محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
شنبه 16 فروردين 1404
7 شوال 1446
Saturday 5 Apr 2025
انسان راستگو برجسته ترین اثر خداوند است.الكساندر پوپ
شنبه ۱۶ فروردين
اشعار دفتر شعرِ انسوی دیروز شاعر داریوش پورافشار
صِدای تُنبَکِ مَرگ از دَستانِ خَشم می آیید
رقاصِ مَستِ شَب با طَنابِ بَزم می آیید…
تَنها از پَرِ سوختَهی پَرندِگانْ بِنِویسَم!
با حَسرتِ پَرهای پَرپَر شُدهی… رویاهایَم بِنِویسَم!
تو در سکوت خلاصه میشوی من در فریادی❗
باد میپیچَد،،، دود میشود، دور از لَب هایم،
در یک آن،، به تنهایی پناه میبَرم
هجوم تمامِ خاطره هایت
مرا میکشاند به اتاقِ امنِ نِگاهت،
آرام ترین نقطه ی پرگار
طلوعی کن بی غروب
جایزه؛ اینجا سیب نیست، دو عدد تُخمه س.
یک نفس از تو مانده
پشت بیشه هایی تنهایی
یک هوس که باز کند
زلفت را به شیدایی!
یک جانِ مست شده
از تمامی تمامِ بر باد رفته ها
پشت ان بیشه ها
کوه قاضی زمان بود ،،،،،،
پرواز تنها راه جدای از بدیهاست .
عزیزان آشیان شعر ناب شب یلدایتان مبارک .
درختی شد سبز در یاد
شوق حضور تو در باغ
پر از یاس احساس
افشاند ، هست ، را ؛
شعور
تو که رفتی بگو
دیگه کی ؟
واسم لالایی بخونه ،
آخرین شعر از دفتر آنسوی دیروز .
شب از نگاه , اینک شکسته میگذرد ,راحتم
گر به عمر خویش , نرنجاندی خلق خدای را
بعده مرگ ,خدای بندگی خواهد کرد, شمای را /
شا ه و گِدا هم سو در اِنزوا با
شعشعه یِ همسانان؛
بر انکسارانِ ساطور،
و منِ مجرِم، در این هَمهَمهِ، به تمامی
میمانم
گران خُسب ها ،
زوزه می کشند تا سحرگاه !
رویای پرواز
بر قلعه را دارد؛
جوجه خروسی که
فقط بال دارد!غرقِ
کوه ها با هم اند و تنهایند!
همچون ما، با همانِ تنهایان ْ...
در تاریکی
پشتِ شب دیواری کشیدم برای تن
و با آن
هراس را دریدم!
و رمزِ شب را
پاسبانیم !
برای همدیگر,
تا دست نَخورد باکره ی وجودمان...
درباره اتفاقاتی که چند وقتیست در سایت رخ داده
که؛
چنین یادگاری به جا می مانَد
در سعادت گاهِ نافرجامِ غربت!
سپیدترین واژه ها را
ترشح می کنم از ذهن؛
؟ به پهنایی توهم زای یک کامِ خوش از زندگی
گاه تکرار می شوم
گاه بی عار
برد یا باخت مهم نیست - چراغ هنوز میسوزد
سکوت فریادی از معناست
وقتی دشمنانت یک عده گرگ باشند
اه واهمه دارم از مرگ دستات از آوای باران بر روی برگات از پایان غزلی که سر دادی
١ میراث من خاک تنم خواهد بود / که در گمان تا ابدیت خواهد ماند/ و ان زمان
آنانکه به خیالشان صوفیان روزگارند چشم و گوششان بسته، بس زبان دارند به گمانشان آنچ
در جنگل, باید دچار شد به رسم تازه ای از بودنها درنگ جایز نیست
زندگی مثل برق می گذرد و شرف و انسان بودن است که بر چهره هستی خواهد ماند و خواهد ماند و
تو شبیهه نوستالوژی غم انگیزی هستی که در هبوط خاطرات, ریزش میکند بر چشمانم / آنقدر که اشک
شعر نگو برادر شعر نگو ) مردم به خود میگیرند شعرت را / تو از یه گوشه از حادثه دم میزنی
میان عبور از پل معرفت جمعي بی ادب.::> (البت به ظاهر با ادب ولی به گفتار بی ادب ) پشیمان کردند
پس از رسیدن به یقین / نفسی تازه کردم بر بالین عمری که من را گزید/ و تو میدانی؟؟
بر اوج دریا هَوسَم ایستادَست موج خروشان -ساحل دیدبان و زندگی به انتظاری دگر از من
دمی که میروید گلی از احساست دهان را ببند که گفتنت تو را میکشاند به خرابات خنده میش
مشکوک به زیستن حجم آخرین بوسه ی باد بر گونه هایم لطافت گلی بود که خار شد آخر بر چش
زندگی را بوسیدن شبیه به بوسه ی مرديست قد بلند که ز معشوقه کوتایش میستاند اما بدا
چگونه ره روم این زندگی را وقتی بال پس به پیش داری وقتی معرفت به دل _درخت_ کرور کرور داری
من دریدم خوابی را سیه رنگ که تو در آن بی چشم بی سر بی دست قهقهه زنان جبری بودی مطلق کابوسی
غم نگات تو چشام غریبونه مرد منم ی گوشه نشستمو سیگار منو خورد به هر دری که در زدم بسته بود
۱ به خواب دیدم....... نشسته بودم به کنار جوی آبی , زیر سایه درخت ، شکر را نا کردم
1 شور و شوق ،تندی نفس ،-هر دم به جانم میزند، هوا ،هوس
(دست به دعاییم) دست به دعاییم کبوتر بازگرد. بازگرد و دانه ی آر
به کدامین حکم به مشاعره ام می نشینی
یا تو،خدای ... یا خد
کسی خدای را بیدار کند قاصدکان بی خبر اختران بی نور ابرها دل چرکین شده اند کسی
شبیه به آواز قناری بر شاخه
و رقص ریشه به زیر
غربت ر
شب که از راه رسید از الوچهای زندگی دلی سیر چید بر لب دریاچه معرفت نوازشی بر اقاقیای
من تک درختی پیر , توی کویر برتک شاخم نشستی ، سبزگشتم , دلی سیر حجم نفست ،هووو، به زیر پایم ،
محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک