سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

انتشار ویژه ناب

محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک

♪♫ صدای شاعران ♪♫

پر نشاط ترین اشعار

بسم الله الرحمن الرحیم به سایت خودتان شعرناب خوش آمدید مدیر موسس سایت ادبی شعرناب فکری احمدی زاده(ملحق)

چهارشنبه ۲۷ خرداد

پست های وبلاگ

شعرناب
*بی‌حوصله سه*   ارسال شده توسط  

شاهزاده خانوم


گِل بگیرن دَرِ سرگرمی‌دونو با اون پیشنهادهای صد من یه غازش، هر چی گزینه توی اون خورجین عهدبوقیش داشت، ریخت توو حلقِ*بی‌حوصله* ولی هیچ‌کدوم کارساز نشد که نشد.
از پیشنهاد کتاب خوندن ...
ارسال شده در تاریخ ۱۱ ساعت پیش    بازدید:۷۰    نظرات: ۶
نواب   ارسال شده توسط  

بهنود کیمیائی


شبی دو دوست، کنارِ چراغِ کم‌نورِ یک قهوه‌خانه نشسته بودند. بیرون، باران آرام بر سنگفرش کوچه می‌بارید.
یکی از آن دو گفت: — رفیق، بگو ببینم بزرگ‌ترین ثواب چیست؟
دوستش ...
ارسال شده در تاریخ ۲ روز پیش    بازدید:۱۹    نظرات: ۰
کلید   ارسال شده توسط  

بهنود کیمیائی


به نام خدا
در روزگاران دور، سالکی بود که تمام عمر خود را صرف گردآوری «کلیدها» کرد. او بر این باور بود که برای رسیدن به حقیقت، باید کلیدهای بسیار و بسیار دقیقی داشته باشد؛ کلیدهای دانش ...
ارسال شده در تاریخ ۶ روز پیش    بازدید:۲۶    نظرات: ۰

عصر یک روز تابستانی، هنگامی که هنوز بستنی‌ها از درخشش خورشید آب می‌شدند و سایه‌ها قد کشیده بودند، خلیل به هوای خنک شیرینی فروشی سر کوچه پناه آورد. هنوز که هنوز بود، مثل بچگی‌ها نان ...
ارسال شده در تاریخ ۱۳ روز پیش    بازدید:۲۹    نظرات: ۰

رقصِ تاریکی
ژانر: ترسناک، روانشناختی
نویسنده: شاهین افتخاری
قسمت پنجم: زمزمه در تاریکی
وحشت، مثل موجی سرد، تمام وجود شیرین را در بر گرفته بود. شکستن آینه، انگار که پرده‌ای را ...
ارسال شده در تاریخ ۲ هفته پیش    بازدید:۴۲    نظرات: ۰
کجایی   ارسال شده توسط  

سیاوش دریابار



....کجایی....
اون سال نمایشگاه بین المللی خیلی شلوغ بود
من به دلیل حجم کاری و معرفی محصولات
دو فضا گرفته بودم
فضای اول در سالن38 بود و فضای دوم در سال 8 خوب بعضی وقتها میرفتم ...
ارسال شده در تاریخ ۲ هفته پیش    بازدید:۵۶    نظرات: ۲
فرکانس ۱   ارسال شده توسط  

حسین یونسی مفتون


قسمت اول ازرمان فرکانس
لوکیشن : آپارتمان گابریل
ذهن : من هرشب در هرمجلس واگوی خودم هستم
خودکار : فقط به من زورنگو و درمسند روایت بنشین نه قضاوت
خودکار گویی آبستن نوشتن بود پس صدا ز ...
ارسال شده در تاریخ ۲ هفته پیش    بازدید:۱۰۹۸    نظرات: ۳

رقصِ تاریکی
ژانر: ترسناک، روانشناختی
نویسنده: شاهین افتخاری
قسمت چهارم: تالار آینه
هوای طبقه‌ی دوم سنگین و دم‌کرده بود، انگار ریه‌های شیرین توانایی نفس کشیدن نداشتند ...
ارسال شده در تاریخ حدود ۱ ماه پیش    بازدید:۲۶    نظرات: ۰

تکیده نه از آغاز ساده آمد، نه از ادامه بی‌زخم گذشت.
او را روزگار با دست‌هایی خسته صدا زد
و گفت: بلند شو، هنوز نوبت ایستادن است.
بارها ایستاد در اتاق‌هایی که دیوارشان
ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۱۳ ارديبهشت ۱۴۰۵ ۱۱:۴۱    بازدید:۵۲    نظرات: ۰

