سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

پر نشاط ترین اشعار

انتشار ویژه ناب

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

دوشنبه 31 شهريور 1399
  • آغاز جنگ تحميلي، 1359 هـ ش - آغاز هفتة دفاع مقدس
4 صفر 1442
    Monday 21 Sep 2020
      سخن بگوييد تا شناخته شويد، زيرا كه انسان در زير زبان خود پنهان است. حضرت علی(ع)

      دوشنبه ۳۱ شهريور

      پست های وبلاگ

      شعرناب
      یک مشت اب   ارسال شده توسط  

      دانیال فریادی


      سردی هوا در گوشت و پوست پسرک نفوذ کرده بود
      گفته بودند باید ساعت پنج صبح دم در پادگان باشند برای عزام به خد مت سربازی
      بیبشتر پسر ها با پدرشان امده بودند و او تنها امده بود . در گوشه ای به درخ ...
      ارسال شده در تاریخ ۲ روز پیش    بازدید:۴۱    نظرات: ۲

      داستان کوتاه( فراق)
      این هزارو صدمین شب است بی تو، باز از نیمه شب گذشتِ ومن و یادِ چَشمانِ تو، یادِ تلخیِ زهر آلودِ آخرین دیدارمان ، آه...آخرین دیدارمان! گرچه گویا صد ساله شد کابوسِ دردِ این فراق ...
      ارسال شده در تاریخ ۵ روز پیش    بازدید:۱۸۸    نظرات: ۶
      فحاشی شیرین   ارسال شده توسط  

      شعله(م جلیلی)


      نگاهم به فرش بود و قدمهایم را سریع تر از هر زمانی برمیداشتم انگار میخواستم به جایی برسم اما تهش سرم میخورد به دیوار و برمیگشتم شبیه ماشین دیوانه ها که به دیوار میخورند و دوباره راه خودشان را پیش میگیر ...
      ارسال شده در تاریخ ۹ روز پیش    بازدید:۳۹۵    نظرات: ۴۳
      آخرین دیدار   ارسال شده توسط  

      ماهورا وثوقی


      دیدمش . چشمانم برای خیره نگاه کردن به این چهره , التماسم میکنند ولی ..... تا بحال شده است که حس کنی , یک هیچ مطلق هستی ؟؟ من اعتراف میکنم , در همین لحظه , روبه روی این غریبه بشدت آشنا , یک هیچ مطلقم . ...
      ارسال شده در تاریخ ۲ هفته پیش    بازدید:۹۹    نظرات: ۱۲

      بغض غریبی در پستوی گلویم جان گرفت. زیاد دوام نیاورد. شکست و دیده‌ام را مرطوب کرد. خیره بر قامت مرد روبه‌رویم، گونه‌ام نیز تر شد. داشت می‌رفت که برود. و مرا با من بگذارد. آخرین جمله ...
      ارسال شده در تاریخ ۲ هفته پیش    بازدید:۷۶    نظرات: ۸
      نجات یافته   ارسال شده توسط  

      سعید فلاحی


      نجات یافته
      نفس‌ نفس‌ زنان در تاریکی بیابان می‌دوید. گاهی با اضطراب و پر از ترس به پشت سر، نگاهی می‌انداخت. پاهای برهنه‌اش پُر از تیغ و خار و خاشاک شده بود. زخم‌های ب ...
      ارسال شده در تاریخ ۲ هفته پیش    بازدید:۵۵    نظرات: ۱
      بود...   ارسال شده توسط  

      حوریه دردانی حقیقی


      یکی دو سالی میشد که ندیده بودمش اما
      انگشتان ظریف و کشیده اش را خوب میشناختم که به دیواره های فنجان چسبانده بود تا گرمایش را تصاحب کند .
      زیر لب با خودش حرف میزد و آرام آرام جرعه ای مینوشید .< ...
      ارسال شده در تاریخ حدود ۱ ماه پیش    بازدید:۱۵۰    نظرات: ۱۰

      قسمت دوم:
      خم شدم و از روی نرده‌ها نگاهی به پایین انداختم. کفش‌های قهوه‌ای مادام را می‌دیدم و جوراب‌های کرمی‌اش را! یک بار نشد، جوراب رنگ پا نپوشد. پاهای لخت مادر را ...
      ارسال شده در تاریخ شنبه ۱۸ مرداد ۱۳۹۹ ۰۲:۳۹    بازدید:۸۰    نظرات: ۴

      قسمت اول:
      زمان داشت می‌گذشت و من زل زده بودم به تست شمارهٔ سیزده شیمی. مغزم نمی‌کشید و سعی داشتم به زور ذهنم را متمرکز کنم. فکرم به هر جایی بود، جز به درس. تست را دوباره و سه‌باره ...
      ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۹ ۰۲:۲۹    بازدید:۶۸    نظرات: ۲

      ساغر
      داستان ساغر را درحالی مینویسم که تنها چهار روز از سال ۱۳۸۳ هجری شمسی میگذرد.
      دلم غمزده از نیرنگ و ریای دشمنان دوست نماست و چشمم بارها و بارها همدلی و صفای دوستان دشمنان نما را دیده و وز ...
      ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۷ مرداد ۱۳۹۹ ۱۲:۰۱    بازدید:۶۲    نظرات: ۰
      تیشه و ریشه   ارسال شده توسط  

