شنبه ۱۶ فروردين
اشعار دفتر شعرِ شبنم احساس شاعر بهرام معینی (داریان)
|
|
امدم تا در برت غوغا کنم
این دل پر غصه
را رسوا کنم !
|
|
|
|
|
همراه با فرشتگانی که
در این روز های زیبا وقشنگ
باشادی
جشن می گیرند
|
|
|
|
|
عمر کوتاه تو و این همه غم ؟
چه هراسانی و وحشت زده ای
با همه نازکی اندامت
نگران وزش بادی و یک قط
|
|
|
|
|
بغل باز کنی ،
وبگیری اورا
تو در آغوش خویش ،
وبسپاری به نسیم ،
وبگویی از دل ،
که عزیزان روز عشا
|
|
|
|
|
جمعه ای نیست
نگوییم از تو
تو کجایی بگیری دستم
|
|
|
|
|
در بند توام
شمع شب تار
منی
در قفس من
|
|
|
|
|
از غم سیراب نشدن از باران
در شب مهتاب
می سوزند ومیسازند
با همان شبنم
تراوش شده در مهتاب
|
|
|
|
|
وانسان های در مانده ای
که با قامتی خمیده
در پی پیدا کردن جرعه ای اب
ودر جستجوی لقمه ای نان
|
|
|
|
|
نگین حلقه عشاق گشته ای براه خدا
به بزم خون وشهادت
چوسرو آزادی
|
|
|
|
|
تاشب بسویت پر کشم
بی تر ساز غرش ورعد وبرق و
این ابر مهیب
|
|
|
|
|
ودستان مهربانت
خرمن خرمن گل های
آویزان شده از دیوار کوچه را
نثار مسیر
|
|
|
|
|
دل من چون سرو
همیشه سبز است
غم و دردی دارد
به بلندای شبی چون یلدا
|
|
|
|
|
واین سر اغازی است
که تو پایانش خواهی بود
در سفری تیمه تمام
|
|
|
|
|
شبی به غار خفته بود که شد
چنان بزرگ رسولی ز سوی آن اکبر
هنوز مکه بخواب است که این رسول
رسالت خو
|
|
|
|
|
اسمان هم تیره
کوچه ها باریک ودلتنگ
ومعبر ها خراب
|
|
|
|
|
باتو شادی بود ،
ونورباران کلیه ام ،
تو بودی و تنهایی ومن
تو رفتی وجوانی راهش جدا شد !
|
|
|
|
|
پدر هم خیًر وکمی هم پول دار
عاشق وشیفته قشر ضعیف
وهزاران میلیارد براش
پول خرد تو جیبی است !
|
|
|
|
|
سر تا پایم خلاصه شده است از مشتی خاک ...
|
|
|
|
|
همی شویم ز دل زنگار ،
چندین ساله با تو بودن را
درون خانه دل بسپارم فراموشی
همیشه شاد وخوش باشم
|
|
|
|
|
غم به خود راه مده
غصه مخور ،
به همت عاشقان زحمت کش ،
مشتاقان کویت ،
دوباره قبا ی تنت سبز سبز خ
|
|
|
|
|
شاید باز گردد نادم پشیمان
ز کار خود ،
ودر یابد خویش را
|
|
|
|
|
ترا مى بينم امشب در كنارم ،
در اين مهتاب روشن
و پر از ستاره !
|
|
|
|
|
چشم ها شسته ولی روشن وباز
وبا روشنی اش ، ذهن او هام را ،
ذوب نماید کامل ،
|
|
|
|
|
دست هایم همه شب
بردر و در گاه توست ،
دستم را به بین
چه انتظار بیهوده ای
|
|
|
|
|
خورشید دمید
ماه برفت
انتظار تو سیرابم کرد
زندگی اهنگ خوش
زیستن است
|
|
|
|
|
چه کسی می داند
آدم اینجا تنهاست
در میان قصه ها و غصه های
نا تمام زندگی واین همه ازردگی
|
|
|
|
|
لذت دیدارت یه کمی مجهول است
روح من پیوسته در پی اندیشه ،
ورفع این مجهولات !
