سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

پر نشاط ترین اشعار

انتشار ویژه ناب

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

چهارشنبه 5 تير 1398
    24 شوال 1440
      Wednesday 26 Jun 2019
      • روز جهاني مبارزه با مواد مخدر
      هر چه بیشتر به کسی عشق میورزیم ، بیشتر در اسرار هر چیز نفوذ می کنیم . مولانا

      چهارشنبه ۵ تير

      پست های وبلاگ

      شعرناب
      نباشی، نمی شود!   ارسال شده توسط  

      سعید فلاحی


      داستان کوتاه:
      💠 نباشی، نمی شود:
      [با عشق به عشق ام...لیلایم]
      فراموش کرده بودم که با خودم چتر ببرم. وسط راه باران گرفت و تا رسیدم به دانشکده خیس باران شدم.
      از باران متنفر بودم. خیس ب ...
      ارسال شده در تاریخ ۸ روز پیش    بازدید:۳۵    نظرات: ۰

      ظرفاي تلنبار شده ي توي ظرفشويي رو كه مي بينم، ياد حرفاي ماه گذشته ي خواهرم مي افتم كه مي گفت:
      "اگه نميتوني زندگيتو جمع و جور كني، يه زن بگير تا برات جمع و جور كنه."
      غيرتم گُل ميكنه ...
      ارسال شده در تاریخ ۱۱ روز پیش    بازدید:۱۳۸    نظرات: ۳
      هوای شرجی   ارسال شده توسط  

      محمدامین آقایی


      باز آن نیمکتی سیاه،باز چله تابستان،باز گرمای تیر،باز برگ های سبز،باز بیداری زمین،باز آفتاب،باز خاطرات مرگ بار،باز بازهای عاشق، و باز و باز و باز ،هوایی شبیه هوای شرجی...
      هوای پارک مرا محو مرور خا ...
      ارسال شده در تاریخ ۲ هفته پیش    بازدید:۵۶    نظرات: ۲

      «عشق، يك بيماري مزمن و اغلب كشنده است. چيزي شبيه ايدز يا هپاتيت C، و در خوشبينانه ترين حالت، چيزي شبيه آنفلوآنزاي نوع A، كه به آن آنفلوآنزاي خوكي هم مي گويند.»
      اينها نظر من نبود. نظر ...
      ارسال شده در تاریخ ۲ هفته پیش    بازدید:۲۲۸    نظرات: ۵
      غرق در خون   ارسال شده توسط  

      سعید فلاحی


      از مرخصی به منطقه‌ی خدمت ام برگشته بودم. سرباز مرزبانی بودم و در یکی از پاسگاه های مرزی خدمت میکردم. برای رسیدم به پاسگاه باید مسیری در حدود ۷ کیلومتر را پیاده از کوه بالا می رفتم. خسته و کوفته و ...
      ارسال شده در تاریخ ۲ هفته پیش    بازدید:۵۵    نظرات: ۱

      پسرك مزد روزانه اش را مي گيرد و دو قسمت مي كند: دوهزار تومان را در يك جيب، و چهار هزارتومان باقي مانده را در جيب ديگر مي گذارد. سپس نگاهي به آسمان مي اندازد: چيزي به غروب آفتاب نمانده است. با عجله به ...
      ارسال شده در تاریخ حدود ۱ ماه پیش    بازدید:۲۵۶    نظرات: ۱۱
      درد دل   ارسال شده توسط  

      پیمان بهجتی


      یه دختر شر و شیطون
      یکی که کافی بود یه سوتی بدی تا با اون زبون شیرین و شیطنتش، بزنه تو پَرِت!
      یکی که دلت می‌خواست هر روز ببینیش تا سر به سرش بزاری
      یکی که با وجود اینکه مدام با حرفاش ...
      ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۹ ارديبهشت ۱۳۹۸ ۰۳:۲۵    بازدید:۸۷    نظرات: ۲

      می دوید گویا کره زمین را به نامش زده بودند صدای حرکت باد در میان درختان صدای بهم خوردن بال پرندگان خنکای نسیم بهاری بر چهره اش، او بود تنها و افکار زیبایش چند مسیر از دور پیدا بود در میان یکی از آن مس ...
      ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۳ ارديبهشت ۱۳۹۸ ۰۴:۰۹    بازدید:۱۸۱    نظرات: ۸

      نگاهی به رودخانه انداخت کفش هایش از راه رفتن در گل سنگین شده بود یکسالی بود دهکده اش را ندیده بود کوله باری از آذوقه و صد سکه زر نتیجه یکسال زحمت در شهرهای دور از آبادی را حمل می کرد.
      آب رودخانه ...
      ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۳ ارديبهشت ۱۳۹۸ ۰۴:۰۸    بازدید:۲۳۸    نظرات: ۲