رقصِ تاریکی
ژانر: ترسناک، روانشناختی
نویسنده: شاهین افتخاری
قسمت سوم: سایه‌ی در
تاریکی طبقه دوم، انگار وزنی محسوس داشت. شیرین پشت به نور آشپزخانه، با قلبی که به دیواره‌ی ...
ارسال شده در تاریخ شنبه ۱۲ ارديبهشت ۱۴۰۵ ۱۲:۰۲    بازدید:۴۳    نظرات: ۰

رقصِ تاریکی
ژانر: ترسناک، روانشناختی
نویسنده: شاهین افتخاری
قسمت دوم: صدای طبقه‌ی بالا
سالن در تاریکی نیمه‌جان فرو رفته بود. تنها نور، از چراغ آشپزخانه می‌آمد و تا ن ...
ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۱۰ ارديبهشت ۱۴۰۵ ۰۸:۵۳    بازدید:۳۶    نظرات: ۰

در تیغ تیز آفتاب، با صورتی مالامال از خون، بی‌هدف با اسب نفس‌بریده‌اش می‌تاخت.
گویی از پیشامدی زهره‌ترک شده بود.
کمی که از مهلکه دور شد، خسته و بی‌رمق بر زمین ا ...
ارسال شده در تاریخ شنبه ۵ ارديبهشت ۱۴۰۵ ۱۰:۳۷    بازدید:۱۳۵    نظرات: ۰

رقصِ تاریکی
ژانر: ترسناک، روانشناختی
نویسنده: شاهین افتخاری
قسمت اول: بازگشت
هوا گرگ‌ومیش بود و نور کم‌رنگ عصر به شیشه‌های خانه‌ی قدیمی می‌تابید؛ همان خانه ...
ارسال شده در تاریخ شنبه ۵ ارديبهشت ۱۴۰۵ ۱۰:۳۶    بازدید:۴۶    نظرات: ۰

سایه سنگینِ سوگ، زمانی که همسر خاتون در میان هیاهوی جنگ و گلوله‌ها از او جدا شد، هرگز از دوش او جدا نشد. او تنها نبود؛ دو چشمِ معصوم، یکی دو ساله و دیگری نوپا، ستون‌های ایستادگی او بودند. خا ...
ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۳۰ فروردين ۱۴۰۵ ۰۹:۳۷    بازدید:۹۰    نظرات: ۰
رم   ارسال شده توسط  

رقیه کریمی (رها )


امروز 17 جولای2020 آلبرتو مونتانی بعد از یک روز کاری خسته کننده ملال آور به خانه برگشت . مونتانی مردی44 ساله با قدی کوتاه به قدری ریز نقش است که موهایش از فرق سر کچل شده و دماغی عقابی شکل صورتی به رنگ ...
ارسال شده در تاریخ شنبه ۹ اسفند ۱۴۰۴ ۰۱:۲۹    بازدید:۱۴۹    نظرات: ۰


سی سال پیش از این در غروب یکی از روزهای بهاری آنگاه که خورشید به پشت کوهی می خزید تا ماه در آید خداوند نوزاد نازنینی را به ما عنایت کرد.
دیگر تمام دغدغه ی ما اوشده بود ،با او بازی می کردیم ...
ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۵ اسفند ۱۴۰۴ ۰۴:۲۲    بازدید:۱۲۶    نظرات: ۹
📚بینایی📚   ارسال شده توسط  

سایان (سویدا)


رمانبیناییEnsaio sobre a Lucidoz
بیناییاثری است از ژوزه ساراماگو ، نویسنده‌ی پرتغالی برنده‌ی نوبل که آن را در ادامه‌ی شاهکارش، کوری، نوشته است. این کتاب در سال ۲۰۰۴ به زبان پرتغالی ...
ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۳ اسفند ۱۴۰۴ ۰۲:۲۹    بازدید:۲۴۵    نظرات: ۸

تیک تاک منظم ساعت دیواری 3بعد از ظهر را نشان می داد . روی کاناپه نشسته و حوصله ام سر رفته بود . با انگشتانم بازی می کردم . پلک عصبی اذیتم می کرد . دلم می خواست سفری چند روزه داشتم باشم خار ج از شهر زن ...
ارسال شده در تاریخ شنبه ۲۵ بهمن ۱۴۰۴ ۰۲:۳۸    بازدید:۱۰۰    نظرات: ۷
📚 کوری 📚   ارسال شده توسط  

سایان (سویدا)


رمان کوری(Ensaio sobre a Cegueira)
رمانیازژوزهساراماگو نویسنده پرتغالی که نخستین بار در سال 1995منتشر شد. ساراماگو که در سال 1998جایزهٔ نوبل ادبیاترا به‌دست‌آورد . ساراماگو در این رمان، ...
ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۲۲ بهمن ۱۴۰۴ ۰۴:۰۸    بازدید:۳۰۵    نظرات: ۱۳
شب و روز   ارسال شده توسط  