      شعله(م جلیلی)


      خورشید صاف تو سرم میتابید.انگار با شمشیر در ستیز با مغز و اعصابم بود.زیر ماسک در حال بخار شدن بودم قدم های بی حالم بی حال تر از همیشه بود.و متاسفانه در حال فکر کردن بودم.گاهی با خودم میگم کاش همینطور ...
      ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۶ مرداد ۱۳۹۹ ۱۸:۰۰    بازدید:۳۳۵    نظرات: ۲۵
      خانه چوبین   ارسال شده توسط  

      ماهورا وثوقی


      پرده های سفید سرتاسری راکنارمیرنم تا شایدکه نور روشنایی ببخشد به این تنی که تاریکی نومیدی اورا بلعیده ,اما دریغ ازخوشه ای نور! گویی آسمان این دنیای سختگیرهم خوب میداند چه زمانی چه احوالی داشته باشد تا ...
      ارسال شده در تاریخ شنبه ۱۴ تير ۱۳۹۹ ۰۲:۲۸    بازدید:۱۷۱    نظرات: ۱۶

      قسمت آخر:
      بالاخره بعد از رد کردنِ آن ترافیک سنگین، به مقصدم می رسم. با عجله پیاده می شوم و زنگ در را می فشارم. مادر تا صدایم را می شنود، با خوشحالی و بلا درنگ در را می گشاید. وارد می شوم و پله ها ...
      ارسال شده در تاریخ جمعه ۱۳ تير ۱۳۹۹ ۱۷:۱۲    بازدید:۹۴    نظرات: ۴

      قسمت دوم:
      انگار که یک سطل آب یخ رویم خالی کرده باشند، خشکم می زند. لیلی ادامه می دهد. می بینم که لب هایش تکان می خورند. می بینم که آن اشک ها دانه دانه، روی گونه هایش سُر می خورند. می بینم که عذاب ...
      ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۱۲ تير ۱۳۹۹ ۱۵:۵۶    بازدید:۸۶    نظرات: ۲

      قسمت اول:
      آرنجم را روی دستگیرهٔ در می گذارم و فشارش می دهم. در را با پایم هل می دهم تا کاملا باز شود. سلامی داده و یکراست به طرف آشپزخانه می روم. هر چه کیسهٔ میوه هست روی پیشخوان می گذارم. کیسهٔ ...
      ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۱۱ تير ۱۳۹۹ ۰۴:۱۴    بازدید:۹۲    نظرات: ۴

      قسمت آخر:
      برمی گردم سمتش! نگاهم روی کاوه ثابت می ماند. می خواهم به او بگویم تو همانی هستی که با حرف خواهرش، مرا کوبید؟! می خواهم بگویم، تو همان مرد شکاکی؟! راستی! خواهرت با تو چه کرده بود ای مرد، ...
      ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۹ ۱۲:۰۲    بازدید:۱۲۸    نظرات: ۷

      دستم را جلوی در می گذارم و سؤالی نگاهش می کنم. معنیِ نگاهم را که در می یابد، می گوید:
      –حرف دارم باهات!
      این کل صحبتمان در آن کوچهٔ سوت و کور است! همهٔ همه اش! با کمی مکث، کنار می کشم تا ...
      ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۲۷ خرداد ۱۳۹۹ ۱۲:۴۱    بازدید:۱۵۸    نظرات: ۶

      قسمت اول:
      سرم را به چپ و راست می گردانم. زمزمه می کنم:
      –اللهم صل علی محمد و ال محمد.
      نمی خواهم سجاده را جمع کنم. می خواهم همان جا برای بار چندم در حضورش، سفرهٔ دلم را بگشایم و یار ...
      ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۲۶ خرداد ۱۳۹۹ ۱۳:۴۵    بازدید:۲۳۳    نظرات: ۷

      " حکایت های ادامه دارِ من و کرونا"...
      گفته بودم اگه نون نباشه آدم گرسنه می مونه. این اتفاق افتاد. وقتِ شام بود‌. باید سبک و ساده می خوردیم. رفتم درب یخچال رو باز کنم تا ببینم از او ...
      ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۹ ۱۸:۵۹    بازدید:۱۴۸    نظرات: ۳
      تپش   ارسال شده توسط  

      مرضیه حسینی


      تا چشم هایش را باز کرد دکتر بخش اورژانس را بالای سرش دید. دکتر گفت باز که مراقب خودت نبودی. چه بلایی داری سر قلبت میاری. دختر به سختی گفت: خسته شدم خانم دکتر. قلبم اذیتم می کنه. مثل همیشه چند ساعتی هم ...
      ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۲۱ خرداد ۱۳۹۹ ۰۳:۱۷    بازدید:۱۶۵    نظرات: ۲
      ولگرد   ارسال شده توسط  

      اصغر محمودی( مور )


