سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

پر نشاط ترین اشعار

انتشار ویژه ناب

اعضای آنلاین

تبلیغات متنی

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

جمعه 3 اسفند 1397
  • كودتاي انگليسي رضاخان، 1299 هـ ش
17 جمادى الثانية 1440
    Friday 22 Feb 2019
      عقيده بازي ست كه به عقل نظم و نظام مي دهد.سید حاج فکری احمدی زاده(ملحق)

      جمعه ۳ اسفند

      ۳ شعر ( تقدیم به اعضایِ جوان و نوجوانِ شعرِ ناب\"

      شعری از

      عیسی نصراللهی

      از دفتر پاییز نوع شعر غزل

      ارسال شده در تاریخ جمعه ۱۴ دی ۱۳۹۷ ۱۶:۳۹ شماره ثبت ۷۰۲۸۶
        بازدید : ۱۹۳   |    نظرات : ۲۵

      رنگ شــعــر
      رنگ زمینه
      دفاتر شعر عیسی نصراللهی

       
      یک:____
       
      میانِ اشکِ چشمت، وقتِ رفتن
      در آن نیمه شبِ مهتابِ روشن
       
      تو گویی ابرِ باران بود و یکریز :
      فتاده شبنمی بر رویِ سوسَن
       
      فکنده قطره اشکی از سَرِ شوق
      زِ انبوهِ خیالِ چینِ دامَن
       
      تو یک آلاله یِ زیبایِ خونین
      ولی پنهانی و ناب و سِتَروَن
       
      تو رفتی، کوچه اما روزگاریست:
      نهاده سر به رویِ شانه یِ من
       
       
       
      ____________________
       
      دو :
       
       
      شبی در خواب میرفتم به سویَش
      فِکندم سیبِ سرخی را، به جویَش
       
      زِ بیداری بِجُستم معنیِ آن :
      غَزالی آمده با عطر و بویَش
       
      خطِ زیبایی از چشمان تیره :
      غباری پیشِ چوگانِ دو گویَش
       
      به یادِ لحظه ای از شرمِ دیدار
      گُلِ زردی که میبستم به مویَش
       
      دوباره باز هم، در خوابِ مجنون:
      زده لیلا ، نقابی را به رویَش
       
      ولی از بختِ این تنهایِ تنها :
      شکسته عهد و پیمانِ سبویَش
       
      منَم اَندوهِ سردِ روزگاران
      پریشان از فِراقِ وصلِ کویَش
       
       
      ____________________________
       
      سه:
       
       
      تو در خیالِ خوابَم،خورشیدِ تازه بودی
      صبحی دِگر بیامَد،وقتی که می رسیدی
       
      من یک غروبِ سردم،در حسرتِ شقایق
      ای عشق،آمدی تو، در صورتِ جدیدی
       
      تو اشتیاقِ گلها، من شوره زارِ تنها 
      ای لاله یِ خَرامان،آلاله را ندیدی؟ 
       
      یک شب،خودِ اَقاقی،با نازِ نازکی گفت:
      بازآ بِسویِ بُستان، ای مظهرِ سپیدی 
       
      تو یک پرنده ای یا،مهتابِ روشنِ شهر؟
      بازآ تو ای پرستو، در فصلِ نااُمیدی 
       
      ____________________________
       
      بداهه_عیسی نصراللهی ۹۷/۱۰/۱۱
      ۴
      اشتراک گذاری این شعر

      نقدها و نظرات
      عباسعلی استکی(چشمه)
      شنبه ۱۵ دی ۱۳۹۷ ۱۶:۳۷
      درود استاد عزیز
      بسیار زیبا و دلنشین بود ند
      دستمریزاد خندانک
      عیسی نصراللهی
      عیسی نصراللهی
      شنبه ۱۵ دی ۱۳۹۷ ۱۷:۵۸
      خندانک خندانک خندانک
      ارسال پاسخ
      جمیله عجم(بانوی واژه ها)
      ۶ روز پیش
      خندانک
      درودبرشما خندانک
      زیبابود خندانک خندانک خندانک
      خندانک خندانک خندانک
      خندانک خندانک
      عیسی نصراللهی
      عیسی نصراللهی
      ۵ روز پیش
      خندانک خندانک خندانک
      ارسال پاسخ
      کبری یوسفی
      جمعه ۱۴ دی ۱۳۹۷ ۲۳:۲۹
      سلام ودرود برشما بزرگوار
      بسیار زیبا سروده اید
      درپناه حق خندانک خندانک خندانک
      عیسی نصراللهی
      عیسی نصراللهی
      شنبه ۱۵ دی ۱۳۹۷ ۱۷:۵۸
      خندانک خندانک خندانک
      ارسال پاسخ
      محمدرضا کوزه گر کالجی
      شنبه ۱۵ دی ۱۳۹۷ ۰۸:۲۱
      سلام
      زیبا سروده اید.
      عیسی نصراللهی
      عیسی نصراللهی
      شنبه ۱۵ دی ۱۳۹۷ ۱۷:۵۹
      خندانک خندانک خندانک
      ارسال پاسخ
      وحید کاظمی
      شنبه ۱۵ دی ۱۳۹۷ ۱۱:۰۲
      خندانک خندانک خندانک
      عیسی نصراللهی
      عیسی نصراللهی
      شنبه ۱۵ دی ۱۳۹۷ ۱۷:۵۹
      خندانک خندانک خندانک
      ارسال پاسخ
      همایون طهماسبی (شوکران)
      شنبه ۱۵ دی ۱۳۹۷ ۱۶:۰۶
      درودتان
      بسیار زیباااااااااا
      خندانک خندانک خندانک
      عیسی نصراللهی
      عیسی نصراللهی
      شنبه ۱۵ دی ۱۳۹۷ ۱۷:۵۹
      خندانک خندانک خندانک
      ارسال پاسخ
      عیسی نصراللهی
      شنبه ۱۵ دی ۱۳۹۷ ۱۸:۰۸
      یک:



