جادوی عشق پیدا شد، زندگی دوباره معنا شد
تا دل هستی سوخت ، راه عشق دگر مهیا شد
در کویر سوزان بر ملا کرد اسرار استغنا را
مجنون دل داد به لیلی، عشق این دو زیبا شد
عاشق آواره در بیابان ، لیلی شد درخانه زندان
شعله در پیکرش افتاد، در وادی حیرت فنا شد
قلب عاشق به وجد آمد، نوشت از شراره تنش
باد صبا خبر داد عطش عشق از نجد تا ثریا شد
عاشق پای سگی بوسید که کوی لیلی رفته بود
چهره عالم عشق بی حجاب بود که رسوا شد
عامریان، کعبه و توبه را علاج درد عاشق خواندند
چو موسم حج شد توبه رها و با عشق تسلا شد
عالم را اسیر خود کرد و مبهوت از این همه خون
چه دستها آلوده به خون در سیل اشک فنا شد
وصف خیام رباعی شد بابا طاهر دو بیتی ساخت
نیما قصیده ها گفت و شاملو با آیدا شکوفا شد
دختر همسایه شد تا مشیری از آن کوچه بگذرد
دیر آمد جان شد به قربانش شهریار پیر ثریا شد
سلسه پشت سلسله آمد عشق هنوز جاریست
هی به دامان غزال افتاد غزل در تور شیدا شد
از دست تو به خاک افتاد سیبی که مصدق چید
یک روز لیلی یک روز شیرین روز دیگر ذلیخا شد
رسم تاریخ تکرار است، عشق در زمان باقیست
تا به ما که رسید، هر که آمد به عشق مبتلا شد
بسیار زیبا و جالب بود