سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

قَالَ رَبِّ اغْفِرْ لِي وَهَبْ لِي مُلْكًا لَا يَنْبَغِي لِأَحَدٍ مِنْ بَعْدِي ۖ إِنَّكَ أَنْتَ الْوَهَّابُ عرض کرد: بار الها، به لطف و کرمت از خطای من در گذر و مرا ملک و سلطنتی عطا فرما که پس از من احدی را نسزد، که تو تنها بخشنده بی عوضی. 35 سوره ص

يکشنبه ۴ اسفند

مردی با عصا

شعری از

محمد ترکمان(پژواره)

از دفتر تا غروب . . . نوع شعر آزاد

ارسال شده در تاریخ ۲ هفته پیش شماره ثبت ۸۰۹۴۲
  بازدید : ۱۸۵   |    نظرات : ۶

رنگ شــعــر
رنگ زمینه
دفاتر شعر محمد ترکمان(پژواره)
آخرین اشعار ناب محمد ترکمان(پژواره)

پشت پنجره ای سالخورده،،،
دو مرد
یکی دست بر عصا، دست
 دیگری به دعا
سراغ تنها از مردی می گیرند
 که بی سر
سایه ها از وی شاکی اند!
نه عصای آن راست ایستاده،
نه دعای این صدای
 تبر می دهد وُ شعله هایی
که شیهه می کشند وُ سرد
از پای در می آیند
و برهوتی که بِه بار بوسه
 می نشیند!
* * * *
برای من، آمدنت مرد!
مصداق مسیحی است بی هاجر!
کهِ خستهِ،
 نفس در جسم سردم می دمد
با دلم دوباره شاید گرم شوم،
تازه با هم
تا رستاخیزی سزاوار بر دار کنیم و
" برابر " انار را
تمام میان همه قسمت با غم ها
و سیب را، برای همیشه فراموش!
... بیا که پلکی با پلکی آشتی
 کند اگر؛
دنیایی قهر می کند یل یل "یلدایی"
برای ماندن ناز!
۴
اشتراک گذاری این شعر

نقدها و نظرات
عباسعلی استکی(چشمه)
۲ هفته پیش
درود استاد عزیز
بسیار زیبا و دلنشین بود خندانک
مجتبی شفیعی (شاهرخ)
۲ هفته پیش
سلام استاد عزیز
بسیار حوشحالم از خواندن شعر زیبا یتان
بهروز قاسمی (رها)
۲ هفته پیش
درود و عرض ادب و ارادت
همواره بهترینی
خندانک خندانک خندانک خندانک
ابراهیم آروین
۲ هفته پیش
زیباسروده‌ای‌بااحساس‌وزیبا
خندانک خندانک
موفق خندانک
مسعود میناآباد  مسعود م
۲ هفته پیش
سلام :
...........
برای من، آمدنت مرد!
مصداق مسیحی است بی هاجر!
کهِ خستهِ،
نفس در جسم سردم می دمد
با دلم دوباره شاید گرم شوم
............. خندانک
...................... خندانک
درود بر شما نازنین استاد
مسعود میناآباد  مسعود م
۲ هفته پیش
سلام :
.....
..........
از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند
آدمیت مرده بود
بعد دنیا هی پر از آدم شد و این اسباب
گشت و گشت
قرنها از مرگ آدم هم گذشت
ای دریغ
آدمیت برنگشت
قرن ما
روزگار
مرگ انسانیت است
سینه ی دنیا ز خوبی ها تهی است
صحبت از آزادگی پاکی مروت ابلهی است
صحبت از موسی و عیسی و محمد نابجاست
قرن موسی چمبه هاست
روزگار مرگ انسانیت است
من که از پژمردن یک شاخه گل
از نگاه ساکت یک کودک بیمار
از فغان یک قناری در قفس
از غم یک مرد در
زنجیر حتی قاتلی بر دار
اشک در چشمان و بغضم در گلوست
وندرین ایام ، زهرم در پیاله زهر مارم در سبوست
مرگ او را از کجا باور کنم
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
وای جنگل را بیابان میکنند
دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان میکنند
هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا
آنچه این نامردمان با جان انسان میکنند
.................. خندانک
درود بر شما
تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.


ارسال پیام خصوصی

آموزش و نقد کامل شعر یا اثر

نظرات

مشاعره

کاربران اشتراک دار

محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
0