شنبه ۹ فروردين
اشعار دفتر شعرِ دیوان اشعار حسن مصطفایی دهنوی شاعر حسن مصطفایی دهنوی
|
|
خــدايـي كــه مــي باشــد آمـــرزگار
بــشـــر را نــموده مـعـمـــاي كــ
|
|
|
|
|
شنيدم من از گفته ي ديگري
كه اين گفته باشد زِ خيرالانام
تبسم1 به با
|
|
|
|
|
هر آنکس راه حق را بیشتر رفت
از این چرخس برآن پرتاب سنگ است
دلم از گردش
|
|
|
|
|
گر از دستور بينايي ، حدودي را توان ديدن
گر از تاريخ ايراني ، حدودي را بـف
|
|
|
|
|
مصطفي(ص) در عمل مصمّم1 بود
رأس پيغمبري اش، خاتـم2 بود
چون پيمبر زِ اول
|
|
|
|
|
سوي خدا دو دست ، دعا دار كن
اظهار دوستي ، بـر آن كردگار كن
د
|
|
|
|
|
ياوران آن حكم حق ، درملك حق آزاد نيست
اينكه غيرازحكم حقست،اينكه جزبيداد نيست
حكم
|
|
|
|
|
مرا سررشته بر دستس،که آن سر رشته از یاری است
اگر وِل كردم آن رشته، نمایانس که انکاری
|
|
|
|
|
سلطنت حكم حق،جنبه ي توحيدي است
گر نشناسي تو حق،جنبه ي نوميدي است
سلطنت حكم حق
|
|
|
|
|
مرا افتاده طبعی ، سر بلنـدی است
که در افتاده طبعی ، ارجمندی است
هـر آن
|
|
|
|
|
هرکس که در طریق ره حق ، روانه است
حقش گرو یقین به همین ره بهانه است
جانـا
|
|
|
|
|
مرام و مذهب رندان1، گُلاب مشكين است
چنانچه در پي امـر خـدا و آييـن ا
|
|
|
|
|
هر که دنیا به حق ، برترین است
نقش دنیا بر آن آتشین است
هر
|
|
|
|
|
كلاه سروريِ سروران ، كلاه من است
طريق علم و هدايت ،بَرين1 كلاه من است
من اين
|
|
|
|
|
مقیاس1 مُلک هستی،بر ما نه آن عیان است
بر ما همین بیانس،کین2 هستی اش چنان است
|
|
|
|
|
اندر اين كامسرا1 ، آدم و خر رهگذر است
از دري آمده اس ، از در ديگر بِدر
|
|
|
|
|
سرو آزاد منش ، سبزی تو در خطر است
سُبل1 مانند تو سبز است و پُر بار و بَـر2
|
|
|
|
|
با تربیت نشانه ی مخصوص آدمی است
كآن لایق بزرگی خلاق اکبر است
بی ترب
|
|
|
|
|
وفا زِ چرخ مجو ، چرخ كينه كردار است
طريق گردش آن ، خون آدمي خوار است
|
|
|
|
|
بر راستی به روی زمینِ خدا ، قدم بزن
تا خلق این زمین ، بـتوانند قدم
|
|
|
|
|
ما بي خبران ،یک خبر از رأی تو جُستن
حسرت خورن آنها ،که خبر از تو نجستن
ما ر
|
|
|
|
|
آن پادشه خوبان ، بـر جمله و بـر پاکان
از امر خودش راندس،بر جمله بشر فرمان
|
|
|
|
|
خـداوند دانـاي فـرد غـفور
به دستـش بُـوَد گردش اين امـور
تسلـط نـداد
|
|
|
|
|
ياوران از جور دنيا ، غصه اي دارم به ياد
دين ومذهب شد ضعيف از جور خلق كج نهاد
|
|
|
|
|
اي ديوِ ستـم شعار بغداد
از جور و ستم ،فزون زِ شدّاد2
از نسل و نـژاد
|
|
|
|
|
به حق هركس بشد بينا ،ديگر حرفي نمي گويد
