آی ، ای مردم ِ خوب
فاجعه نزدیک است :
پشت ِ دروازه ی شهر
خشکسالی ، اردو زده است
ریزگرد ُ خاشاک
در هوا چون شبحی میرقصند
گاه انگار برای من و تو
شکلکی میسازند !
باز هم قصد ِ شبیخون دارند ...
و بهار :
خوف دارد که بیاید تا باغ
و خبر های بدی بشنَـود از :
زاغ و کلاغ ...
بلبل ساکت و بی حوصله ، اما
بر سر ِ شاخه ، عزادار ِ بهار
و قناری ، چندیست
نای آواز ندارد افسوس ...
باغبان را بنگر
بیکار ُ نَـدار
تکیه داده ، به شکاف دیوار ...
آب ِ تَـه مانده ی جوی :
خُشگش زده است ، مات و مبهوت
به اَبرای عقیم ...
راکد و پا در ، گِـل ...
پیش چشم خورشید :
میشود ، نا پیدا ...
شاه پرک های نحیف
نا امیدانه به دنبال ِ گُلند
ولی افسوس ، بال ُ پَـرشان
زخمی ِ خار ِ گلند ...
و قنات پر ِ آب ِ دیروز
خشگ ِ خشگ است ، امروز ...
تا بخواهی ، خار ، در باغ
اردو زده است ...
هموطن فاجعه بس نزدیک است :
دوره گردی امروز
خبر آورد :
قنات ِ ده ِ بالا هم ، مُـرد ...
اصفهان - بهار 93