      روزی برای گردش به تپه های نزدیک شهر رفته بودم که سگی را در حال زجه و زاری دیدم . پرسیدم : چرا اینقدر ماتم زده و اندوهگینی ؟
      گفت : از هم نوعان شما در این سرزمین .‌
      گفتم چگونه ؟
      گفت ...
      ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۳۰ ارديبهشت ۱۳۹۹ ۲۲:۳۹    بازدید:۱۱۴    نظرات: ۱
      چشم به راه   ارسال شده توسط  

      سعید فلاحی


      چشم به راه
      امروز که به بیرون از خانه رفتم، مثل روزهای گذشته، باز هم پیرزن فرتوت را کنار دیوار آوار شده از بمباران جنگ دیدم. دیوار روبروی خانهٔ پیرزن قرار داشت. زیر کَپَری که با دو تخته الوار و چا ...
      ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۲۹ ارديبهشت ۱۳۹۹ ۱۷:۵۳    بازدید:۸۶    نظرات: ۲
      دیوانه   ارسال شده توسط  

      سعید فلاحی



      طی دوران چهل سالهٔ عمرم هیچکس را مثل آقای «فتاح» خوشبین و صاف و ساده ندیده بودم. مردی پاک و مهربان که همه او را «دیوانه» صدا می‌زدند.
      زمانی که دانشجوی پزشکی دان ...
      ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۲۵ ارديبهشت ۱۳۹۹ ۱۴:۰۱    بازدید:۱۱۵    نظرات: ۳
      ذهن مسموم   ارسال شده توسط  

      اصغر محمودی( مور )


      شب . تاریکی و سکوت . وهم و خیال . سردی تنهایی که مو بر تن سیخ می کرد . کوچه ، باریک و تنگ . انتهایش ، ناپیدا و گم . سیاهی دهان باز کرده بود تا مرا در خود هضم کند . تنها صدایی که به گوش می رسید خزیدن ب ...
      ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۲۱ ارديبهشت ۱۳۹۹ ۰۵:۴۲    بازدید:۱۳۹    نظرات: ۲

      روی نیمکت چمباتمه زده بود داشت توی خیالش دختربچه‌ای را با موهای لَـختِ صافِ مشکیِ بلند که دورِ تاب و الاکلنگ­ها می­چرخد، زمین می­خورد، بلند می­شود، دامنش را بالا می­زند، زانوه ...
      ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۱۷ ارديبهشت ۱۳۹۹ ۱۲:۰۴    بازدید:۱۰۸    نظرات: ۰
      کولبر   ارسال شده توسط  

      سعید فلاحی


      صدای هراس‌آور گلوله بار دیگر در دل کوهستان پیچید. "ادریس"، کارتن سنگین ماشین‌لباسشویی را که باید می‌برد به دوش گرفته بود و زیر فشار بار، از راه مالروی باریکی گذشت. صدای آه و ن ...
      ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۱۵ ارديبهشت ۱۳۹۹ ۲۲:۱۵    بازدید:۱۲۳    نظرات: ۰
      شنا مطلقا ممنوع   ارسال شده توسط  

      نوید خوشنام


      رسید بالای سرش داد زد گفت: “نصفه‌شبی تنها تنها چرا نشسته‌ای کنار دریا؟ نمیگی موج می­زند می­برد قورتت می­دهد یک دیوانه اَزَمان کم می­شود؟" مرد گفت: "باز چه می& ...
      ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۱۴ ارديبهشت ۱۳۹۹ ۱۴:۰۷    بازدید:۱۳۵    نظرات: ۰

      چِک چِک چِک..
      تِک تِک تِک...
      لالایی ای که هر شب تکرار میشد و با نوایش دخترک را در رویای گرمی غوطه ور می ساخت.
      در خلوت شب، خانه ی کوچکشان مهمان قطره های باران بود، قطره هایی که از شکافها ...
      ارسال شده در تاریخ شنبه ۱۳ ارديبهشت ۱۳۹۹ ۲۲:۱۲    بازدید:۲۹۱    نظرات: ۰
      دوستیِ ساده   ارسال شده توسط  

      نوید خوشنام


      گفت: "گوشی را بردار کباب‌سوخته شدم این گوشه از اتاق که عدْل دورافتاده‌ترین نقطهٔ خانه است و نه دستِ پنکه بش میرسد و نه زورِ کولر. خورشید هم که خوش‌انصاف آمده ایستاده کنارِ پنجره ای ...
      ارسال شده در تاریخ جمعه ۱۲ ارديبهشت ۱۳۹۹ ۲۲:۲۸    بازدید:۱۸۲    نظرات: ۰
      هدیه روز معلم   ارسال شده توسط  

      مرضیه حسینی


      "هدیه ی روز معلم"...
      دانش آموز دوران ابتدایی بودم پُر از هیاهو و شیطنت.چیز دیگری به روز معلم باقی نمونده بود. هِی به مادرم اصرار می کردم که باید یک هدیه ی قشنگ برای معلم ام بخری.آخه می ...
      ارسال شده در تاریخ جمعه ۱۲ ارديبهشت ۱۳۹۹ ۲۲:۲۶    بازدید:۳۴۵    نظرات: ۱

