سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

انتشار ویژه ناب

محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک

♪♫ صدای شاعران ♪♫

پر نشاط ترین اشعار

کانال تلگرام شعرناب

تقویم روز

يکشنبه 17 فروردين 1404
    8 شوال 1446
      Sunday 6 Apr 2025

        حمایت از شعرناب

        شعرناب

        با قرار دادن کد زير در سايت و يا وبلاگ خود از شعر ناب حمايت نمایید.

        زنان به خوبی مردان می توانند اسرار را حفظ كنند، ولی به یكدیگر می گویند تا در حفظ آن شریك باشند. داستایوسکی

        يکشنبه ۱۷ فروردين

        پست های وبلاگ

        شعرناب
        مادینه ی مقدس
        ارسال شده توسط

        نیما ولی زاده

        در تاریخ : دوشنبه ۲۴ دی ۱۴۰۳ ۰۴:۱۲
        موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۹۵ | نظرات : ۰

        زروان در تکرار مانترا نام خویش ، به مراقبه نشست
        او ، خود را پرستید و از نیایش نامش ، زمان متولد شد
        آینه ای که چهره ی او را در خود بازتاب میداد
        او ، به آینه نگاه کرد و از تماشای تصویر خویش ، سرمست شد
        واقعیت ، تلالو تصویر زروان بود که در آینه ی زمان ، بازتاب میکرد
        زروان ، مجذوب تماشای تصویر خویش شد
        به آینه نزدیک شد و بر لبان تصویر خویش ، بوسه زد
        از لمس لبان او ، روح ابدیت در کالبد زمان دمیده شد و نور اهورامزدا ، درخشیدن گرفت
        اهورامزدا، بر قلمرو زمان تابید و جلوه ها شکل گرفتند
        زروان از تماشای نیمه ی نورانی خویش ، سرمست گشت و بر تخت پادشاهی خود ، نشست
        اما تاریکی درونش ، به نجوا پرداخت
        زمزمه ها در گوش زروان ، پیچیدند و به آوایی که به وضوح شنیده میشد ، تبدیل گشتند
        آینه را بشکن
        زروان از تماشای تصویر اهورامزدا ، سرمست بود
        اما
        آوایی دیگر
        آینه را بشکن
        نه
        اما
        دستانش یارای مقاومت نداشت
        او ، به خلسه ی آوایی تاریک ، گرفتار شده بود
        آینه را بشکن
        زروان ، تاج خویش را از سر برداشت و آن را به سمت آینه ، پرتاب کرد
        تکه های شکسته آینه در قلبش فرو رفتند و قلب او ، از تپش ایستاد
        آخرین تپش قلب او ، اهریمن بود
        اهریمن ، بر تخت زروان نشست و تاج او را بر سر نهاد
        او ، بر سرزمینی از تکه های شکسته ی آینه ی زمان ، فرمانروایی میکرد
        ناگهان ، نوری درخشید و تصویر رقص گیسویی ، در یکی از آینه ها افتاد
        اهریمن ، عاشق آن تصویر گشت
        او ، در سرزمین آینه ها ، به دنبال آن تصویر میگشت
        نوری دیگر درخشید و تصویر چشمانی ، در یکی از آینه ها افتاد
        اهریمن ، آینه ها را کنار یکدیگر گرد آورد
        او ، تکه های شکسته آینه را کنار یکدیگر قرار داد و با تاریکی درونش ، آینه ای دیگر ساخت
        او ، آینه را ، رو به روی سریر سلطنتش قرار داد و به تماشای دنیای اهورامزدا ، نشست
        اما ، او به دنبال گمشده ی خویش میگشت
        چشمانی که او را مسحور خویش کرده بودند
        اهریمن ، سالها به آینه نگاه کرد
        او ، از آینه چشم برنداشت
        اهورامزدا ، دنیای خویش را می آفرید و اهریمن ، در عشق گمگشته ی خویش ، میسوخت
        ناگهان ، نوری درخشید
        تلالو رقصانش ، آینه را از دیدار خویش ، مست کرد
        ابدیت ، از تماشایش معنا گرفت و حسرت لمس این نور ، بر دل اهریمن نشست
        تصویر آناهیتا ، در آینه ی زمان افتاد
