سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

انتشار ویژه ناب

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

پنجشنبه 10 آذر 1401
  • شهادت آيت الله سيد حسن مدرس، 1316 هـ ش و روز مجلس
9 جمادى الأولى 1444
    Thursday 1 Dec 2022
    • روز جهاني مبارزه با ايدز

    بیشترین مخاطب

    کانال تلگرام شعرناب

    بنویس تا زنده بمانی ،هر که نوشت پادشاه می شود. فکری احمدی زاده(ملحق)

    پنجشنبه ۱۰ آذر

    پست های وبلاگ

    شعرناب
    سرنوشت غم انگیز
    ارسال شده توسط

    محمدحسن پورصالحی

    در تاریخ : چهارشنبه ۱۳ مهر ۱۴۰۱ ۰۴:۳۹
    موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۲۳۱ | نظرات : ۱۷

           هردو بالَش زیر ِ میلگرد مانده بود ، کارگران هنگام ِ خالی کردن ِ میلگردها گنجشک ِ کوچک را روی ِ زمین ندیده بودند و با انداختن ِ آنها از ارتفاع ِ تقریبا دو متری گنجشک ِ بینوا را گرفتار کرده بودند ، چنان برای نجات یافتن تلاش می کرد ... نمی دانم چه تشبیهی به کار برم تا حق ِ مطلب را به جا آورم ... هر وقت آن صحنه را یادآوری می کنم اشک از چشمانم جاری می شود ، خدا می داند چه زجری می کشید ، آخر آن بال های لطیف و قشنگ و دوست داشتنی چگونه می توانستند میلگردهای بیست کیلویی را تحمل کنند آه ، بیچاره آنقدر داد زده بود دیگر صدایش درنمی آمد فقط تا می توانست سرش را تکان می داد وقتی مرا دید برق امیدی در چشمانش درخشید ، سریع میلگردها را از رویش بلند کردم ، همان دم پرید ... اما درجا به زمین خورد دوباره پرید اما بازهم ... حس ِ زندگی هنوز در رگ هایش جاری بود ولی بال هایش توان پریدن نداشتند ، از زمین برداشتمش نوازشش کردم بوسیدمش در همان حال دلداری اش دادم : خوب میشی کوچولو بازم مثه قبل میتونی پرواز کنی خودم بهت میرسم آب و دونه بهت میدم ازت مواظبت میکنم دوباره میری پیش دوستات باهاشون بازی میکنی ...
          ناگهان نگاهم به چشمانش افتاد ، وای خدای من یعنی داشت گریه میکرد! چشمانش خیس بود دیگر نمی دانستم چه کار کنم زدم زیر گریه و تا خانه دویدم . مادرم در را باز کرد و مرا در آن حال دید : محمدحسن! محمدحسن! چی شده چرا داری گریه می کنی؟ شانه هایم می لرزید و هق هق گریه هایم امان نمی داد تا حرفم را بزنم ، مامان این گنجشک رو نیگا از زیر ِ میلگرد بیرون آوردمش بال هاش شکسته . مادر نگاهی به گنجشک انداخت و گفت : محمدحسن ... اینکه مُرده . کنترلم را از دست داده بودم و بی هوا سر ِ مادرم داد زدم : مامان چیی میگی! یکم پیش داشت دست و پا می زد نمرده! اصلا بده به خودم نخواستم نگاش کنی . محمدحسن جان ، عزیزم ، ببین عین ِ یه تیکه گوشت شده یعنی ...
           دیگر  در آن لحظه هیچ یک از حرفهای مادر را نمی شنیدم یعنی دوست نداشتم بشنوم ، کاسه ای را از آب پر کردم و نوک ِ گنجشک را مدام به آن نزدیک می کردم ...🥺
     
    *پی نوشت 
    عکس ِ همان گنجشک است.
     

    ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
    این پست با شماره ۱۲۵۳۴ در تاریخ چهارشنبه ۱۳ مهر ۱۴۰۱ ۰۴:۳۹ در سایت شعر ناب ثبت گردید

    نقدها و نظرات
    حسین احسانی فر(منتظر لنگرودی)
    پنجشنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۱ ۰۷:۳۲
    سلام بر محمدحسن جانم
    زیبا و پر احساس و دردمندانه ست.
    این متن نشان دهنده روح بلند تو دارد. کسی که دلش به حال حیوان کوچکی می سوزد، قطعاً حس نوع دوستی را هم بیشتر از دیگران دارد.

    خودم وقتی پیاده روی می کنم، گاهی در مسیرم گنجشکی، کبوتری یا گربه ای را که می بینم، همیشه با فاصله زیاد از کنارش رد می شوم تا مبادا از ترس من، آرامشش بر هم بخورد و بخواهد فرار کند.

