سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

انتشار ویژه ناب

تبلیغات متنی

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

شنبه 6 آذر 1400
    22 ربيع الثاني 1443
      Saturday 27 Nov 2021

        بیشترین مخاطب

        کانال تلگرام شعرناب

        بنویس تا زنده بمانی ، بنویس تا زنده بمانی ، بنویس تا زنده بمانی.احمدی زاده (ملحق)

        شنبه ۶ آذر

        صمیمانه

        شعری از

        مهرداد مانا

        از دفتر شعر مانا نوع شعر سپید

        ارسال شده در تاریخ ۲ روز پیش شماره ثبت ۱۰۵۰۴۹
          بازدید : ۵۵۲   |    نظرات : ۸۰

        رنگ شــعــر
        رنگ زمینه
        دفاتر شعر مهرداد مانا

        چقدر زیبا نفس می کشی
        شیرین شکر دهان من !!
        شنیده ام به همین شیوه ی شیوا
        نسیم دریا
        به نخلستان سلام می کند .
         
        شکی نیست 
        که بوی پیراهن یوسف
        نشاط زلیخا و راحت یعقوب ست
        همچنانکه دم مسیحا ، حیات العاذر ناسپاس بود
        در نفسهای تو نیز جادویی لطیف ست
        که الهه ی شعر مرا باردار می کند .
         
        دوستت دارم ای صلت تازه ی هر ترانه
        گرسنه ی یک بوسه ام 
        _ بی کاسه و کشکول _
        با من
        از کشتزاران گندم بگو ...
         
         
         
         
         
        اینو فروردین ۹۵ نوشتم وقتی اون پای شومینه خوابش برده بود و من غرق تماشای دوست . دلم واسه نوشته های این مدلیم تنگ شده بود ، گفتم هوایی عوض بشه . دعوام نکنید ..
        راستی اینو از طرف خودم و گلاله ، به سارا پیروتی تقدیم می کنیم . خواهر خوشکل سردشتی مان
        ۱۵
        اشتراک گذاری این شعر

        نقدها و نظرات
        زهرا حکیمی بافقی (الهه ی احساس)
        دیروز
        🍃🌸🌸🌸
        🍃🌸🌸
        🍃🌸

        درود بر شما و بانو گلاله!

        «چقدر زیبا نفس می‌کشی؛
        شیرین شکر دهان من!»
        و چقدر خوانش این شعر به قول یزدی‌ها «خَش» بود!

        آفرینان بر این کِلکِ شورآفرین!

        مبارکِ بانو پیروتی نازنین هم باشد.

        در پناهِ یگانه‌ی بی‌نیاز، مانا باشید به شعر و شعور و مهرورزی!

        🍃🌸
        🍃🌸🌸
        🍃🌸🌸🌸
        گلاله ناصری
        خندانک خندانک
        ارسال پاسخ
        مجید قلیچ خانی
        خندانک
        ارسال پاسخ
        مهرداد مانا
        کودکی داد زد :
        زنی کنار تندیس مانا مرده است !!

        این شعر را به ابتدا برگردان
        آنقدر که
        برسد به آن زمان خاکستر
        که مانا کودک بود و
        گله ی رنگی سنگش را
        گرگی از نژاد کلوخ خورده بود !!
        اینقدر که مداد شکسته اش
        شکوفه بدهد
        در جنگلی
        که پای کاجش دو هیزم شکن پیر
        خواب تخت عاج می دیدند .

        این شعر را به اول برگردان
        چیزی در کلماتش گم شده لعنتی
        پیدایش نمی کنم
        بوی تن خانمی پیچیده در این واژه ها
        که قندیل ترسش آب نمی شد
        و پیراهنش سیم خاردار بود !!

        دست به آن کلمه ی مشکوک نزن آقااااا
        شعر را .... این تکلیف مکرر را
        به عقب برگردان
        آنقدر که بگوییم کودک عزیز
        کات ... از اول بگو :

        مانا کنار تندیس زنی مرده است !!