        همان چشمانی بود که اهریمن ، سالها در انتظار تماشای آنها نشسته بود
        اهریمن ، تاج خویش را از سر برداشت و به سمت آینه پرتاب کرد
        مانترای نام خویش را بر زبان آورد و به نیایش خود پرداخت
        تاج ، به آینه برخورد کرد و تکه ای از آن را شکست
        اهریمن ، تاریکی را بر قامت خود پوشید و برای دیدار آناهیتا ، به سرزمین اهورامزدا رفت
        اهورامزدا ، بر اهریمن تاخت
        او ، تاجی از نور بر سرگذاشته بود و لباسی از معنا ، بر تن داشت
        نام خویش را بر زبان آورد
        معنا بر بی معنایی تاخت و نور اهورامزدا ، تاریکی اهریمن را به آتش کشید
        اهریمن ، به سمت بی معنایی گریخت
        از تکه ی شکسته ی آینه گذشت و بر سریر سرزمین تاریکی ، آرام گرفت
        یک درخشش
        ترانه ای از سرزمینی ناآشنا
        یک لحظه توقف زمان و لمس بی زمانی
        معبدی فراموش شده در ویرانه های باورم
        ایمان به آنچه که فراتر از واژه هاست و در قلبمان ، آرام نمیگیرد
        آرام حسرت های من
        حسرتی از گم شدن نوازش گیسویی در خاطره ای فراموش شده
        تصویر آناهیتا در آینه درخشید و چشمان اهریمن ، لحظه ی دیدارش را لمس کرد
        نخستین بار، این واژه بر لبان اهریمن جاری گشت
        دوستت دارم
        این واژه در تار و پود زمان پیچید و بوسه ای از بی زمانی ، بر لبهای زمان زد
        سپنتا آرمیتی ، متولد شد
        او ، تبدیل به یک آوا گشت
        با سِحر دامانش ، به سرزمین اهورامزدا پای گذاشت و آغوش هستی بخش خود را ، به آن هدیه کرد
        در تالار قصر آناهیتا ، طنین انداز شد و بر دامان او ، بوسه زد
        آناهیتا ، از تاریکی آوای اهریمن ترسید و از این ترس ، سپندارمزد گریست
        نجوای گریه اش ، در سرزمین اهریمن ، طنین انداز شد و  قلب اهریمن را شکست
        تکه های قلبش ، بر تن آینه ی زمان نشست و جلوه های اهورامزدا را به خلسه ی فراموشی برد
        اهریمن ، به دنبال تکه های گمشده ی قلبش ، به سرزمین اهورامزدا رفت و با او به نبرد پرداخت
        دیگر ، توانی برایش نمانده بود
        زخمی و خون آلود از زخمه های معنا بر پیکر بی معنایش ، خود را به درب قصر آناهیتا رساند
        درب گشوده شد و با خون خود ، بر دامان آناهیتا بوسه زد
        تاریکی و روشنایی ، با یکدیگر تلفیق شدند
        و جهان را در خلسه ی بی معنایی ، فرو بردند
        رزیتا داستان خویش را به پایان رساند . به کوه اوشیدا رسیدیم . خورشید تازه طلوع کرده بود و انوار درخشان خویش را  بر تن جهان خواب آلوده ، میپوشاند . رزیتا با هیجانی کودکانه به سمت کوه اشاره کرد . نگاش کن . اونجا  رو میگم . با شیطنتی کودکانه ، سر مرا به سمت کوه برگرداند . چقدر زیباست . اوشیدا . میدونی به چه معناست ؟
         با آنکه جواب سوال را میدانستم ، با حرکت سر جواب منفی دادم . میخواستم تا پاسخ این سوال را از لبان رزیتا بشنوم . رزیتا لبخندی زد و نگاه معصومانه ی خویش را بر کوه افکند و گفت : ابدی . مثل واژه ی همیشه . چه واژه ی عجیبی . انگار تمام لحظه های زمان ، در حصار این واژه اسیر هستن . یادمه که یک بار از این واژه استفاده کردم . چشمانش پر از اشک شد . من نیز به یاد دختری افتادم که با سری تراشیده ، از پنجره ی بیمارستان برایم دست تکان میداد . تمام روز را به امید دیدن این صحنه ، سپری میکردم . نامش فرشته بود . شاید فرشته ی دنیای من ، در دامان آناهیتا آرام گرفته است . رزیتا به من نگاه کرد و گفت : زیباترین دوستت دارمی که شنیدی ، کی بود ؟
