آذر ۱۳۹۹ ۱۰:۳۲    بازدید:۱۳۳    نظرات: ۸

        درزمان های گذشته مرد مسافری دور ازشهر درکنارجاده جهت استراحتبار را از مرکب پیادهکرد و مقداری هیزم جمع کرد اتشی روشن نمودو
        بسات چای را امده کرد صفره نان را پهن نمود که مشغول خوردن غذا به شود اسب س ...
        ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۹ آذر ۱۳۹۹ ۱۸:۳۱    بازدید:۴۳۱    نظرات: ۳۹
        اعتبار   ارسال شده توسط  

        مجتبی شهنی


        چقدر روزها بی اعتبار شدن من تا دیروز به اعتبار حرف هایت خوشحال و سرمست و با نشاط بود به اعتبار حرف هایت میخندیدم میخوابیدم بیدار میشدم به اعتبارت دنیا را میخواستم خواستنم برای خواستن تو بود آنقدر پیش ...
        ارسال شده در تاریخ جمعه ۷ آذر ۱۳۹۹ ۰۴:۱۶    بازدید:۱۷۳    نظرات: ۱
        دنیای زیبا   ارسال شده توسط  

        مجتبی شهنی


        چه دنیای قشنگی من و تو کنار هم قدم میزنیم چه نم نم باران قشنگی میزند تو میخندی و من لذت میبرم تمام چراغ های شهر روشن است امشب چقدر زیباس باران همه چیز رو شسته و تمیز کنار رودخانه شوخی و خنده خوب دیگه ...
        ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۴ آذر ۱۳۹۹ ۰۳:۴۲    بازدید:۱۵۶    نظرات: ۴
        شهامت   ارسال شده توسط  

        مجتبی شهنی


        شهامتی که من داشتم او نداشت من برای شکست خوردن آماده بودم میدانستم در این مبارزه ی عاشقانه شکست خواهم خورد اما عقب نشینی نکردم آنقدر جنگیدم و جنگیدم و جنگیدم به امید پیروزی اما شکستم داد برای صلح با م ...
        ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۲ آذر ۱۳۹۹ ۱۵:۰۷    بازدید:۱۷۵    نظرات: ۲

        به نام مهر
        سالها پیش امیرهوشنگ ابتهاج در خیابان فردوسی خانه ای خرید،خانه ای که شاید خود نمی دانست چه اسطوره ای در آن خوابیده،خانه ای که بعد ها وی یار دیرینه خود را در آن یافت،آری ارغوان
        در ح ...
        ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۹ ۰۵:۵۰    بازدید:۳۸۰    نظرات: ۷
        مدت   ارسال شده توسط  

        مجتبی شهنی


        یک مدتی واسه کسی زندگی کنی یعنی بخوری بخوابی قدم بزنی شعر بخونی داد بزنی بعد یک مدت تمام بشه واقعآ مگه میشه.
        دل در آتش تو میسوزد
        دل در غمت میپوسد
        دل در خانه میشکند
        خاطراتت من را تو ...
        ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۲۶ آبان ۱۳۹۹ ۰۵:۰۴    بازدید:۶۷۱    نظرات: ۲
        پدر   ارسال شده توسط  

        بهنود کیمیائی



        شرکتی که پدرم مشغول بکار بود ورشکسته شد و شروع ب ریزش نیرو کرد با اینکه پدرم یکی از بهترین نیروها بود اخراج شد شکست رو داخل چهره اش دیدم؛کار آزاد رو شروع کرد و میدیدم با تمام توان کار میکند و او ...
        ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۱۴ آبان ۱۳۹۹ ۰۳:۴۱    بازدید:۲۸۶    نظرات: ۹
        ماجراهای ناب   ارسال شده توسط  

        بهمن بیدقی


        ماجراهای ناب
        قهوه خانه ای داشت درمرکزشهر . تووی یک کوچه ، مقابل زورخانه ی پهلوان .
        درآن قهوه خانه ، علاوه برچای دبشِ لب سوزِ قندپهلو ودم کشیده با سماوربزرگ و جوندار، ظهرها دیزی سنگی به راه ب ...
        ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۱۱ آبان ۱۳۹۹ ۰۵:۲۳    بازدید:۱۸۰    نظرات: ۵