        اولین قطعه از دفتر پانزدهم


        خاله نازنین ، خوش آمدی ، فرحناکی و نشاط است در آمدنتان به صفحه ی مانا
        ارسال پاسخ
        طوبی آهنگران
        طوبی آهنگران
        ۱۳ ساعت پیش
        خندانک
        عباسعلی استکی(چشمه)
        ۱۷ ساعت پیش
        درود بزرگوار
        تقدیمی زیبایی است
        مبارک صاحب اثر باشد
        خرم و خوش باشید خندانک
        مهرداد مانا
        مهرداد مانا
        ۱۳ ساعت پیش
        پارچه ی سبز بهار را می خواستیم
        تا خشتک پاره ی پاییز را رفو کنیم.... نشد !!
        (مدادم همین اول شعر
        تا کمر در تراشش فرو رفت
        خدا آخر این درهمیات را ختم به شعر کند)

        داشتم از بهار و پاییز می گفتم
        که کابوس ضحاک داد زد :
        مرتیکه ی بی مغز
        کار از آبان و آرزو گذشته است
        مردمانی از ساق تا ساعد همه مشت همین ساعات بی دقیقه ی پیرار
        زندگی را
        از حلقوم مرگ بیرون کشیدند
        و هر گلوله
        که تفنگ ها عق می زدند ،
        تکلیف تاریک جمجه ها را منور می کرد

        پیش از آنکه سر مبارک سرودم را
        در مانداب شعار فرو کنم
        باید بگویم ،
        هیچ وقت مرگ را
        چنین عاجز ندیده بودم
        که نفس ها با ریسمان زیر یک پتو
        به حوض و حوری فکر می کردند
        و معترضان _
        _ که وضو از اشک خدا گرفته بودند _ رو به چفیه های چرکین داد می زدند :
        ما در گلویمان گلاله شکفته است
        ما را از سرزنش خار نترسانید .

        به نام خدا
        مشتی خس و خاشاک رفته اند
        با موج خون سلفی بگیرند
        صدا و سیمای میلی / آدم اباد شرق

        تلویزیون را ساکت می کنم
        کلماتم روی کانال هایش
        اثر انحرافی گذاشته اند
        خدا را خوش نمی آید
        این نکبت را از نای نویدم باز کنید


        قسمت شد قطعه هفتم دفتر جدیدم را که هیچ جا توفیق انتشار نیافت ، در پاسخ به کامنت مهربان تان بنویسم . این قطعه در جایی به جناب شهرو بختیاری و خانم فریبا نوری تقدیم شده بود که البته آنجا نیز منتشر نشد . باری از حضورتان سپاس بی پایان دارم

        ارسال پاسخ
        سیاوش آزاد
        ۲ روز پیش
        سلام بر عزیز دوستم مانای پرمهر

        این نثرسروده ی سپید بنظرم از عیوب دامنگیر بسیاری از سپیده ها ی دیگر مبری است و آن اغلاق و تو بگو گاه بی معنایی است که گریبان گیر بسیاری از این نثرها شده است من چون جاهلم قاعدتا باید لال شوم ولی خوف آن دارم مانای همیشه مانا مرا بی اعتنا بپندارد پس چند نکته ای را بنویسم تا کاغذرا سپید تحویل ندهم (ببخشید این سپید با آن سپید متفاوت است و کاش آن سپید هم این سپید بودیکی نیست بگوید چرا کلام را درهم میپیچی روشن بگو کاش نثر سپید نبود) چرا که برگه ی سپید را صفر در کمینست یکی از دوستان گرخطا نکنم نقل میکرد امتحانی داشتم و دستم خالی بود سوالی را سیاهه کردم از مطالب نامربوط فقط برای خالی نبودن عریضه ولکن پس از تصحیح معلم، نتیجه امتحان 0.125 بود سخن آن عزیز آن بود که کوشش بیهوده به از خفتگی خود حقیر نیز در امتحانات ازین شگرد بهره میبردم یکبار گویا سوال اندر فواید ازدواج بود مفصل نوشتم پس از تصحیح، معلم فراخواندم و لغتی را از خط شکسته نستعلیقم پرسید گفتم و لبخند بر لبانش جاری شد و آن اشاره به این فائده ی ازدواج بود : تولید مثل
        ازین مقدمه ابن خلدون بگذریم

        1-ابتدا درست و حسابی برای من روشن فرما نثرسپید قانون و قاعده ای دارد یا بی دروپیکرست دقت کردم بندها از هم جدا است این خصیصه ی سپید است؟ چون در نیمایی واحد بنداست آنطور که جناب شهرو ظاهرا فرمودند در سپید هم وضع چنینست؟ و نیز سایر قواعد این نثر شریف

        2-بنظرم ادیب زمانی باید مرتکب نثر شود که نتواند کلام را مزین به وزن کند و یا مصلحتی بالاتر حکم کند همچون کتاب شریف گلستان گرچه میگویند بوستان والاترست لیک بهرمن گلستان چیز دیگر بود