    اما در خصوص متن:
    نمی دانم چرا حس می کنم که با همان چشمان اشک آلود این متن را نوشتی.
    احساس در تک تک واژگان موج می زند. البته این فوران احساسات، به شکل کار کمی لطمه زده است.
    گرچه می دانم هدفت از انتشار این متن، ارائه یک متن ادبی نبود؛ بلکه گدازه هایی بود که از آتشفشان درونت سرریز شد.
    خندانک خندانک خندانک
    شاهزاده خانوم
    شاهزاده خانوم
    پنجشنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۱ ۰۹:۴۵
    درود و آفرین به معلم پرتلاش خندانک خندانک
    گاهی فقط نیاز داریم احساساستمون رو بروز بدیم و دنبال صغری کبری چیدن برای داشتن متنی جذاب نیستیم..
    و الان دقیقا محمدحسن دچار همین حس و حال شده خندانک

    من که پسندیدم و خیلی زیبا و پرحس، به قول شما آتشفشان درونش‌رو انتقال داده بود خندانک
    ارسال پاسخ
    محمدحسن پورصالحی
    محمدحسن پورصالحی
    پنجشنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۱ ۱۱:۴۲
    سلام استاد عزیز
    حضورتان بینهایت مسرت بخش است 🙏
    این که وقت گرانبهای تان را صرف خط خطی حقیر می کنید واقعا برایم ارزشمند است 🌺
    استاد دقیقا با حس و حالی که بیان فرموده اید نوشته ام
    کاملا صحیح می فرمایید اینگونه نوشتن به متن ضربه زده است ، ممنونم از راهنمایی گرانبهای شما 🙏🌺
    ارسال پاسخ
    محمدحسن پورصالحی
    محمدحسن پورصالحی
    پنجشنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۱ ۱۱:۴۳
    سلام مجدد بانوی مهربان 🌺
    خرسندم از رضایت شما 🌺
    بینهایت ممنونم از نظر لطفتان 🌺
    روح اله سلیمی ناحیه
    روح اله سلیمی ناحیه
    پنجشنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۱ ۱۲:۲۳
    شاهزاده بانو 😂😂
    مسلما برای شما نظر دادن نباید جز احسنت و عالیست باشد
    اما من برای جناب پور صالحی نوشتم
    و یقین دارم اگر برایم ارزشمند نبود فقط می نوشتم
    عالی بود
    اما از شاعری مثل محمدحسن عالی نبود
    گرچه این نظر من است و چه بسا کاملا اشتباه
    شاهزاده خانوم
    پنجشنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۱ ۰۱:۰۸
    عزیززززززرم🥺
    چقدر اندوهگین😔🥺
    احساسات رو هم خیلی خوب انتقال داده بودی پسر خندانک خندانک
    خدا رحمتش کنه خندانک

    تمام حس و حالتو درک می‌کنم خندانک 🥺
    محمدحسن پورصالحی
    محمدحسن پورصالحی
    پنجشنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۱ ۱۱:۳۳
    سلام بزرگوار مهربان🌺
    ممنونم از حضور شما 🌺
    بله اتفاق خیلی غمگینی بود 😔
    سپاسگزارم از درک والا و ارزشمند شما 🙏🌺
    ارسال پاسخ
    روح اله سلیمی ناحیه
    پنجشنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۱ ۰۴:۱۱
    درود محمد حسن عزیز
    نمی دانم واقعا تحسینت کنم بروم یا بگویم که این نوشته ات هر چند زیبا و با احساس است اما از قلم شما در نگاه ما یا حداقل من جالب نیست
    مثلا من انتظارم این است وقتی این صحنه را دیدید با الهام و قدرت کلامتان مثلا از ظلم و ستم کلان جامعه بر دخترک یتیمی که اکثر ما مشابهش را دیده ایم به قلم بزنید
    می توانستید بسیار والاتر احساسات را به خط کنید
    انگاه که دخترک مظلوم را جای خود بگذارید که زور می زند تا پرنده را رها کند از ریختن دفرو کتابش بر گل و اب و تلاشی با گریه و نگاه ملتمسانه که برای نجات پرنده می کرد
    از لحظه ای که دخترک را با خود خانه ببرید
    از اغوش گرم مادرتان بر تن سرد و بی کس دختری که از مردن گنجشکی اشک گرم می ریزد
    محمدحسن عزیز شما از من بسیار تواناتر هستید پس انتظارم چیزیست که با خود بگویم بایدم اینگونه بنویسد

    شاید از نظر من در ته دلت برنجید اما وقتی شعر یا متنی نوشتید متعلق به شما نیست متعلق به مخاطب است پس منِ مخاطب حق دارم رضایت یا عدم رضایتم را عنوان کنم