      «آره! دوستش دارم... ولي دخترم! اين به اون معنا نيست كه دلم ميخواد كنارش بخوابم»، مرد با گفتن اين جملات از جايش بلند ميشود و بي اختيار وارد آشپزخانه مي شود و به سمت كابينت مي رود اما قبل از ...
      ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۱۰ ارديبهشت ۱۳۹۹ ۱۶:۰۰    بازدید:۳۸۸    نظرات: ۲۵

      هیژده‌ساله بود که از «او» خوشش آمده بود. چند کلاس آنورتر درس می­خواند. آنوقت‌ها آن‌قدیم‌ها مثلِ حالا نبود بشود بروی جلوش را بگیـری اقرار کنی بگویی "عاشـقت شده& ...
      ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۸ ارديبهشت ۱۳۹۹ ۱۲:۳۱    بازدید:۲۱۹    نظرات: ۰
      نقاشیِ دختر   ارسال شده توسط  

      نوید خوشنام


      او که گذاشته رفته رسیده بود به زندگیِ خودش و مرد را تنها کنارِ خودش گذاشته بود، مرد نقاش شده بود؛ تصویرِ زوج‌هایی که می‌آمدند برای ثبتِ رنگی‌رنگیِ جوانی‌هاشان را نقش می­زد. می& ...
      ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۷ ارديبهشت ۱۳۹۹ ۰۴:۴۲    بازدید:۲۳۷    نظرات: ۰
      سوارِ قاصدک شو   ارسال شده توسط  

      نوید خوشنام


      گفت: "آدم که هستی! نیستی؟ نمی­شود که مثلِ قاصدک‌-پرپروک‌ها به این زودی فراموشَت شود یکی به این بزرگی را. می­شود؟ تو حتمنی باس گاهی هم که شده به من فکر کنی دست بی‌اندازی کاب ...
      ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۴ ارديبهشت ۱۳۹۹ ۰۳:۵۱    بازدید:۱۹۹    نظرات: ۰

      روزهای زیادی گذشته آمده بودند و رفته بودند. با خودش جنگ دعوا مرافعه داشت. انگار چیزی را به خودش اثبات می­کرد که هرشب جلو آینه خوابش می­برد. چشم‌های مشکی، ابروهای مشکی، موهایِ بلندِ صافِ م ...
      ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۲ ارديبهشت ۱۳۹۹ ۰۴:۰۰    بازدید:۲۱۷    نظرات: ۰
      خدا شوخ است   ارسال شده توسط  

      نوید خوشنام


      دیرشده بود. هرچه ‌منتظر ساکت ایستاده بودند بند بیاید آب‌بازیِ خدا و فرشته‌هاش، شوخیِ‌شان قطع نشده بود و هنوز همچنان شُرشُر شوخی می­بارید از آسمان. زمین اخم کرده بود. گفت: " ...
      ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۳۱ فروردين ۱۳۹۹ ۱۴:۲۰    بازدید:۲۳۹    نظرات: ۰
      خارهای تنِ دختر   ارسال شده توسط  

      نوید خوشنام


      تند از در جَهید توی اتاق. رفت توی آشپزخانه، پذیرایی، پشتِ مبل‌ها، میانِ هزاررنگِ لوسترِ آویزان را گشت دنبالِ همان دختر. نبود. رفت سَرَک کشید توی گلخانه شاید دخترکِ دیوانه لای گل‌های سرخ رویی ...
      ارسال شده در تاریخ شنبه ۳۰ فروردين ۱۳۹۹ ۰۳:۴۶    بازدید:۱۹۴    نظرات: ۰

      بنایی اس قنبر
      یروز آقا تقی بخاطر خانواده اش اذیت نشن تصمیم می گیره یک دستشویی توی حیاط منزل بسازه. سپس تصمیم گرفت بنایی پیدا کنه و خودش هم بهش کمک کنه . شب به خانمش میگه فردا صبح یادم بیار می خوا ...
      ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۲۷ فروردين ۱۳۹۹ ۰۵:۲۸    بازدید:۱۵۸    نظرات: ۲
      به وقتِ گرینویچ   ارسال شده توسط  

      نوید خوشنام


      ساعتِ قرارشان به وقتِ سـاعتِ عاشـقی بود. جوانی‌ و خامی نگذاشته بود حساب کنند اختلافِ میان ساعت‌هاشان را. یکی تهران، یکی گرینویچ. هیچ عاشقی ساعـتِ خود را به وقتِ گرینویچ تنظیم نمی­کند. از ...
      ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۲۵ فروردين ۱۳۹۹ ۰۶:۰۳    بازدید:۱۶۱    نظرات: ۰
      تا همیشه   ارسال شده توسط  

      شعله(م جلیلی)


      از خواب که بیدار شدم دیدم کنارم نیست در حالی که هنوز چشمامو میمالیدم سمت پذیرایی رفتم و دیدم بازم نیست .کنار دستشور ایستادم و موهامو درست کردم و دستی به صورتم کشیدم.رفتم سمت مبل و نشستم دیدم زیر پام ی ...
      ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۲۵ فروردين ۱۳۹۹ ۰۶:۰۲    بازدید:۲۹۴    نظرات: ۱۱