تاب دوری وهجران ندا
|
|
|
|
|
رها شو پرواز کن ،
آن سوتر ،
ودر فراسوی زمان ،
بان جاییکه قفس وغربت وحسرت
به تنهایی جای ندارد د
|
|
|
|
|
قصه پر ز راز مرا گوش کند
قصه تکراری ما آدم ها
قصه بود ونبود آدم
ادم اینجا تنها است
|
|
|
|
|
ابر ها هم سر گردان
وبه پهنای خیالم در شب
هردم با باد کلنجاری داشت
همه جا سرد ویخبندان وسکوت
|
|
|
|
|
در پگاه جامانده در مهتاب
ماه را گم نکنیم
و خورشید را نشانه رویم !
ما گام شبانه ایم ،
در سکوت ش
|
|
|
|
|
ونگاهت به نگاهم می گفت ،
که چه زود خواهی رفت
کنار تو تنهاتر شده ام در باور
|
|
|
|
|
هوا روشن شد وروز شد
قلم خسته در بین انگشتانم
خوابید !
کلامی وجمله ای از نوک آن نچکید ،
|
|
|
|
|
تو در ايينه خود را مى بينى
ومن در اين دو رنگی ها ترا
وترسيم مى كنم دور نماى زندگى از دست رفته را
|
|
|
|
|
وان وقت حکایت کن ،
از چشم هایی که خون بارید
ومن خواب بودم وتر شدن
گونه های عزیزانم را ندیدم
|
|
|
|
|
هنوز مکه بخواب است که این رسول خدا
رسالت خود بگرفته بشد پیام اور
درون غار حرا خلوتگه آن جوان امین
|
|
|
|
|
وسرود زندگی سر کن
وغم را از دلت برهان !
واز پنجره بنگر شکوفه های
مانده از ریخت وپاش
فرشتگان در
|
|
|
|
|
خدا لعنت کند کرنای بد گل *
توهردم طردخواهی شد مثل انگل
کرونا ویروس ای موجود بد جنس
ربودی ارامش ا
|
|
|
|
|
!
اندیشه من کجا وپایش این لحظه کجا ،
ومن تنها واین شب های تودرتو ،
زیبایی وتابش ماه ونور وکهکشان
|
|
|
|
|
تورا فراموش نمی کنم
اغوش بگشا وبا هم مرور کنیم
خاطرات بجا مانده از گذشته را
در اسمان رویاها به پ
|
|
|
|
|
من به آغاز روییدن گل
نزدیک ام تا بکارم
دانه ها را در خاک
وسپس روییدنشان را در گلدان
ما جدا افت
|
|
|
|
|
تو همان مردی زجنس افلاکیان
پر غرور و مهربان وپر توان در هر زمان !
|
|
|
|
|
در این تنهایی !
در بر رویم بسته است،
ارامش را از شب
به غنیمت گرفته ام
کناهم چیست که خمار خوابم
|
|
|
|
|
ولی افسوس حاشیه ها
همیشه حاکم اند
و باعث دورشدن هر لحظه ای
خواهد بود که باید،
اوای خوش وجودی
|
|
|
|
|
واین افسانه را باعطر آکنده
از مهرت
به پندار پروانه ای
عاشق سپارم من !
|
|
|
|
|
پا نهاده ام در باغ خاطره ها
ویک رشته نگاه
تا بکارم تخم گل های بجا مانده
از تنهایی را
|
|
|
|
|
هر کجا شوری بود
من بان می اندیشم ،
هر کجا شادی بود
من دران غرق بودم
ونگوییم شور شادی وجوانی
|
|
|
|
|
باد میرفت سراغ گل ها
من سراغ خدا می رفتم
باد وباران گر که
خروشند ز خشم ،
سنگ روی سنگ هر گز نمی
|
|
|
|
|
نقشه هایی که کشیدم
با خود
شب چو آمد همه را
یکجا برد !
رشته هایی که تنیدم
در شب
|
|
|
|
|
نوشتم با دو صد واژه ،
مرا پیدا کن و بر گرد ،
میان خاطرات و
رویاهای تلخ وشیرینم
مرا تنها بنهادی
|
|
|
|
|
همه با هم قهرند !
