سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

انتشار ویژه ناب

تبلیغات متنی

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

جمعه 1 بهمن 1400
    18 جمادى الثانية 1443
      Friday 21 Jan 2022

        بیشترین مخاطب

        کانال تلگرام شعرناب

        بنویس تا زنده بمانی ، بنویس تا زنده بمانی ، بنویس تا زنده بمانی.احمدی زاده (ملحق)

        جمعه ۱ بهمن

        پسرک افسانه ایی

        شعری از

        سجاد محمد شریفی

        از دفتر داستان کوتاه نوع شعر آزاد

        ارسال شده در تاریخ حدود ۱ ماه پیش شماره ثبت ۱۰۵۸۸۱
          بازدید : ۳۱   |    نظرات : ۵

        رنگ شــعــر
        رنگ زمینه
        دفاتر شعر سجاد محمد شریفی

         
        آمد به دیدار دخترک 
        پسرکی ساده و بی رنگ
        از خود واقعی هم واقعی تر بود
        قبل از آنکه گوید حرفی دخترک
        پسرک ریخت درون سیه و سفیدش را به پای دخترک
        دخترک مات و مبهوت گشته نگاهش را
        تاکنون به خود ندیده بود چنین آدمی را
        گمان کرد می گوید دروغ گزاف
        زد خنده ایی و کرد مزاح
        پسرک‌گشت اندوهگین و بگفت 
        قسم‌به خورشید که شفاف بودنش چو نوری ساطع 
        می کند چشمان را کور
        درون ام چو نور کور کرده دو عین زیبایت را
        حق دهم اینگونه مکنی باور مرا
        چه خواهی از من بی هیچ و دار گو تا بگویم تصمیم خود در  این قرار...
        دخترک گفت:باشد این لیست هدف ها و خواسته های من ای پسرک
        پسرک‌ دید و ناگه به صدا و آمد و گفت:بگذر از نصف آن تا   کنم پادشاهی در زندگی برایت ای عزیز
        اما کرد پافشاری آن دخترک که الا و بلا باشد                       این خواسته هایم در زندگی این‌ ریز ریز
        پسرک گفت:این راه مباشد آخرش دل نشین 
        می روم و می گذارمت به امان یک همنشین 
        دخترک عصبانی بگشت و بگفت:به درک اسفل السافلین،
        رو و تنهایم گذار،لایق تو باشد همان دخترکان یک لاقبا
        رفت و پسرک در زندگی افسانه شد
        دخترک هرچه بگشت مانند او نمونه ایی پیدا نشد
        آمد برگردد تا کند صدایش که ای پسرک
        یادش آمد که او چندی است که برفته است
        دخترک ماند و یک حسرت زندگی با افسانه ایی
        آغوش زندگی با یک فرد افسانه ایی
         
        بیامددر آخر چنین شعری در خاطرش که گفت:
        او چو آب زلال بود و تو چو قیر
        او سراسر عشق  بود و تو چو ریغ
        او بگذشت از خود و تو مگذشتی از شروط
        او شد در ذهنت افسانه و دیدار او شد حسرت
        ۴
        اشتراک گذاری این شعر

        نقدها و نظرات
        عباسعلی استکی(چشمه)
        ۲ هفته پیش
        خندانک درود بزرگوار خندانک
        سجاد محمد شریفی
        ممنون آقای استکی عزیزم
        ان شاءالله هرجا هستید همیشه خوش اتون باشه🌹🌹🌹🌹
        ارسال پاسخ
        ایمان اسماعیلی (راجی)
        ۲ هفته پیش
        یازده قرن گرفتار خدا رحم کند
        نسل در نسل چو کفتار خدا رحم کند

        مردی از نور که در ظلمت دل ها مانده
        بین این قوم ستمکار خدا رحم کند

        #اللهم_عجل_لولیک_الفرج
        #اللهم_لعن_جبت_والطاغوت
        #ایمان_اسماعیلی_راجی
        سجاد محمد شریفی
        به به 🌹🌹
        احسنت به آقای اسماعیلی عزیز
        عالی بود شعر کوتاه اتون👏👏👏
        ان شاءالله به زودی شاهد ظهور امام زمان عج الله تعالی فرجه باشيم 🌺🌺
        ارسال پاسخ
        حنانه الادا
        ۴ روز پیش
        بسیار زیبا بود جناب
        مانا باشید به عشق
        تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.


        ارسال پیام خصوصی

        نقد و آموزش

        نظرات

        مشاعره

        کاربران اشتراک دار

        محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک

        حمایت از شعرناب

        شعرناب

        با قرار دادن کد زير در سايت و يا وبلاگ خود از شعر ناب حمايت نمایید.

        کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
        استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
        0