سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

پر نشاط ترین اشعار

انتشار ویژه ناب

اعضای آنلاین

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

چهارشنبه 1 اسفند 1397
    15 جمادى الثانية 1440
      Wednesday 20 Feb 2019
        عقيده بازي ست كه به عقل نظم و نظام مي دهد.سید حاج فکری احمدی زاده(ملحق)

        چهارشنبه ۱ اسفند

        پست های وبلاگ

        شعرناب

        پیرمرد خم شده بود در میان زباله ها وتند تند زباله های بازیافتی را بر می داشت ودر کیسه ای که بر پشتش گذاشته بود می ریخت.
        جوانی خوش تیپ از خانه ای بیرون آمد وبه سمت ماشین مدل بالا وگران قیمتش رفت.و ...
        ارسال شده در تاریخ ۲ ساعت پیش    بازدید:۱    نظرات: ۰

        می دوید گویا کره زمین را به نامش زده بودند صدای حرکت باد در میان درختان صدای بهم خوردن بال پرندگان خنکای نسیم بهاری بر چهره اش، او بود تنها و افکار زیبایش چند مسیر از دور پیدا بود در میان یکی از آن مس ...
        ارسال شده در تاریخ ۵ روز پیش    بازدید:۴۷    نظرات: ۲
        همون كافي شاپ هميشگي   ارسال شده توسط  

        آرما


        روي كاناپه گوشه اتاقم نشسته بودم و داشتم به دوستام نگاه ميكردم كه از الان دارن براي تولد ٢٥ سالگي من برنامه ريزي ميكردن.
        يكي ميگفت فلان لباس خوبه بپوشم؟ اون يكي ميگفت ميخوام موهامو فلان مدل درست ...
        ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۱۷ بهمن ۱۳۹۷ ۰۱:۲۴    بازدید:۶۵۳    نظرات: ۱۰

        :لطفا همین رو بدین،
        :همین?
        بله بله
        پیرمرد زیرلب میگوید
        این پنجمین قرآنست
        ، مرد جوان به سرعت هزینه ی کتاب را پرداخت میکند و از مغازه خارج میشود،
        زنگ به صدا در می اید
        ...
        ارسال شده در تاریخ ۲ هفته پیش    بازدید:۶۱    نظرات: ۰

        نگاهی به رودخانه انداخت کفش هایش از راه رفتن در گل سنگین شده بود یکسالی بود دهکده اش را ندیده بود کوله باری از آذوقه و صد سکه زر نتیجه یکسال زحمت در شهرهای دور از آبادی را حمل می کرد.
        آب رودخانه ...
        ارسال شده در تاریخ ۲ هفته پیش    بازدید:۱۴۴    نظرات: ۰

        بسم الله الرحمن الرحیم
        داستانک (اشک شوق)
        امید و مسعود، همسایه بودند . اونا در یک مدرسه با هم درس می خواندند پدر امید رفتگر و پدر مسعود مهندس بود ، یک روز که بچه ها تو حیاط مدرسه دور هم جمع ب ...
        ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۱۶ دی ۱۳۹۷ ۱۹:۵۶    بازدید:۱۳۱    نظرات: ۴


        دختره تو پارک روی صندلی نشسته و سرش توی گوشی بود و به حال خودش اشک می ریخت خانمی مسنی که روبروش نشسته بود بلند شد و کنارش رفت و با لبخندی مهربانانه که بر لب داشت دستمالی بهش تعارف کرد، بفرمادختر ...
        ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۱۱ دی ۱۳۹۷ ۰۶:۰۲    بازدید:۱۵۶    نظرات: ۴


        داستانک ( کلوچه ها یی با طعم مرگ )
        در یک دهکده ای پیرمردی بود مغازه کوچک بقالی داشت ، پیرمرد با اینکه تو مغازه اش وسایل زیاد نداشت ولی بخاطر خوشرویی همیشه مشتری های زیادی داشت ، در کنار مغا ...
        ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۲۸ آذر ۱۳۹۷ ۰۲:۱۸    بازدید:۱۸۳    نظرات: ۸


        تصمیم گرفتم یه خرده روی صندلی بنشینم و استراحت کنم خیلی خسته بودم به محض اینکه پلک هایم را روی هم گذاشتم خوابم برد...
        از صدای پسر فال فروش از خواب بیدار شدم دیدم که دارد طرفم میاید با لبخند ...
        ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۲۱ آذر ۱۳۹۷ ۰۳:۱۷    بازدید:۱۴۹    نظرات: ۶

        - آره دخترم
        - مامان وایستا ... فقط یه چیزی
        -چی؟
        -اگه پسره من براش اسم میذارم ، اگرم دختره بابا
        -موافقی بابایی؟
        -باش دخترم ما تسلیم... هرچی تو بگی همون قبوله
        - الان باید ا ...
        ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۷ ۰۲:۵۱    بازدید:۱۵۷    نظرات: ۹

