سپرده ای به که آخر، تو تخت و تاج مرا
بریده ای به چه خاطر ، تو سرو و کاج مرا
تمام شاعری من، فدای چشم تو شد
به خاک و خون زده ای تو ، که ابتهاج مرا
به شانه های تو تکیه، زدم به عادت خود
رمیده ای که نکردی به دل علاج مرا
چشیده ام به لب تو ، به خواب شیرینم
طلاق داده به مُهری ، تو ازدواج مرا
کنون که آتش عشقت ، خریده هستی من
بیا به چوب نگاهت ، بزن حراج مرا
بسیار زیبا و دلنشین بود