      صدف روی صندلی کنار پنجره نشسته بودو بیرون را نگاه میکرد و یکی از ان برادران عجیب در حالی که یک دستش روی شانه صدف بود و به من نگاه میکرد بالاسرش ایستاده بود. من در حال قدم زدن و کلنجار رفتن با خو ...
      ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۲۸ فروردين ۱۳۹۸ ۰۳:۴۰    بازدید:۹۴    نظرات: ۴
      سیگار   ارسال شده توسط  

      سعید فلاحی


      سیگار
      از پشت پنجره‌ اتاق نگهبانی، به محوطه ی پارکینگ نگاهی انداختم. ماشین های توقیفی کناری و ماشین های تصادفی یک طرف دیگر، موتور سیکلت ها هم طرف دیگر به ترتیب و نظمی خاص پارک شده بودند. امرو ...
      ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۱۹ فروردين ۱۳۹۸ ۰۳:۴۱    بازدید:۹۹    نظرات: ۱

      راهب جلوی در معبد منتظر من مانده بود.و وقتی مرا دید به سمتم آمد:((دخترم آمدی؟ بیا تو .خوش برگشتی .بیرون هوا سرد است است بیرون نمان!)) یک نگاه کلی از بیرون به معبد انداختم.این اولین بار بود که معبد این ...
      ارسال شده در تاریخ شنبه ۱۷ فروردين ۱۳۹۸ ۰۳:۳۵    بازدید:۱۲۳    نظرات: ۱۲

      خدا گفت:
      خوش آمدی! ولی چرا ناراحتی؟
      با شرمندگی سرش را از کفن بیرون آورد و گفت:
      معصومیتم را جا گذاشته ام...
      ...
      ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۱۵ فروردين ۱۳۹۸ ۰۴:۱۰    بازدید:۱۶۶    نظرات: ۲۰

      تاریکی مرا در آغوش گرفته بود. حتی می توانستم دستانش رو روی کمرم احساس کنم.دستانی که از تارو پودسرما بود.سردم شده بود و نمی توانستم تکان بخورم. چشمانم بسته بود و من هر چه تلاش میکردم بازشان کنم نمیشد . ...
      ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۱۳ فروردين ۱۳۹۸ ۰۴:۴۵    بازدید:۷۷    نظرات: ۱۰

      و باید به خاطر عقاید مردم توی معبد دفن بشی)
      (تو از ما نیستی)
      (تو باید تا ابد اونجا بخوابی.)
      حرفای مردم.آه حرف های مردم.این حرف های مردم بود که از بچگی به من زده میشد و تمامی نداشت.از بچ ...
      ارسال شده در تاریخ شنبه ۱۰ فروردين ۱۳۹۸ ۰۲:۴۳    بازدید:۹۵    نظرات: ۱۰
      دخترم کجاست؟!!   ارسال شده توسط  

      سعید فلاحی


      ◇ دخترم کجاست؟!!
      نوشته ی سعید فلاحی(زانا کوردستانی)
      - دخترم کجاست؟!
      پرستار ذوق زده نگاهی به صورتم کرد و با لبخندی بر لب از اتاق بیرون رفت و با دکتر برگشت. بین راه به دکتر می گفت: آقای د ...
      ارسال شده در تاریخ شنبه ۱۰ فروردين ۱۳۹۸ ۰۲:۴۲    بازدید:۶۶    نظرات: ۱۶
      کلاس درس   ارسال شده توسط  

      محسن متقین


      سال 68 بود يا 69 يعني سال 1368 يا 1369 نمي دانم.
      چقدر برايم زيبا بود وبا اهميت – هميشه در ارزوي نشستن پشت ميز وروي نيمكت كلاس وحسرت اش در دلم بود . 7 سال از دوران دبيرستان گذشته بود و من يك ...
      ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۷ ۰۵:۱۴    بازدید:۵۴    نظرات: ۰
      یادداشتهای شبانه   ارسال شده توسط  

      محسن متقین


      یادداشتهای نیمه شب (۱)
      آدم باید به درجه ای از مالیخولیا رسیده با شدکه از افتاب هم بدش بیاید،باید اواسط مرداد باشد ،که حتما هست .اما دیگر چندم نمیدانم .گرما بقدری زیاد است که توان راه رفتن را گرفت ...
      ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۲۱ اسفند ۱۳۹۷ ۰۵:۴۲    بازدید:۵۱    نظرات: ۰
      ایمان   ارسال شده توسط  

      زهرا میرزایی(ارنواز)



      هوا سرد بود. برف سنگین امانش را بریده بود،دیگر توان راه رفتن نداشت ،انگار پاهایش یخ زده باشد بیشتر از همه نگران کودکش بود که مثل یک گلوله نخ ، در آغوش مادر مچاله شده بود.یک دفعه از دور چشمش به ر ...
      ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۱۹ اسفند ۱۳۹۷ ۰۵:۳۰    بازدید:۹۴    نظرات: ۲

      عکس درقاب نشسته بود و لبخند میزد و دخترک با اشک شیشه قاب را شست و لبخند مادر را نوازش کرد.پدر خسته شده بود:...هرروز...هرهفته...هرماه...واکنون بعد از سالیان دراز هنوز خاطره مادر را فراموش نکرده است.... ...
      ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۵ اسفند ۱۳۹۷ ۱۹:۳۵    بازدید:۱۶۱    نظرات: ۰