        به چشمانش خیره شدم . این صحنه در چشمان او پنهان شده بود . بیماری ، تن فرشته ی مرا رنجور کرده بود و بانوی معنا بخش زندگی من ، از پنجره به بیرون نگاه میکرد . اما ، واقعیت  فرسنگ ها با او فاصله داشت . او ، تصویر مرگ را در جهان رو به رو میدید و گل رز وسوسه ی مرگ را ، بوئیده بود . به سمت من برگشت و با چهره ای که از عصبانیت قرمز شده بود ، فریاد زد : مگه بهت نگفته بودم که دیگه تو اتاقم پیدات نشه . از اتاق من ، گمشو بیرون . دیگه دوستت ندارم . فهمیدی ؟ دیگه دوستت ندارم
        این زیباترین دوستت دارمی بود که تو عمرم شنیدم . معنای همیشه میداد
        موبدی از فرقه ی زروانیه ، به سمت کوه میرفت . به دنبالش رفتم و به همراه او ، از کوه بالا رفتم . رزیتا نیز به دنبال من آمد . در سکوت از کوه بالا میرفتیم . بر روی دیواره های کوه ، نقش های بسیاری از سواستیکا را حکاکی کرده بودند . گردونه ی خورشید که هر روز  بر فراز آسمان به پرواز می آید و با انوار معنا بخش خویش ، به جلوه ها فرصتی برای تماشای معنا میبخشد . آب ، باد ، آتش و خاک در یکدیگر آمیختند و گردونه ی میترا را شکل دادند . میترا ، انوار معنا بخش خویش را بر جهان تاباند و ناخودآگاه های محدود در حصار زمان را در نور ناخودآگاه بیکران ، تعمید کرد . اکنون در محاصره ی بیشمار گردونه ی میترا بودم . از تلالو معنا بخش آنها ، تمام معناها را نگریستم و بازگشت به بی معنایی را برگزیدم . هر چقدر که از کوه بالا میرفتیم ، به ناخودآگاه بیکران ، نزدیک تر میشدم و رزیتا زیباتر میگشت . به بالای کوه رسیدم . رزیتا مرا در آغوش گرفت و من تبدیل به ناخودآگاه بیکران گشتم . من ، زروان بودم . در نیایش نام خویش رقصیدم و بر ضرب آهنگ زمان ، از وجود خویش دمیدم . من ، در رودخانه ی زمان جاری گشتم و تاریکی و روشنایی وجود خویش را دیدم . تاریکی و روشنایی ، مرا در خلسه ی خویش فرو بردند . هر کدام بخشی از وجود مرا تصاحب کردند و بر تن جاری من ، به لحظه ها رنگ معنا بخشیدند .لحظه ها ، کارزار بی پایان تاریکی و روشنایی بودند . از این جنگ بی پایان ، واقعیت ، شکل گرفت و  به نفرین تکرار در این جنگ لحظه ها ، گرفتار شدم . کلاه شنل خویش را بر سر کشیدم و با داغ این نفرین بر قلبم ، به واقعیت پای نهادم . من ، تبدیل به واقعیت های بیشمار گشتم . نیمی از من بر لبان تاریکی بوسه زده بود و نیمی دیگر ، رنگی از خدایان داشت . من ، در لحظه ها جنگیدم . من ، تاریکی و روشنایی را در لحظه ها پدیدار کردم . گاهی ردای تاریکی ، بر تن پوشیدم و گاهی بر سریر نور نشستم . در معبد تاریکی ، مرگ را نیایش کردم و آتش نور را بر قلب خویش ، شعله ور کردم . عشق و نفرت . هر دو را لمس کردم . تاریکی ، تفسیر دیگری از روشنایی بود . هر دو با یک معنا ، چهره ی خویش را زینت میدادند و لحظه ها را بر موی خود میبافتند . از لمس لحظه و گیسوان تاریکی و روشنایی ، واژه ها شکل گرفتند . واژه ها به دنبال معنا میگشتند و من ، به آنها معنا بخشیدم . من ، در حصار واژه ها گرفتار شدم . واژه ها معنا را ربودند و نگاره ای از آن را به من هدیه دادند . معنا ، در دوردست ها گم شد و من ، در سرزمین واژه ها مسکن گزیدم . باران معنا بر این سرزمین نمیبارید . ردای تاریکی رنگ باخته بود و  سریر نور ، رنگ خاموشی گرفت . سوسوی آتش واژه ، خانه ی تنهایی مرا روشن کرد . من ، در این خانه ، رزیتای خویش را یافتم . بر روی فرشی از واژه نشسته بود و به من لبخند میزد . من ، به همراه او ، دار فرشی از  عشق ساختم و با تار و پود واژه ها ، فرش دیگری از جهان بافتم