        3-نفس کشیدن اگر اشاره به دم باشد سلام نسیم اشاره به بازدم دارد و بین این دو همخوانی نیست

        4-پیراهن حضرت یوسف برای حضرت یعقوب بصر زا بود زلیخا را چه کار به لباس البته اگر پاره نکند مرحوم استاد رودکی رضوان الله تعالی علیه چه خوش فرمود
        نگارینا شنیدستم که گاه محنت و راحت
        سه پیراهن سلب بوده‌ست یوسف را به عمر اندر
        یکی از کید شد پر خون، دوم شد چاک از تهمت
        سوم یعقوب را از بوش روشن گشت چشم تر
        رخم ماند بدان اول دلم ماند بدان ثانی
        نصیب من شود در وصل آن پیراهن دیگر

        5-اشاره به ناسپاسی وقتی از ارکان اربعه این بند سه رکن مثبتند قرینه را بهم میزند مگر آنکه مانا را العیاذ بالله العزار دگری بپنداریم و همانا چنینست

        6-صلت که بوی شاملو میدهد عزیزی لغت سکین به کار برد و همه به او تاختیم شاملو که ازین کهنیات فراوان دارد داستان چیست چرا سکین نه صلت آری

        والسلام علیکم دوستدار شما سیاوش
        فاطمه گودرزی
        درود بر جناب آزاد بزرگوار
        میگویید که سپید و شعر نو را کم میشناسید .اما آنچه مشخص است بی علاقه به دانستن و یاد گیری قواعد این سبک شعری نیستید .
        اگر چه من نیز چون شما اطلاعات محدودی دارم ولی توصیه میکنم در صورت داشتن وقت حتما
        کتابهای منتقدانی چون
        زنده یاد محمدحقوقی و استاد پور نامداریان را بر شعر استاد شاملو مطالعه بفرمایید .
        بدون شک پاسخ خیلی از سوالهایتان را دریافت خواهید کرد .
        به قول دوستی اگر چه کلمات زبان بیگانه ولی
        من الله توفیق خندانک خندانک
        ارسال پاسخ
        سیاوش آزاد
        سلام احسنت که به خوبی حال مرا درک فرمودید خدا کند توفیق مطالعه کتابهای آن دو عزیز فراهم شود متشکر
        مهرداد مانا
        سلام بر سیاوش دانا و نکته سنج
        دایره ی کلمات و بذله گویی و طنازی در قلمت ، مرا به شخصیت زیبا و دوست داشتنی ات بیشتر مایل نموده و بر میزان ارادتم افزوده ست .
        اما بعد

        سوال اولتان پاسخی جامع می طلبد ، و البته در شعر کلاسیک نیز هنوز تعریفی واحد و همه پسند ارائه نشده و دهها تعریف از شعر موجود است . اما عموما شعر را مخیل / مستعار و موزون و مقفا دانستند . که در شعر نیمایی تغییراتی در وزن و قافیه پدید آمد ، و در شعر سپید ، وزن و قافیه را کنار گذاشتند ، و تخیل و استعاره را کافی دانستند ( و البته برای جبران وزن و قافیه ، به آرایه و صور خیال بهای دو چندان داده شد ) البته مدلهای دیگری از شعر سپید مثل شعر حجم و موج نو و ...‌هم آمد که اگر پژمان دوست عزیزم و مجید داداشم افتخار دهند ، می توانند در همین صفحه شرحی در این باب بنویسند و اگر مجالی نیافتند ، خود به این کار خواهم پرداخت . و اما صورخیال و قوانین استعاره کدامند ؟ خوب اینها دیگر قانونشان مشخص است . ما معتقدیم شعر باید مجهز به صورتهای خیال باشد . و اگر نبود ، آنرا شعر نمی دانیم ( حتا اگر منظوم و مقفا باشد ) .. و اینکه بند بند نمودن شعر سپید را ندیدم کسی مراعات کند و فکر کنم تنها کسی هستم در این سایت که پس از تعویض لوکیشن ، بند را تمام می کنم . //