      مادر به پسرش نگاه می کرد که با چه اشتیاقی فرفر های رنگی زیبا را می ساخت:...علی جان....این همه زحمت می کشی ولی کسی دیگه این روزا فرفره نمیخره.....!...ولی علی گوشش بدهکار نبود.
      علی فرفره ها را به پ ...
      ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۲ اسفند ۱۳۹۷ ۱۲:۱۳    بازدید:۸۰    نظرات: ۰

      پیرمرد خم شده بود در میان زباله ها وتند تند زباله های بازیافتی را بر می داشت ودر کیسه ای که بر پشتش گذاشته بود می ریخت.
      جوانی خوش تیپ از خانه ای بیرون آمد وبه سمت ماشین مدل بالا وگران قیمتش رفت.و ...
      ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۱ اسفند ۱۳۹۷ ۰۱:۱۵    بازدید:۷۰    نظرات: ۰
      همون كافي شاپ هميشگي   ارسال شده توسط  

      آرما


      روي كاناپه گوشه اتاقم نشسته بودم و داشتم به دوستام نگاه ميكردم كه از الان دارن براي تولد ٢٥ سالگي من برنامه ريزي ميكردن.
      يكي ميگفت فلان لباس خوبه بپوشم؟ اون يكي ميگفت ميخوام موهامو فلان مدل درست ...
      ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۱۷ بهمن ۱۳۹۷ ۰۱:۲۴    بازدید:۷۵۴    نظرات: ۱۲

      :لطفا همین رو بدین،
      :همین?
      بله بله
      پیرمرد زیرلب میگوید
      این پنجمین قرآنست
      ، مرد جوان به سرعت هزینه ی کتاب را پرداخت میکند و از مغازه خارج میشود،
      زنگ به صدا در می اید
      ...
      ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۱۶ بهمن ۱۳۹۷ ۰۱:۱۹    بازدید:۱۵۱    نظرات: ۰
      اشک شوق   ارسال شده توسط  

      زهرا میرزایی(ارنواز)


      بسم الله الرحمن الرحیم
      داستانک (اشک شوق)
      امید و مسعود، همسایه بودند . اونا در یک مدرسه با هم درس می خواندند پدر امید رفتگر و پدر مسعود مهندس بود ، یک روز که بچه ها تو حیاط مدرسه دور هم جمع ب ...
      ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۱۶ دی ۱۳۹۷ ۱۹:۵۶    بازدید:۲۱۰    نظرات: ۵


      دختره تو پارک روی صندلی نشسته و سرش توی گوشی بود و به حال خودش اشک می ریخت خانمی مسنی که روبروش نشسته بود بلند شد و کنارش رفت و با لبخندی مهربانانه که بر لب داشت دستمالی بهش تعارف کرد، بفرمادختر ...
      ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۱۱ دی ۱۳۹۷ ۰۶:۰۲    بازدید:۲۲۳    نظرات: ۴


      داستانک ( کلوچه ها یی با طعم مرگ )
      در یک دهکده ای پیرمردی بود مغازه کوچک بقالی داشت ، پیرمرد با اینکه تو مغازه اش وسایل زیاد نداشت ولی بخاطر خوشرویی همیشه مشتری های زیادی داشت ، در کنار مغا ...
      ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۲۸ آذر ۱۳۹۷ ۰۲:۱۸    بازدید:۲۲۶    نظرات: ۸


      تصمیم گرفتم یه خرده روی صندلی بنشینم و استراحت کنم خیلی خسته بودم به محض اینکه پلک هایم را روی هم گذاشتم خوابم برد...
      از صدای پسر فال فروش از خواب بیدار شدم دیدم که دارد طرفم میاید با لبخند ...
      ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۲۱ آذر ۱۳۹۷ ۰۳:۱۷    بازدید:۲۱۳    نظرات: ۶

      - آره دخترم
      - مامان وایستا ... فقط یه چیزی
      -چی؟
      -اگه پسره من براش اسم میذارم ، اگرم دختره بابا
      -موافقی بابایی؟
      -باش دخترم ما تسلیم... هرچی تو بگی همون قبوله
      - الان باید ا ...
      ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۷ ۰۲:۵۱    بازدید:۲۱۳    نظرات: ۹

      "این بچه اسمش ستاره و خیلی برام عزیزه ، اون پدر نداره و منم توان مالی ندارم برای بزرگ کردنش نمی تونم از عهده اش بر بیام، نمی خوام سرنوشت بچه ام مثل خودم خراب باشه فقط خواهش می کنم بچه امو خودتون ...
      ارسال شده در تاریخ شنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۷ ۰۴:۳۹    بازدید:۱۵۴    نظرات: ۰