      بنفشه‌های کاشته نشدهٔ کنار پیاده‌رو را بویید. بدو بدو لِی‌لِی کنان دوید، چند قدم‌جلوتر پرید هوا با نگاهِ ذوق‌دار عقب را نگاه کرد توی صورتش. کنارِ نرده‌های رنگ‌نشده & ...
      ارسال شده در تاریخ شنبه ۲۳ فروردين ۱۳۹۹ ۱۳:۲۰    بازدید:۲۵۱    نظرات: ۰
      بوی گلِ زن   ارسال شده توسط  

      نوید خوشنام


      نشستند. یکی روی این صندلیِ پارک، یکی روی آن صندلیِ پارک، روبروش. گفت: "می­خواهد باران بیاید. انگاری که از دلم خبر داشته آسمان، هم­دردی می­کند. نه؟" گفت: "دلت تنگ شده؟ خب دلت ...
      ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۲۱ فروردين ۱۳۹۹ ۱۴:۴۰    بازدید:۱۹۱    نظرات: ۰
      فراموش شده   ارسال شده توسط  

      سمیرا_خوشرو


      #فراموش شده
      مثل همه ی جمعه ها بعد از خواندن نماز صبح دیگر نخوابید. تا خانه را مرتب و تمیز کند. روز قبل با همه ی فرزندانش تماس گرفت، تا بپرسد چه غذایی هوس کرده اند برایشان بپزد. پسر بزرگش فسنجان خ ...
      ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۲۰ فروردين ۱۳۹۹ ۲۳:۰۳    بازدید:۲۴۱    نظرات: ۶
      عینک دودی   ارسال شده توسط  

      علی برهانی(ودود)


      کلاهم رو کشیدم رو صورتم تا چشمم رو نبینه ، نمیدونم عینک دودی لعنتی رو کجای اون صحرای بی درو پیکر گم کرده بودم ، ولی فایده ای نداشت ، بلاخره فهمید چه بلایی به سره چشمم آمده و شروع کرد به سوال پیچم کردن ...
      ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۲۰ فروردين ۱۳۹۹ ۲۳:۰۳    بازدید:۱۸۰    نظرات: ۰

      آمد. آن طرفِ میز نشست. سَرش پایین بود. داشت انتخاب می­کرد که چه سفارش بدهد. مَرد همزمان که غرق بود توی قهوه‌ی چشم‌هاش، نم نم داشت می­نوشت.
      زیرِ میز پاهاش را به پشتِ پای مرد نواز ...
      ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۲۰ فروردين ۱۳۹۹ ۰۴:۴۹    بازدید:۱۸۰    نظرات: ۰

      می دوید گویا کره زمین را به نامش زده بودند صدای حرکت باد در میان درختان صدای بهم خوردن بال پرندگان خنکای نسیم بهاری بر چهره اش، او بود تنها و افکار زیبایش چند مسیر از دور پیدا بود در میان یکی از آن مس ...
      ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۱۹ فروردين ۱۳۹۹ ۱۷:۴۸    بازدید:۵۳۱    نظرات: ۸
      رویای شیرین   ارسال شده توسط  

      سمیرا_خوشرو


      رویای شیرین
      تصمیم گرفت برای ماهیگیری و اسب سواری کنار رود برود. عاشق طبیعت بود. چکمه هایش را پوشید، قلابش را برداشت و به اصطبل اختصاصی اش رفت، مشکی را در آغوش کشید، یالهای بلندش را شانه کرد، زین ...
      ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۱۹ فروردين ۱۳۹۹ ۱۷:۴۵    بازدید:۲۱۹    نظرات: ۸

      نگاهی به رودخانه انداخت کفش هایش از راه رفتن در گل سنگین شده بود یکسالی بود دهکده اش را ندیده بود کوله باری از آذوقه و صد سکه زر نتیجه یکسال زحمت در شهرهای دور از آبادی را حمل می کرد.
      آب رودخانه ...
      ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۱۹ فروردين ۱۳۹۹ ۰۴:۰۳    بازدید:۵۷۷    نظرات: ۲

      چشمان یوسف
      (قسمت سوم)
      🍃❤🍃❤🍃
      جنگ تازه تموم شده بود. تصمیم گرفتم به درسم ادامه بدم. با ارثیه ی پدری هم یه کار خیری انجام بدم، تا شاید ثوابش به روح پدر و مادرم برسه و در آرامش باشن. یه روز ...
      ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۱۸ فروردين ۱۳۹۹ ۱۴:۰۵    بازدید:۲۰۶    نظرات: ۲

      چشمان یوسف
      (قسمت دوم)
      🍃❤🍃❤🍃
      یوسف تو یکی از بیمارستانای تهران بستری بود. عمل خیلی مهمی داشت، باید ترکش رو از بدنش خارج می کردن.
      تصمیم گرفتم برای ملاقاتش برم.
      فردای اون روز با گ ...
      ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۱۷ فروردين ۱۳۹۹ ۱۲:۴۰    بازدید:۱۹۷    نظرات: ۴

