شنبه ۱۶ فروردين
اشعار دفتر شعرِ غروب دلتنگي شاعر شهاب احمدي (غروب دلتنگي)
|
|
سال
وقتی کنار هفت سین سفره ام
جایت خالیست...
(2)
تیمم میکنم
|
|
|
|
|
(1)
بوسه بر دستانش مي زنم
هميشه دعايش
مستج
|
|
|
|
|
(1)
وقتي تو رو مي بوسم
چق
|
|
|
|
|
(1)
از من دور باش
در من خاطره ای
در حال انفجار اس
|
|
|
|
|
اهداء كننده نبود
اما ...
قلبش را داد و رفت
|
|
|
|
|
تنی خسته دارم از ناملایمت های مردم این دیار تنی مملو از زخمهای کاری روزگار
|
|
|
|
|
هوای بارانی
یاد تو ...
خاطراتمان...
خیس م
|
|
|
|
|
نبودنت
فاجعه ای بود
که تیتراژ
تمام دلتنگیهایم
|
|
|
|
|
(1) چشمهایم دروغ می گویند ن
|
|
|
|
|
دخترک آبستن خاطره ای شد
که برای مرد رویا یی اش
هر شب
|
|
|
|
|
جای خالی تو
کنار ناباوریهای من
بی تکلیف می ماند!!!
|
|
|
|
|
هي روزگار ...
ما هم پياله بوديم
اون به سلامتي دردهايش م
|
|
|
|
|
به پایکوبی قطره های باران رفتم چه دوست داشتنی بود آمیختن اشکهای باران با تصویر
|
|
|
|
|
آنگاه كه پرنده در آسمان گوشه گير است پرواز... ديگر واژه رهايي نيست شهاب
|
|
|
|
|
(1)
هيزم نيستم اما ... سوختم در حسرت روزهاي نب
|
|
|
|
|
يك حادثه با تن تو ميان بازوان من مقصر ... چشمهاي تو حادثه ديده...
|
|
|
|
|
(1) بی آنکه بدانی قسمت کرد
|
|
|
|
|
هر سلامي يك خداحافظي دارد روزهاي آخر بودنت كه بوسه بر شانه هايت زدم مي د
|
|
|
|
|
(1) هربار كه خود را مرور مي كنم به باورهای
|
|
|
|
|
(1) يادش بخير ... وقتي دستانت در دستانم ب
|
|
|
|
|
(1) سلول انفرادی دردم از شکنجه نیست یادش مرا دیوانه کرده
|
|
|
|
|
در جاده های مه آلود زندگی به دنبال سایه ای از تو بودم می دانستم که هیج نخواهم ديد پایانش
|
|
|
|
|
به همين غروب دلتنگ دلخوشم
وقتي مي دانم
تو هم
يك جايي
پ
|
|
|
|
|
1 به بی قراریهایم عادت می کند دلم....
|
|
|
|
|
اتاق زير شيرواني خاطره باران دلتنگي هاي من زيبايي غروب روزهاي نب
|
|
|
|
|
من هم بريدم مثل تو تو از من من از دنيا . (2) وقتي پيراهن ت
|
|
|