کشیدی دامن والای ماتروشکای زیبا را، پر پولک
و از فواره ی نور و نبوغ عشق زادی بارها، گلپاره ای کوچک
.
.
.
صدایت
شور و شیرین
مست تاج وحشی گیسوی خرمایی
حلقه ها بگذشته از زر، سنگهای قدسی روح اهورایی
.
.
.
_جهان، محو تراوایی
_
به گاه اشیانه من تکلمهای صامت را
ز اغوش سکوتت، گرم نوشیدم
تو را دیدم
تو را دیدم
دهان کوچکم، همراز هر پوپک
.
.
.
کبوترهای سیمین
مثل پستانهای مادر
روز میلادت برایت شعر میخوانند
راستین و پاک اما، سخت زیبا و تماشایی
.
.
.
به گیسوی کدامین اسب تنها
مویه کَردی گاه رزمِ عاشقی هایت
که چشمانم تو را میسوخت ، در روشنترین ناوک
تو آن مغرور رویاکام بی تزویر
پی قدیس جنگلهای گشن سرزمین بادبادکها
رها ااا، در بالهای سبز اردکها
.
.
.
تراشیدی دل دیوانه را با عاطفه
از سنگهای صخره ای خارا،
به شهر رز
به ناز در کمرگاه عروسکها
_حضورت را ،مبارکها _
تو از پوچی گذر کردی
من و دریای خون، از وهم جلبکها
،،
لب لبهای رودی،
ساحر حوای سنجاقک!
بگو اینک
منم پیچک؟!
و رسوایان عالم، گنگ خورشید شکوه ذات تابانند...
منم پیچک.
.
.
بهار1404