    باغیشلا طولانی شد داداش 🌹🌹🌹
    محمدحسن پورصالحی
    محمدحسن پورصالحی
    پنجشنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۱ ۱۱:۳۸
    سلام استاد سلیمی بزرگوار🌺
    سپاسگزارم از حضور بسیار ارزشمندتان🌺
    قطعا خیلی خیلی بهتر می شد موضوع را بسط داد 🌺
    عجب تفکری دارید شما واقعا داستانک جالبی و پراحساسی میشد🙏
    ولی در واقع نظرم براین بود هرآنچه اتفاق افتاده را بنویسم
    در ضمن راهنمایی های ارزشمندتان را با جان و دل پذیرایم

    الله وجودوزا برکت ورسین🙏🌺
    ارسال پاسخ
    روح اله سلیمی ناحیه
    جمعه ۱۵ مهر ۱۴۰۱ ۰۰:۱۴
    شاهزاده سرزمین زیبایی ها
    هر شخصی در زمانی در جایی ایستاده است که باید اوقاتی خواست و نظر خود را بی خیال شود
    شما دلی رئوف دارید و نگاهی شاد
    اما مثال خودم بگم دلی بی احساس نگاهی سرد و برداشت واقعی تر
    حالا محمد حسن جایی که ایستاده با این متن نوشتنش از طرف من و در نگاهم سقوط می کند و همین یک سقوط در نگاه من کافیست به زمان و جای دقیقش برسد و کلی از ارزش و اعتبارش را پوچ کند
    شاید حرفم بی مفهوم بنظرتون بیاد اما روزی خواهید دید
    چیزی که خودم با ساده نگری و بی شیله پیله بودنم در نوشتن ویا در سخن رانی دقیقا این ضربات را خوردم که واقع جبرانش زحمت و زمان دارد
    حالا چون شاهزاده ای قرار نیست با من مجادله کنی
    من گرگ پیرم که فقط ۱۷بار گلوله خوردم
    آریا رضایی
    جمعه ۱۵ مهر ۱۴۰۱ ۰۰:۴۱
    هر چند می توانم صدای هق هق گریه و گرمی و شوری اشکی که به کامتان مز رسید حس کنم ،ولی خوب است جان کندنش رو ندیدید یا حداقل نمی دانستید آن تلاشهای مذلوحانه همان جان کندن است ،درکتان می کنم نشان با آن نشان که می دانم آن لحظه از هرچه ساختمان و تمدن بود بیزار و دلگیر شدید.می گویند انسان در آعوش غم بزرگ می شود.و احتمالا به خاطر همین چشم و قلب بینا به پختگی با وجود سن کم رییدید .موافق نیستم هر درد و سختی عامل رشد باشد گاهی منجر به گره خوردن و عقدا ای شدن می شود ولی همانقدر هم موافقم که بزرگ شدن و پوست انداختن یا پروانه شدن بی درد و راحت نیست. امیددارم رودخانه های سرخ غم به دریای بیکران توانایی می رسد .به نظرم این احساسات استعداد و نبوغ و موهبت واقعی هستند امیدوارم مورد سواستفاده قرار نگیرد
    محمدحسن پورصالحی
    محمدحسن پورصالحی
    جمعه ۱۵ مهر ۱۴۰۱ ۰۶:۵۹
    سلام آقای رضایی بزرگمهر
    حضورتان به غایت ارزشمند است
    درک بسیار زیبای شما از نوشته ی حقیر
    بینهایت برایم گرانبهاست واقعا هرآنچه را
    می خواستم منتقل کنم شما بیان کردید 🌺🙏
    ممنونم از دعای خیرتان در حق این ناچیز🌺🙏
    خداوند به وجود پرمهر و محبت شما برکت بسیار دهد
    ارسال پاسخ
    عارف افشاری  (جاوید الف)
    جمعه ۱۵ مهر ۱۴۰۱ ۱۲:۳۶
    نوشته ای زیبا و غمناکی خواندم
    محمدحسن پورصالحی
    محمدحسن پورصالحی
    جمعه ۱۵ مهر ۱۴۰۱ ۱۳:۰۹
    سلام جناب افشاری بزرگوار
    سپاسگزارم از حضور بسیار ارزشمندتان
    زیبانگرید و لطف دارید برقرار باشید و پاینده 🙏
    ارسال پاسخ
    تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



    ارسال پیام خصوصی

    نقد و آموزش

    نظرات

    مشاعره

    کاربران اشتراک دار

    محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک

    حمایت از شعرناب

    شعرناب

    با قرار دادن کد زير در سايت و يا وبلاگ خود از شعر ناب حمايت نمایید.

    کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
    استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
    0