        "این بچه اسمش ستاره و خیلی برام عزیزه ، اون پدر نداره و منم توان مالی ندارم برای بزرگ کردنش نمی تونم از عهده اش بر بیام، نمی خوام سرنوشت بچه ام مثل خودم خراب باشه فقط خواهش می کنم بچه امو خودتون ...
        ارسال شده در تاریخ شنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۷ ۰۴:۳۹    بازدید:۱۰۸    نظرات: ۰

        پدرام و شقایق بعداز دو سال نامزدی بالاخره باهم ازدواج کردن، پدرام تو یه شرکت بعنوان مهندس مشغول به کار بود و شقایق هم تو خونه کارای طراحی شرکت را انجام میداد آنها خیلی همدیگه را عاشقانه دوست داشتن، ام ...
        ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۱۴ آذر ۱۳۹۷ ۰۳:۴۹    بازدید:۱۲۶    نظرات: ۵
        بچه...   ارسال شده توسط  

        سعید فلاحی


        ¤ بچه...
        "خالو رحمان" نفس نفس زنان کوچه های باریک ده رو می دوید و تمام فکر و ذکرش این بود که سریع خودش رو به "عمه خانوم" برسونه. "عمه خانوم" مامای ده بود. از ...
        ارسال شده در تاریخ شنبه ۱۰ آذر ۱۳۹۷ ۰۴:۳۰    بازدید:۸۱    نظرات: ۰
        امروز بهار است...   ارسال شده توسط  

        سعید فلاحی


        مردی نابینا که کاری برای امرار معاش جز گدایی از دستش ساخته نبود؛ او در روزهایی که هوا خوب بود و سرما یا بارندگی او را اذیت نمیکرد برای گدایی از اطراف به شهر می آمد و سر پله های ساختمانی در یکی از خیاب ...
        ارسال شده در تاریخ شنبه ۳ آذر ۱۳۹۷ ۰۲:۳۴    بازدید:۸۷    نظرات: ۰

        در رشته ی مددکاری در دانشگاه شهر کرمانشاه قبول شده بودم و برای ادامه تحصیل به این شهر زیبا رفتم.
        ترم اول بودم و چندان شناختی از همکلاسی ها و استادانم نداشتم. اما از روز اول علاقه ی شدیدی به یکی ا ...
        ارسال شده در تاریخ جمعه ۲ آذر ۱۳۹۷ ۱۴:۲۵    بازدید:۸۶    نظرات: ۰
        کفش   ارسال شده توسط  

        سعید فلاحی


        کفش
        - بریم روی اون نیمکت بشینیم، فعلا زوده.
        بازار تازه داشت جان می گرفت. هنوز تعدادی از مغازه ها باز نکرده بودند. "شوکت" دوباره گفت: هنوز پاساژ باز نکرده، یه کم خستگی در می کنیم، د ...
        ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۷ ۱۰:۵۳    بازدید:۱۰۹    نظرات: ۰
        مصائب الزمان   ارسال شده توسط  

        سعید فلاحی


        - "آقا تو رو خدا ازم ی فال بخر... بخدا واقعی واقعی آینده رو برات پیش بینی میکنه".
        با خودم فکر کردم کاش واقعأ میشد آینده هر کسی رو از تو این کاغذ ها بیرون کشید اما افسوس میشه تنها شکم گر ...
        ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۲۷ آبان ۱۳۹۷ ۰۴:۱۶    بازدید:۸۷    نظرات: ۰

        عهد علّي بن ابي­طالب(قسمتی از رُمان ناتمام تاریخی چهارده معصوم)
        خدايا! خداي مهربان! خداي توبه­پذير! بر اين كوير خشكيده – كه سال­هاست باران اُلفَتي نديده است– ترحّمي فرما و ...
        ارسال شده در تاریخ جمعه ۲۵ آبان ۱۳۹۷ ۰۱:۵۸    بازدید:۱۰۰    نظرات: ۰
        خوابگرد   ارسال شده توسط  

        مهدی میلانی راد


        از خواب پریدم. با دل شوره و نفس نفس زنان به اطرافم نگاه کردم. ساعت دیواری رو به رو 1 و 57 دقیقه را نشان می داد. صدای پرندگان از بیرون پنجره شنیده می شد، آسمان روشن بود.
        چند ثانیه گذشت تا فهمیدم ب ...
        ارسال شده در تاریخ شنبه ۱۹ آبان ۱۳۹۷ ۰۲:۰۰    بازدید:۲۱۲    نظرات: ۰


        تو را در همه جا صدا کردم، در تمام روزها، اما هر بار تنها پژواک صدای خودم را می شنیدم. یکبار به سرم زد که وقتی صدایت می کنم صدایم را تغییر بدهم و خودم به جایت جواب دهم. و این کار را کردم. از تو پ ...
        ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۱۷ آبان ۱۳۹۷ ۰۵:۳۶    بازدید:۱۹۴    نظرات: ۴
        عید   ارسال شده توسط  