نه صحبت ميكند با كس،نه در باطل رهي پويد
به ح
|
|
|
|
|
سرخُش1،كه در تكامل انسان دلاور است
راه تكاملش ، برِ انسان چو رهبر است
شاعر
|
|
|
|
|
تا در حریم کعبه ، دمادم دلاوری
نتوان به راه کعبه، به مقصد تو پی بری
آنجا
|
|
|
|
|
ما راه كربلاست كه هموار مي كنيم
خود را به كربلا چو پرستار مي كنيم
ما پيروا
|
|
|
|
|
ما پيروان قُله ي الله اكبريم
با اين شعار،همه در خدمت رهبريم
ا
|
|
|
|
|
ما ملت دین داریم ، بر دین خدا یاریم
بر مذهب و دین خود، دلبسته و هوشیاریم
ما
|
|
|
|
|
حاجي به كعبه رفتنـت ،از خود سري بُوَد
دستـت دراز و علم تو در كوتهـي1 بُوَد
|
|
|
|
|
ای وهب1 قربانت ای آرام جان
از خودت مهر و وفا دادی نشان
با سعادت روبرو
|
|
|
|
|
رسم است ،راه خود روی و کینه در جهان
ظلم و جفا و کینه ، مرا کی دهد امان1
از
|
|
|
|
|
خدا ، خدا ، خدا ، خدا ، منم گدا ، منم گدا
گداي كويَت اي خدا ، تو را همي زند
|
|
|
|
|
الا ای آشنای این زمانه
بگو با من چه سازم زین میانه
نه بگذار
|
|
|
|
|
ای به خدا ، آشنـا
یا حسن(ع) مجتبـا
نام تو پاینده است
|
|
|
|
|
اي آدميان ، گويمتان امـروز صلاحي1
اصلاح بشـر مي بُوَد آثار ا
|
|
|
|
|
اي آنكه با چنين زحماتت ، بِدر شوي
بايد قبول ملت ، نيكو نظـر شوي
|
|
|
|
|
خدايا تو بـر دين و ايمان ، مبينـي
نـباشد مرا فكر و درك و يقينـي
ه
|
|
|
|
|
فكرم خدا ، به نظم جهانت روان كني
يا خواهي از سرم ،همه فكرم برون كني
اي
|
|
|
|
|
طراز مُلك محبت ، اگر نمي داني
زِ صدق و راستي، آماده كن كه بتواني
زِ كذب وحي
|
|
|
|
|
نصيحت بشنـو از من جاودانـي
مشو عاشق بـر اين دنياي فانـي1
تويي
|
|
|
|
|
خداوندا چه بود اين زندگاني
نه وضع خوبي و نه آب و ناني
همه عمرم ، من
|
|
|
|
|
ای خدا نمی دانم ، من طریق سبحانی
لیک صحبتم باشد ، در طريق عرفاني
تا
|
|
|
|
|
مُنعم و درويش و شاه ،ماتـند1 از تيغ علي(ع)
تيغ كس در راه دين ، نآمد به آن
|
|
|
|
|
آفرين بـر شيعيان ، صد آفرين بـر آن علي(ع)
رهبـرس بر مسلمين ، فرمانده در فرما
|
|
|
|
|
اي بشر خيره سر2 ،خيره سري تا به كي
كبر و غرور و دغل ، كينه وري تا به كي
در
|
|
|
|
|
جانا تو به دنیای دنی ، گر نبری پِی
بیهوده کنی وقت جوانی خودت طی1
|
|
|
|
|
مرا آورده در بازار خود عطار امروزی
برای درک این مطلب ، شَوَم عطار دلسوز
|
|
|
|
|
اگر بينا بصر گردم ،كه چشمم وا كنم روزي
ببينم در غلط بودم ، چو قارون زر اندوزي
|
|
|
|
|
خداوندا ، تو كه داناي رازي
چرا خَلقت بُوَن1 در حُقه بازي
تو كه دانا
|
|
|
|
|
اي داور زمانه ، عيان كن تو داوري
تا هر كه گمشده ، تو به راهش بيا آوري
|
|
|
|
|