ثریا امانیان


شب بود شبی مهتابی و صورت نرگس مثل ماه می‌درخشید چیزی که او را زیبا کرده بود قلب مهربانش بود
آن شب مثل همیشه از بیمارستان به خانه می‌رفت یهو یه گربه پرید تو جاده نرگس یه لحظه ترسید
...
ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۲۰ بهمن ۱۴۰۴ ۰۳:۱۴    بازدید:۵۵    نظرات: ۶

کلید در چرخید
سیاهی مردی تنومند در آستانه در ظاهر شد
صدای گریه می آمد.شلوارش رابا دستهایش گرفته بود اما با یک کشش ناگهانی بند شلوار پاره شد و انگشت های کوچکش شکست نفسهای سنگینش_با بوی تعفن_د ...
ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۱۴ بهمن ۱۴۰۴ ۰۵:۰۴    بازدید:۴۸    نظرات: ۱
زجر کودکی   ارسال شده توسط  

سعید فلاحی


زجر کودکی
✍ زانا کوردستانی
چند دقیقه‌ای مانده بود که قطار مسیر من برسد.
روی یکی از صندلی‌های ردیفی ایستگاه نشستم. هیچکس نبود جز پسرکی سبزه با موهای سیاه فرفری.
چند قدم جل ...
ارسال شده در تاریخ جمعه ۱۰ بهمن ۱۴۰۴ ۰۱:۳۲    بازدید:۶۱    نظرات: ۲
ای کاش غول می‌شدم!   ارسال شده توسط  

رها فلاحی


ای کاش غول می‌شدم!
✍ رها فلاحی
بابای رها برای مدتی به مسافرت رفته بود.
او برای انجام کارهایش به شهری خیلی دور، رفته بود.
هر چند رها روزانه چند بار با پدرش تلفنی حرف می‌زد ...
ارسال شده در تاریخ جمعه ۱۰ بهمن ۱۴۰۴ ۰۱:۳۱    بازدید:۴۱    نظرات: ۱
*تبعات ماندن*   ارسال شده توسط  

شاهزاده خانوم


پاییز سال گذشته که در اتاق فکر با سوژه‌های نوشتن سرگرم مذاکره بودم، *تبعات رفتن* دلایل محکمه‌پسندی از خود ارائه داد تا از بین سوژه‌ها قراردادی احساسی با او امضا کنم و از مصائبش واو به و ...
ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۸ دی ۱۴۰۴ ۰۴:۰۳    بازدید:۷۳۰    نظرات: ۶

مهاجرت به رویای دیرین
اولین نورهای سحرگاه، از لای پرده‌های نیمه‌باز خانه‌ای در طبقه چهارم یک مجتمع مسکونی در پایتخت دزدیده می‌شدند. محمود، با موهای بورِ جوگندمی و سبیل نعل&zwn ...
ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۷ دی ۱۴۰۴ ۰۰:۴۹    بازدید:۷۹    نظرات: ۰

سپیده‌ای سربی
ساعت هنوز از پنج نگذشته بود، اما آسمان، رنگ سربی غلیظی به خود گرفته بود؛ گویی پرده‌ای خاک‌ستری و سنگین، نفسِ شهر را در سینه حبس کرده بود. سرمای پاییزی، نه تند و تیز، ...
ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۲۶ آذر ۱۴۰۴ ۰۲:۱۰    بازدید:۱۴۹    نظرات: ۴

بدون کسی متوجه بشه یعنی سرایدار مجتمع ببینه رفتم درب اتاق سوسن یواشکی زدم انگار منتظر بود
درب باز کرد بدون تعارف دستم گرفت کشید بردم داخل تا دیر موقع با هم بودیم عشق کردیم دم دم های صبح بود که سا ...
ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۲۴ آذر ۱۴۰۴ ۰۰:۳۴    بازدید:۶۴    نظرات: ۰

شاخ طلا
بهار از راه رسیده بود و دشت و صحرا سبزپوش و از گل و گیاه‌های رنگارنگ پوشیده شده بود.
"شاخ طلا" بز بازیگوش مزرعه، که از ماندن کل زمستان سرد و پر از برف، در طویله خسته ش ...
ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۲۰ آذر ۱۴۰۴ ۰۲:۰۷    بازدید:۳۲    نظرات: ۰
رضا   ارسال شده توسط  

سید علیرضا دربندی



لب جوب کنار خیابان نشسته بود و سرش را میان دست هایش گرفته بود
ناباوری از آنچه دقایقی قبل با پوست و گوشت و استخوانش لمس کرده بود بر تمام وجودش رخنه کرده بود
مدتها بود که از آنچه ایمان و ...
ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۱۰ آذر ۱۴۰۴ ۰۲:۰۶    بازدید:۵۸    نظرات: ۱