        رزیتا از من جدا شد و از کوه پایین رفت . هامون اغواگر ، در پای کوه آرامیده بود و لبانش هوس بارانی دیگر داشت . صدای غرش رعد و بارانی که موهایم را نوازش کرد ، مرا به خود آورد . صدایش کردم . اما ، پاسخی نداد و همچنان از کوه پایین میرفت . بر روی زمین نشستم و او را نگاه کردم . او ، باید به تنهایی ، مسیر خویش را ادامه میداد.
        من ، رزیتا هستم . از کوه پایین رفتم و به دریاچه ی هامون رسیدم . باران میبارید و هامون ، عطش خود از هوس بارانی دیگر را سیراب میکرد . لباسهایم را از تن درآوردم و به آغوش هامون ، پای گذاشتم . پاهایم با تن دریاچه آشنا بود . انگار ، مدت ها پیش از همبستری باران و هامون ، پای به جهان گذاشته بودم . هنوز باران میبارید . ناگهان ، نوری از تنم درخشید و تلالو آن بر تن هامون ، بوسه زد . هامون با من سخن گفت : مدت هاست که منتظر تو بودم . به تصویر خود نگاه کن . امانت دار خوبی هستم . آخرین بار در بی زمانی بود که خود را به تماشا  نشستی و در آغوش نیما ، آرام گرفتی . او ، با تو مهربان بود . موهایت را نوازش میکرد . برایش شعر میخواندی و شعرهای تو ، دیوارهای زندگیش را ساختند . مدت ها به دنبال تو میگشت . تو را در چهره های مختلف جستجو میکرد . به دنبال لبخندی میگشت که در بی زمانی دیده بود و موهایی که هنوز حسرت نوازش آنها را بر دستانش احساس میکرد . هرم تنت را چون رازی ناشناخته ، در آغوش پنهان کرده بود و ضرب آهنگ وجودش را با تپش های قلب تو ، هماهنگ میکرد . تو ، آبستن سوشیانت او خواهی شد . موعودی که او را تبدیل به یک ناخودآگاه بیکران خواهد کرد . موعودی که از همبستری تو و منی که تو را یافته است ، متولد خواهد شد . باکره ای ،مادر خواهد شد و خود را به دنیا خواهد آورد . تمام تنم آتش گرفت . باران بی وقفه میبارید . در آب غوطه خوردم و هامون مرا در آغوش کشید . زمان متوقف شد و جلوه ها رنگ باختند . تنها من و هامون باقی ماندیم . هامون ، تبدیل به آینه ای شد که خود را در آن مشاهده میکردم . من ، ردای بلندی از نور پوشیدم . خون غزل ها را بر لب زدم و شب را چون سرمه ای بر چشم کشیدم . تاجی هشت گوشه بر سر نهادم و رنگ آسمان را به چشمهایم بخشیدم . من ، اردویسور آناهیتا بودم . نام خویش را بر زبان آوردم . زمان به تکاپو افتاد و جلوه ها بر دامانم بوسه زدند . من ، آبستن سوشیانت دیگری بودم . درد زایمان وجودم را فرا گرفت . به سمت اوشیدا رفتم . غاری مقدس در آن پنهان شده بود . به داخل غار پای گذاشتم . از حرمت قدم های من ، زمین از گل های رز بسیار پوشیده شد . اینجا همان غاری بود که در آخرین روز زندگی زمینی ، میترا ، در ضیافت شام آخر خویش بر ارابه ی خورشید سوار شد و به آسمان عروج کرد . از شدت درد از خود بیخود شدم و بر زمین افتادم . نوری درخشید و میترا ، متولد شد . سوشیانت دیگری ، پای به جهان گذاشت . شاید جهان در آتش این موعود تازه ، ویران شود. اما  ، معنای دیگری از انسان ، پای به جهان خواهد گذاشت . اما ....    

        ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
        این پست با شماره ۱۵۳۷۵ در تاریخ دوشنبه ۲۴ دی ۱۴۰۳ ۰۴:۱۲ در سایت شعر ناب ثبت گردید

        نقد و آموزش

        نظرات

        مشاعره

        کاربران اشتراک دار

        محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
        کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
        استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
        1