راه میــــروم در خیابانی که
زیــر سنگفرش هایش
فاضلاب غذاهای اضافی جاریست!
و در روبه روی مــن
کودکی از گرسنگی
مینــــ ـــــــالد....
اینجا کدام بابا، آب و نان میدهد؟
عدالت در کدام کاخ اشرافی پنهان شده؟
نگاهم به آسمان خیره میماند....
نگاهم ابری میشود و میبارد
اشک هایم را پاک میکنم
آرام در گوشش میخوانم
این دنیا و کل آدمک هایش
یک بازیســـت
تنها و تنها... یک بازیست
پ.ن:
روزه میگیریم.بی آنکه خدا به روزه ما نیازی داشته باشد
لب های تشنه و چروکیده برای هم دردیست و ظاهر قضیه..
و اما چه کسانی یاری میکنند این کودکان شهر را...؟!
با درود و سپاس
رضا محمد نژاد عالی