سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

پر نشاط ترین اشعار

انتشار ویژه ناب

تبلیغات متنی

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

شنبه 3 آبان 1399
    8 ربيع الأول 1442
    • شهادت حضرت امام حسن عسكري عليه السلام، 260 هـ ق
    Saturday 24 Oct 2020
      بزرگ ترین شكوه و سربلندی ما نه در هرگز سقوط نكردن، بلكه در برخاستن پس از هر شكست است. رالف والدو امرسون

      شنبه ۳ آبان

      پست های وبلاگ

      شعرناب
      افسانه مه آلود هاکو وپرشا نگاره .....
      ارسال شده توسط

      مازیارملکوتی نیا

      در تاریخ : يکشنبه ۲۹ اسفند ۱۳۹۵ ۰۳:۲۸
      موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۳۷۰ | نظرات : ۰

      آخرین نبرد ناخدا حرزاک
      دریا ی مواج با تمام قدرت خودش رو با قطعه یخهای عظیمش به آخرین کشتی باقیمانده از لشگر دریانوردان ناخدا حرزاک میکوبید / ناخدا با چند ده خدمه خودش و تعدادی از اجساد دژخیمانی که در چند ساعت گذشته روی عرشه سرنگون شده بودند / به سمت آخرین جایگاه پهلو گرفتن کشتی زیبا و آسیب دیدش در حال حرکت بود / صورت خونین و زخم خوردش  / زره چاک چاکش که در بعضی از ناحیه های زرهش خط برش شمشیرها تا بدنش رسیده بود/ شتک خون ناخدا رو به روی زره رسونده بود /هنوز زیر نور ماه که تا نیمه در آب مواج دریا فرو رفته بود / برق میزد / صورت مصممش / چشمهای قوی و خستش / دستان نیمه لرزانش که حالا این لرزش تا بازوان ناخدا میرسید / چکمه هایی که پاهای آسیب دیده ناخدا رو فقط برای چندی در آغوششون به امانت داشتن / دلاورانی که میدونستن تا دمی بعد دیگه نیازی به نفس کشیدن ندارند و در خدمت و رکاب سرورشون قتل عام خواهند شد / فاصله ای تا نداشتن /حرزاک برای آخرین بار شمشیرش رو بیرون آورد / روبروی صورتش / شمشیری که سالها مفتخر به نوازش دستان این فاتح دریاها بوده / چشمان تیز بین ناخدا افرادش رو در لبه صیقلی شمشیر میدید/ که برای اثبات سر دادگیشون /برای رسیدن به هدفی که حتی ناخدا هم برای این هدف تمام داشته هاشو داده بود /با تمام وجود آماده بودند / صورتهای خشمگین و غیوری که تا بن دندان مسلح به اراده و شمشیر بودن / این مبارزه / مبارزه ای بود که با از بین رفتن ناخدا و دلاورانش / می بایستی تمام عرصه دریاهای عالم رو از مزدوران / دژخیمان  و تمام وابستگان و متحدان ملکه سیواره / بانوی سرما / پاک میکرد / تعهدی که ناخدا و دلاور جنگجویانش در ابتدای اتحادشون به ملکه / شه بانو / پرشا داده بودند و تا همین لحظه هم /پیروز مندانه به وعدشون عمل کرده بودند / و حالا نوبت روبرو شدن بازماندگان دریانوردان با متحد خود فروش ملکه سرما / یعنی ملکه لامیس بود در سایره ماه که حالا نیمی از اون در دریا فرو رفته بود و بازمانده های دژخیمان با لامیس روی خاک اون در انتظار ناخدا و افرادش بودند / چیزی به ساحل نمونده بود / به بخش کوچکی از سیاره عظیم ماه که جولانگاه دژخیمان و ملکه لامیس بود / چشمهای هرزه دژخیمان برای رسیدن کشتی به خاک لحظه شماری میکرد / صدای فریادهای لامیس با موجودات کثیفی که ارتشش رو تشکیل داده بودند در هم آمنیخته بود / به معنی دعوت به مبارزه سلاح های عجیبشون رو در هوا حرکت میدادند / بدون اینکه خیلی باهوش باشی /میشد حدس زد که تعدادشون حد اقل صد برابر افراد ناخدا بودن / به محض پهلو گرفتن کشتی مبارزین ناخدا به سمت دژخیمان حمله و ر شدند / صدای شمشیر و سپر و ناله های طولانی با صدای در هم شکستن استخوانهای افراد پاک و ناپاک در هم آمیخته بود و زمین و آسمان خون رنگارنگ جنگجویان رو در آغوش میفشردن / به سرعت / خیل دژخیمان به زمین ریخته میشدند که ناگهان صدای ناله آشنایی به آسمون رسید / ناخدا حرزاک سینه به سینه ملکه لامیس / در حالی که شمشیرهاشون تا نهایت در سینه مبارز روبرو فرو رفته بود به هم نگاه میکردند / تمام مبارزین ایستادن د / دلاوران ناخدا  معنی این اتفاق رو میدونستند / از آسمان صدای بالهای قدرتمند شباک به گوش میرسید / نهیب حضور ملکه پرشا / در چند لحظه تمام آسمان از لشگر اژدها هایی سیه شد که در جلوی این پرنده های غول آسا شه بانو با اژدهای زیباش در پرواز بود / چشمان ناخدا حرزاک بی رمق و لی پیروز /با لبخندی به چشمان لامیس دوخته شده بود / شمشیرش رو از بدن لامیس خارج کرد و با صدایی آرام و نجوا گونه گفت : من به سرورم و انسانها مدیون نیستم / تمامم رو برای ماندن اونها در گستره بزرگ آبهای عالم و ماه زیبا تقدیم کردم با افتخار / لزومی به تشکر نیست / حالا تو هم میتونی مثل گذشته انسان باشی / چون در نبرد با انسانی اصیل زاده / با ناخدای تمام آبهای عالم / با من / کشته شدی / ناخدا در همین حین زانو بر خاک کوفت / نور چشمهاش کم میشد / به دلاورانش نگاه کرد که آخرین مزدوران رو به خاک می انداختند و به آسمانی که ملکه اون رو در خود داشت / چشمان لامیس به اون خیره بود / به آرومی دستش رو به سمت ناخدا دراز کرد / ناخدا دستش رو گرفت و به هم لبخند زدند / سر لامیس رو بر زانوانش گذاشت و با فریادی که به آسمان رسید / از عمق وجودش فریاد زد / به آغوش پدرت خوش آمدی دخترم  / حالا لامیس / ملکه دژخیمان /در آغوش پدرش بود و دیگه از گناهانش و شرمندگیش آثاری در صورتش دیده نمیشد / چشمان لامیس به آرامی بسته شد و چشمان پدرش ناخدا حرزاک هم همینطور / این لحظه ای بود که ملکه /شه بانو پرشا دستانش بر شانه ناخدا گذاشت تا کمر خو نکنه حالا ناخدا و دخترش نه تنها از میله خجالت زده نبودند / بلکه دیگه ننگ چیزی که لامیس در بارگاه ملکه سرما به اون تبدیل شده بود هم از بین رفته بود

      ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
      این پست با شماره ۷۷۷۷ در تاریخ يکشنبه ۲۹ اسفند ۱۳۹۵ ۰۳:۲۸ در سایت شعر ناب ثبت گردید

      نقدها و نظرات
      تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



      ارسال پیام خصوصی

      نقد و تحلیل شعر شاعران

      نظرات

      مشاعره

      کاربران اشتراک دار

      محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
      کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
      استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
      0