دیروز در منزل عمو رجب بودم که می گفت دلم گرفته نمی دونم ازکجا شروع کنم دارم می ترکم یادم هست هفته گذشته صبح جمعه ساعت11 بیدارشدم خانمم گفت نهار آماده است می خوری برات بکشم گفتم نه می خوام یه لیو ...
ارسال شده در تاریخ شنبه ۱ آذر ۱۴۰۴ ۰۱:۱۰    بازدید:۶۲    نظرات: ۱

مُرشد و مارگاریتا(نام روسی:Мастер и Маргарита) رمانی روسینوشتهٔ میخاییل بولگاکف و شناخته‌شده‌ترین کار اوست.به باور بسیاری این اثر در شمار بزرگ‌ترین آثار ادبیات روسیهدر سده بیستم است. بی ...
ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۲۵ آبان ۱۴۰۴ ۰۲:۳۸    بازدید:۱۵۰    نظرات: ۰

"نفس ِ صبح تازه داشت بالا می‌اومد که صدای رعد شوک بدی بهش وارد کرد و با بَرقش دَک و پوز لُپ‌گلی‌شو پایین آورد. بارون غریبی هم از اونور کم نذاشت، تا جایی که می‌تونست شلاقی باری ...
ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۲۲ آبان ۱۴۰۴ ۰۱:۴۴    بازدید:۴۹۹    نظرات: ۵۵
مداد سیاه   ارسال شده توسط  

محمدرضا حسینعلی


مداد سیاه
با تابش نور به روی صورتم چشمانم را باز کردم.
نگاهی به دوستانم که همگی در یک ردیف و کنار هم خوابیده بودیم انداختم. هنوز خواب بودند.برعکس من که دیشب تا خود صبح به تصمیمی که گرفته بود ...
ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۲۲ آبان ۱۴۰۴ ۰۱:۴۲    بازدید:۶۲    نظرات: ۶
نامحسوس   ارسال شده توسط  

سید علیرضا دربندی


میدوید و هر چند لحظه یکبار پشت سرش را نگاه می‌کرد
در نزدیکیه یک چهارراه بی هوا وارد خیابان شد و چیزی نمانده بود که یک ماشین عبوری او را زیر بگیرد
به سرعت خیابان را رد کرده و وارد یک کوچ ...
ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۱۸ آبان ۱۴۰۴ ۰۱:۴۶    بازدید:۶۵    نظرات: ۱
نامحسوس   ارسال شده توسط  

سید علیرضا دربندی


میدوید و هر چند لحظه یکبار پشت سرش را نگاه می‌کرد
در نزدیکیه یک چهارراه بی هوا وارد خیابان شد و چیزی نمانده بود که یک ماشین عبوری او را زیر بگیرد
به سرعت خیابان را رد کرده و وارد یک کوچ ...
ارسال شده در تاریخ شنبه ۱۷ آبان ۱۴۰۴ ۰۳:۳۲    بازدید:۶۲    نظرات: ۴
عطیّه   ارسال شده توسط  

سارا اخوان


صبح بود، صدای مادرش در خانه پیچید. «عطیه،آماده‌ای»؟
عطیهسرش را تکان داد، بدون اینکه حرفی بزند.
نگاهش به پنجره بود، جایی که نور کم‌رنگ خورشید روی
زمین نقش می‌ب ...
ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۱۲ آبان ۱۴۰۴ ۰۱:۲۱    بازدید:۱۵۸    نظرات: ۱۰

بعد از مدت‌ها یکدیگر را دیدیم.
بله، آری... این پنجره‌ی مجازی فاصله را کم می‌کرد، ولی حضوری حرف زدن و ملاقات کردن چیز دیگری بود :)
بعد از کلاس‌های دانشگاه، آرام و سر به زی ...
ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۴ آبان ۱۴۰۴ ۰۱:۲۳    بازدید:۱۰۸    نظرات: ۳
رخساره   ارسال شده توسط  

سید علیرضا دربندی


در آن کوچه قدیمی مرتضی با استرس فراوان و بدون هدف مسیری را رفته و باز می‌گردد
هر از گاهی دستی از کلافگی لای موهایش می‌کشد و نگاهی به صفحه گوشی رنگ و رو رفته اش می اندازد
خسته شده و ...
ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۱ آبان ۱۴۰۴ ۰۳:۰۶    بازدید:۱۲۹    نظرات: ۶

داستانک
پر ها به خالی میخندیدند
اما نمیدانستند
که او روزی کسی را دوست داشته و تمام داشته اش را به پایش گذاشته
اما او پر را که اکنون خالیست رها کرده
خالی میجنگد و بزودی پر میشو ...
ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۲۳ مهر ۱۴۰۴ ۰۱:۰۸    بازدید:۱۰۲    نظرات: ۲