        و اینکه بنده هم شعر را دو قسم می دانم : نظم سروده _ نثرسروده

        ۲- اتفاقا بنده و اگر اشتباه نکنم پژمان عزیز ، هر دو گلستان سعدی را نمونه ی اولیه ی شعر سپید می دانیم . بنده اگر به جرم کافر حربی گردنم را نزنند ، برای بسیاری از آیات قرآن هم چنین شانی قائلم و قالب مسلط آن را شعر سپید می دانم . علت انتخاب شعر سپید دستکم از جانب چند نفر شاعر خوبی که درین سایت می شناسم ، ناآشنایی با شعر کهن نیست . حداقل خود بنده ی احقر ، بعید می دانم از دیوان شعرای قدیم خطی مانده باشد که نخوانده یا از قواعد نظم و قالب و سبک بی خبر باشم . اما دستم در شعر سپید بازتر است ، زیرا ذاتا دامنه ی تخیلم فراخ است و البته تنها شاعری هستم که با شعرای کلاسیک همگام و هم رای هستم و کلا سپید را ارجح نمی دانم و برای غزل و قصیده و رباعی ، شانی بالاتر قائلم


        ۳- نفس کشیدن معشوقه در این شعر مبنای کار است ، ابتدا خنکی و دل انگیزی آنرا به نسیم ساحل که به نخلستان می وزد ، تشبیه نمودم و سپس به دم عیسا پرداختم و رایحه یوسف که جان افرینی و خوشبویی نفس او را باز کرده باشم . در این دلنوشته ، تلمیح و واج آرایی حرف اول را می زنند ( که قوت قالب شعرهای ۱۵ سال اولم بوده )


        ۴- پیراهن یوسف را روی صورت زلیخا انداختند و پیری و رنجوری از او رفت و جوان شد . در داستان و همینطور فیلمش که اینجور بود . و بعد آن پیراهن به اردن فرستاده شد و یعقوب را بینا ساخت


        ۵-اتفاقا‌ از مقارنه در نوشتن هدف دارم . العاذر سمت دیگر این ماجراست و بنده گفتم که ممکنست قدر نفس خوشبوی ترا ندانم و ناسپاسی کنم همچنانکه العاذر با مسیحا چنین کرد .. اتفاقا یادمه بعد از این شعر ، چندین شاعر دیگر از داستان العاذر وام گرفتند .


        ۶- در مورد کاربرد کلمه ی صلت ،، اگر توجه کنید این شعر به زبان آرکاییک نزدیکتر است تا به زبان امروز ، و از عناصر کهن ساخته شده و همین باعث می شود کلمه ی صلت در آن فالش ننشیند . اما کلمه ی سکین خانم گودرزی به متن و کلیت اثرشان نمی خورد و خوشبختانه خود ایشان نیز دیدی وسیع و شخصیتی پذیرا دارند و ملتفت امر شدند . و در مورد مرحوم شاملو ، بله ایشان و سیدعلی صالحی عزیز ، هر دو حق تاثیر به گردنم دارند و از لهجه ی هر دو بزرگوار تاثیرات بسیار پذیرفتم .


        بار دیگر از حضورتان سپاسمندم و از اینکه فعال و پویا هستید قدردانم . و دعا کنید این دفتردار زودتر وکالت رو صادر کنه ، توی این محضر گیر کردیم از صبح

        خندانک خندانک
        ارسال پاسخ
        گلاله ناصری
        خندانک خندانک
        ارسال پاسخ
        مجید قلیچ خانی
        خندانک
        ارسال پاسخ
        سیاوش آزاد
        سلام متشکر از تشریحی که فرمودید نکات بسیاری را از محضر جنابعالی آموختیم در مورد قرآن کریم چون حق می فرماید وَ ما عَلَّمْناهُ الشِّعْرَ وَ ما يَنْبَغِي لَهُ إِنْ هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ وَ قُرْآنٌ مُبِينٌ پس تعبیر شعر صحیح نیست و با اینکه نثر مسجعست این تعبیر هم به کار نمیرود و به سجع های آن فاصله می گویند در قرآن مجید آمده است وَقِيلَ يَا أَرْضُ ابْلَعِي مَاءَكِ وَيَا سَمَاءُ أَقْلِعِي وَغِيضَ الْمَاءُ وَقُضِيَ الْأَمْرُ وَاسْتَوَتْ عَلَى الْجُودِيِّ ۖ وَقِيلَ بُعْدًا لِلْقَوْمِ الظَّالِمِينَ اگر به صنایع ادبی این شریفه دقت کنیم میبینیم که طبق تعریف کلام مخیل بودن این آیه شعرست ولی حق میگوید شعر نیست مطلبی را از یکی از سایت ها بیاورم خداحافظ

        23 صنعت ادبی در آیه 44 سوره هود

        قرآن، سرشار از صنايع ادبى است و شگفت اين است كه گاهى در يك آيه، چندين صنعت ادبى گرد آمده است.

