سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

انتشار ویژه ناب

♪♫ صدای شاعران ♪♫

پر نشاط ترین اشعار

کانال تلگرام شعرناب

تقویم روز

پنجشنبه 14 فروردين 1404
    5 شوال 1446
      Thursday 3 Apr 2025

        حمایت از شعرناب

        شعرناب

        با قرار دادن کد زير در سايت و يا وبلاگ خود از شعر ناب حمايت نمایید.

        انسان راستگو برجسته ترین اثر خداوند است.الكساندر پوپ

        پنجشنبه ۱۴ فروردين

        حتی اگر قبل‌ترها

        شعری از

        نوید خوشنام

        از دفتر شعرناب نوع شعر سپید

        ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۲۴ فروردين ۱۳۹۹ ۱۵:۴۸ شماره ثبت ۸۴۰۳۳
          بازدید : ۴۶۷   |    نظرات : ۳

        رنگ شــعــر
        رنگ زمینه
        دفاتر شعر نوید خوشنام

        من بازهم عاشق‌ات می‌شدم!
        این روزها که با تزریقِ اجباریِ عقـل به بدنم
        شب می‌شوند و
        خودم از خودم شکست می‌خورد و
        نمی‌تواند مچِ خودم را بخواباند
        این روزها که غبارِ کلنجارهایم با خودم به زمین می‌نشیند
        یک زنِ زیبای شاعرزا را می­بینم
        که چهره‌اش آنچنان که ماهِ شبِ چارده، می‌درخشد
        که بالای تَـنِ لهیده‌ام با لَوَندی می‌ایستد و
        روی تابلوی در دستش با خطی سرخ از رژ نوشته:
        «راه فراری نبود! حتی اگر قبل‌ترها، حتی اگر بعدترها»
        و این‌بار
        با عقل
        می‌فهمم که باز هم عاشقت می‌شدم
        حتی اگر آن قبل‌ترها می‌زیستیم و
        تو با لباس‌های بلندِ گشاد گشادِ پوشیدهٔ گل‌گلی همیشه در خانه می‌بودی و
        لبِ حوض پارچِ مِسیِ آب را پر می‌کردی و
        برخلافِ حالا همیشه جواب‌هات به پدرت «باشه آقاجون» می‌بود
        و حتی اگر آن سنت‌های فراموش شده اجازه نمی‌دادند ابروهات
        کمانِ کشیدهٔ تیز باشند و
        موهات کمندِ سیاهِ صاف
        من
        آن‌ روز هم عاشقت می‌شدم
        و می‌آمدم و می‌جنگیدم و روی کول
        می‌بردمت تا بانوی خانهٔ حوض‌دارِ خودم می‌بودی و نـَنه‌ی بچه‌هام!
        برای اهل خانه غذا بار می‌ذاشتی
        قربانت می‌رفتم
        راه می‌رفتی
        برات شعر می‌گفتم
        نگاه می‌کردی
        برات شعر می‌شدم
        و زمین­ها و زمان­ها را به پات می‌ریختم و
        ناخن­های رنگیِ پات را سرمه چشم می­کردم
        من
        حتی اگر  بعدترها می‌بودیم و
        معلوم نبود از کجاییم و به کجا خواهیم رفت و چه می‌خواهیم
        بازهم عاشق‌ات می‌شدم!
        ولی
        نمی‌دانم چرا همیشه
        زمانِ حال ستمگرترین زمان است
        روزگاری در زمانِ حال عاشق‌ات بوده‌ام
        زمین­ها و زمان­ها را هم اگر نریختم به پات
        خودم را که ریخته بودم
        اما نشد
        زمان حال مزخرف‌ترینِ زمان‌هاست
        چه بشود
        که این حال بگذرد و
        قسمت‌های خوبِ زمانِ بعدترها
        شروع.
         
        نوید خوشنام یکشنبه 19 اردی­بهشتِ 95
        ۱
        اشتراک گذاری این شعر

        نقدها و نظرات
        عباسعلی استکی(چشمه)
        دوشنبه ۲۵ فروردين ۱۳۹۹ ۱۱:۱۰
        بسیار زیبا بود
        وصف حال آدمی که با خودش درگیر است؟
        محمد باقر انصاری دزفولی
        دوشنبه ۲۵ فروردين ۱۳۹۹ ۱۰:۰۳
        باعرض سلام
        خیلی خیلی زیبا نوشتی
        پایدارواستوارباشید
        شاعر بزرگوار
        درود درود درود
        خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک
        علیرضا بنایی
        سه شنبه ۲۶ فروردين ۱۳۹۹ ۰۰:۳۸
        سلام و درود بسیآر زیبا
        احسنت
        خندانک خندانک
        تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.


        ارسال پیام خصوصی

        نقد و آموزش

        نظرات

        مشاعره

        کاربران اشتراک دار

        محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
        کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
        استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
        امارفا - آمارگیر رایگان سایت
        1
        در حال بارگذاری