      پدرام و شقایق بعداز دو سال نامزدی بالاخره باهم ازدواج کردن، پدرام تو یه شرکت بعنوان مهندس مشغول به کار بود و شقایق هم تو خونه کارای طراحی شرکت را انجام میداد آنها خیلی همدیگه را عاشقانه دوست داشتن، ام ...
      ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۱۴ آذر ۱۳۹۷ ۰۳:۴۹    بازدید:۱۷۳    نظرات: ۵
      بچه...   ارسال شده توسط  

      سعید فلاحی


      ¤ بچه...
      "خالو رحمان" نفس نفس زنان کوچه های باریک ده رو می دوید و تمام فکر و ذکرش این بود که سریع خودش رو به "عمه خانوم" برسونه. "عمه خانوم" مامای ده بود. از ...
      ارسال شده در تاریخ شنبه ۱۰ آذر ۱۳۹۷ ۰۴:۳۰    بازدید:۱۵۳    نظرات: ۰
      امروز بهار است...   ارسال شده توسط  

      سعید فلاحی


      مردی نابینا که کاری برای امرار معاش جز گدایی از دستش ساخته نبود؛ او در روزهایی که هوا خوب بود و سرما یا بارندگی او را اذیت نمیکرد برای گدایی از اطراف به شهر می آمد و سر پله های ساختمانی در یکی از خیاب ...
      ارسال شده در تاریخ شنبه ۳ آذر ۱۳۹۷ ۰۲:۳۴    بازدید:۱۲۳    نظرات: ۰

      در رشته ی مددکاری در دانشگاه شهر کرمانشاه قبول شده بودم و برای ادامه تحصیل به این شهر زیبا رفتم.
      ترم اول بودم و چندان شناختی از همکلاسی ها و استادانم نداشتم. اما از روز اول علاقه ی شدیدی به یکی ا ...
      ارسال شده در تاریخ جمعه ۲ آذر ۱۳۹۷ ۱۴:۲۵    بازدید:۱۲۶    نظرات: ۰
      کفش   ارسال شده توسط  

      سعید فلاحی


      کفش
      - بریم روی اون نیمکت بشینیم، فعلا زوده.
      بازار تازه داشت جان می گرفت. هنوز تعدادی از مغازه ها باز نکرده بودند. "شوکت" دوباره گفت: هنوز پاساژ باز نکرده، یه کم خستگی در می کنیم، د ...
      ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۷ ۱۰:۵۳    بازدید:۱۷۲    نظرات: ۰
      مصائب الزمان   ارسال شده توسط  

      سعید فلاحی


      - "آقا تو رو خدا ازم ی فال بخر... بخدا واقعی واقعی آینده رو برات پیش بینی میکنه".
      با خودم فکر کردم کاش واقعأ میشد آینده هر کسی رو از تو این کاغذ ها بیرون کشید اما افسوس میشه تنها شکم گر ...
      ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۲۷ آبان ۱۳۹۷ ۰۴:۱۶    بازدید:۱۵۷    نظرات: ۰

      عهد علّي بن ابي­طالب(قسمتی از رُمان ناتمام تاریخی چهارده معصوم)
      خدايا! خداي مهربان! خداي توبه­پذير! بر اين كوير خشكيده – كه سال­هاست باران اُلفَتي نديده است– ترحّمي فرما و ...
      ارسال شده در تاریخ جمعه ۲۵ آبان ۱۳۹۷ ۰۱:۵۸    بازدید:۱۴۶    نظرات: ۰
      خوابگرد   ارسال شده توسط  

      مهدی میلانی راد


      از خواب پریدم. با دل شوره و نفس نفس زنان به اطرافم نگاه کردم. ساعت دیواری رو به رو 1 و 57 دقیقه را نشان می داد. صدای پرندگان از بیرون پنجره شنیده می شد، آسمان روشن بود.
      چند ثانیه گذشت تا فهمیدم ب ...
      ارسال شده در تاریخ شنبه ۱۹ آبان ۱۳۹۷ ۰۲:۰۰    بازدید:۲۴۵    نظرات: ۰


      تو را در همه جا صدا کردم، در تمام روزها، اما هر بار تنها پژواک صدای خودم را می شنیدم. یکبار به سرم زد که وقتی صدایت می کنم صدایم را تغییر بدهم و خودم به جایت جواب دهم. و این کار را کردم. از تو پ ...
      ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۱۷ آبان ۱۳۹۷ ۰۵:۳۶    بازدید:۲۶۸    نظرات: ۴
      عید   ارسال شده توسط  

      سعید فلاحی


      د
      (با الهام از داستان عید فقرا صفا ندارد نوشته ی جان چیور)
      بسمه تعالی
      همیشه برای من عید روز غم انگیزی بود و هست و فکر کنم که بماند...
      صبح روز عید با صدای زنگ ساعت کوکی ام از خواب ب ...
      ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۹ آبان ۱۳۹۷ ۰۵:۲۶    بازدید:۲۲۶    نظرات: ۰
      عشق بی سرانجام   ارسال شده توسط  