      وقتی وزیدِ باد

      بر جاده های سرد

      چوپان دوباره باز

      بر دامنِ دَمَن

      با...هی هیِ سکوت

      گاهی زَند به خاک

      گاه هَم اشاره ای

      نقشی به جایِ خود

      ردّی به پایِ خویش ...





      ______________



      دو:





      خیره بر یک قفلِ

      مسدودِ هزاران ساله

      از دردِ غبارِ غم

      ( دلم

      خنده کنان_افسون و بی باوَر_

      به یادَش آورَم

      آیینه و

      سُرخابِ ایامِ جوانی را

      شبش را یاد میدارد؟

      شبِ سردِ زمستانی

      که در آن صبحِ تیره

      یاسها رفتند ...

      مَنَم

      اینک

      زنی

      تنها

      و

      اندُهگین

      نشسته خیره بر

      قفلی هزاران ساله

      در

      زنجیر

      ( زده بر رویِ خود

      سُرخابِ ایامِ جوانی را ....



      ________________



      سه:





      میانِ فصلِ سردِ سالِ اندُهگین

      همه پیدا شُدند ناگه

      به رویِ پهنه یِ آبی

      دو فصل از کوچِ مرغانِ همآوایی

      تو گویی آسمان بر میهمانِ خویش

      گرفته ردِّ دردِ برفِ لرزانِ تماشا را

      گهی جمعند و گَه مثلِ دو کودک

      سالها،خیزان و اُفتانَند

      تو

      اما

      نیستی

      ای مرغِ زیبایم

      پَریدی

      رفته ای ...تنها

      و من پیوسته

      از دردِ فراقِ تو

      زِ عُمرِ رفته ام در بُهت و حیرانَم

      شَبی غمگین و افسرده

      دوباره

      تک به تک

      از نو، چرا باز هَم

      تمامِ کوچ هایِ رفته را در خواب میبینَم؟

      بگو ای مرغِ تنهایَم

      بگو ای مرغِ آزادم



      __________________



      چهار:





      شوری به پا بِخواست

      رازی،ترانه گشت

      دوباره میسُرود

      دوباره می شنید:

      فردایِ کودکی

      شبهایِ زنده را ...



      ____________________



      پنج:





      بدونِ چشم اگر بودَم ولی همراهِ من بودی

      تو ای افسانه یِ زیبا،در آن روزِ تماشایی



      هنوز آن شالِ خوش رنگَت،و طرحِ بغضِ لبخندت

      تو گویی یک غریبانَست،به زیرِ چترِ بارانی





      _____________________



      شش:





      چترها همرازِ باران نیستند

      چترها خیس اَند

      ولی با یادِ باران نیستند

      چترِ من،اینک بگو

      خود را کجا پیدا کُنَم؟

      سَر به سَر

      کوچه به کوچه

      گرمیِ دستت

      کجا پیدا کُنَم؟

      چترها رفتند

      چترها دیگر برایِ شهرِ باران نیستند

      خامُش و افسرده اند

      دیگر تو گویی نیستند

      چترها رفتند و هرگز

      فکرِ دریا نیستند

      چترها پژمرده اند

      رویایِ صحرا نیستند

      چترها ساکت شُدند

      در ذهنِ فردا نیستند



      _____________________



      هفت:





      تویِ نامه گفته بودی،پایِ آن یاسِ کبود

      پس چرا معشوقِ زیبا،باز هَم آنجا نبود ؟





      آدرس می دادی و هرگز نبودی بر قرار

      روز و شب در فکرِ خویشَم، وای،که یارَم رُبود؟



      __________________________



      هشت:





