سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

انتشار ویژه ناب

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

چهارشنبه 13 مهر 1401
  • هجرت حضرت امام خميني -ره- از عراق به پاريس، 1357 هـ ش
  • روز نيروي انتظامي
11 ربيع الأول 1444
    Wednesday 5 Oct 2022

      بیشترین مخاطب

      کانال تلگرام شعرناب

      بنویس تا زنده بمانی ،هر که نوشت پادشاه می شود. فکری احمدی زاده(ملحق)

      چهارشنبه ۱۳ مهر

      کودکی در غمزهٔ معروفِ غم!

      شعری از

      سید محمدرضا لاهیجی

      از دفتر ۱۰_ احرام در حرم نوع شعر چهار پاره

      ارسال شده در تاریخ شنبه ۲۲ مرداد ۱۴۰۱ ۲۲:۵۶ شماره ثبت ۱۱۲۵۷۲
        بازدید : ۳۳۰   |    نظرات : ۲۰

      رنگ شــعــر
      رنگ زمینه

       
       

      از دلِ دَم کرده در بُهتِ سکوت
       
      شعرِ آیینی نمی‌خواهد قلم
       
      طفلِ نوپایِ عروسک‌بازِ من
       
      می‌زند با مغزِ خودکارم قدم
       
       
      □□□
       
       
      بر سرِ دیوارِ خانه پرچمی
       
      با حیاط و حوض و ماهی آشنا
       
      پُر شده از مَشکِ اشکِ خواهرم
       
      جایِ چایی استکانِ چشمِ ما
       
       
      □□□
       
      بویِ هیزم می‌چکد در گوشِ شعر
       
      زیرِ دیگِ قیمتِ قیمه شدن
       
      کودکِ معصومِ لبخندم ولی_
       
      می‌کند بازی میانِ روح و تن
       
       
      □□□
       
      عینک از طرحِ نبوغِ شیونِ
       
      چشمِ مادر بی خبر برداشتم
       
      از تهِ دیگِ قضا اندازه‌ٔ
       
      لقمهٔ بغضِ پدر برداشتم
       
       
      □□□
       
      می‌پرد رنگِ گُلِ اندیشه‌ام
       
      زیرِ دست و پایِ نقّاشِ خزان
       
      خشمِ قیچی پشتِ دیوارِ قفس
       
      خواند دستِ فهمِ فنجم را عیان
       
      □□□
       
      می‌دود در کوچهٔ ذهنم چرا
       
      رفت و آمدهایِ سرسنگینِ غم
       
      سنج و زنجیر و جنونِ منطقی
       
      باز هم ترکیب‌بندِ محتشم
       
      □□□
       
      رفته رفته کنجِ خانه خستگی
       
      رنگ و رو از صورتِ صبرم رُبود
       
      غرقِ فریادِ نمی‌دانم چه کس...
       
      غرقِ اسپند و گلاب و بویِ عود 
       
      □□□
       
      خواب دیدم یک فرشته با وضو
       
      گِردِ هر پروانه شمعی می‌کشید
       
      از درختانِ انار و سدر و سرو
       
      روضه با لحنِ بهشتی می‌شنید
       
      □□□
       
      ناامید از پاسخِ بی پرده‌ای
       
      خواندمش با طبلِ توخالیِّ لب
       
      گفت: از رنگِ سیاهِ شالِ من
       
      پی نبردی بر دل و حالم، عجب!
       
      □□□
       
      گفت: اکبر، گفت: قاسم، ماهِ خون
       
      گفت: اصغر، پر زدن، پروازِ خون
       
      از رقیّه، گوشواره، تشتِ خون
       
      گفت: رمزِ بزمِ عشق و رازِ خون
       
      □□□
       
      ناگهان از خوابِ لاغر پا شدم
       
      جان مُقعَّر، دل مُحدَّب تر شدم
       
      در بساطِ غمزهٔ معروفِ غم
       
      داغدارِ سوگِ نیلوفر شدم
       
       
      ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
       
      سید محمدرضـا لاهیجی
       
      ساکوتی.هند
       ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
      ۱۴
      اشتراک گذاری این شعر

      نقدها و نظرات
      زهرا حکیمی بافقی (الهه ی احساس)
      دوشنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۱ ۰۰:۵۶
      می‌دود در کوچه‌ی ذهنم چرا
      رفت و آمدهایِ سرسنگینِ غم