      سعید فلاحی


      محصل دوره دبیرستان بودم، درس خوان، کنجکاو و اهل ادب... دیوان های حافظ و سعدی و خیام و... زینت بخش کتابخانه ام بود و آثاری از "چه"، کاسترو، گاندی، مارکز، جبران و سروش را داشتم و خوانده بودم.. ...
      ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۳ آبان ۱۳۹۷ ۱۰:۱۶    بازدید:۲۶۵    نظرات: ۶
      کلاس 103 انسانی   ارسال شده توسط  

      سعید فلاحی


      کلاس ما حدود سی، چهل نفر می شد. سوم انسانی دبیرستان تلاشگران... توی یک کلاس بزرگ که دو پنجره داشت و سکویی که از بلوک درست شده بود و تخته سیاهی که سبز بود و دبیرها هنوز با گچ رویش می نوشتند.
      دیپلم ...
      ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۱ آبان ۱۳۹۷ ۰۳:۲۸    بازدید:۱۳۳    نظرات: ۰


      یکی بود یکی نبود، زیر گنبدکبود روی درخت بلندی کلاغی برای خودش لانه ساخته بود و پنج تا تخم گذاشت ، کلاغ روزهای زیادی روی تخم هایش خوابیده بود به امید آن روز که جوجه ها از تخم بیرون بیایند. یک روز ...
      ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۷ ۰۲:۳۴    بازدید:۴۲۸    نظرات: ۶

      یکی بود ، یکی نبود غیر از خدای مهربان هیچ کس نبود . یک شکارچی بود که سگی داشت و همیشه با آن به شکار می رفت . یک روز که شکارچی دنبال شکار بود، چشمش به خرگوشی افتاد . فورا به طرفش شلیک کرد امّا تیرش به ...
      ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۱۶ مهر ۱۳۹۷ ۰۳:۴۰    بازدید:۳۸۱    نظرات: ۸

      یکی بود یکی نبود ، غیر از خدای مهربان هیچ کس نبود ، روی یک صخره بلندعقابی برای خودش لانه ساخته بود عقاب هرچه تخم می گذاشت به جوجه تبدیل نمی شد، هر وقت که حیوانات دیگر را با بچه هایش می دید ناراحت می ش ...
      ارسال شده در تاریخ شنبه ۱۴ مهر ۱۳۹۷ ۰۳:۰۶    بازدید:۲۷۱    نظرات: ۵

      سارا خواهرشو گرفت باهم رفتن، تو راه به همون مغازه ای رفتن که عروسکی رو که سارینا دوست داشت اما سارینا تعجب کرد گفت اخه ما که پول نداریم اون عروسکم گرونه ، سارا یه لبخندی به خواهرش زد گفت : بیا تو به ا ...
      ارسال شده در تاریخ شنبه ۳ شهريور ۱۳۹۷ ۰۴:۳۵    بازدید:۶۱۴    نظرات: ۰

      سارا با مادرش خداحافظی کرد و با خواهر کوچیکش راهی مدرسه شد مادرش بهش مقداری پول داد تا تو راه برگشت از مدرسه برای خونه خرید بکنه ، سارا می دونست که چیز زیادی نمی تونه باهاش بخره، از پشت ویترین مغازه ی ...
      ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۲۴ مرداد ۱۳۹۷ ۰۴:۴۸    بازدید:۵۰۶    نظرات: ۲

      باران آمد. موج آمد. توفان آمد. کودک از دریا آمد.
      جوانمرد رفت.
      رسید. رهاند. ماند و دیگرنیامد.
      بارن ایستاد. موج نشست. توفان خوابید.
      کودک ، برپای خود ایستاد
      وبه سوی کودکی درباران ...
      ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۷ ۰۵:۰۳    بازدید:۱۹۴    نظرات: ۲
      ناوان یک اشتباه   ارسال شده توسط  

      مینا رسولی


      از وقتی که یادم میاد با طمانینه و ابهت خاص خودش قدم بر میداشت تو کوچه پس کوچه هایی که پر بود از ادم های ناپاک ...کوچه پس کوچه هایی که بی شباهت به خرابه های شام نبود
      همیشه آرامش گم کرده امو از آرا ...
      ارسال شده در تاریخ شنبه ۱۳ مرداد ۱۳۹۷ ۰۳:۵۷    بازدید:۲۲۸    نظرات: ۲

      فانوس چشم هایت
      از پشت پنجره
      با موجی از احساس
      دیدار دوباره ی باران را میخواهد
      و ... در گذر همیشگی زمان داستان کوتاه دفتر من
      افسانه ی بلند مهربانی توست.
      جــاده ی دوســت داش ...
      ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۱۱ مرداد ۱۳۹۷ ۱۲:۰۴    بازدید:۲۶۱    نظرات: ۴

      یــک فنجــان قهــوه ی داغ بــرای خــودت دم کــن. پرده های اتاقــت را
      کنــار بــزن و پنجره ها را بــاز کــن نسیم بــه داخــل اتــاق میپیچــد
      و بــوی قهــوه تــرک اتاقــت را پــر میکنــد، تمــ ...
      ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۷ ۰۲:۵۸    بازدید:۳۰۴    نظرات: ۵