جمعه بود؛ روبروی درب زندان نشسته بود و منتظر و نگاهش به درب زندان خیره بود
از کیفش آینه کوچکی درآورد و نگاهی به آن انداخت ؛ اگر چه تارهای سفید زیادی از زیر روسریش بیرون زده بود و چروک های ر ...
ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۱۰ مهر ۱۴۰۴ ۰۲:۳۶    بازدید:۳۲۱    نظرات: ۵
رفتگر زحمتکش   ارسال شده توسط  

رها فلاحی


رفتگر زحمت‌کش
رفتگر مهربان، وظیفه‌اش نظافت و تمیز کردن محله‌ی ما بود.
او مردی زحمتکش بود، که تمام کوچه و پس‌کوچه‌های محله را تمیز و پاکیزه می‌کرد. در کل محله کو ...
ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۸ مهر ۱۴۰۴ ۱۰:۵۲    بازدید:۶۶    نظرات: ۰

هسته
کارگرهای تاکستان، در عصر یک روز پر مشغله، گوشه‌ای زیر سایه‌سار تاک‌ها، در حال استراحت، بودند.
باغ فضای دل‌انگیز، تاک‌ها توسط پایه‌های سیمانی در هوای معلق ب ...
ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۷ مهر ۱۴۰۴ ۰۴:۰۲    بازدید:۱۱۴    نظرات: ۳

هزار پایی بود. وقتی می‌رقصید جانوران جنگل گرداگرد او جمع می‌شدند تا او را تحسین کنند ،
به استثنائ یکی که ابدا رقص هزار پا را دوست نداشت
یک لاک پشت حسود
او یک نامه به هزار پا ن ...
ارسال شده در تاریخ شنبه ۵ مهر ۱۴۰۴ ۰۲:۱۰    بازدید:۲۰۰    نظرات: ۶
بالاخره آرامش   ارسال شده توسط  

ساغر عارف پور


درد در سینه‌اش لانه کرده بود، و او، خسته از جنگیدن، فقط به تماشا نشست.
سکوت را انتخاب کرد چون دیگر توان فریاد نداشت.
هر نفس، وزنه‌ای سنگین‌تر بر سینه‌اش می‌افزود، ان ...
ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۳ مهر ۱۴۰۴ ۰۹:۵۰    بازدید:۳۴۴    نظرات: ۴

محل درس من و همتایم حیاط پشتی زیر درخت گردوی کهنسال و تنومندی بود که بعدها دانشمندان و محققان علوم تربیتی متوجه شدند که برگزاری این نوع کلاس ها بازدهی بسزائی دارد. من و همتایم ابداعات زیادی داشتیم که ...
ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۲۷ شهريور ۱۴۰۴ ۰۸:۳۶    بازدید:۳۲۲    نظرات: ۱۶


پسر بچه پنج ساله ؛ معصوم در هال خانه خوابش برده بود و لبخندی به لب داشت ؛ شاید خواب فرشته ها را می‌دید
پدرش روی یک مبل روبروی او در حالیکه چاقوی بزرگی در یک دست و سیگار به وسط رسیده ای ...
ارسال شده در تاریخ شنبه ۲۲ شهريور ۱۴۰۴ ۰۷:۰۱    بازدید:۲۰۸    نظرات: ۱۳

توی هیری‌ویری هدف ِ جدیدی بودم که؛
نمی‌دونم *عدم تمرکز* از کدوم جهنم‌دره‌ای پیداش شد.
خودشو بهم غالب کرد و از لابه‌لای *فکرای خون‌خورده* صد تا هدف ِ گرسنه بیرون ...
ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۲۰ شهريور ۱۴۰۴ ۲۳:۰۳    بازدید:۸۸۸    نظرات: ۱۰۲

خانه ی خانم جان یک خانه ی بزرگ ویلایی دارای دو حیاط و چندین اطاق بود. یک حیاط در ورودی شمالی با سنگ فرش، دو حوض و چند درخت انجیر. وسط ملک چهار اطاق با طاق ضربی و پشت اطاقها یک حیاط بزرگ با چندین درخت ...
ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۱۷ شهريور ۱۴۰۴ ۰۹:۲۴    بازدید:۵۶۲    نظرات: ۲۸

در دل شب‌های سیاه‌تر از همیشه غزه
بوی دود‌ باروت و خشم آدمی را داشت
و هیچ صدایی جز ناله‌ی مادر‌های ترک‌خورده و ضجه‌ی کودکان شنیده نمی‌شد
در ویران ...
ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۱۷ شهريور ۱۴۰۴ ۰۹:۲۴    بازدید:۱۲۳    نظرات: ۱

(( بازیِ سرنوشت ))
... یک روز تا مراسم عقد مجید و دخترعمویش سارا باقی نمانده بود.
آنها هردو آخرین و تک فرزند دختر و پسر خانواده بودند .
در روستایشان رسم بر این بود ناف هردختری موقع تولد ...
ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۱۲ شهريور ۱۴۰۴ ۰۸:۴۸    بازدید:۴۶۱    نظرات: ۱۴