        سعید فلاحی


        د
        (با الهام از داستان عید فقرا صفا ندارد نوشته ی جان چیور)
        بسمه تعالی
        همیشه برای من عید روز غم انگیزی بود و هست و فکر کنم که بماند...
        صبح روز عید با صدای زنگ ساعت کوکی ام از خواب ب ...
        ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۹ آبان ۱۳۹۷ ۰۵:۲۶    بازدید:۱۷۵    نظرات: ۰
        عشق بی سرانجام   ارسال شده توسط  

        سعید فلاحی


        محصل دوره دبیرستان بودم، درس خوان، کنجکاو و اهل ادب... دیوان های حافظ و سعدی و خیام و... زینت بخش کتابخانه ام بود و آثاری از "چه"، کاسترو، گاندی، مارکز، جبران و سروش را داشتم و خوانده بودم.. ...
        ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۳ آبان ۱۳۹۷ ۱۰:۱۶    بازدید:۲۲۰    نظرات: ۶
        کلاس 103 انسانی   ارسال شده توسط  

        سعید فلاحی


        کلاس ما حدود سی، چهل نفر می شد. سوم انسانی دبیرستان تلاشگران... توی یک کلاس بزرگ که دو پنجره داشت و سکویی که از بلوک درست شده بود و تخته سیاهی که سبز بود و دبیرها هنوز با گچ رویش می نوشتند.
        دیپلم ...
        ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۱ آبان ۱۳۹۷ ۰۳:۲۸    بازدید:۱۰۷    نظرات: ۰


        یکی بود یکی نبود، زیر گنبدکبود روی درخت بلندی کلاغی برای خودش لانه ساخته بود و پنج تا تخم گذاشت ، کلاغ روزهای زیادی روی تخم هایش خوابیده بود به امید آن روز که جوجه ها از تخم بیرون بیایند. یک روز ...
        ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۷ ۰۲:۳۴    بازدید:۲۷۵    نظرات: ۶

        یکی بود ، یکی نبود غیر از خدای مهربان هیچ کس نبود . یک شکارچی بود که سگی داشت و همیشه با آن به شکار می رفت . یک روز که شکارچی دنبال شکار بود، چشمش به خرگوشی افتاد . فورا به طرفش شلیک کرد امّا تیرش به ...
        ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۱۶ مهر ۱۳۹۷ ۰۳:۴۰    بازدید:۲۹۴    نظرات: ۸

        یکی بود یکی نبود ، غیر از خدای مهربان هیچ کس نبود ، روی یک صخره بلندعقابی برای خودش لانه ساخته بود عقاب هرچه تخم می گذاشت به جوجه تبدیل نمی شد، هر وقت که حیوانات دیگر را با بچه هایش می دید ناراحت می ش ...
        ارسال شده در تاریخ شنبه ۱۴ مهر ۱۳۹۷ ۰۳:۰۶    بازدید:۲۱۵    نظرات: ۵

        سارا خواهرشو گرفت باهم رفتن، تو راه به همون مغازه ای رفتن که عروسکی رو که سارینا دوست داشت اما سارینا تعجب کرد گفت اخه ما که پول نداریم اون عروسکم گرونه ، سارا یه لبخندی به خواهرش زد گفت : بیا تو به ا ...
        ارسال شده در تاریخ شنبه ۳ شهريور ۱۳۹۷ ۰۴:۳۵    بازدید:۴۴۰    نظرات: ۰

        سارا با مادرش خداحافظی کرد و با خواهر کوچیکش راهی مدرسه شد مادرش بهش مقداری پول داد تا تو راه برگشت از مدرسه برای خونه خرید بکنه ، سارا می دونست که چیز زیادی نمی تونه باهاش بخره، از پشت ویترین مغازه ی ...
        ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۲۴ مرداد ۱۳۹۷ ۰۴:۴۸    بازدید:۴۰۲    نظرات: ۲

        باران آمد. موج آمد. توفان آمد. کودک از دریا آمد.
        جوانمرد رفت.
        رسید. رهاند. ماند و دیگرنیامد.
        بارن ایستاد. موج نشست. توفان خوابید.
        کودک ، برپای خود ایستاد
        وبه سوی کودکی درباران ...
        ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۷ ۰۵:۰۳    بازدید:۱۶۶    نظرات: ۲
        ناوان یک اشتباه   ارسال شده توسط  

        مینا رسولی


        از وقتی که یادم میاد با طمانینه و ابهت خاص خودش قدم بر میداشت تو کوچه پس کوچه هایی که پر بود از ادم های ناپاک ...کوچه پس کوچه هایی که بی شباهت به خرابه های شام نبود
        همیشه آرامش گم کرده امو از آرا ...
        ارسال شده در تاریخ شنبه ۱۳ مرداد ۱۳۹۷ ۰۳:۵۷    بازدید:۱۷۸    نظرات: ۲

