پرنده ام
پر از عطر پریدن
خودم را به درخت چشم هایت،
می بندم.
دو
به شکار آهو که می آیی
چشم هایت را ببند!
پلنگانه چشم هایم،
شکارت می کند…
سه
پیراهنت را به سرم ببند!
برای بودن ات، بوییدن ات …
سرم درد می کند.
چهار
رودخانه ای ازخون وعسل
بر دیوانگی ام، دوانده ای
سپیدهایم را
از تو آبستنم!
پنج
واژه های سپیدم
حس یخ ودکا خورده دارد
آخرین سطر را
تو! تمام کن.
شش
نام من،
عطرِِپرنده ست
دهانت را ببند!
مبادا
هوس پریدن داشته باشم.