      بینی‌ش را به پایینِ گردنِ دوداَندودِ مرد نزدیک کرد و با دست به تختِ سینهٔ ستبرِ مرد ضربه‌ای یواش دخترانه زد و لب‌هاش از ریل خارج شدند: "با نفس‌کشیدنت فریاد نکش بزرگ‌جثه&z ...
      ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۱۷ فروردين ۱۳۹۹ ۰۲:۵۹    بازدید:۲۰۲    نظرات: ۰
      کفش و باران   ارسال شده توسط  

      شعله(م جلیلی)


      صبح زود بیدار شدم شیفت صبح بودن یه حال دیگه ای داره عطرهوا کوچه های خلوت.لباسامو پوشیدم کیفمو برداشتم و در و باز کردم تا در باز شد قلبم پر از غصه شد.داشت بارون می اومد.نگاهی به کفشام کردم و دل و زدم ب ...
      ارسال شده در تاریخ شنبه ۱۶ فروردين ۱۳۹۹ ۱۲:۲۰    بازدید:۱۹۸    نظرات: ۰

      چشمان یوسف
      (قسمت اول)
      🍃❤🍃❤🍃
      سلام دختر عزیزم.
      امیدوارم حالا که داری این نامه رو می خونی به نبودنم عادت کرده باشی. اما بدون روحم همیشه تو رو بغل کرده و یه لحظه تنهات نمیذاره.
      آر ...
      ارسال شده در تاریخ شنبه ۱۶ فروردين ۱۳۹۹ ۰۲:۵۷    بازدید:۲۰۶    نظرات: ۴
      شال   ارسال شده توسط  

      نوید خوشنام


      از در عبور کردم. شَرشَرِ بی‌حیای باران گوش‌هاش را سد‌ کرده بود، نَشِـنید ورودم را. سلام گفتم. سرش به بالا پرید حیرت ‌به‌نگاه‌گرفته جواب داد: "در خدمتم آقا." گفت ...
      ارسال شده در تاریخ جمعه ۱۵ فروردين ۱۳۹۹ ۱۴:۱۴    بازدید:۱۹۱    نظرات: ۰
      عشق گچی   ارسال شده توسط  

      سمیرا_خوشرو


      عشقِ گچی
      دستای پدرشو محکم گرفته بود و تند تند باهاش راه می رفت. تا حالا به شهر نیومده بود! هر چیز جدیدی میدید زل میزد بهش! خیلی کنجکاو بود. چشماش دائم میچرخید. شوق توو نگاهش موج میزد. تا حالا این ...
      ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۱۴ فروردين ۱۳۹۹ ۱۲:۰۹    بازدید:۲۷۵    نظرات: ۴

      #عشق_ممنوعه
      (قسمت چهارم)
      🍃💔🍃💔🍃
      یک روز قبل از خواستگاری مجدد آگهی فوتش را دیدم! ظاهرا توسط قاچاقچیان با ضربه های چاقو به هلاکت رسیده بود.
      با مرگ چنگیز دریای طوفانی قلبم اندکی آرام گ ...
      ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۱۳ فروردين ۱۳۹۹ ۰۳:۴۶    بازدید:۳۳۹    نظرات: ۷
      نیمکتِ سگی   ارسال شده توسط  

      نوید خوشنام


      یکه و غموده و ریخته بر هم، کنار نیمکتِ گوشهٔ محوطه خزید و جای ‌دست­ها را روی چشم محکم کرد. خواب داشت روی دوشِ چشم­هاش سوار میشد دراز می­کشید. سایه‌ای روی زمین دید و فکری شد که با ...
      ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۱۳ فروردين ۱۳۹۹ ۰۳:۴۶    بازدید:۲۱۲    نظرات: ۱

      سربازی
      درزمان خدمت سربازی، دردوران دفاع مقدس برخی از سربازها بهر دلیلی، تمایلی بخدمت نداشتن ،مثلا ترس از جنگ وتک فرزند بودن یااینکه بیماری، می خواستن بهرنحوی معافیت بگیرند .
      یه روز اول صبح د ...
      ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۱۱ فروردين ۱۳۹۹ ۱۶:۴۵    بازدید:۱۷۵    نظرات: ۳

      #عشق_ممنوعه
      (قسمت سوم)
      🍃💔🍃💔🍃
      بالاخره زهرش را ریخت و غنچه های عشقم را در باغ قلبم پرپر کرد!
      بدترین کابوس زندگی ام را با چشمهایم می دیدم!
      چنگیز زیر گوشم لبخندزنان می گفت: به آرز ...
      ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۱۱ فروردين ۱۳۹۹ ۰۴:۱۶    بازدید:۲۱۲    نظرات: ۲
      چای فلاسکی   ارسال شده توسط  

      نوید خوشنام


      گفت: "هوا بد است دیوانه‌جان." اخمو گفتم: "بارانی، نه بد." گفت: "هرچه؛ می­بینی که همه زیرِ سایبان منتظرند بند بیاید این آب‌بازیِ خدا." گفتم: "دیگران به ...
      ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۱۱ فروردين ۱۳۹۹ ۰۴:۱۶    بازدید:۱۸۸    نظرات: ۰