        فانوس چشم هایت
        از پشت پنجره
        با موجی از احساس
        دیدار دوباره ی باران را میخواهد
        و ... در گذر همیشگی زمان داستان کوتاه دفتر من
        افسانه ی بلند مهربانی توست.
        جــاده ی دوســت داش ...
        ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۱۱ مرداد ۱۳۹۷ ۱۲:۰۴    بازدید:۲۲۲    نظرات: ۳

        یــک فنجــان قهــوه ی داغ بــرای خــودت دم کــن. پرده های اتاقــت را
        کنــار بــزن و پنجره ها را بــاز کــن نسیم بــه داخــل اتــاق میپیچــد
        و بــوی قهــوه تــرک اتاقــت را پــر میکنــد، تمــ ...
        ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۷ ۰۲:۵۸    بازدید:۲۶۷    نظرات: ۳

        دلم بدجور گرفته کلافه و بی هدف تویکی ازکانالای شعرپرسه می زنم اما حوصله ی خوندن هم انگارندارم به یه فایل موسیقی برخوردمی کنم وبابی حوصلگی بازش می کنم ،نام موسیقی (الوسلام ،ببخشید منزل خداست ازغلامرضا ...
        ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۲۶ تير ۱۳۹۷ ۱۰:۳۷    بازدید:۶۶۴    نظرات: ۲۳

        بنام خدا
        مادری نابینا کنار تخت پسرش در شفاخانه نشسته بود و
        می گریست...
        فرشته ای فرود آمد و رو به طرف مادر گفت:
        ای مادر من از جانب خدا آمده ام. رحمت خدا بر آن است که فقط یکی از آرزو ...
        ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۲ ارديبهشت ۱۳۹۷ ۰۲:۲۶    بازدید:۴۲۷    نظرات: ۱۷

        مردی با پدرش در سفر بود که پدرش از دنیا رفت. از چوپانی در آن حوالی پرسید:
        «چه کسی بر مرده های شما نماز می خواند؟»
        چوپان گفت: «ما شخص خاصی را برای این کار نداریم؛ خودم نماز ...
        ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۲۸ فروردين ۱۳۹۷ ۰۲:۲۲    بازدید:۳۷۲    نظرات: ۱۰


        از صبح تا غروب، مگر همان دقایقی که مواظبت از بساطش را به دستفروش بغل دستی می سپرد، به گرمای مرداد، وفادار مانده بود.
        نمی دانم چه مدت دراین گرمای کشنده – که امسال از سال های پیش هم وحش ...
        ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۶ اسفند ۱۳۹۶ ۰۴:۰۳    بازدید:۲۱۰    نظرات: ۱

        من یك گربه ماده داشتم، اسمش نازی بود . شاید آنرا دیده بودی، از این گربه های معمولی گل باقالی بود.
        با دو تا چشم درشت مثل چشم های سرمه كشیده . روی پشتش نقش و نگارهای مرتب بود مثل اینكه روی كاغذ آب ...
        ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۲۵ بهمن ۱۳۹۶ ۱۱:۲۹    بازدید:۳۷۲    نظرات: ۴

        پنجره اتاقم را باز می کنم ، حیاط را می نگرم و خورشید که هر روز گرمایش دو چندان می شود ، گوشی ام را چک می کنم انگار مهم ترین خبر همین است "تحویل سال 1450 هجری شمسی" ، انگار هیچ کسی نوروز را ب ...
        ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۶ ۰۷:۳۹    بازدید:۲۷۵    نظرات: ۲

        یک پرده از هزاران :
        نمی دانم از کجا شروع کنم؟ بهتر است از هجدهم اسفند 1363 بنویسم. زمستان سختی بود، همه جا را برف پوشانده بود. در منطقه سردسیر آلواتان از مناطق کوهستانی کردستان، درگیر دو جبهه بود ...
        ارسال شده در تاریخ شنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۶ ۱۲:۲۰    بازدید:۲۳۷    نظرات: ۲

        تو هیچ‌وقت عاشق بوده‌ای ستار؟!
        ستار به لبخندی دوستانه در چشمان و گونه‌های جوانِ بیگ‌محمد نگریست و گفت:
        - عاشق زیاد دیده‌ام!
        پس ساده و یک‌رویه بیگ‌محمد ...
        ارسال شده در تاریخ شنبه ۷ بهمن ۱۳۹۶ ۰۳:۲۰    بازدید:۲۶۰    نظرات: ۷

        چند روز پیش برای خرید شیرینی به یک قنادی رفتم. پس از انتخاب شیرینی، برای پرداخت مبلغ آن به صندوق مراجعه کردم. آقای صندوقدار مردی حدودا ۵۰ ساله به نظر می رسید. با موهای جوگندمی، ظاهری آراسته. هنگام وزن ...
        ارسال شده در تاریخ شنبه ۷ بهمن ۱۳۹۶ ۰۳:۱۳    بازدید:۳۰۴    نظرات: ۱۱

