جمعه ۱۵ فروردين
اشعار دفتر شعرِ خود را مرور میکنم شاعر فرزاد شجاع
|
|
روبرویم چشم تو شکل تفنگی می کشید
توی سینه گرمی رد فشنگی می کشید
|
|
|
|
|
بیا دستهایمان را حلقه کنیم
نه
بیا
دست هایمان را به هم بدهیم
|
|
|
|
|
دست های فریب
چشم های شیک
و شب های شیشه ای..
|
|
|
|
|
به احترام اسفند چشمانت
....
|
|
|
|
|
باقیمانده کدام حرف نگفته ام ؟! که توبا لبان بسته ام بازی کودکانه ای را آغازکرده ای . روزی
|
|
|
|
|
وباز تکرار تکرار ما در روزهایی که حفظ کردیم از صبح تا شام از شام تا صبح و میلیار
|
|
|
|
|
1 از پشت شیشه های رنگی تنها یک نگاه می ماند ومن دل به دریا می زنم مانند روزها
|
|
|
|
|
با نفس های بریده جا می مانم از حافظه ام و خونی که دارد لخته می شود در گلوی سوگوارم سا
|
|
|
|
|
بیا امشب سکوت خانه را بشکن در و دیوار این ویرانه را بشکن بزن بالذت مستی تباهم کن بیا با
|
|
|
|
|
بامن تا کجا که نمی روی با تو تاکجاها که می روم من جای جای تورا جستجوکرده ام تو اما
|
|
|
|
|
اینجا آخر کجاست ؟! آخر کدام کجاست؟!!! من ، تو، او حرفی می پیچد در دهانم و این
|
|
|
|
|
بايد بيايي پشت رويايم بشيني تنها مرا تنها مرا با من ببيني وقتي رسيدي روبروي لحظه هايم ازف
|
|
|
|
|
پرم ازآینه تو در کدام زاویه قدم می زنی که تا دیدنت ابدیتی باقیست از بزرگی ات ؟ در
|
|
|
|
|
شبت را در شبم آغاز کردی سکوتم را پر از آواز کردی تمام شب تو را فر یاد کردم برایم تا سحر
|
|
|
|
|
هرروزصبح در بخارلبخندی ملیح که ازپشت عصرمی وزد مردی کنار آینه دود می شود، پیوند م
|
|
|
|
|
با حرفهای بی صدا در عمق واژه هایت می روم وتو آهنگ جاودان همان جهانی که تنهائیم را پرک
|
|
|
|
|
کفرنگاهت را با هیچ صوابی عوض نمی کنم و پاتک می زنم به پا ها یم که فرمان نمی دهند به پایان
|
|
|
|
|
درهمین دایره می چرخیم دورمی زنیم تمام محیطی را که هرروزمارا می چرخاند . اما جهان
|
|
|
|
|
تنها لبخند هایت را به یاد دارم وچشمانی که دراسارت بی پایا نی گم بود . آنوقت ها مادرم نوازشم م
|
|
|
|
|
چقدرحرف می زنم و افعال را صرف میکنم درزمانهای ممنوع ، باید دراستمرارماضی وحال وآینده پی
|
|
|
|
|
پرم از چشمهایت که خوابم را قدم می زند و تا آسمان فاصله می افتد تا شب ستاره ببارد
|
|
|
|
|
در و دیوار و قاب و آینه با هم شب و بی تاب و تاب و آینه باهم سحربا تو سکوت و صبح یک فردا
|
|
|
|
|
1 دو چشمت آسمانی بیکران است نگاهت آتشین و جاودان است میان ما نمی دانم چه حسی ست گ
|
|
|
|
|
از جاده ای دور
دورتر از هرکوره راه
که فکر می کردی
آمدم
|
|
|
|
|
تمام لحظه هایم سرخ و آبی تو تنها شعله ای از آفتابی شبم روشن شد از برق نگاهت تو آغازی ،تو
|
|
|
|
|
دور لبانت دایره ای می کشم و دست می بر م به رازهایی که هرروز اشکار می شوند حالا از
|
|
|
|
|
شکوه چشمانت سادگی باور حرفها ي خودماني ست آنگاه که لرزش دستانم را به آب می دهم و حوالی
|
|
|
|
|
پشت هوسهای آینه دست نامحرم کدام نگاه به چشمهایت افتاد که صدای قطرات باران را روی بار
|
|
|
|
|
دهانم از تو لبریز می شود و بوسه هایت که پایان خواب من است کسی چه می داند رویا ها
|
|
|
|
|
دریک ثانیه مرگ میشوی حتااگر هزارسال نفس کشیده باشی حالا پشت سرت حرف میزنند و حوصله ا
|
|
|
|
|
پشت حرفها کسی مرا نمی تکاند این همه و صفر تا تصویر بعدی که تصورم این بود وابعا
|
|
|
|
|
دنیا دردستانتان می چرخد و تا انتهای کوچه ای که به بن بست می رسم ، رسم این است تنهاییم
|
|
|
|
|
درمرزهای وسوسه به کسی تخفیف نمی دهند معجزه درون شماست و لبخندها پژمرده می شوند . می شوم
|
|
|
|
|
عاشق که می شوی نیستم عاشق که می شوم نیستی واین یعنی هستم و عاشق نمی شوی هستی و عاش
|
|
|
|
|
برای حسین (باران) ومردمان استانش (ایلام) وقتی قلبم تند تند می زند یاد دوستانی می افتم
|
|
|
|
|
در دوباره های بعد تو هوای کوچه های بهاری را در ورود ممنوع ها تنفس می کنیم وشب با خاطر
|
|
|
|
|
روی دیوار پرنده ای به خاطره هایم نوک می زند انگار بهار پشت لحظه های رسیدن توقف می کند
|
|
|
|
|
بوسه هایت را گوش می کنم و صدای چشمانت که واژه هایم را به هم می ریزد کنارم نفس می کشی
|
|
|
|
|
ومن ازشهر خدا می آیم از کوچه های روشن چشمانت که از تمام نسل های بعد از من زیباتر است .
|
|
|
|
|
دستانت را دار مي زنند در سرزميني كه دارد به مرور زمان مي ميرد ومرگ ذره ذره از روزهايم با
|
|
|
|
|
روبروی پنجره می ایستم نزدیک عصر آنجایی که آفتاب غرو
|
|
|
|
|
نشسته ایم و دعا می کنیم با دست های بسته ای که به هیچ
|
|
|
|
|
بیا دستهایمان را حلقه کنیم نه بیا دست هایمان را ب
|
|
|