        در آيه 44 سوره هود، حدود بيست صنعت ادبى جمع شده با اينكه خود آيه حدود بيست واژه دارد.

        «وَ قِيلَ يا أَرْضُ ابْلَعِي ماءَكِ وَ يا سَماءُ أَقْلِعِي وَ غِيضَ الْماءُ وَ قُضِيَ الْأَمْرُ وَ اسْتَوَتْ عَلَى الْجُودِيِّ وَ قِيلَ بُعْداً لِلْقَوْمِ الظَّالِمِينَ».

        يعنى: «و گفته شد: زمين، آبت را در كام گير، و آسمان اين ابر آب‏ريز را بر كن، ته‏مانده‏هاى آب، فروكش شد، فرمان پايان يافت و گفته شد: جامعه‏ ستم‏پيشه دور باد».

        ليكن آنچه اينجا آمده با تغييرات اساسى و شرح ويژه از حقير است. اين آيه را برخى اوج اعجاز ادبى قرآن مى‏دانند. شاعرى گفته:

        در بيان و در فصاحت كى بود يكسان سخن‏
        گرچه گوينده بود چون جاحظ و چون اصمعى‏
        در كلام ايزد بيچون كه وحى منزلست‏
        كى بود تبت يدا مانند يا ارض ابلعى‏

        در اين آيه شريفه كه ماجراى فرجام يافتن طوفان نوح را بازگو مى‏كند بيست و سه صنعت ادبى تبلور يافته است.

        1- استعاره در «يا أرض ابلعي» بدين‏گونه كه «ارض» به حيوان بلعنده تشبيه شده است، و بلعيدن كه از ويژگيهاى حيوان است براى ارض آورده شده است و در «يا سماء اقلعي» نيز استعاره بالكنايه به كار رفته است چون «قلع» به معناى بركندن است. اينجا به آسمان، فرمان داده شده كه اين پرده آب‏ريز (ابر) را بركند.

        2- در آيه مباركه، صنعت طباق هست طباق، آوردن دو واژه است به گونه‏اى كه آن دو واژه با هم مخالف يا متضاد باشد مانند شعر سعدى:

        بخنديد و بگريست مرد خداى‏
        عجب مانند سنگين‏دل تيره‏راى‏

        در دو واژه «بخنديد» و «بگريست» صنعت طباق به كار رفته است.

        3- مجاز حذف در «يا سماء أقلعى» كه يا «مطر السماء» بوده است.

        4- اشاره، معانى بسيار را رمزگونه بيان كردنست، در جمله «غيض الماء» يعنى ته‏مانده‏ها فروكش شد، صنعت اشاره است و حكايت از چند معنا مى‏كند:

        1- باران پايان يافته.

        2- زمين، آب آبگاه‏ها را فرو بلعيده.

        3- ته‏مانده‏ها نيز فرو رفته چون بدون پايان يافتن باران و بدون بلعيده شدن آبهاى سرشار، فرو رفتن ته‏مانده‏ها معنا ندارد.

        5- موازنه در «ابلعى» و «اقلعى» اين دو واژه، كاملا هموزن است.

        6- جناس لاحق بين واژه «ابلعى» و «اقلعى» اين دو واژه در همه چيز همگون است تنها در يك حرف با هم تفاوت دارد و اين همگونى را جناس لاحق مى‏گويند مانند شعر حافظ:

        عكس روى تو چو در آينه جام افتاد
        عارف از خنده مى در طمع خام افتاد

        كه بين «جام» و «خام» جناس است.

        7- تسهيم يا ارصاد. اين صنعت بدين معناست كه در كلام، واژه‏هايى را به كار گيريم كه فرجام و پايان سخن نمايانده شود در آيه مذكور نيز آغازش بر فرجامش دلالت مى‏كند.

        8- تقسيم. يكى از اقسامش نشان دادن همه ابعاد چيزى است.

        در آيه شريفه، همه ابعاد پايان يافتن آب، يعنى بارش آسمانى، رويش زمينى و آميزش آبها با هم بيان شده است. «يا أَرْضُ ابْلَعِي» آبهاى سرشار را «يا سماء اقلعي» ريزش باران را، و «غيض الماء» ته‏نشين شدن و فرو رفتن آبهاى راكد را بيان مى‏كند.

        9- تمثيل. از هلاك كفرپيشگان با جمله «قضى الامر» تعبير شده كه دور از معناى موضوع براى هلاك است و تمثيل مى‏باشد.