        مرا با فقر دیداری کهنه بوده است.کهنه،به همان کهنگی دیدار مادرم.به همان کهنگی خطوط چهره و چین‌های ژرف پشت ابروان پدرم.به ژرفای آن نگاه پیر و روشن.
        بااین همه دیدار سیمای مادر و پدر،حالت‌ه ...
        ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۶ ۱۰:۴۴    بازدید:۲۸۰    نظرات: ۶

        روزی یکی از دوستان بهلول گفت: ای بهلول! من اگر انگور بخورم، آیا حرام است؟ بهلول گفت: نه! پرسید: اگر بعد از خوردن انگور در زیر آفتاب دراز بکشم، آیا حرام است؟ بهلول گفت: نه! پرسید: پس چگونه است که اگر ا ...
        ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۳ بهمن ۱۳۹۶ ۱۴:۲۸    بازدید:۴۳۴    نظرات: ۹

        _
        سکوت.
        در این عالم فقط یک نفر بود که سکوت قیس را عمیقاً می فهمید و با ملیحترین احوال و ظریف ترین رفتار انسانی یک زن می توانست به سکوت او راه یابد و به تبسم وا بداردش و تا دیری نپاید او را ا ...
        ارسال شده در تاریخ شنبه ۳۰ دی ۱۳۹۶ ۰۴:۰۳    بازدید:۴۳۲    نظرات: ۸
        دل چند؟   ارسال شده توسط  

        عباس عابد ساوجی


        دل شکسته
        در برابر غذا و جای خواب، نزد استاد کاری فوت و فن سفالگری و بند زنی را آموختم. در کوچه و خیابان راه افتادم داد می زدم:( چینی شکسته، سفال ترک خورده، هر آنچه شکسته باشد را ارزان بند می زنیم ...
        ارسال شده در تاریخ شنبه ۳۰ دی ۱۳۹۶ ۰۰:۱۶    بازدید:۲۷۴    نظرات: ۰

        ﺟﺮﺝ ﺟﺮﺩﺍﻕ می گوﯾﺪ ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺩﺭ ﯾﮏ ﻫﻤﺎﯾﺶ ﻓﺮﻫﻨﮕﯽ، ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ ﻣﺴﻠﻤﺎﻧﻢ ﮐﺘﺎﺑﯽ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻫﺪﯾﻪ ﺩﺍﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ ﺍﯾﻦ ﮐﺘﺎﺏ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﻫﺎﯼ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺍﻣﺎﻣﺎﻥ ﻣﺎﺳﺖ. (ﻧﻬﺞ ﺍﻟﺒﻼغه) ﺟﺮﺝ می گوید: ﺍﺯ ﺍﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪﻡ ﺍﯾﻦ ﮐﺘﺎﺏ ﻣﺮﺑﻮﻁ ﺑﻪ ﭼﻪ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﺍ ...
        ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۲۸ دی ۱۳۹۶ ۱۰:۵۴    بازدید:۵۲۷    نظرات: ۱۳
        علی!   ارسال شده توسط  

        ابوالفضل رمضانی (ا تنها)



        شانه ی دسته فلزی را برداشت و میان موهای وزوزیِ فرفری اش برد.
        کمی با آن ها کلنجار رفت و این ور آن ورشان کرد،اما موها به هیچ صراطی مستقیم نبودند.کمی شانه را پیچ و تاب داد تا اینکه میان موهای ...
        ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۲۸ دی ۱۳۹۶ ۰۴:۰۳    بازدید:۱۲۰۵    نظرات: ۴۷

        گنجشکی با عجله و تمام توان به آتشی نزدیک می شد و برمی گشت! پرسیدند : چه می کنی؟ پاسخ داد : در این نزدیکی چشمه آبی هست و من مرتب نوک خود را پر از آب می کنم و آن را روی آتش می ریزم. گفتند : حجم آتش در م ...
        ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۲۷ دی ۱۳۹۶ ۰۴:۰۳    بازدید:۴۵۹    نظرات: ۹
        حکایت   ارسال شده توسط  

        علی کارگر( پیرو)


        حکایت
        روزی جوانی نزد پدرش آمد و گفت :دختری را دیده ام ومیخواهم با او
        ازدواج کنم من شیفته زیبایی این دخترشده ام. پدر با خوشحالی
        گفت: این دختر کجاست تابرایت خواستگاری کنم؟ پس به اتفاق < ...
        ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۲۵ دی ۱۳۹۶ ۱۳:۵۶    بازدید:۲۲۶    نظرات: ۳
        تنهایی   ارسال شده توسط  