      من آمدَم به شَهرت،به موزه یِ نقاشی

      گفتی بیا به کافه یا حولِ آن حواشی



      بر دامنِ دماوند یا پایِ برجِ میلاد

      فرقی زِ هم ندارند،وقتی که تو نباشی



      _____________________



      نهم:





      ساعتی

      سالی

      اَبدیَّتی

      میتوانَم به مرور موهایِ تو را ببافَم

      موهایِ خود را شانه کنم

      ولی سرگذشت:

      قصه یِ دیگری

      غصه یِ دیگری

      دردِ دیگری

      رَقَم زده ست

      قهرمانِ من تویی

      و

      قهرمانِ تو:

      دِگَر



      _____________________





      ده:





      " به تو تکیه داده بودم

      در سرابِ سردِ اندُهگین "

      لاله بود این را گفت

      در همان خوابِ قشنگِ من و یاس

      خاطری از شبِ رویایِ خیال

      هان ای شعرِ برآشفته یِ او

      از چه دیگر نرسیدی بر من؟

      دوستت دارم و خود می دانی

      در سرابِ تپِشِ گرمِ محال

      دست در دستِ دِگر آویزی؟

      غزلِ چشمِ خیالِ دو غزال

      باز هم شعر بگو

      بر

      من، ( باز )

      تو هنوزم خودِ نسرینِ منی

      شعر بگو

      - لبخندَم _



      ____________________



      یازده:





      آشفته رسیدی و غزلپوش شدی تو

      هر چند نوشتی که فراموش شدی تو



      هرگز نروَد یادِ تو از خاطره هایم

      یکباره چرا رفتی و خاموش شدی تو؟



      ______________________



      دوازده:





      گُسستی خاطراتِ رفته ی عمر جوانی را

      شکستی شیشه یِ گرمِ سرایِ روشنایی را



      میانِ باغِ تنهایی، شبِ کوچِ پرستوها:

      بُریدی شاخه یِ زیبایِ سَروِ زندگانی را



      _______________





      سیزده:





      بعد از تو،دلم غمکده یِ خامُشِ دردیست

      در کلبه یِ افسرده یِ من،خانه یِ سردیست



      گفتم به تو آن هدیه یِ دیدار نخستین؟

      با طعنه بگفتی: گلِ پژمرده یِ زردیست



      ________________





      بداهه هایِ عیسی نصراللهی (۹۷)



      محمد  نوری
      شنبه ۱۵ دی ۱۳۹۷ ۲۱:۱۵
      خیلی زیبا و مسلط خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک
      عیسی نصراللهی
      عیسی نصراللهی
      يکشنبه ۱۶ دی ۱۳۹۷ ۲۲:۵۱
      خندانک خندانک خندانک
      ارسال پاسخ
      مهدی سالوند (مهدی)
      يکشنبه ۱۶ دی ۱۳۹۷ ۰۰:۱۱
      درود بر شما فرهیخته ی گرامی
      مانا باشید

      خندانک خندانک خندانک
      میهمان غزل « صید دل » ام باشید ، سپاس
      عیسی نصراللهی
      عیسی نصراللهی
      يکشنبه ۱۶ دی ۱۳۹۷ ۲۲:۵۱
      خندانک خندانک خندانک
      ارسال پاسخ
      مجید شیاسی  مجید
      يکشنبه ۱۶ دی ۱۳۹۷ ۱۳:۵۰
      سلام درود برشما
      عیسی نصراللهی
      عیسی نصراللهی
      يکشنبه ۱۶ دی ۱۳۹۷ ۲۲:۵۱
      خندانک خندانک خندانک
      ارسال پاسخ
      مهدی براهویی
      يکشنبه ۱۶ دی ۱۳۹۷ ۲۰:۲۳
      درود
      عیسی نصراللهی
      عیسی نصراللهی
      يکشنبه ۱۶ دی ۱۳۹۷ ۲۲:۵۱
      خندانک خندانک خندانک
      ارسال پاسخ
      همایون طهماسبی (شوکران)
      ۷ روز پیش
      درودتان
      زیباااااااااا
      قلمتان جاری
      خندانک خندانک خندانک
      عیسی نصراللهی
      عیسی نصراللهی
      ۶ روز پیش
      خندانک خندانک خندانک
      ارسال پاسخ
      رحیم نیکوفر   ( آیمان )
      ۶ روز پیش
      درود برشما خندانک
      عیسی نصراللهی
      عیسی نصراللهی
      ۶ روز پیش
      خندانک خندانک خندانک
      ارسال پاسخ
      تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.


      ارسال پیام خصوصی

      آموزش و نقد شعر

      نظرات

      مشاعره

      کاربران اشتراک دار

      محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
      کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
      استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.