سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

انتشار ویژه ناب

محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک

♪♫ صدای شاعران ♪♫

پر نشاط ترین اشعار

کانال تلگرام شعرناب

تقویم روز

پنجشنبه 14 فروردين 1404
    5 شوال 1446
      Thursday 3 Apr 2025

        حمایت از شعرناب

        شعرناب

        با قرار دادن کد زير در سايت و يا وبلاگ خود از شعر ناب حمايت نمایید.

        انسان راستگو برجسته ترین اثر خداوند است.الكساندر پوپ

        پنجشنبه ۱۴ فروردين

        پیر مسکین

        شعری از

        هاشم دانش مایه(دانش)

        از دفتر مجموعه اشعار دانش نوع شعر مثنوی

        ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۲۴ فروردين ۱۳۹۳ ۰۰:۱۷ شماره ثبت ۲۵۴۹۵
          بازدید : ۸۶۶   |    نظرات : ۸۵

        رنگ شــعــر
        رنگ زمینه
        دفاتر شعر هاشم دانش مایه(دانش)
        آخرین اشعار ناب هاشم دانش مایه(دانش)

        دوش دیـــــــدم در خم کوچه گــــــدایی خــــفته بود
        گویی در خــــــــواب و خیــــــالش اندکی آشفته بود
        بود چنــــد ســــکه درون کاســــــه اش پــــــیر گدا
        یک تنـــــی چند از جوانــــــان مــــی گذشتند با ادا
        یک نفر از راه شـــوخی کـــاسه اش را شوت کرد
        دیــــــگری از لودگی در زیزر گوشش سوت کرد
        پیر مسکین ناگـــــــهان ترسیــــــد واز جایش پرید
        خنده ی آن ابلــــــهان دیــــــــد و زنو در جا خزید
        رفت یکدم از دو چشــمش پـــیر مسکین خواب ناز
        آن دو ابله چون سفــــیهان خـــــــنده را سرداده باز
        پیر مسـکیــــــن پوزخندی تلــــــخ زد،وز نو بخفت
        عاقــلی از بیــــن آنــــان رفـــت و نـــــزد پیر گفت
        ای پــــــدر یـــــاران مــــن از لـــــودگی کردند جفا
        شوت کردند کاسه ات را،سوت در گــــــوش از قفا
        پس چرا خندیـــدی و چــــــیزی نگفــــتی بــــا تشر
        ناسزایی حـــــــق ما بــود، حــــــق آن دو خیره سر
        پیر گفتا ای جـــــوان من دیـــــــــده ام هفــــتاد سال
        ای دریــــغ این سال ها یـــــک ذره از مال و منال
        لاجــــــــرم من نیک می دانم اگر دستت تهی است
        چون ادب داری بگویند ثروتش همچون کُهی است
        لیـــــک گـــــــر قارون بداننــــد و زنند وی را ندا
        چون نــــدارد او ادب ، مـردم بخواننـــــدش گـــدا
        ۱
        اشتراک گذاری این شعر

        نقدها و نظرات
        تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.


        (متن های کوتاه و غیر مرتبط با نقد، با صلاحدید مدیران حذف خواهند شد)
        ارسال پیام خصوصی

        نقد و آموزش

        نظرات

        مشاعره

        یدالله عوضپور آصف

        باز با درد تو می خوابم و برمی خیزم در همه حال به دامان تو می آویزم
        غلامرضا مهدوی (مهدوی)

        مرغ دل در قفس سینه من می نالد ااا بلبل ساز ترا دیده هم آواز امشب
        نازنین راضی

        از خودم از زندگی از رنج هایم خسته ام ااا باز اما دل به این دنیای فانی بسته ام
        غلامرضا مهدوی (مهدوی)

        ما ره به کوی عافیت دانیم و منزلگاه انس ااا ای در تکاپوی طلب گم کرده ره با ما بیا
        مهدی سمیاری

        یک روز می آیی که من دیگر دچارت نیستم ووو از صبر ویرانم ولی چشم انتظارت نیستم ووو یک روز می آیی و من نه عقل دارم نه جنون ووو نه شک به چیزی نه یقین مست و خمارت نیستم ووو شب زنده داری میکنی تا صبح زاری میکنی ووو تو بی قراری میکنی من بی قرارت نیستم ووو پاییز تو سر میرسد قدری زمستانی و بعد ووو گل می دهی نو میشوی من در بهارت نیستم ووو زنگارها را شسته ام دور از کدورتهای دور ووو آیینه ای رو به تو ام اما کنارت نیستم ووو دور دلم دیوار نیست انکار من دشوار نیست ووو اصلا منی در کار نیست امنم حصارت نیستم

        کاربران اشتراک دار

        محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
        کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
        استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
        1