        علیرضا مسافر


        تنهایی
        از روزی که همسرم از دنیا رفت و پیری بر من چیره شد ، دیگر فرزندانم اجازه نمیدادند در خانه تنها باشم .
        راستش خودم هم میترسیدم...غذا درست کردن برایم سخت بود ، حتی این اواخر دستشویی هم به ...
        ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۱۹ دی ۱۳۹۶ ۰۲:۳۸    بازدید:۲۳۳    نظرات: ۰


        زندگی روی ریل راه آهن
        بعضی از عکس ها خودشان تبدیل به تاریخ می شوند. یکی از این عکسها، من و دوستم را در حال خوردن هندوانه روی ریل قطار نشان می دهد.
        عکاس دوره گرد با دوربین لنز دار بزرگی ...
        ارسال شده در تاریخ شنبه ۱۶ دی ۱۳۹۶ ۰۴:۰۳    بازدید:۲۴۰    نظرات: ۵
        آدمکش   ارسال شده توسط  

        علی میرزایی( هیچکاک)



        نمیدونم کجا خوندم که یه آدم حسابی گفته بود:« اگه میخای یه ماه خوشحال باشی ازدواج کن ، اگه میخای یه عمر بهت خوش بگذره شغلی راانتخاب کن که بهش علاقه داری»خب،من بعد از چن تا رابطه نصف ک ...
        ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۱۵ آذر ۱۳۹۶ ۰۳:۵۷    بازدید:۲۳۷    نظرات: ۱


        1.کبریت بیخطر
        چه نام کسالت باری.نمیدانست چه کسی این نام را بر روی او گذاشته؟
        گاهی وقتها با خود می اندیشید که اگر یک فندک اتمی بود در دست نوجوانها هیجانات بیشتری را تجربه میکرد .
        2 ...
        ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۷ آذر ۱۳۹۶ ۰۲:۲۶    بازدید:۲۷۷    نظرات: ۰
        بند کفش   ارسال شده توسط  

        محمد تقی محمد قلیها


        به نام خدا
        بندکفش
        وقتی یک دختربچه دبستانی بازیگوش بودم مدتی حال مادرم بهم ریخت طوری که در ماههای پس ازآن چهره اش غمگین واندامش تکیده شده بود.شادابی،شوخ طبعی ومهربانی گذشته را نداشت.وقتی ازمد ...
        ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۲۱ آبان ۱۳۹۶ ۰۳:۰۵    بازدید:۳۵۷    نظرات: ۳


        عبور می کنیم
        نویسنده علی رفیعی وردنجانی
        *بهار
        بهار نزدیک است ، انقدر که زندگی را دوباره شروع کنم ، دوباره با یک گلدان خالی ، یک قاب عکس و کاغذ کادوی بنفش خال خالی زمستان را بدرقه ...
        ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۱۷ آبان ۱۳۹۶ ۰۲:۵۴    بازدید:۳۱۴    نظرات: ۰
        تصادف   ارسال شده توسط  

        کاوه پارسا


        تصادف
        بازم مثل هر روز ... از خونه زدم بیرون - یه هوای افتابی با یه نسیم خنک/ رسیدم سر چهار راه و یه تاکسی دربست گرفتم و رفتم به سمت مغازه.
        بسم الله گفتم و کرکره رو زدم بالا.. دقایقی بعد وارد ...
        ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۱۶ آبان ۱۳۹۶ ۰۳:۱۱    بازدید:۲۷۴    نظرات: ۱
        راننده تاکسی   ارسال شده توسط  

        علیرضا مسافر


        __
        راننده تاکسی
        الو ...
        الو،سلام قربونت بشم..
        نخوابیدی هنوز؟!ناراحت بودم نکنه بخوابی ، نتونم ببینمت..
        دلم واست تنگ شده بود عزیزم..نخواب تا بیام ببینمت..
        من الان یه « ...
        ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۶ ۰۲:۱۳    بازدید:۲۵۹    نظرات: ۵
        شهاب سنگ   ارسال شده توسط  

        علی رفیعی وردنجانی


        نویسنده : علی رفیعی وردنجانی
        بچه محل : راننده تاکسی از اون ادمای پرچونه حوصله سر بر بود و منم اصلا وقتش و نداشتم به حرفاش گوش کنم واسه همین هدفون و از تو کیفم درآوردم و گذاشتم تو گوشم ابراهیم هنو ...
        ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۶ ۰۲:۱۲    بازدید:۲۷۱    نظرات: ۰
        کچل   ارسال شده توسط  

        علی رفیعی وردنجانی


        کچل
        نویسنده : علی رفیعی وردنجانی
        بچه محل : آقا تو نمیری به موت قسم سوار یه تاکسی شدم رانندش کچل بود از قضا یه زنی هم سوار شد که اونم کچل کرده بود و تریپش به ما نمی خورد از اونجایی که من اون ...
        ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۸ آبان ۱۳۹۶ ۱۱:۳۹    بازدید:۲۷۵    نظرات: ۰