      حیرت‌زده با لباسِ چارخانه و‌ گشادُتنگِ مورد علاقه‌ام دوید بیرون و بالای ایوان کنارِ گلدان با چشمهای خیرهٔ گربه‌ای‌ درحالیکه‌ موهای لَختش تکان‌تکان میخورد خودش را کاش ...
      ارسال شده در تاریخ شنبه ۹ فروردين ۱۳۹۹ ۲۲:۳۳    بازدید:۲۱۰    نظرات: ۰

      #عشق_ممنوعه
      (قسمت دوم)
      🍃💔🍃💔🍃
      چنگیز چند سالی از ما بزرگتر بود. تهِ کوچه خانه ی کلنگی داشتند. پدرش اعتیاد داشت و مادرش ساقی بود.
      شب و روزش را در عیش و مستی میگذراند.
      در راه مدرس ...
      ارسال شده در تاریخ شنبه ۹ فروردين ۱۳۹۹ ۲۲:۳۳    بازدید:۱۶۰    نظرات: ۲

      #عشق_ممنوعه
      (قسمت اول)
      🍃💔🍃💔🍃
      گوشه ای دنج می نشستم و ساعتها نگاهش میکردم! اما چشمهایم سیری نداشتند! مانند چشمهای زلیخا هر لحظه یوسف را طلب می کردند. نباید متوجه این علاقه می شد! میترسیدم ...
      ارسال شده در تاریخ جمعه ۸ فروردين ۱۳۹۹ ۱۳:۳۸    بازدید:۲۰۴    نظرات: ۴
      بوسه در دربند   ارسال شده توسط  

      نوید خوشنام


      بعد از گذشتِ آن روزها که سمباده‌های عاشقانهٔ ناصادقِ بعضی مردمانِ اطراف، قلبش را لَک کرد، پرده‌های قلبش را کشیده بود و تاریک کرده بود احساساتش را. شاعرانه‌ نمیفهمید. صدای پاییز و بوی با ...
      ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۷ فروردين ۱۳۹۹ ۰۴:۴۳    بازدید:۱۵۴    نظرات: ۲

      ☘☘ " اندر حکایت من و روزهای پایانیِ سال ۹۸"...
      چند روزی به پایان سال ۹۸ باقی نمونده بود. با خودم گفتم کاش این چند روزِ آخر، تعطیلی بشه و من خونه بمونم. و به کمپین در خانه بمانیم بپیوندم ...
      ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۶ فروردين ۱۳۹۹ ۱۸:۲۱    بازدید:۳۰۸    نظرات: ۲

      امروز چشم هایم را بستم. آفتاب به اتاق میزد. تازه فهمیدم چشم ها زیرِ پلک هم قادر به دیدنند. نقطه ها و خط های سیال و دَرهم و بَرهمی در حد فاصلِ چشم­ها و پلکم شناور بود. تمام مویرگ ها و عصب هایی که ب ...
      ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۵ فروردين ۱۳۹۹ ۲۲:۱۳    بازدید:۱۱۹    نظرات: ۰
      خاکستر   ارسال شده توسط  

      پريا مجتهدي (باران)


      سیگاری نبودی؛ اما از سر مشغله چه پک های ریه پرکنی میزدی و من که به قول استاد پناهی همان سیگار متبرک ملعون بودم، بین انگشتان و لبان تو همچنان در سفر بودم.
      امن بودم بین انگشتانی که حکم تکیه گاهی را ...
      ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۳ فروردين ۱۳۹۹ ۰۵:۵۵    بازدید:۲۰۱    نظرات: ۴

      سفر نوستالوژیک
      (قسمت سیزدهم)
      🌿🍂🍀🍁🍀🍂🌿
      از چند روز قبل عروسی خانوما و دخترای جوون فامیل و همسایه ها جمع می شدن، توی نمکیار که یه ظرف سفالیه مسطحه با لبه های کمی برامده گردوها رو با سنگ می ...
      ارسال شده در تاریخ جمعه ۱ فروردين ۱۳۹۹ ۰۵:۴۳    بازدید:۳۷۵    نظرات: ۶

      سفر نوستالوژیک
      (قسمت دوازدهم)
      🌿🍂🍀🍁🍀🍂🌿
      بعد خودش نامه شو خوند گفت: پس چرا اسمی از خودمون نبردم ؟!
      خلاصه کلی خندیدیم برای این عاشق حواسپرت.
      بعد چند ماه جشن مفصلی گرفتن و رفتن سر ...
      ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۸ ۱۹:۲۲    بازدید:۱۳۶    نظرات: ۲

      سفر نوستالوژیک
      (قسمت یازدهم)
      🌿🍂🍀🍁🍀🍂🌿
      صدای جوجه میاد!! چه بوته ی خار بزرگیه ! آهاان زدمش کنار!! ای جوونم اینجارو...!!! معلوم نیست از کیِ تا حالا تخم گذاشته که جوجه هاش دارن پشت سر هم کلا ...
      ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۲۷ اسفند ۱۳۹۸ ۱۸:۴۶    بازدید:۴۱۷    نظرات: ۱