        با هر قدمی که برمی‌داشت، صدای برگی را درمی‌آورد. یقهٔ پالتو را بالا دادم و دست‌هایم را گذاشتم توی جیب! اشاره‌ام را به دکهٔ کنارِ خیابان دید. گفتم:«با یک چای داغ چطوری؟!» ...
        ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۴ آبان ۱۳۹۹ ۰۱:۳۱    بازدید:۲۰۹    نظرات: ۱۳
        مرد کوچک   ارسال شده توسط  

        نسرین علی وردی زاده


        دفتر و دستک‌ها را می‌گذارم توی کشو! خم می‌شوم و نگاهی به ساعت دیواریِ پشتِ ستون می‌اندازم. عقربه‌ها چهار و بیست دقیقه را نشانه رفته‌اند. تکیه‌ام را می‌دهم به صن ...
        ارسال شده در تاریخ جمعه ۲۵ مهر ۱۳۹۹ ۱۴:۱۳    بازدید:۲۳۰    نظرات: ۱۴

        مرغ مقلد
        دوستِ جدیدش کاملیا ، نفوذ بسیار زیادی بر او داشت . دختر دِردو و پُرجنبشی که در مقابل بزرگسالان ظاهری تأیید شده داشت وشیطونی هایش درمیان همسن وسالانش قابل کتمان نبود . دختر شانزده ساله ای ...
        ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۹ مهر ۱۳۹۹ ۱۱:۳۳    بازدید:۱۸۳    نظرات: ۷
        یک مشت اب   ارسال شده توسط  

        دانیال فریادی


        سردی هوا در گوشت و پوست پسرک نفوذ کرده بود
        گفته بودند باید ساعت پنج صبح دم در پادگان باشند برای عزام به خد مت سربازی
        بیبشتر پسر ها با پدرشان امده بودند و او تنها امده بود . در گوشه ای به درخ ...
        ارسال شده در تاریخ شنبه ۲۹ شهريور ۱۳۹۹ ۰۵:۱۵    بازدید:۲۴۱    نظرات: ۸

        داستان کوتاه( فراق)
        این هزارو صدمین شب است بی تو، باز از نیمه شب گذشتِ ومن و یادِ چَشمانِ تو، یادِ تلخیِ زهر آلودِ آخرین دیدارمان ، آه...آخرین دیدارمان! گرچه گویا صد ساله شد کابوسِ دردِ این فراق ...
        ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۲۶ شهريور ۱۳۹۹ ۰۳:۳۶    بازدید:۳۹۳    نظرات: ۶
        فحاشی شیرین   ارسال شده توسط  

        شعله(م جلیلی)


        نگاهم به فرش بود و قدمهایم را سریع تر از هر زمانی برمیداشتم انگار میخواستم به جایی برسم اما تهش سرم میخورد به دیوار و برمیگشتم شبیه ماشین دیوانه ها که به دیوار میخورند و دوباره راه خودشان را پیش میگیر ...
        ارسال شده در تاریخ جمعه ۲۱ شهريور ۱۳۹۹ ۲۰:۵۸    بازدید:۶۸۵    نظرات: ۴۵
        آخرین دیدار   ارسال شده توسط  

        ماهورا وثوقی


        دیدمش . چشمانم برای خیره نگاه کردن به این چهره , التماسم میکنند ولی ..... تا بحال شده است که حس کنی , یک هیچ مطلق هستی ؟؟ من اعتراف میکنم , در همین لحظه , روبه روی این غریبه بشدت آشنا , یک هیچ مطلقم . ...
        ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۱۰ شهريور ۱۳۹۹ ۱۹:۵۴    بازدید:۲۲۴    نظرات: ۱۲

        بغض غریبی در پستوی گلویم جان گرفت. زیاد دوام نیاورد. شکست و دیده‌ام را مرطوب کرد. خیره بر قامت مرد روبه‌رویم، گونه‌ام نیز تر شد. داشت می‌رفت که برود. و مرا با من بگذارد. آخرین جمله ...
        ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۱۰ شهريور ۱۳۹۹ ۱۶:۱۰    بازدید:۲۱۲    نظرات: ۸
        نجات یافته   ارسال شده توسط  

        سعید فلاحی


        نجات یافته
        نفس‌ نفس‌ زنان در تاریکی بیابان می‌دوید. گاهی با اضطراب و پر از ترس به پشت سر، نگاهی می‌انداخت. پاهای برهنه‌اش پُر از تیغ و خار و خاشاک شده بود. زخم‌های ب ...
        ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۲ شهريور ۱۳۹۹ ۱۱:۲۷    بازدید:۱۹۲    نظرات: ۱
        بود...   ارسال شده توسط  