      سنج و زنجیر و جنونِ منطقی
      باز هم ترکیب‌بندِ محتشم خندانک

      درود بزرگوار خندانک

      بسیار پرمحتواست خندانک

      ماجور باشید خندانک
      حسین احسانی فر(منتظر لنگرودی)
      يکشنبه ۲۳ مرداد ۱۴۰۱ ۰۸:۱۳
      سلام و عرض ادب جناب لاهیجی
      چارپاره ای زیبا و شور انگیز سرودید.
      لذت بردم.
      مأجور باشید.
      زهرا حکیمی بافقی (الهه ی احساس)
      زهرا حکیمی بافقی (الهه ی احساس)
      دوشنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۱ ۰۰:۵۷
      خندانک
      ارسال پاسخ
      علیرضا حاجی پوری باسمنج راوی عشق
      يکشنبه ۲۳ مرداد ۱۴۰۱ ۰۹:۳۷
      درود بزر گوار خندانک خندانک
      زهرا حکیمی بافقی (الهه ی احساس)
      زهرا حکیمی بافقی (الهه ی احساس)
      دوشنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۱ ۰۰:۵۷
      خندانک
      ارسال پاسخ
      فاطمه بهرامی
      يکشنبه ۲۳ مرداد ۱۴۰۱ ۰۹:۴۰
      درود بر شما
      بسیار زیبا بود
      زهرا حکیمی بافقی (الهه ی احساس)
      زهرا حکیمی بافقی (الهه ی احساس)
      دوشنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۱ ۰۰:۵۷
      خندانک
      ارسال پاسخ
      فرهاد احمدیان
      يکشنبه ۲۳ مرداد ۱۴۰۱ ۱۰:۱۵
      سلام و عرض ادب خدمت استاد لاهیجی عزیز خوش قلمی شما ماندگار
      زهرا حکیمی بافقی (الهه ی احساس)
      زهرا حکیمی بافقی (الهه ی احساس)
      دوشنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۱ ۰۰:۵۷
      خندانک
      ارسال پاسخ
      محمد باقر انصاری دزفولی
      يکشنبه ۲۳ مرداد ۱۴۰۱ ۱۳:۲۹
      زیبا
      پرمعنی
      مانا باشید
      هزاران درودتان باد
      شاعراستاد بزرگوار
      خندانک خندانک خندانک خندانک
      زهرا حکیمی بافقی (الهه ی احساس)
      زهرا حکیمی بافقی (الهه ی احساس)
      دوشنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۱ ۰۰:۵۷
      خندانک
      ارسال پاسخ
      زهرا آهن(ملکبانوی سیب)
      دوشنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۱ ۲۲:۰۹
      مأجور باشید خندانک
      الیاس امیرحسنی
      ۲ هفته پیش
      درود استاد
      بسیار زیبا خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک
      مجیدنیکی سبکبار
      ۲ هفته پیش
      سلام و درود،
      شاعر دلنواز،
      جناب خندانک لاهیجی خندانک عزیز،
      این سروده ات مرا به یاد دوران کودکی خودم می اندازد و تأثیر و تأثّر های عاشورایی و محرمی. زندگی ما از همه طرف به این مراسم مقدس و ملّی گره خورده بود. یکی از خاطرات نوستالژیک و بسیار غم انگیزی که دارم مربوط می شود شاید به همین سن و سال هایی که سروده شما به آن پرداخته است. شاید سه شاید چهار و شاید هم پنج. خاطرم هست که ناگهان در فضای حزن آلود خلوت خانه متوجه اشک ریختن مادرم شدم که انگار جلوی پنجره ای چوبی ایستاده بود و داشت می گریست. اسم مادرم هم فاطمه بود، و برایم تقدس داشت. دلیل گریۀ اورا بعدها فهمیدم. خودش می گفت که در دوران کودکی بسیار مریض می شدم و چند بار مرا به قول آذری ها به سمت قبله دراز کرده بودند اما نمرده بودم که بمانم تا به اهمیت مرگ و مردن پی ببرم. برای خودم و دور از جان همگی برای دیگران. این را هم این یکی فاطمه به من یاد داد. که مرگ هنرمند زندگی آدم هاست. در مورد خودش روی یک تکه کاغذی نوشته بود که شاید در یکی از روزهای خاکستری پائیزی سراغ من هم بیاید. چه غم انگیز.
      مادرم برایم نذری کرده بود که ظاهرا از کمند یکی از بیماری ها که آن زمان فکر میکنم حصبه بوده است رها شوم آنوقت هرسال شب تاسوعا یک تنگ مسی قدیمی شربت پخش کنم. هنوز خیلی بچه بودم و خودم باید این کار را انجام می دادم. احساسم را آن زمان به یاد دارم که از خودم راضی بودم و خودم را به حضرت ابوالفضل متوصل می دیدم. کسانی که از من شربت را می پذیرفتند انگار که لطف بزرگی در حق من می کردند و سلامتی مرا تضمین می نمودند.
      خیلی خاطرات از این قبیل دارم. خیلی. شب تاسوعا پای برهنه و پیاده راه می افتادیم و همراه جمعیت شوریده ای که نوحه می خواندند چهل مسجد را می گشتیم و در محل مخصوصی که اسمش را نمی دانم شمع روشن می کردیم. شب دیر وقت به خانه می رسیدم اما کسی مرا ملامت نمی کرد. چون شب تاسوعا همه جا امن و قابل اطمینان بود. . .
      ممنونم که این شعر زیبا را نوشته ای و مرا به یاد بخش دلچسبی از زندگی ام انداخته ای.
      من به زندگی خود شما هم فکر می کنم. خیلی هم فکر می کنم. به نظر من انسان ها به همان مقداری که از زندگی و مشکلات دیگر انسان ها آگاه باشند، درمقابل آنها مدیون و متعهد هستند، و باید احساس مسئولیت و همدردی بکنند.
      دوست دارم همیشه شادی را بر لبان و صدا و نوشته هایت ببینم گر چه ممکن است با درد و غم جانکاهی همراه باشد.
      موفق باشید.
      خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک
      علیرضا شفیعی
      ۲ هفته پیش
      درود بر شما خندانک
      بسیار زیباست خندانک خندانک
      احسان فلاح رمضانی
      ۲ هفته پیش
      درود بر شما خندانک
      بسیار زیباست خندانک خندانک خندانک
      آفرین ها خندانک
      طلعت خياط پيشه (طلاي كرماني)
      ۲ هفته پیش
      درود بر شما جناب دکتر لاهیجی ارجمند
      بسیار زیبا سروده اید
      خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک
      تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.


      ارسال پیام خصوصی

      نقد و آموزش

      نظرات

      مشاعره

      کاربران اشتراک دار

      حمایت از شعرناب

      شعرناب

      با قرار دادن کد زير در سايت و يا وبلاگ خود از شعر ناب حمايت نمایید.

      کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
      استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
      0