      دلم بدجور گرفته کلافه و بی هدف تویکی ازکانالای شعرپرسه می زنم اما حوصله ی خوندن هم انگارندارم به یه فایل موسیقی برخوردمی کنم وبابی حوصلگی بازش می کنم ،نام موسیقی (الوسلام ،ببخشید منزل خداست ازغلامرضا ...
      ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۲۶ تير ۱۳۹۷ ۱۰:۳۷    بازدید:۷۰۹    نظرات: ۲۳
      مـــــــادر ...   ارسال شده توسط  

      علی رفیعی


      بنام خدا
      مادری نابینا کنار تخت پسرش در شفاخانه نشسته بود و
      می گریست...
      فرشته ای فرود آمد و رو به طرف مادر گفت:
      ای مادر من از جانب خدا آمده ام. رحمت خدا بر آن است که فقط یکی از آرزو ...
      ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۲ ارديبهشت ۱۳۹۷ ۰۲:۲۶    بازدید:۴۶۶    نظرات: ۱۷

      مردی با پدرش در سفر بود که پدرش از دنیا رفت. از چوپانی در آن حوالی پرسید:
      «چه کسی بر مرده های شما نماز می خواند؟»
      چوپان گفت: «ما شخص خاصی را برای این کار نداریم؛ خودم نماز ...
      ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۲۸ فروردين ۱۳۹۷ ۰۲:۲۲    بازدید:۴۰۵    نظرات: ۱۰


      از صبح تا غروب، مگر همان دقایقی که مواظبت از بساطش را به دستفروش بغل دستی می سپرد، به گرمای مرداد، وفادار مانده بود.
      نمی دانم چه مدت دراین گرمای کشنده – که امسال از سال های پیش هم وحش ...
      ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۶ اسفند ۱۳۹۶ ۰۴:۰۳    بازدید:۲۴۶    نظرات: ۱

      من یك گربه ماده داشتم، اسمش نازی بود . شاید آنرا دیده بودی، از این گربه های معمولی گل باقالی بود.
      با دو تا چشم درشت مثل چشم های سرمه كشیده . روی پشتش نقش و نگارهای مرتب بود مثل اینكه روی كاغذ آب ...
      ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۲۵ بهمن ۱۳۹۶ ۱۱:۲۹    بازدید:۴۰۵    نظرات: ۵
      کابوس بیداری   ارسال شده توسط  

      حذف شده


      پنجره اتاقم را باز می کنم ، حیاط را می نگرم و خورشید که هر روز گرمایش دو چندان می شود ، گوشی ام را چک می کنم انگار مهم ترین خبر همین است "تحویل سال 1450 هجری شمسی" ، انگار هیچ کسی نوروز را ب ...
      ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۶ ۰۷:۳۹    بازدید:۳۰۸    نظرات: ۲

      یک پرده از هزاران :
      نمی دانم از کجا شروع کنم؟ بهتر است از هجدهم اسفند 1363 بنویسم. زمستان سختی بود، همه جا را برف پوشانده بود. در منطقه سردسیر آلواتان از مناطق کوهستانی کردستان، درگیر دو جبهه بود ...
      ارسال شده در تاریخ شنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۶ ۱۲:۲۰    بازدید:۲۷۲    نظرات: ۲

      تو هیچ‌وقت عاشق بوده‌ای ستار؟!
      ستار به لبخندی دوستانه در چشمان و گونه‌های جوانِ بیگ‌محمد نگریست و گفت:
      - عاشق زیاد دیده‌ام!
      پس ساده و یک‌رویه بیگ‌محمد ...
      ارسال شده در تاریخ شنبه ۷ بهمن ۱۳۹۶ ۰۳:۲۰    بازدید:۲۸۰    نظرات: ۷

      چند روز پیش برای خرید شیرینی به یک قنادی رفتم. پس از انتخاب شیرینی، برای پرداخت مبلغ آن به صندوق مراجعه کردم. آقای صندوقدار مردی حدودا ۵۰ ساله به نظر می رسید. با موهای جوگندمی، ظاهری آراسته. هنگام وزن ...
      ارسال شده در تاریخ شنبه ۷ بهمن ۱۳۹۶ ۰۳:۱۳    بازدید:۳۳۱    نظرات: ۱۱

      مرا با فقر دیداری کهنه بوده است.کهنه،به همان کهنگی دیدار مادرم.به همان کهنگی خطوط چهره و چین‌های ژرف پشت ابروان پدرم.به ژرفای آن نگاه پیر و روشن.
      بااین همه دیدار سیمای مادر و پدر،حالت‌ه ...
      ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۶ ۱۰:۴۴    بازدید:۳۱۶    نظرات: ۶

      روزی یکی از دوستان بهلول گفت: ای بهلول! من اگر انگور بخورم، آیا حرام است؟ بهلول گفت: نه! پرسید: اگر بعد از خوردن انگور در زیر آفتاب دراز بکشم، آیا حرام است؟ بهلول گفت: نه! پرسید: پس چگونه است که اگر ا ...
      ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۳ بهمن ۱۳۹۶ ۱۴:۲۸    بازدید:۴۷۰    نظرات: ۹