        نامه ای قبل از خودکشی
        روز اول از ترم اول دانشگاه بود
        پر از استرس و هیجان بودم و هیچ تصوری از کلاس درس در دانشگاه نداشتم!
        اصلا نمیدانستم قرار است چه اتفاقاتی رخ دهد،اما بی تاب بودم برای ...
        ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۴ آبان ۱۳۹۶ ۰۱:۲۸    بازدید:۴۶۹    نظرات: ۴

        بنام خدا
        با سلام و احترام :
        یکی دو روز پیش داستان پند آموز ذیل را دیدم گفتم شاید برای دوستان عزیز در شعرناب هم خواندنش خالی از لطف نباشد ؛
        "قضاوت عجولانه"
        مجلس میهمانی بو ...
        ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۱ آبان ۱۳۹۶ ۰۳:۳۴    بازدید:۴۰۹    نظرات: ۲۰

        تاکسی بدون در
        نویسنده : علی رفیعی وردنجانی
        راننده در ایستگاه تاکسی در حال تمیز کردن ماشین خود با لنگ رنگ و رو رفته ای است که به یک باره ماشین مدل بالایی که خیل عظیمی از دختران جوان و خوشچهره ...
        ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۱ آبان ۱۳۹۶ ۰۲:۲۵    بازدید:۲۵۲    نظرات: ۰

        ساعت 12 ظهر : آقای منتظر کنار خیابان ایستاده تا کمی لُنگش را قِر بدهد . خانم خیلی عجله دار با عجله ای که از همیشه بیشتر محسوس می شود سوار ماشین زرد مستر منتظر شد . مستر منتظر با آرامشی که پشت چهره طوف ...
        ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۶ ۰۸:۰۵    بازدید:۲۲۳    نظرات: ۰
        پرنده ای بی درخت   ارسال شده توسط  

        علی غلامی


        پرنده بی درخت
        در برگه های نقاشی همه پرنده رویاهای خود را بر روی درخت آرزوهایشان به صورت های مختلف کشیده بودند....
        معلم که داشت برگه های نقاشی را چک می کرد، ناگهان برگه ای توجه او را جلب کرد! ...
        ارسال شده در تاریخ شنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۶ ۱۳:۱۵    بازدید:۳۶۵    نظرات: ۵

        «ادبیات داستانی» یا به تعبیر رایج آن «قصه گویی» پیشینه‌ای به قدمت تاریخ حیات آدمی دارد. بشر از همان آغاز که پای بر این خاکدان نهاد به تفسیر و تاویل حقایق پیرامون خویش پردا ...
        ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۶ ۱۶:۵۷    بازدید:۲۶۸    نظرات: ۳
        آخرین دیدار   ارسال شده توسط  

        فرزین مرزوقی


        تلفن دائم زنگ می خورد
        اس ام اس میامد
        تلگرام، پیام پشت پیام
        عجب وضعی شده بود
        من فقط یک دعوتنامه برای همه دوستان و آشنایانم داده بودم
        تحت عنوان آخرین دیدار
        و یا مجلسی تحت ع ...
        ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۶ ۱۰:۵۴    بازدید:۳۵۱    نظرات: ۱۹

        ❄️هرگز از آینه نپرس
        چه تغییری کرده بود
        این سوال همیشگی رو هر روز وقتی خودشو تو آینه می دید می پرسید
        دستی لای موهاش کشید انگار خشک شدن
        مثل برگ های درختی که زمستان نا بهنگام میاد و ب ...
        ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۵ مهر ۱۳۹۶ ۰۲:۱۵    بازدید:۲۷۴    نظرات: ۶

        ❄️هرگز از آینه نپرس
        چه تغییری کرده بود
        این سوال همیشگی رو هر روز وقتی خودشو تو آینه می دید می پرسید
        دستی لای موهاش کشید انگار خشک شدن
        مثل برگ های درختی که زمستان نا بهنگام میاد و ب ...
        ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۳ مهر ۱۳۹۶ ۰۱:۰۶    بازدید:۲۳۷    نظرات: ۲

        به نام خدا می خوام داستانی رو براتون بنویسم که خالی از لطف نیست خوندنش و درس عبرتی برای همه
        روزی داشتم از مدرسه بر می گشتم و با دوستانم صحبت می کردم البته دوستان من دوتا بیشتر نبودن اکرم وزهرا چو ...
        ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۲۲ شهريور ۱۳۹۶ ۱۱:۳۵    بازدید:۳۵۱    نظرات: ۵

        بیشتر اوقات در موقع خواب های وحشتناکم صدایم میگرفت ولی گاهی هم در واقعیت اتفاق می افتاد.نمیدانم شما برایتان این اتفاق افتاده یا نه .بگذریم .جریان آن روز از این قرار بود.
        آن روز مادرم فامیل هایش ر ...
        ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۱۵ شهريور ۱۳۹۶ ۱۵:۳۳    بازدید:۵۱۵    نظرات: ۱۴