(ازهرج تا رمل)
داستان‌ کوتاه‌طنز
به قلم؛ملیحه ایزد
من ۳۵ سالم بود و تازه عضو یه سایت شعر شده بودم. عکس پروفایلم یه فنجون چای بود و اسم کاربریم «ماه_پشت_ابر».
...
ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۱۲ شهريور ۱۴۰۴ ۰۸:۴۸    بازدید:۲۵۴    نظرات: ۰
زنگ تفریح   ارسال شده توسط  

سارا اخوان


«زنگ تفریح»
زمین یخ زده بود و من آرام قدم برمی‌داشتم، مبادا که لیز بخورم. سرمایی که از درز کفش‌هایم به
پاهایم نفوذ می‌کرد، به شدت حس می‌شد.
انگشتانم یخ ز ...
ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۲۹ مرداد ۱۴۰۴ ۰۷:۵۱    بازدید:۲۰۶    نظرات: ۶
لشکر مورچه‌ها   ارسال شده توسط  

رها فلاحی


لشکر مورچه‌ها
یکی بود یکی نبود
سیزده بدر بود. یک روز خوب بهاری، که آفتاب از آسمان می‌تابید و هوای دلپزیری داشت، همراه خانواده برای گردش به دشتی نزدیک شهر رفته بودیم.
دشت پوشید ...
ارسال شده در تاریخ شنبه ۱۸ مرداد ۱۴۰۴ ۰۷:۲۲    بازدید:۱۸۹    نظرات: ۲

همه چیز در آن ظهر گرم تابستان اتفاق افتاد.
قطره کوچولوی داستان ما ، همراه خانواده و دوستانش در برکه ی زیبایی زندگی می کرد .
غول گرما هرروز ظهر ، بالای برکه می آمد و قطره هایی که بالای آب برک ...
ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۱ مرداد ۱۴۰۴ ۰۳:۰۴    بازدید:۲۱۵    نظرات: ۴
نامه   ارسال شده توسط  

رها فلاحی


نامه
کبوتر نامه‌رسان، تمام عمرش، نامه‌های دیگران را به آدرسشان رسانده بود.
یک روز که دلش خیلی گرفته بود، خواست نامه‌ای برای کسی که وجود نداشت، بنویسد.
نامه‌اش که تما ...
ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۳۰ تير ۱۴۰۴ ۰۱:۴۹    بازدید:۱۹۸    نظرات: ۰

الو خانم دکتر...
داستانک
هوای بهاری مرا از خود بی‌خود کرده بود. همه چی بر وفق مراد بود و انگار من در خوشبختی غوطه ور بودم. چه حس خوبی است که اونی رو که دوست داری کنارت باشه و با هم روزگ ...
ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۲۳ تير ۱۴۰۴ ۰۲:۵۳    بازدید:۲۳۵    نظرات: ۱


ده ساله بود با قیافه ای دلنشین ؛ اول از همه موهای پر پشت و لختی که روی پیشانیش می‌ریخت به چشم می آمد
چشم های درشت و خرمایی رنگش این ترکیب را کامل می‌کرد و برای پسر بودن بیش از حد ...
ارسال شده در تاریخ شنبه ۲۱ تير ۱۴۰۴ ۰۲:۴۰    بازدید:۲۲۴    نظرات: ۰

از *اعتماد* با زخم بی‌اعتمادی که هر روز عمیق‌تر می‌شد چیزی جز پوست و استخوان نمانده بود و همکاری *عقل* با نیروی خودآگاه هم نتوانست*اعتماد* را از محکوم به مرگرهایی بخشد.
تزریق واکسن ...
ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۱۸ تير ۱۴۰۴ ۰۳:۲۳    بازدید:۷۶۷    نظرات: ۷۹
کفتر   ارسال شده توسط  

سید علیرضا دربندی


ابراهیم عاشق کفترهاش بود یه جوری دیوونه وار که حاضر بود خودش غذا نخوره ولی آب و دون اونها سر موقع باشه
یه جوری باهاشون حرف می‌زد که انگار داره با عزیزترین آدم زندگیش حرف میزنه
محال بود ...
ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۱۲ تير ۱۴۰۴ ۰۳:۱۱    بازدید:۲۳۰    نظرات: ۰

( آخرین باران )
قطرات باران، آرام و با فاصله به آغوش زمین فرود می‌آمدند. مه غلیظی همه‌جا را فرا گرفته بود. با چشمان خواب‌آلود، کاور پلاستیکی را بر تن کرد و در دل تاریکی شروع به دوی ...
ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۱۱ تير ۱۴۰۴ ۰۲:۳۹    بازدید:۲۷۲    نظرات: ۷