        حوریه دردانی حقیقی


        یکی دو سالی میشد که ندیده بودمش اما
        انگشتان ظریف و کشیده اش را خوب میشناختم که به دیواره های فنجان چسبانده بود تا گرمایش را تصاحب کند .
        زیر لب با خودش حرف میزد و آرام آرام جرعه ای مینوشید .< ...
        ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۹ ۰۵:۴۱    بازدید:۴۰۰    نظرات: ۱۰

        قسمت دوم:
        خم شدم و از روی نرده‌ها نگاهی به پایین انداختم. کفش‌های قهوه‌ای مادام را می‌دیدم و جوراب‌های کرمی‌اش را! یک بار نشد، جوراب رنگ پا نپوشد. پاهای لخت مادر را ...
        ارسال شده در تاریخ شنبه ۱۸ مرداد ۱۳۹۹ ۰۲:۳۹    بازدید:۱۹۳    نظرات: ۴

        قسمت اول:
        زمان داشت می‌گذشت و من زل زده بودم به تست شمارهٔ سیزده شیمی. مغزم نمی‌کشید و سعی داشتم به زور ذهنم را متمرکز کنم. فکرم به هر جایی بود، جز به درس. تست را دوباره و سه‌باره ...
        ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۹ ۰۲:۲۹    بازدید:۱۶۸    نظرات: ۲

        ساغر
        داستان ساغر را درحالی مینویسم که تنها چهار روز از سال ۱۳۸۳ هجری شمسی میگذرد.
        دلم غمزده از نیرنگ و ریای دشمنان دوست نماست و چشمم بارها و بارها همدلی و صفای دوستان دشمنان نما را دیده و وز ...
        ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۷ مرداد ۱۳۹۹ ۱۲:۰۱    بازدید:۱۶۱    نظرات: ۰
        تیشه و ریشه   ارسال شده توسط  

        شعله(م جلیلی)


        خورشید صاف تو سرم میتابید.انگار با شمشیر در ستیز با مغز و اعصابم بود.زیر ماسک در حال بخار شدن بودم قدم های بی حالم بی حال تر از همیشه بود.و متاسفانه در حال فکر کردن بودم.گاهی با خودم میگم کاش همینطور ...
        ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۶ مرداد ۱۳۹۹ ۱۸:۰۰    بازدید:۴۴۱    نظرات: ۲۵
        خانه چوبین   ارسال شده توسط  

        ماهورا وثوقی


        پرده های سفید سرتاسری راکنارمیرنم تا شایدکه نور روشنایی ببخشد به این تنی که تاریکی نومیدی اورا بلعیده ,اما دریغ ازخوشه ای نور! گویی آسمان این دنیای سختگیرهم خوب میداند چه زمانی چه احوالی داشته باشد تا ...
        ارسال شده در تاریخ شنبه ۱۴ تير ۱۳۹۹ ۰۲:۲۸    بازدید:۲۶۹    نظرات: ۱۶

        قسمت آخر:
        بالاخره بعد از رد کردنِ آن ترافیک سنگین، به مقصدم می رسم. با عجله پیاده می شوم و زنگ در را می فشارم. مادر تا صدایم را می شنود، با خوشحالی و بلا درنگ در را می گشاید. وارد می شوم و پله ها ...
        ارسال شده در تاریخ جمعه ۱۳ تير ۱۳۹۹ ۱۷:۱۲    بازدید:۱۹۴    نظرات: ۴

        قسمت دوم:
        انگار که یک سطل آب یخ رویم خالی کرده باشند، خشکم می زند. لیلی ادامه می دهد. می بینم که لب هایش تکان می خورند. می بینم که آن اشک ها دانه دانه، روی گونه هایش سُر می خورند. می بینم که عذاب ...
        ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۱۲ تير ۱۳۹۹ ۱۵:۵۶    بازدید:۱۸۴    نظرات: ۲

        قسمت اول:
        آرنجم را روی دستگیرهٔ در می گذارم و فشارش می دهم. در را با پایم هل می دهم تا کاملا باز شود. سلامی داده و یکراست به طرف آشپزخانه می روم. هر چه کیسهٔ میوه هست روی پیشخوان می گذارم. کیسهٔ ...
        ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۱۱ تير ۱۳۹۹ ۰۴:۱۴    بازدید:۲۰۶    نظرات: ۴

