سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

انتشار ویژه ناب

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

پنجشنبه 14 مهر 1401
  • روز دامپزشكي
12 ربيع الأول 1444
  • ميلاد حضرت رسول اكرم صلي الله عليه و آله به روايت اهل سنت - آغاز هفتة وحدت
Thursday 6 Oct 2022

    بیشترین مخاطب

    کانال تلگرام شعرناب

    بنویس تا زنده بمانی ،هر که نوشت پادشاه می شود. فکری احمدی زاده(ملحق)

    پنجشنبه ۱۴ مهر

    پست های وبلاگ

    شعرناب
    *اراده*
    ارسال شده توسط

    شاهزاده خانوم

    در تاریخ : ۱۳ روز پیش
    موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۶۲۴ | نظرات : ۷۳

    *اراده* گیج و گم بود.
    چند وقتی می‌شد، از هر سو می‌رفت به بن بست می‌رسید.
    گاهی می‌ایستاد و نفسی تازه می‌کرد.
    به خیالش، این بار پولادین است.
    حرکت را که آغاز می‌کرد، به اولین خیابان نرسیده، کرختی را در پاهایش احساس و پس از چند قدم، فاجعه پشت فاجعه...
    داستانی همیشگی...
    روزی خواست، به ثبت احوال برود و نامش را به *سست‌عنصر* تغییر دهد.
    در ایستگاه اتوبوس نشسته بود که *درایت* را دید.
    *درایت* همسایه دیوار به دیوار *اراده* بود.
    در ایستگاه، کنار هم نشستند.
    *اراده* سیر تا پیاز ِ ماجرا را برایش تعریف کرد.
    و نامی که برای خود برگزیده بود، را هم، به او گفت.
    *درایت* تا نام را شنید، پوزخندی زد.
    آرام و بسیار دوستانه به *اراده* گفت.
    _یک جای کار می لنگد!
    به گمانم دست ِ رد به سینه‌ی دوستی با *راسخ* زده‌ای، اینطور نیست؟
    *اراده* تا نام *راسخ* را شنید یکه خورد.
    قلبش به طرز فجیعی تیر کشید.
    و تمام خاطرات دور و نزدیک در عرض چند ثانیه جلوی چشمانش رژه رفتند.
    تقریبا یکسال می‌شد، سر ِ موضوعی بسیار پیش پا افتاده با هم، میانه خوبی نداشتند.
     
    *راسخ* به سرزمین خود، *خصلت*، نزد پدرش جناب *قاطع* رفته بود و آنجا در زمین ِ *خشت اول* مشغول کار بود.
    آخر ِ قصه را خواند!
    بی‌درنگ، بدون ِ حتی خداحافظی از *درایت*، به سوی *راسخ* شتافت.
    تمام راه به این می‌اندیشید که چگونه *راسخ* را راضی به برگشت کند.
    مسیر پر استرس و کشمکشی بود.
    گاهی امیدوار به بازگشت ِ *راسخ* می‌شد، گاهی یأس دامن‌گیرش و آرامش را از او می‌گرفت.
    تپه‌ها و کوه‌ها را یکی پس از دیگری پشت سر گذاشت.
    خستگی امانش را بریده بود!
    شب را، در جنگلی سر کرد.
    تا صبح، در خواب، با روح ِ *راسخ*، درگیر بود.
    صبح شد، صبحانه‌اش را از دل رودخانه صید و میل کرد و راهی شد...
    ***
    آفتاب، سوزان بود!
    *راسخ* شُر شُر عرق می‌ریخت!
    وظیفه‌ی خطیری بر گردن داشت
    باید *خشت اول* را خوب شخم می‌زد
    تا ماندگاریش تضمین شود
    *اراده* با یک بطری آب معدنی خُنَک در دست، کنار مترسکِ *عجله پران* ایستاد
    پرنده‌های سیاه کوچک ِ *عجله* آفتی جدی برای سرزمین *خصلت* و زمین هایش بودند.
    ***
    _هوا خیلی گرم است، بفرما آب خنک!
    *راسخ*، سرش را بلند نکرد، بسیار جدی پرسید: چه می‌خواهی؟
    *اراده* خود را جمع و جور کرد و با اخمی بر پیشانی گفت: 
    کارم کمی تق و لق شده از طرفی مشکلات بسیار...
    مرا یارای تنها زندگی کردن نیست!
    *راسخ* نگاه عاقل اندر سفیهی به *اراده* انداخت...
    دلش برایش تنگ شده بود، خواست، گذشته را نبش ِ قبر کند، اما دلش نیامد...
    لبخندی زد...
    خیش را رها و ادامه شخم زدن را به برادرانش سپرد...
    *اراده* که فکر نمی کرد *راسخ* به این زودی و با این مهربانی دعوتش را بپذیرد... و از طرفی برای اینکه هیچ‌گاه *راسخ* را از دست ندهد، بی‌معطلی به ثبت احوال مراجعه کرد و نام جدیدش را 
    **اراده راسخ** گذاشت...
     
    *شاهزاده*
     
     

    ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
    این پست با شماره ۱۲۴۷۷ در تاریخ ۱۳ روز پیش در سایت شعر ناب ثبت گردید

    نقد و آموزش

    نظرات

    مشاعره

    کاربران اشتراک دار

    حمایت از شعرناب

    شعرناب

    با قرار دادن کد زير در سايت و يا وبلاگ خود از شعر ناب حمايت نمایید.

    کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
    استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
    0