      _
      سکوت.
      در این عالم فقط یک نفر بود که سکوت قیس را عمیقاً می فهمید و با ملیحترین احوال و ظریف ترین رفتار انسانی یک زن می توانست به سکوت او راه یابد و به تبسم وا بداردش و تا دیری نپاید او را ا ...
      ارسال شده در تاریخ شنبه ۳۰ دی ۱۳۹۶ ۰۴:۰۳    بازدید:۴۸۰    نظرات: ۸
      دل چند؟   ارسال شده توسط  

      عباس عابد ساوجی


      دل شکسته
      در برابر غذا و جای خواب، نزد استاد کاری فوت و فن سفالگری و بند زنی را آموختم. در کوچه و خیابان راه افتادم داد می زدم:( چینی شکسته، سفال ترک خورده، هر آنچه شکسته باشد را ارزان بند می زنیم ...
      ارسال شده در تاریخ شنبه ۳۰ دی ۱۳۹۶ ۰۰:۱۶    بازدید:۳۰۹    نظرات: ۰

      ﺟﺮﺝ ﺟﺮﺩﺍﻕ می گوﯾﺪ ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺩﺭ ﯾﮏ ﻫﻤﺎﯾﺶ ﻓﺮﻫﻨﮕﯽ، ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ ﻣﺴﻠﻤﺎﻧﻢ ﮐﺘﺎﺑﯽ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻫﺪﯾﻪ ﺩﺍﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ ﺍﯾﻦ ﮐﺘﺎﺏ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﻫﺎﯼ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺍﻣﺎﻣﺎﻥ ﻣﺎﺳﺖ. (ﻧﻬﺞ ﺍﻟﺒﻼغه) ﺟﺮﺝ می گوید: ﺍﺯ ﺍﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪﻡ ﺍﯾﻦ ﮐﺘﺎﺏ ﻣﺮﺑﻮﻁ ﺑﻪ ﭼﻪ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﺍ ...
      ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۲۸ دی ۱۳۹۶ ۱۰:۵۴    بازدید:۵۵۷    نظرات: ۱۳
      علی!   ارسال شده توسط  

      ابوالفضل رمضانی (ا تنها)



      شانه ی دسته فلزی را برداشت و میان موهای وزوزیِ فرفری اش برد.
      کمی با آن ها کلنجار رفت و این ور آن ورشان کرد،اما موها به هیچ صراطی مستقیم نبودند.کمی شانه را پیچ و تاب داد تا اینکه میان موهای ...
      ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۲۸ دی ۱۳۹۶ ۰۴:۰۳    بازدید:۱۲۴۶    نظرات: ۴۷

      گنجشکی با عجله و تمام توان به آتشی نزدیک می شد و برمی گشت! پرسیدند : چه می کنی؟ پاسخ داد : در این نزدیکی چشمه آبی هست و من مرتب نوک خود را پر از آب می کنم و آن را روی آتش می ریزم. گفتند : حجم آتش در م ...
      ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۲۷ دی ۱۳۹۶ ۰۴:۰۳    بازدید:۴۸۷    نظرات: ۹
      حکایت   ارسال شده توسط  

      علی کارگر( پیرو)


      حکایت
      روزی جوانی نزد پدرش آمد و گفت :دختری را دیده ام ومیخواهم با او
      ازدواج کنم من شیفته زیبایی این دخترشده ام. پدر با خوشحالی
      گفت: این دختر کجاست تابرایت خواستگاری کنم؟ پس به اتفاق < ...
      ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۲۵ دی ۱۳۹۶ ۱۳:۵۶    بازدید:۲۷۹    نظرات: ۳
      تنهایی   ارسال شده توسط  

      علیرضا مسافر


      تنهایی
      از روزی که همسرم از دنیا رفت و پیری بر من چیره شد ، دیگر فرزندانم اجازه نمیدادند در خانه تنها باشم .
      راستش خودم هم میترسیدم...غذا درست کردن برایم سخت بود ، حتی این اواخر دستشویی هم به ...
      ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۱۹ دی ۱۳۹۶ ۰۲:۳۸    بازدید:۲۷۰    نظرات: ۰


      زندگی روی ریل راه آهن
      بعضی از عکس ها خودشان تبدیل به تاریخ می شوند. یکی از این عکسها، من و دوستم را در حال خوردن هندوانه روی ریل قطار نشان می دهد.
      عکاس دوره گرد با دوربین لنز دار بزرگی ...
      ارسال شده در تاریخ شنبه ۱۶ دی ۱۳۹۶ ۰۴:۰۳    بازدید:۲۷۲    نظرات: ۵
      آدمکش   ارسال شده توسط  

      علی میرزایی( هیچکاک)



