پنجشنبه ۱۴ فروردين
شعر رباعی
|
|
دل از تپش تند خودش عاجز شد
با دیدن تو حکم گُنه جایز شد
|
|
|
|
|
بی مروت گریه هایم را ندید!
|
|
|
|
|
دیدار تو پایان قمارمن و توست
|
|
|
|
|
هر ثانیه را به عشق پیوند بزن
|
|
|
|
|
افطار شد و چشم به راهت هستم
لبتشنهیِ یک جرعه نگاهت هستم
|
|
|
|
|
هر ثانیه مرغِ دلمان آمین است
|
|
|
|
|
آری بانو! صدایتان زیبا است
|
|
|
|
|
لبخند زدی و با خدا خندیدم🥰
|
|
|
|
|
از چال دو گونه ات بده پنهان، می
با روی گشاده و لب خندان ،می
|
|
|
|
|
با عرض تبریک فرا رسیدن ماه مبارک رمضان
|
|
|
|
|
گیسوی تو چون طناب دار است...
|
|
|
|
|
افسوس که از حالِ خودت بی خبری
|
|
|
|
|
نوروز به خانه های ما شد نزدیک
انگار به شهر ما بلا شد نزدیک
پیچید خبر مغازه ها فهمیدند
آجیل به قیم
|
|
|
|
|
با واژه لگد به بختِ غمساب بزن
|
|
|
|
|
تحریم به اقتصادمان شد تحمیل
بر صنعتِ پر کسادمان شد تحمیل
باری که از آن سقف و ستون می لرزید
بر ترک
|
|
|
|
|
از شومی این بخت کمی اشک بریزید
هر قطره ز اشکم به دل مشک بریزید
از شومی چشمان نظر باز عزیزان
این گ
|
|
|
|
|
امّید جهان روی به انسان آورد
او نور خدا را به دل و جان آورد
|
|
|
|
|
من جامه ی یک برّه ز گرگان بخرم
تا در دل آن ریش سفیدان بچرم
در ظاهر از آن سگ طلب آب کنم
تا پشت سرش
|
|
|
|
|
شب افکار و حجمی از سیاهی
زیستن در سرزمین آدمی باشد تباهی
معصومه داداش بهمنی.
|
|
|
|
|
اینان اگر حج میروند من راهی بتخانه ام
اینجا
|
|
|
|
|
تب کرده گلی که پیر مردش کردی
ارکیده گلی که بی خاصیتش کردی
|
|
|
|
|
نقاش ازل چشم تو را مست کشید
|
|
|
|
|
در خيالت مهو شوم
از بوى عطرت مست شوم
آن موى تو بافته
دوست ندارم از خواب بيدار شوم
|
|
|
|
|
ای عشق حرف من اینست گل باخته نبیند تورا
هرچند از تو دورم بازنده ی عشق آشفته نبینید تورا
|
|
|
|
|
برخیزم و عزمِ زشهرشوشتر به شیراز کنم
"رنگِ رخِ "خود به رنگ چشم انداز کنم
|
|
|
|
|
چون کوه،عظیم و استوار است پدر
|
|
|
|
|
ای پنهان شده با نشان عالم دردسترس
فردا سایه تمام نما کن خوش دس
|
|
|
|
|
عشق تو که سر تر از عادل است با آثارش
مقرب شکوفا برافرازد آرامشی ز رخ رخسارش
|
|
|
|
|
گر بیدار دل طفلک جاعل ورزیده شدی
هم حال گنجشک خورده عزیز زنجیره شدی
|
|
|
|
|
صبر آمد و برفراز قصر پر احکام نویس
بی فرمان نمیبازد همبازی برنامه نویس
|
|
|
|
|
در مورد این است که ایران همه جایش زیباست.
|
|
|
|
|
دل می سوزد ز داغ ساق مستیم
نیم قرن سرودیم در حزن نگار و قصدیم
|
|
|
|
|
آن روز که بهت تهمت ناموزون زدند
هربار عشق یک صد جیحون پر خون زدند
|
|
|
|
|
تاپخته کنی مرا، چه ات در سربود
|
|
|
|
|
با شمع و چراغت به شعرم ریشخند زدی
تر تازه به کام نا کرده، ترفندو نی بند زدی
|
|
|
|
|
عمره آمد بگفت موعد زیارت آمد
صبح صادق مددی موقع صیانت آمد
|
|
|
|
|
عشق علی را به کف آورده ایم
تربت پاک از نجف آورده ایم
محض رضای دل ِ زوّار او
موکبیان را به صف آورد
|
|
|
|
|
بوک تو چنان خمارم کرده که مرا حزم نیس
بیدار شدن از بند خیال تو امکانم نیس...
|
|
|
|
|
⛈️من همچو خاک تشنه ام، مرداب نخواهم شد⛈️
⛈️از طعم خوش باران، سیراب نخواهم شد⛈️
|
|
|
|
|
چه دانستم که کفر ایمان من بی
|
|
|
|
|
با پیرهن زرد و نجیب و ساده
|
|
|
|
|
چه افزون کاخ ها ویرانه افتاد
|
|
|
|
|
مانند همیشه در خفا بد کردند
صد راه محبت و صفا سد کردند
با آنکه به روبرو شفیقند ولی
در پشت سرت آ
|
|
|
|
|
سی سال برای بودنش کافی بود
|
|
|
|
|
یک سفره پر از انار دارد یلدا
دلداده ی بی شمار دارد یلدا
در بین تمام سادگیها انگار
معشوقه دو صد
|
|
|
|
|
از دور تو را دیدم و لبخند زدم
|
|
|
|
|
روحم به یادت نماز میخواند
|
|
|
|
|
زیبائی دل نواز دارد یلدا
اسرارِ شبیه راز دارد یلدا
سوگند به آخرین شب ِپاییزی
این قصه سرِ دراز دار
|
|
|
|
|
در مورد زندگی و فراز و فرود های آن است.
|
|
|
|
|
من جانم و جانِ جانان تویی
|
|
|
|
|
وقتی که در این سینه خبرچین داری
|
|
|
|
|
دریا شده ام وسعت دریایم نیست...
|
|
|
|
|
در مورد دنیا و بی وفایی هایش
|
|
|
مجموع ۳۵۹۶ پست فعال در ۴۵ صفحه |