داستان کوتاه التماس
کنارش روی زمین، نشست.
با شرمساری نگاهی کرد و بعد گفت:
- خواهش می‌کنم منو ببخش!
جوابی نشنید.
- خیلی اذیتت کردم، خدابیامرز ننه هم می‌گفت، همیشه دل ...
ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۸ تير ۱۴۰۴ ۰۲:۵۷    بازدید:۲۳۴    نظرات: ۲
بلند شو خواب‌آلو!   ارسال شده توسط  

لیلا طیبی


داستان کوتاه بلند شو خواب‌آلو!
توی رختخواب گرم و نرمش خوابیده بود. گاه و بی‌گاه این طرف و آن طرف وول می‌خورد و به بدنش کش و قوس می‌داد.
احساس می‌کرد که جای خوابش کوچ ...
ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۸ تير ۱۴۰۴ ۰۲:۵۶    بازدید:۲۲۱    نظرات: ۰

به نام خالق لبخند
معمایی در شکاف لبها
تقدیم به لبخندی که مرا با نور آشنا کرد.
مقدمه
بر بلندای غرور، بر خروشان موج تردید، دراعماق تاریکی محض، و درعمق بریدگی زخم، آنجا که زمین زیر پ ...
ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۵ تير ۱۴۰۴ ۰۳:۰۴    بازدید:۳۵۳    نظرات: ۲

داستان کوتاه تعطیلات من
به نام خدا
تعطیلات آخر هفته رسیده بود و پدرم به ما قول داده بود که به خانه‌ی عمه پریماه در روستا برویم.
همه‌ی خانواده، هر کدام که وقت داشت، تعطیلات آخر ...
ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۵ تير ۱۴۰۴ ۰۳:۰۳    بازدید:۲۱۷    نظرات: ۰
زخم کهنه   ارسال شده توسط  

سید علیرضا دربندی


کت و شلوار مشکی به تن داشت و موهایش را مرتب شانه کرده بود و چهره ای آرام و محجوب داشت و یک جای بخیه کنار ابرویِ سمت راست صورتش خودنمایی می کرد
جلوی دربِ آسایشگاه سالمندان ؛ مردد یک قدم رو به جلو ...
ارسال شده در تاریخ شنبه ۲۴ خرداد ۱۴۰۴ ۰۲:۳۶    بازدید:۲۶۰    نظرات: ۴

بیسکویت‌های پنجولی
داستانی به قلم: رها فلاحی
┄┅═✧❁💠❁✧═┅┄
از مادرم، اجازه گرفتم که برای خودم و دوستانم، "سارا" و "پتسی"، بیسکویت درست کنم و عصر با چای بخوریم.
ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۲۱ خرداد ۱۴۰۴ ۰۴:۳۷    بازدید:۲۹۲    نظرات: ۲


امروز 4 دی 1382 است
مرتضی وارسته باغدار معروف پسته که دارای سه فرزند شیره به شیره است به اصرار خیلی زیاد بهترین رفیقش عازم جیرفت است و حین رفتن دختر سه ساله اش به نام ستاره به طرز عجیبی بیق ...
ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۱۳ خرداد ۱۴۰۴ ۰۳:۲۱    بازدید:۲۵۳    نظرات: ۰

ساعت حوالی 3 عصر بود و من هنوز دَمَر روی تختم به هیچی فکر میکردم و غرق سقف اتاقم بودم ، منِ اجتماعی و برونگرام با بچه ها برنامه چیده بود که ساعت 4 باغ فردوس همدیگه روببینن اما منِ درونگرام دبه کرده بو ...
ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۶ خرداد ۱۴۰۴ ۰۲:۰۴    بازدید:۲۸۰    نظرات: ۰


حاج فتح الله رو توی راسته فرش فروش ها تقریبا همه می
شناختن ؛ از اون دست به خیر واقعیا نه از اونا که تا چند تا چشم ؛ کمک کردناشونو نبینه ؛ هیچ حرکتی نمیکنن
از مؤمنی هم که شهره عام و خاص ...
ارسال شده در تاریخ شنبه ۳ خرداد ۱۴۰۴ ۰۴:۲۹    بازدید:۳۴۵    نظرات: ۷


هیچ‌کس نفهمید آن روز، چه بر بابک گذشت.
نه حتی خواهرش که تا لحظه‌ی آخر چشم‌به‌راه نگاهش بود…
نه آن همسایه‌ی پیر که عادت داشت هر غروب برای گربه‌های ح ...
ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۱ خرداد ۱۴۰۴ ۰۴:۰۵    بازدید:۲۸۴    نظرات: ۰

