پنجشنبه ۱۴ فروردين
در امتداد خنده ی حمید... شعری از
از دفتر غربت موهوم نوع شعر
ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۱ شهريور ۱۳۹۰ ۰۸:۲۹ شماره ثبت ۴۷۴۴
بازدید : ۱۰۹۶ | نظرات : ۲۳
|
|
او به ظاهر خندید!! بی صدا، با دغدغه بی قه قههِ!
وقتی می خندید من در عمق مردُمانِ آبی اش!؟ غرق بودم و هیچکس ندید! که حمید در ماتمِ پروانه ها در فراق بلبلان در سوگِ یاس های سفید! در سکوتی مرگبار و نا امید! چه غریبانه و معصومانه خندید!!
من صدای شُر شُر اشک های پنهان و رنگِ زردِ لب های او را به شیوایی ی سروِ شنیدم!
هیچکس جُز من ندید و نشِنید تصویر خنده های زرد و رنگِ اشک های حمید!...
باغ همسایه و سیب، بهانه بود! چند درخت کاجِ طاس و چندِ بوته خسته شمشاد که توی کوچه بود! چیزی نبود! که یک تبر سیرآب از نکتار! و با یک دسته از چوبِ سیب!! چون موخوره افتاده بود بر جانشان!!! *** پژواره *** سلام بزرگواران خیلی خوش آمدید... لطفا این شعر چکش کاری نشده را نقد بفرمایید... و اگر هم مایل بودید ادامه اش بدهید سپاسگزارم
|
|
نقدها و نظرات
تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.