همه در پیله نا باوری خود مهمانند ،
عینک بد بینی را
همه بر چشم دارند
هیچکس را
|
|
|
|
|
و بدنبال جزیره گمشده،
پرت و دور افتاده ،
ومحصور در پاکی آب
منتهی به جدا ر آبی ا سمان
پر از س
|
|
|
|
|
کنار تو ارام گیرم دمی
بگویم برایت همی قصه ها
از این رنج هایی که بر من گذشت
چنين كرده ما را از ه
|
|
|
|
|
تنها کتاب هایی را که تجدید
نیاوردم تا زندگی ات
برایم چون نیامدنت
داستان شود ،
را به شکل سراب
|
|
|
|
|
شهر در خواب است
دست وپا لرزان ،
مو ها ی بهم ریخته اش
را به بازی گرفته ،
شاید شانسی دوباره ،
و
|
|
|
|
|
پس پیله بگشا ،
وعشق را تجربه کن ،
ونور وروشنایی را
ارمغان بدار
درسردی وسکوت بجامانده
از شب
|
|
|
|
|
کوچه ای هست در آن سوی باغ
پر از گل های سفیدی است
که به هنگام شکفتن
بدنبال تو اند ،
تا نثار تو
|
|
|
|
|
آرزویم این است
بنگری نیک وقشنگ
وببین آیینه را ،
تا که این قدر سیر
تو یخندی بر آن که
ببینی
|
|
|
|
|
دور از تو قصه ما
غصه و درد بود و فراق ،
بعد از تو حرمت
قصه ها یک دست
سرد شد !
مادر ،
تو م
|
|
|
|
|
سماع کنان تو برقص ،
وشاد باش وهلهله کن ،
که درک عشق وحس محبت ،
کار هر کسی نمی باشد
|
|
|
|
|
زنی را دوست میدارم ،
که با ایثار واوای
سرشار از نای ونواهای
سرور انگیز ،
ترنم در صدایش
رقص و
|
|
|
|
|
اگر چه باشنیدن حرفی بسان غرش موج ،
روان بسوی در یا شده
درون یک قایق !
ودست عاشق دل خسته در این ف
|
|
|
|
|
خاک را پس زده ایم ،
وسپس باران را ،
کدام قلبی این چنین
پر از مهر در باورت بود ،
که انتظار شهادت
|
|
|
|
|
دل که دروازه نباشد تو درش باز مکن
بهر آن کس بگشایش که تو را می فهمد ،
عاشقی بهره ندارد بخدا من دی
|
|
|
|
|
دلم تنگ است ،
نمیدانم برای چیست این دلتنگی !
برای باغبان پیر باغ انگوری ،
که در بالای بام سایبانش
|
|
|
|
|
پس بیا تا باهم ،
دست در دست دهیم ،
خاک روبی کنیم از سرای ذهن
وبزداییم غبار از ضریح دلمان !
|
|
|
|
|
دیدن پرستو ها
را در بهار دوباره
تجربه کن !
آخر کوچک اند ،
دیدن پروازشان
شوق دیگری دارد !
|
|
|
|
|
بر خیز ودامن گلدار و
پر چینت را ،
بر باد بده وبر ان
خیره سری وبی خبریت غلبه کن ،
شاید
با
|
|
|
|
|
زمین را همراه با ستاره هایش
دور زدم !
با من بگو
کدامین وقت در مدار
و
در نصف النهارات
|
|
|
|
|
این همه دست به بالا
همه دلها بخدا
واژه ها جمع شدن
دور برت
تا که اهسته
بگویند بتو ،،،،،،،،
|
|
|
|
|
در بهار
رویش دگری است
درنبود خود
جوانه نو ،
اندیشه نو ،
وما بیخبر از این
همه زیبایی ،
وغا
|
|
|
|
|
نگاه میکنم نگاه
به سینه مالامال از
غم واندوه ودر
حاصل از نبودنت !
که مرا احاطه کرده است
وفر
|
|
|