جمعه ۱۵ فروردين
اشعار دفتر شعرِ غروبِ دهکده شاعر علی عبداللهی
|
|
زمستان شد
چراغ آسمان فریاد زد هستم
درختی روبه سوی نور می خندد
و یادی یادها را می برد در یاد
و کو
|
|
|
|
|
همین فردا
یا
پس فردا
اسبم را
زین خواهم کرد
برای دویدن
آخر
پاییز
دخترکِ همسایه
سرما خورده اس
|
|
|
|
|
یک دل سیر
سادگی می خواهم
سال هاست گرسنه ام
گرسنه
|
|
|
|
|
ازلات و حبل …وَ از خدا می ترسم
از آهِ گدا و از دعا می ترسم
|
|
|
|
|
تعبیر من از زندگی تاثیر مرگ است
این زردی صورت خودش یک کوچه برگ است
افتاده است از پا و می ترسم بیف
|
|
|
|
|
دست در آتش نمودم سرد شد انگار مرد
دست اهریمن گرفت و یار در اظهار مرد
شوق کعبه بر دلم آتش کشید اما
|
|
|
|
|
غم در دلم زنجیر شد...زنجیر در پایش نزن
با ناله اش دمساز شو, آواز در جایش نزن
بگذار مستی را از او ح
|
|
|
|
|
می سازم ت در شعر در هنگام بارانی
|
|
|
|
|
ققنوس شده ای
سر بر بالین
می سوزی
|
|
|
|
|
می برد حسِ نیازم به نمازِ تو غزل
بگذار عشق بفهمد به نیاز تو غزل
سر بجنبان پی دیدار درختان هر ش
|
|
|
|
|
چشمِ تو چشمه ی جوشانِ غزل یعنی که
نامِ تو اولِ دیوانِ غزل یعنی که
سطر سطرِ دلِ من نامِ تو را م
|
|
|
|
|
استکبار جهانی
تویی
تسخیر کرده ای
با نگاهت
جهانی را
|
|
|
|
|
داریست بر گردنم
تو باید بیایی
رضایت بدهی
بودنم را
خفه خواهم شد خفه
|
|
|
|
|
یک استکان دل یک سماور جوشِ شیرین
می خواست آسان تر بخواند یارِ دیرین
|
|
|
|
|
مرا به رنگِ تمامِ غزل بپوشانید
درونِ آبِ حیاتِ دلم بجوشانید
|
|
|
|
|
چه فریادی دارد
باران
وقتی کوه را می شوید
برای جلگه
|
|
|
|
|
می گستری در زیر پایت دفترم را
آن قابِ خواب آلوده ی بالا سرم را
پر می کشی از کوچه های خاطراتم
|
|
|
|
|
در پیشِ تو من بهار را می فهمم
آواره ام و قرار را می فهمم
دارم غزلی نشانه اش جانِ من است
|
|
|
|
|
دلا رنگِ تو از خون است آری
وَ تامِ دیگرت "جون" است آری
|
|
|
|
|
گفته بود او تا شود بیخود غزل سازی کنم
روحِ خود را توپ سازم رویِ آن بازی کنم
تویِ میدانِ نگاهش
|
|
|
|
|
بوی گند گرفته است
ترازو
از بس
|
|
|
|
|
بازجو که آمد
چشم هایم را بست
گفتم
می دانم که می دانی
|
|
|
|
|
قامتت
قیامتی بر پا کرد
تو خود
|
|
|
|
|
همین دیروز بود
کیفِ دبستانت را دوست داشتی
بعد
|
|
|
|
|
دیر آمدی...زود آمدم...پیوندمان ناممکن است
شاید جهانِ دیگری،در این جهان ناممکن است
چشمم به چشمت
|
|
|
|
|
جنوبی ترین
نگاهم را
تقدیم می کنم
به شمال ترین اندیشه ات
|
|
|
|
|
وقتی که در باغِ دلت بی قراری است
از روزگار...این دلِ غمگین شکاری است
اشکِ تو در چکامه ی بازارِ
|
|
|
|
|
این تبسم هایِ خالی را ببر
آرزوهایِ خیالی را ببر
|
|
|
|
|
امپراطوریِ نگاهت را
امپراطوریست
که بو گرفته
|
|
|
|
|
کنارِ رودِ دل ماهیِ چشمانت به خواب افتاد
به رقص آمد درختِ صبر و ایمانم خراب افتاد