      سفر نوستالوژیک
      (قسمت دهم)
      🌿🍂🍀🍁🍀🍂🌿
      ولی تو روستای ما ازاین خبرا نبود، منم کلاه کاموایی بابا رو میذاشتم سرم ،
      موهای بلندمم که همیشه صبحا مامان برام گیسشون می کرد رو میذاشتم زیر کلاه ی ...
      ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۸ ۱۴:۲۳    بازدید:۴۵۰    نظرات: ۸
      رویای خیس   ارسال شده توسط  

      صابرخوشبین صفت


      االلل
      صدای سگها ، خوابش را به هم زده بود . پالتوی سیاه رنگ رفته اش را روی دوش انداخت و به سمت اصطبل اسبها رفت و نگاهی به داخل آن انداخت و در حالی که خیلی خسته بود به سمت گله ی گاو ها رفت و سری هم ...
      ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۸ ۰۲:۵۰    بازدید:۳۷۴    نظرات: ۲

      سفر نوستالوژیک
      (قسمت نهم)
      🌿🍂🍀🍁🍀🍂🌿
      توو این فاصله منم رسیدم به جایی که بابا گاوهامونو نگه میداره، دَرِ باغو محکم بسته که گوساله های شیطون نتونن بازش کنن، آخه روزی چند ساعت گوساله هارو رها ...
      ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۲۵ اسفند ۱۳۹۸ ۰۴:۱۷    بازدید:۴۹۱    نظرات: ۶
      دروغِ کوچک   ارسال شده توسط  

      نوید خوشنام


      جابجا شد و پتو را دورِ خودش سفت‌تر گرفت در سرما،
      و سرِ دوربینِ سربه‌زیر را بالاتر آورد تا از پشتِ صفحهٔ جادویی دقیقتر نگاهش را زل بزند، مرد گفت: چه اخبار خاتون؟ نمی­خواهی از همسایگی ...
      ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۲۵ اسفند ۱۳۹۸ ۰۴:۱۶    بازدید:۴۰۲    نظرات: ۳

      پهلوان باش
      روزی پهلوانی عده ای از دوستان خود را دریک روز تعطیلی دعوت به گردش کرد همه دوستان دعوت اورا پذیرفتندهرکدوم آنها یک محلی را برای گردش پیشنهاد می دادند،ودرانتخاب محل هم نظر نبودند پهلوان ...
      ارسال شده در تاریخ شنبه ۲۴ اسفند ۱۳۹۸ ۰۵:۵۸    بازدید:۲۵۵    نظرات: ۱

      سفر نوستالوژیک
      (قسمت هشتم)
      تقریبا همه نشا کردن. چند روز دیگه نوبت وجین اول میشه، خانوما باید گِل رو زیرو رو کنن، علفهای ریز و از بوته ی برنج جدا کنن، چند روز بعدترش نوبت وجین دوم میرسه، دوبا ...
      ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۲۲ اسفند ۱۳۹۸ ۰۴:۱۶    بازدید:۲۲۴    نظرات: ۹

      ☘"اندر حکایتِ من و کرونا"....
      صبح بود.. در حالی مسیر محل کارم را طی می کردم که همه جا سوت و کور بود...من بودم و چند تا درخت، که خیلی با احتیاط و با فاصله از کنارشون رد شدم.. چون می ترسی ...
      ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۹۸ ۱۵:۵۹    بازدید:۱۶۱    نظرات: ۰

      "بادبادک"
      شب از نیمه گذشته بود، خسته و درمانده لابه لای شاخه های کت و کلفت صنوبر پیر کنار جاده گیر افتاده بود، تمام طول روز را میان جیغ و داد بچه‌ها و غار غار کلاغ ها گذرانده بود، ...
      ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۹۸ ۱۵:۵۹    بازدید:۱۵۲    نظرات: ۰
      بیاد پدربزرگ   ارسال شده توسط  

      نوید خوشنام


      خانواده ای عجیب داریم! همه در سُرایش قافیهٔ عشق، گیرند در نژادِ ما. ناتوانی در صاف کردن چاله های احساس، موج‌ میزند میان این جماعت، که خود جاده‌سازِ دیگرانند.
      یاد باد! پدربزرگ که خاک &zw ...
      ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۹۸ ۱۵:۵۸    بازدید:۲۱۸    نظرات: ۱

      سفر نوستالوژیک
      (قسمت هفتم)
      🌿🍂🍀🍁🍀🍂🌿
      مامانم میگه: از خرچنگ پرسیدن چرا کج راه میری؟
      جواب میده: جوونیه دیگه!!
      ضرب المثل قدیمیه، یعنی جوونا از بس که ذوق و شوقشون و انرژیشون زیاده ن ...
      ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۲۰ اسفند ۱۳۹۸ ۱۶:۱۸    بازدید:۲۰۲    نظرات: ۶
      مجموع ۷۹۱ پست فعال در ۱۰ صفحه

      نقد و تحلیل شعر شاعران

      نظرات

      مشاعره

      کاربران اشتراک دار

      کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
      استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
      1