      نمیدونم کجا خوندم که یه آدم حسابی گفته بود:« اگه میخای یه ماه خوشحال باشی ازدواج کن ، اگه میخای یه عمر بهت خوش بگذره شغلی راانتخاب کن که بهش علاقه داری»خب،من بعد از چن تا رابطه نصف ک ...
      ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۱۵ آذر ۱۳۹۶ ۰۳:۵۷    بازدید:۲۷۹    نظرات: ۱


      1.کبریت بیخطر
      چه نام کسالت باری.نمیدانست چه کسی این نام را بر روی او گذاشته؟
      گاهی وقتها با خود می اندیشید که اگر یک فندک اتمی بود در دست نوجوانها هیجانات بیشتری را تجربه میکرد .
      2 ...
      ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۷ آذر ۱۳۹۶ ۰۲:۲۶    بازدید:۳۰۶    نظرات: ۰
      بند کفش   ارسال شده توسط  

      محمد تقی محمد قلیها


      به نام خدا
      بندکفش
      وقتی یک دختربچه دبستانی بازیگوش بودم مدتی حال مادرم بهم ریخت طوری که در ماههای پس ازآن چهره اش غمگین واندامش تکیده شده بود.شادابی،شوخ طبعی ومهربانی گذشته را نداشت.وقتی ازمد ...
      ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۲۱ آبان ۱۳۹۶ ۰۳:۰۵    بازدید:۳۸۴    نظرات: ۳


      عبور می کنیم
      نویسنده علی رفیعی وردنجانی
      *بهار
      بهار نزدیک است ، انقدر که زندگی را دوباره شروع کنم ، دوباره با یک گلدان خالی ، یک قاب عکس و کاغذ کادوی بنفش خال خالی زمستان را بدرقه ...
      ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۱۷ آبان ۱۳۹۶ ۰۲:۵۴    بازدید:۳۵۱    نظرات: ۰
      تصادف   ارسال شده توسط  

      کاوه پارسا


      تصادف
      بازم مثل هر روز ... از خونه زدم بیرون - یه هوای افتابی با یه نسیم خنک/ رسیدم سر چهار راه و یه تاکسی دربست گرفتم و رفتم به سمت مغازه.
      بسم الله گفتم و کرکره رو زدم بالا.. دقایقی بعد وارد ...
      ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۱۶ آبان ۱۳۹۶ ۰۳:۱۱    بازدید:۳۱۲    نظرات: ۱
      راننده تاکسی   ارسال شده توسط  

      علیرضا مسافر


      __
      راننده تاکسی
      الو ...
      الو،سلام قربونت بشم..
      نخوابیدی هنوز؟!ناراحت بودم نکنه بخوابی ، نتونم ببینمت..
      دلم واست تنگ شده بود عزیزم..نخواب تا بیام ببینمت..
      من الان یه « ...
      ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۶ ۰۲:۱۳    بازدید:۲۹۱    نظرات: ۵
      شهاب سنگ   ارسال شده توسط  

      علی رفیعی وردنجانی


      نویسنده : علی رفیعی وردنجانی
      بچه محل : راننده تاکسی از اون ادمای پرچونه حوصله سر بر بود و منم اصلا وقتش و نداشتم به حرفاش گوش کنم واسه همین هدفون و از تو کیفم درآوردم و گذاشتم تو گوشم ابراهیم هنو ...
      ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۶ ۰۲:۱۲    بازدید:۳۱۱    نظرات: ۰
      کچل   ارسال شده توسط  

      علی رفیعی وردنجانی


      کچل
      نویسنده : علی رفیعی وردنجانی
      بچه محل : آقا تو نمیری به موت قسم سوار یه تاکسی شدم رانندش کچل بود از قضا یه زنی هم سوار شد که اونم کچل کرده بود و تریپش به ما نمی خورد از اونجایی که من اون ...
      ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۸ آبان ۱۳۹۶ ۱۱:۳۹    بازدید:۳۲۰    نظرات: ۰

      نامه ای قبل از خودکشی
      روز اول از ترم اول دانشگاه بود
      پر از استرس و هیجان بودم و هیچ تصوری از کلاس درس در دانشگاه نداشتم!
      اصلا نمیدانستم قرار است چه اتفاقاتی رخ دهد،اما بی تاب بودم برای ...
      ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۴ آبان ۱۳۹۶ ۰۱:۲۸    بازدید:۵۳۷    نظرات: ۴
      قضاوت عجولانه   ارسال شده توسط  

      علی رفیعی


      بنام خدا
      با سلام و احترام :
      یکی دو روز پیش داستان پند آموز ذیل را دیدم گفتم شاید برای دوستان عزیز در شعرناب هم خواندنش خالی از لطف نباشد ؛
      "قضاوت عجولانه"
      مجلس میهمانی بو ...
      ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۱ آبان ۱۳۹۶ ۰۳:۳۴    بازدید:۴۳۲    نظرات: ۲۰
      مجموع ۶۳۹ پست فعال در ۸ صفحه

      آموزش و نقد شعر

      نظرات

      مشاعره

      کاربران اشتراک دار

      محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
      کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
      استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
      1