به قلابِ نگا
|
|
|
|
|
پشتِ فواره ی شب
بویِ تدفین زمان می آید
و کبوترهایی
|
|
|
|
|
قله را
سلام باید کرد
وقتی
|
|
|
|
|
وقتی آمدم
سرِ گذر
ابری بود آسمان
افسوس
خورشید را نوشته بودند
|
|
|
|
|
این تبسم هایِ خالی را ببر
آرزوهایِ خیالی را ببر
کوچه ها غرقِ خیالند عاشقند
بویِ گل هایِ مثا
|
|
|
|
|
دمی اجازه بفرما شراب نمی خواهم
برایِ مُردنِ دردم طناب نمی خواهم
بیا به وسعتِ دنیایِ دوست قباله
|
|
|
|
|
آخر...اجازه...شاعرم ، قدری تامل کن
امشب که می خوابم تو لالایی تقبل کن
مصراعِ اول را بگو عاشق ش
|
|
|
|
|
زیباترین ترکیبی که داشته ام
کهنه پیراهنیست که سوخت
|
|
|
|
|
خشک شد دیده ی باران که قبایت خشکید
آب در هاونِ اندیشه صدایت خشکید
|
|
|
|
|
من همانم که ندیدم تو و بیعت کردم
چشم هایِ تو شنیدند که غیبت کردم
|
|
|
|
|
عکسِ تو را گرفتم و قابش نمی کنم
شرح غمت نوشته کتابش نمی کنم
در کوچه ها باد کشد زوزه نصف شب
|
|
|
|
|
خشتی که از خاکِ تو آمد به دست گفت
گَردی که بر صورتِ گل ها نشست گفت
دنیایِ من از همه خ
|
|
|
|
|
وقتی
هرس می کنی
کولی ترین باغچه را
یادت نرود
دزدیده
ک
|
|
|
|
|
گل هم که باشی پروانه نیستم تا نوازش کنم برگ هایت را زنبوری هستم که رسالتم با تو
|
|
|
|
|
به هیچستانِ چشمت خانه کردم کبوتر بودم آن جا لانه کردم کمی تا قسمتی ابریست حالم که موهای
|
|
|
|
|
ردِ پایم را باد برد تا کوچِ درخت من پیِ دیدنِ خود رفته بودم سرِحوض و به ماهی هایِ بی
|
|
|
|
|
بسته بود او چمدان حاصلِ یک عمر دریغ مات و مبهوت نگاهش که نگاهیست غریق فرق می کرد چه باشد نظرش
|
|
|
|
|
او رفته تا شعر بگیرد سراغ را آبی کند جمله درختانِ باغ را شاید کسی هست بگوید برایِ من این کف
|
|
|
|
|
من به دنیا به غزل هم به شما مشکوکم در نمازم به خداوندِ دعا مشکوکم بر سرِ سجده که می آیم و از خ
|
|
|
|
|
چون دانه در خاک فرو رفته یارِ ما من مانده و عکسِ تو و شامِ تارِ ما بگذار تا گفته نیاید حدیثِ د
|
|
|
|
|
شعر هایم بوگرفته بس که خوش بویی گلم یا گلابِ قمصری یا باغِ مینویی گلم لحظه هایم را در این تالا
|
|
|
|
|
سوخت تا عشقِ تو جانِ منِ عاشق پیشه سوختم در حرمِ عشقِ تو بی اندیشه تو که در پرده ی این خانه گر
|
|
|
|
|
امشب بیا با من و تنهایی ام برقص جان می دهم در غمِ دریایی ام برقص سرمایِ دی شورِ مرا کرده منجمد
|
|
|
|
|
خیالت را ببر بگذار تنها باشم امشب را وَ بگذارم به هم با آهِ تنهائی خود لب را بسوزانم جهان را ب
|
|
|
|
|
وقتی مرا تیتر زدی...عاشقت شدم دیدم که با حرفِ تو من هم کمی...خودم رفتی سرِ شب ..وَ من از خود گ
|
|
|
|
|
بر ما بنشان شال که در باد برقصیم ناجور بزن ساز که ناشاد برقصیم آئینه بزن بر دلِ ما نقشِ دو عال
|
|
|
|
|
فانوس در دستش ...وَ او تا صبح خندید با شعله ی فانوس هم ت
|
|
|
مجموع ۱۷۵ پست فعال در ۳ صفحه |