سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

انتشار ویژه ناب

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

پنجشنبه 7 مهر 1401
  • روز آتش نشاني و ايمني
  • شهادت سرداران اسلام: فلاحي، فكوري، نامجو، كلاهدوز و جهان‌آرا، 1360 هـ ش
4 ربيع الأول 1444
    Thursday 29 Sep 2022

      بیشترین مخاطب

      کانال تلگرام شعرناب

      بنویس تا زنده بمانی ،هر که نوشت پادشاه می شود. فکری احمدی زاده(ملحق)

      پنجشنبه ۷ مهر

      سفرِ تلخ

      شعری از

      هوشنگ زاهدی

      از دفتر شعرناب نوع شعر غزل

      ارسال شده در تاریخ ۲ هفته پیش شماره ثبت ۱۱۳۰۳۹
        بازدید : ۶۴۵۴   |    نظرات : ۲

      رنگ شــعــر
      رنگ زمینه
      دفاتر شعر هوشنگ زاهدی

      صدای ارسالی شاعر:
      جانا تو را با این سفر، گویم که جانم میرود
      هوش از سرم گردد به در، چونکه روانم میرود
      زین سوزِ هجران پیکرم ، دائم شود خاکسترم
      خاکِ بلا آید سرم ، چون دلستانم میرود
      اشکی که ریزم دَم به دَم ، رنگِ شفق در صبحدم
      خونِ دل است از بحرِ غم ، کز دیدِ گانم میرود
      آن چیست تسکین دلم ، باشد صفایِ محفلم
      در سینه دردی حاصلم ، کو ز آشیانم میرود
      ای اوّل و وِای آخرم ، فکرت همیشه در سرم
      گر که نباشی در بَرَم ، از دل توانم میرود
      دل نیست میلش بر جهان ، بی گلعذارِ همچو جان
      باغِ دلم گردد خزان ، اَر یار دانم میرود
      ای طرّه ات چون سنبلان ، باشد بجان عنبرفشان
      سوزان بگوید عودِ جان ، مشک از مکانم میرود
      گردم چومجنون دربدر، کز هجرِ لیلی مُحتضر
       شمشیرِ غم شب تا سحر، در استخوانم میرود
      ای مرغِ خوشخوان درسحر، از مهربانی دِه خبر
      کاین زندگی شد بی ثمر، چون مهربانم میرود
      میگوی ای شیرینِ جان ، با زاهدی در هر فغان 
      تلخی تو را آید ، گر آن ، سروِ روانم میرود 
       
      ۰
      اشتراک گذاری این شعر

      نقدها و نظرات
      سید هادی محمدی
      ۲ هفته پیش
      ای ساربان آهسته رو کآرام جانم می‌رود

      وآن دل که با خود داشتم با دلستانم می‌رود

      من مانده‌ام مهجور از او بیچاره و رنجور از او

      گویی که نیشی دور از او در استخوانم می‌رود

      گفتم به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریش درون

      پنهان نمی‌ماند که خون بر آستانم می‌رود

      محمل بدار ای ساروان تندی مکن با کاروان

      کز عشق آن سرو روان گویی روانم می‌رود

      او می‌رود دامن کشان من زهر تنهایی چشان

      دیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم می‌رود

      برگشت یار سرکشم بگذاشت عیش ناخوشم

      چون مجمری پرآتشم کز سر دخانم می‌رود

      با آن همه بیداد او وین عهد بی‌بنیاد او

      در سینه دارم یاد او یا بر زبانم می‌رود

      بازآی و بر چشمم نشین ای دلستان نازنین

      کآشوب و فریاد از زمین بر آسمانم می‌رود

      شب تا سحر می‌نغنوم و اندرز کس می‌نشنوم

      وین ره نه قاصد می‌روم کز کف عنانم می‌رود

      گفتم بگریم تا ابل چون خر فروماند به گل

      وین نیز نتوانم که دل با کاروانم می‌رود

      صبر از وصال یار من برگشتن از دلدار من

      گر چه نباشد کار من هم کار از آنم می‌رود

      در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن

      من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می‌رود

      سعدی فغان از دست ما لایق نبود ای بی‌وفا

      طاقت نمی‌آرم جفا کار از فغانم می‌رود


      حضرت سعدی

      خندانک
      هوشنگ زاهدی
      هوشنگ زاهدی
      ۲ هفته پیش
      درود بر جناب محمدی بزرگوار
      با سپاس از لطف آن بزرگوار و زحمتی که تقبل فرمودید و غزل شیخ اجل سعدی را درج فرمودید البته یقینٱ مستحضر هستید در اوزان عروض غزل‌هایی که سروده می‌شود کما بیش از لحاظ ریتم و آهنگ بیکدیگر تا حدودی شباهت دارند و این مورد امریست شناخته شده چه بسا در اشعار شعرای گذشتگان مروری گردد بکرّات می‌توان آنرا مشاهده نمود غزل مزبور نیز از چنین امری مثتثنی نیست که در وزن مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن سروده شده است توجه آن بزرگوار را به غزلی از آذر بیگدلی معطوف میدارم

      بربست محمل ماه من، از تن توانم می‌رود؛

      غافل مباش ای همنشین از من که جانم می‌رود

      از من نهان دل رفت و، من جایی گمانم می‌رود؛

      کآرم گر از دل بر زبان، دانم که جانم می‌رود

      دردا که تا از انجمن رفتی، برون چون جان ز تن؛

      خوش کرده‌ای یک جای و من، صد جا گمانم می‌رود

      باشد کز آن خلوت‌سرا، بینی روان روزی مرا؛

      گویی که این مسکین چرا، از آستانم می‌رود؟!

      از ننگ زاغ و جور خس، کنج قفس دارد هوس؛

      گر بلبلی سوی قفس، از آشیانم می‌رود

      خلقی ز بیم خوی او، بربسته رخت از کوی او؛

      من کاش بینم روی او، تا کاروانم می‌رود

      سوی چمن زان رفته من، کاو را ببینم نه سمن؛

      اکنون چه مانم کز چمن، سرو روانم می‌رود؟!

      از غیرتم خون شد درون، چون بشنوم از غیر چون؛

      نامی که می‌غلتم به خون، چون بر زبانم می‌رود؟!

      لب‌های آن شیرین‌پسر، دارد لبم از بوسه تر؛

      چون می‌برم نام شکر، آب از دهانم می‌رود!

      آذر پی صید من آن، سر حلقهٔ صیدافگنان

      چون آورد بر کف عنان، از کف عنانم می‌رود!
      🌹











      ارسال پاسخ
      تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.


      ارسال پیام خصوصی

      نقد و آموزش

      نظرات

      مشاعره

      کاربران اشتراک دار

      حمایت از شعرناب

      شعرناب

      با قرار دادن کد زير در سايت و يا وبلاگ خود از شعر ناب حمايت نمایید.

      کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
      استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
      0