مدتی بود که واژه‌هایم سَر و گوششان می‌جُنبید، دل به نوشتن نمی‌دادند، این کلمه و آن کلمه می‌کردند. گاهی غیبت‌های غیر موجه و گاهی هم حضوری چند خط در میان و بی‌اثر در محل ِ ...
ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۲۹ ارديبهشت ۱۴۰۴ ۰۱:۵۸    بازدید:۱۱۲۳    نظرات: ۹۹

قسمت ششم:
یک چیزی باید تمام می‌شد
پدر بابک، مردی که همیشه به صبر و تدبیر شهره بود، دیگر تاب دیدن چشم‌های خاموش پسرش را نداشت.
دلش از این همه سکوت و بی‌رمقی، ترک برداشت.
ارسال شده در تاریخ شنبه ۲۷ ارديبهشت ۱۴۰۴ ۰۲:۴۶    بازدید:۲۵۱    نظرات: ۰

(این داستان برداشتی است آزاد از حماسه‌ی جهاد عشایر عرب خوزستان در جنگ جهانی اول)
غروب شده بود و وقت رفتن به خونه بود. صالح باید گوسفندا رو برمی‌گردوند. رفت کنار رودخونه تا یه سطل آب برد ...
ارسال شده در تاریخ شنبه ۲۷ ارديبهشت ۱۴۰۴ ۰۲:۴۴    بازدید:۲۱۵    نظرات: ۳

قسمت ششم:
یک چیزی باید تمام می‌شد
پدر بابک، مردی که همیشه به صبر و تدبیر شهره بود، دیگر تاب دیدن چشم‌های خاموش پسرش را نداشت.
دلش از این همه سکوت و بی‌رمقی، ترک برداشت.
ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۲۵ ارديبهشت ۱۴۰۴ ۰۴:۴۳    بازدید:۲۰۸    نظرات: ۰

سیامک رو همه محل می شناختن ؛ جوان شر و شوری که به هیچ خلافی نه نمی‌گفت
و غزاله در همین محل زندگی می‌کرد و از قضا سیامک هم خواستگار پا به جفتش و عاشق و شیدای اون
اما غزاله مدتها بود ...
ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۲۱ ارديبهشت ۱۴۰۴ ۰۳:۴۸    بازدید:۲۷۳    نظرات: ۸

دزدان دریایی با اینکه دزدند اما مرام خاصی دارند
آنها میگویند یا با مایی یا وقتی ما را لو دادی دیگر باید از ما فرار کنی
مرام دزدی اینست در دزدی هم شرافت هست شرافتی که از ثروتمندان میدزدد و به ...
ارسال شده در تاریخ شنبه ۲۰ ارديبهشت ۱۴۰۴ ۰۳:۲۶    بازدید:۲۵۹    نظرات: ۴


قسمتدوم:
درامتدادکوچههایخیس
پاییزآراموخنکازراهرسیدهبود.
درکوچه‌هایشهر،بویخاکباران‌خوردهوبرگ‌هایزرد،بانسیمنرمعصرگاهیمی‌رقصید.
چندماهازآشناییبابکومسیحا گذشت ...
ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۱۸ ارديبهشت ۱۴۰۴ ۰۳:۵۸    بازدید:۲۶۱    نظرات: ۲
هورا   ارسال شده توسط  

سید علیرضا دربندی


هورا تازه وارد چهارده سالگی شده بود اما اندامش بیشتر از سنش نشانش میداد ؛ یک زیبایی محسور کننده داشت که شبیه‌ ش را فقط میشد در تابلوهای مینیاتوری به تاریخ پیوسته پیدا کرد
چشمانی به رنگ دریا ...
ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۱۷ ارديبهشت ۱۴۰۴ ۰۳:۰۲    بازدید:۲۲۷    نظرات: ۰

یک ربع مانده به نیم
یا چهل و پنج دقیقه به یک
اما صفر این موهوم همیشگی چرا هرگز جدی گرفته نشد؟!
باری.. به گذشته نگاه میکرد و سلسله شکستهایش
از چهار طرف بد آورده بود
به چهار چیز ...
ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۱۶ ارديبهشت ۱۴۰۴ ۰۳:۳۰    بازدید:۳۲۰    نظرات: ۴

اول:
نگاهاول،عشقاول
اولینبار،نگاهشرادرهیئتیشلوغدید.
شب‌هایمحرمبود،ازآنشب‌هاییکهخیابان‌هابویاسپندمی‌دادندوصداینوحهازکوچه‌هایتاریکمی‌پیچید.عزاداریبهانهبود؛خی ...
ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۱۴ ارديبهشت ۱۴۰۴ ۰۲:۴۶    بازدید:۲۵۱    نظرات: ۱
مجموع ۱۱۰۸ پست فعال در ۱۴ صفحه

نقد و آموزش

نظرات

کاربران اشتراک دار

محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک

مشاعره

کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
8