        قسمت آخر:
        برمی گردم سمتش! نگاهم روی کاوه ثابت می ماند. می خواهم به او بگویم تو همانی هستی که با حرف خواهرش، مرا کوبید؟! می خواهم بگویم، تو همان مرد شکاکی؟! راستی! خواهرت با تو چه کرده بود ای مرد، ...
        ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۹ ۱۲:۰۲    بازدید:۲۵۱    نظرات: ۷

        دستم را جلوی در می گذارم و سؤالی نگاهش می کنم. معنیِ نگاهم را که در می یابد، می گوید:
        –حرف دارم باهات!
        این کل صحبتمان در آن کوچهٔ سوت و کور است! همهٔ همه اش! با کمی مکث، کنار می کشم تا ...
        ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۲۷ خرداد ۱۳۹۹ ۱۲:۴۱    بازدید:۲۹۰    نظرات: ۶

        قسمت اول:
        سرم را به چپ و راست می گردانم. زمزمه می کنم:
        –اللهم صل علی محمد و ال محمد.
        نمی خواهم سجاده را جمع کنم. می خواهم همان جا برای بار چندم در حضورش، سفرهٔ دلم را بگشایم و یار ...
        ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۲۶ خرداد ۱۳۹۹ ۱۳:۴۵    بازدید:۴۲۲    نظرات: ۷

        " حکایت های ادامه دارِ من و کرونا"...
        گفته بودم اگه نون نباشه آدم گرسنه می مونه. این اتفاق افتاد. وقتِ شام بود‌. باید سبک و ساده می خوردیم. رفتم درب یخچال رو باز کنم تا ببینم از او ...
        ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۹ ۱۸:۵۹    بازدید:۲۷۶    نظرات: ۳
        تپش   ارسال شده توسط  

        مرضیه حسینی


        تا چشم هایش را باز کرد دکتر بخش اورژانس را بالای سرش دید. دکتر گفت باز که مراقب خودت نبودی. چه بلایی داری سر قلبت میاری. دختر به سختی گفت: خسته شدم خانم دکتر. قلبم اذیتم می کنه. مثل همیشه چند ساعتی هم ...
        ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۲۱ خرداد ۱۳۹۹ ۰۳:۱۷    بازدید:۲۸۷    نظرات: ۲
        ولگرد   ارسال شده توسط  

        اصغر محمودی( مور )


        روزی برای گردش به تپه های نزدیک شهر رفته بودم که سگی را در حال زجه و زاری دیدم . پرسیدم : چرا اینقدر ماتم زده و اندوهگینی ؟
        گفت : از هم نوعان شما در این سرزمین .‌
        گفتم چگونه ؟
        گفت ...
        ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۳۰ ارديبهشت ۱۳۹۹ ۲۲:۳۹    بازدید:۳۴۹    نظرات: ۱
        چشم به راه   ارسال شده توسط  

        سعید فلاحی


        چشم به راه
        امروز که به بیرون از خانه رفتم، مثل روزهای گذشته، باز هم پیرزن فرتوت را کنار دیوار آوار شده از بمباران جنگ دیدم. دیوار روبروی خانهٔ پیرزن قرار داشت. زیر کَپَری که با دو تخته الوار و چا ...
        ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۲۹ ارديبهشت ۱۳۹۹ ۱۷:۵۳    بازدید:۱۸۰    نظرات: ۲
        دیوانه   ارسال شده توسط  

        سعید فلاحی



        طی دوران چهل سالهٔ عمرم هیچکس را مثل آقای «فتاح» خوشبین و صاف و ساده ندیده بودم. مردی پاک و مهربان که همه او را «دیوانه» صدا می‌زدند.
        زمانی که دانشجوی پزشکی دان ...
        ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۲۵ ارديبهشت ۱۳۹۹ ۱۴:۰۱    بازدید:۳۲۲    نظرات: ۴
        مجموع ۸۴۵ پست فعال در ۱۱ صفحه

        آخرین نقدهای شاعران سایت

        نظرات

        مشاعره

        کاربران اشتراک دار

        محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک

        حمایت از شعرناب

        شعرناب

        با قرار دادن کد زير در سايت و يا وبلاگ خود از شعر ناب حمايت نمایید.

        کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
        استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
        1