        تخت کناری ام،پیرمرد مهربانی بود که ظاهرا بیماری قلبی داشت.چهره ی او عجیب مرا یاد پدربزرگ م می انداخت... حالم اصلا خوش نبود و با آمدن به بیمارستان،بدتر هم شدم!به زور جلوی خودم را گرفته بودم که مبادا بغ ...
        ارسال شده در تاریخ شنبه ۱۱ شهريور ۱۳۹۶ ۰۵:۳۳    بازدید:۲۶۹    نظرات: ۷

        باسلام واحترام
        امشب دوستان تصمیم دارم خاطره ای برای شما سروران ارجمندم باز گو کنم چندی قبل درچشمه روستای قدیم که روزی مکانی آباد وزیبا بود آبیاری داشتم واز قرار معلوم باید شب آب می گرفتم ؛آن هم س ...
        ارسال شده در تاریخ جمعه ۲۷ مرداد ۱۳۹۶ ۲۳:۳۳    بازدید:۲۸۶    نظرات: ۵

        ه نظرم آن منطقه خیلی مشکوک بود منطقه ای که هیچکس در آن زندگی نمیکرد.....آن اطراف کسی جرأت نمی کرد خانه بخرد........با رفتن ماشین بر روی مانع و تکان شدیدی که خورد به خود آمدم...تمیسا که هم سرویسی ام بو ...
        ارسال شده در تاریخ جمعه ۲۷ مرداد ۱۳۹۶ ۰۸:۵۴    بازدید:۵۷۸    نظرات: ۱۵


        ملنگ قسمت هجدهم...
        خبر را که شنیدم لحظه ای مات و مبهوت شدم،جنگ!
        واژه ای غریب اما آشنا،باطنی ننگ و ظاهری منفور،آه که چه اتفاق بدی ...
        لحظه ای همه ی اتفاقاتی که ممکن بود در یک جنگ ر ...
        ارسال شده در تاریخ شنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۶ ۱۰:۵۰    بازدید:۳۳۹    نظرات: ۲۱

        فی حقیقه العشق
        (مونس العشاق)
        محبت چون به غایت رسد، آن را عشق خوانند. و عشق خاص ‌تر از محبت است، زیرا ‌که همه عشقی ، محبت باشد اما همه محبتی، عشق نباشد. و محبت خاص ‌تر از معرفت ...
        ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۹ مرداد ۱۳۹۶ ۰۱:۳۰    بازدید:۴۲۱    نظرات: ۱۳

        ملنگ قسمت دوازدهم...
        درست به حرف های زن پرحرف خان گوش نمیدادم،با خودم فکر میکردم که اگر مشکلی نیست چرا خان پشت تلفن گریه میکرد؟یعنی ایینقدر دل نازک است که اگر دخترش زمین بخورد گریه اش می گیرد؟هما ...
        ارسال شده در تاریخ شنبه ۷ مرداد ۱۳۹۶ ۰۲:۰۱    بازدید:۶۰۰    نظرات: ۱۰

        هرروز صبح قبل از طلوع خورشید
        ان هنگام که خروسهای روستا درحال
        بانگ سحر خیزی اند ،
        جاموسها*رابا سفارش هرروزه ی پدر
        که چشم ازشان برنداری
        با بچه های دیگر مشغول شنا و مسابقه نشی،
        ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۳ مرداد ۱۳۹۶ ۰۱:۰۳    بازدید:۳۸۴    نظرات: ۷

        ملنگ قسمت هشتم
        چند روزی گذشت تا وقت رفتن فرا رسید.
        خروس خوان ماشین آمده بود دنبالم،مادرم سینی به دست کاسه ای آب و یک قرآن به همراه مشتی اشک به همراه داشت.
        پدرم لای لبانش پیپی توتون کرده ...
        ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۲۹ تير ۱۳۹۶ ۰۲:۱۱    بازدید:۳۴۶    نظرات: ۲


        اشاره: نیویورک پابلیک یکی از بزرگترین مراکز رسانه‌ای و انتشاراتی کتبهای ادبی در امریکاست. این مرکز که در شهر نیویورک دایر شده دومین مخزن عظیم کتاب در تمام امریکاست. این انتشاراتی که علاوه ب ...
        ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۲۸ تير ۱۳۹۶ ۰۱:۲۲    بازدید:۲۸۷    نظرات: ۸


        حسود خان
        وقتی شعرم رو میخوند،نگاهش می کردم!
        گونه هاش گل انداخته بود.
        گفتم :می دونی می خوام چی بنویسم بیو کانال؟
        گفت:محال بدونم!تو رو نمیشه پیش بینی کرد!
        خنده ام روجمع کر ...
        ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۲۶ تير ۱۳۹۶ ۰۱:۲۷    بازدید:۴۳۰    نظرات: ۱۴
        مجموع ۶۲۰ پست فعال در ۸ صفحه

        آموزش و نقد شعر

        نظرات

        مشاعره

        کاربران اشتراک دار

        محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
        کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
        استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.