هر بشر را كه بر آن ، فيض الهس نظري
فيض بخشي بكند ، بر همه فرد بشري
هركه
|
|
|
|
|
آنجا كه كار نيك و بدِ خود ، تو پي بري
ايجاد شد طريقه ي نيك برادري
|
|
|
|
|
خداوندا چه دين داري،تو دين را واژگون داري
هرآن فردي كه ديندارس،همان را ناتوان داري
|
|
|
|
|
كار غلط ملت ، بـر ما نـدهد سودي
كي كار غلط باشد ، بـر ما ره
|
|
|
|
|
هر جا به حزب مردم ، شيطان بـر آمدي
شيطان صفت زِ روضه ي رضوان درآمدي
دستور ص
|
|
|
|
|
اي كه بر خلق خدا ، رهبر هستي
از همه خلق خدا ، بهتـر هستي
دل به اميـد لط
|
|
|
|
|
آن آدم اول ، به زمين آمده از كي
كآن نسل و نژادش، به زمين اند پيا
|
|
|
|
|
يارب ، قباي كوته من كي بُـريده اي
در اين محيط جهل ، مـرا آفريـده اي
|
|
|
|
|
اي بحر1 وجودت شده، بي مرز و كرانه
بحري است ، هزاران بُوَدش2 موج سرانه
زين
|
|
|
|
|
بيا جانا زِ من بشنو ، بـشو يار نكو پيشه
مرو همراه بدكاران ، خطر بهر تو
|
|
|
|
|
قرآن ماكتاب هدايتس نگاه كن ، همرهش برو
اين عهد و شرط پيش من اين جا بُوَد گرو1
|
|
|
|
|
خداوندا منم ديوانه ي تو
ولـي نيستـم بيگانه ي تو
زِ شيطا
|
|
|
|
|
ما سر نهاده ايم ، به كوي ولاي تو
ثابت قدم بمانده ، به زير بلاي
|
|
|
|
|
یارب هدایتش کن ، عقل و عقیده ی من
تا در میان این سر ، باشد مریده ی
|
|
|
|
|
خداوندا ، تويي داناتـر از من
بده دانايي از خود ، باز بر من
تو را
|
|
|
|
|
خداوندا تو بودي ياور من
چرا خاكي بـريزي بر سر من
خداوندا من
|
|
|
|
|
اي پسر ، پيروي از مردمِ بدكار مَـكُن
با دغلكاري خود ، خلق گرفتار مكن
|
|
|
|
|
دلا در راه شب خيزي ،به سوي حق تكامل كن
اگر محنت برت آرَد ،تو آن محنت1 تحمل كن
در آ
|
|
|
|
|
اي پسـرا ،حرف رفاقـت بزن
حرف زِ بخششت و كرامت بزن
وارث ايرانـي و
|
|
|
|
|
اي پسـرا ، دَم زِ عدالت بزن
سكه ي نامت ، به صداقت بزن
رتبه و آن حُ
|
|
|
|
|
هستي به نام اين بشر و اين جهان زدن
بتوان يقين ، قدم بر مُلك لامكان1 زدن
|
|
|
|
|
برادر ره چنين باشد ،كه نيكي را زِ خود كردن
نباشد اينچنين راهش ،كه از مردم طلب كردن
|
|
|
|
|
سخن آراي چمن ، بوده در اين دير كهن
تا كه زيور بكند، نكته ي خوبي زِ سخن
پاك و
|
|
|
|
|
سخنوران جهان ، جمله اين سخن گفتن
كه تهمت است بدس،هر سخن به بد گفتن
دو چيز نا
|
|
|
|
|
ما بر سر دو راهيم ، يك راه كفر و ايمان
بايد چه راه پوييم ، در اين م
|
|
|
|
|
فارغ1 از غصه ي تحصيل عبادت بُوَد آن
هر كه در راه تو ، مشغول اطاعت بُو
|
|
|
|
|
ما غافل از وظيفه ي انسان نمي شويم
در مُلك حق ، به همره شيطان نمي شويم
ايم
|
|
|
مجموع ۸۷۴ پست فعال در ۱۱ صفحه |