        10- ارداف. آوردن واژه‏اى است به جاى واژه ديگر به انگيزه نشان دادن لطيفه يا نكته‏اى. در آيه شريفه به جاى واژه «جلست على الجودى» «بر كوه جودى (آرارات) نشست» واژه «إستوت» آورده شده است يعنى كشتى بر كوه، مستقر و استوار شد و به سويى گرايش نداشت.

        11- تعليل. نشان دادن انگيزه چيزى است. انگيزه‏گويى سخن را دلپذيرتر و استوارتر مى‏كند. در آيه شريفه، انگيزه استقرار كامل كشتى بيان شده است، كه آن «غيض الماء» است.

        12- احتراس يا تكميل. ابهام و ايهام‏زدايى است. در آيه شريفه، اين توهم نابه‏جا به گمان مى‏آيد كه عذاب، فراگير بوده و گستردگى آب، شايستگان را نيز فراگرفته است. لكن جمله‏ «بُعْداً لِلْقَوْمِ الظَّالِمِينَ»* اين توهم را مى‏زدايد و

        مى‏رساند كه عذاب، تنها ستم‏پيشگان را فرا گرفته و آب آنان را فرو برده است.

        13- اعتراض. آوردن يك جمله يا چند جمله است (جمله‏اى كه محل خاص اعرابى نداشته باشد) در روند كلام به انگيزه‏اى غير از رفع ابهام. مانند شعر حافظ:

        بجز آن نرگس مستانه كه (چشمش مرساد)
        زير اين طارم فيروزه كسى خوش ننشست‏

        جمله «چشمش مرساد» جمله اعتراض است براى نيايش آمده نه براى رفع توهم. در آيه شريفه، نيز سه جمله «غيض الماء» و «قضى الامر» و «استوت على الجودي» معترضه است، و نكته‏اش اين است كه بفهماند فروكش شدن آب و فرجام يافتن حادثه و استقرار كشتى در فاصله دو فرمان «قيل يا سماء» و «قيل بعدا» انجام پذيرفته است.

        14- تهذيب. تركيب خوش‏آهنگ و نيكوى واژه‏هاست. در آيه نيز اين وصف نمودار است.

        15- ائتلاف اللفظ و المعنى. (همگونى واژه‏ها با محتوا) اين صنعت، رعايت هماهنگى بين واژه‏ها و معناست يعنى اگر معنا فخيم است واژه‏ها نيز فخيم باشد. اگر معنا روان است، واژه‏ها نيز روان باشد. اگر معنا غريب و دور از دسترس است، واژه‏ها نيز آن‏گونه باشد. به مثال در آيه 286 بقره از كارهاى شايسته به «كسب» ثلاثى مجرد تعبير شده است و از كارهاى ناشايست و خطرزا به «اكتساب» ثلاثى مزيد كه نشانى از تكلّف و رنجش دارد.

        باز در آيه 37 سوره فاطر، به جاى «يصرخون» «يصطرخون» آمده است، تا ژرفمندى و دردناكى فرياد آنان را نشان دهد، در آيه مذكور نيز اين ائتلاف، كاملا رعايت شده است به گونه‏اى كه به جاى هيچ واژه‏اى نمى‏توان واژه ديگر آورد.

        (فعلهاى مجهول هم بسيار نكته‏آموز است).

        16- ايجاز. كوتاهى لفظ و گستردگى محتواست. اين آيه، در حدود بيست واژه بيشتر ندارد ولى همين واژه‏ها تبلوريست از امر، نهى، ندا، تمثيل، سعادت، شقاوت، و حكايتى كه اگر گسترده گفته مى‏شد قلم به خستگى مى‏افتاد.

        17- حسن النسق يكى از معانيش اينست كه چند جمله معطوف با ترتيب طبيعى و هماهنگ آورده شود به گونه‏اى كه اگر عطف، قطع شود جمله‏ها پابرجا باشد در اين آيه، سخن از فروكش شدن آب آغاز مى‏شود تا با همين شيوه با نفرين بر تبه‏كاران پايان مى‏يابد.

        18- حسن البيان. شيوايى شيوه بيان است، در آيه شريفه، اين شيوايى چشمگير است.

        19- كنايه در آيه شريفه به فاعل «قضى» و «غيض» و به قائل «قيل يا أرض» و «قيل بعدا» تصريح نشده است.

        20- تعريض. در اين آيه شريفه با جمله‏ «بُعْداً لِلْقَوْمِ الظَّالِمِينَ»* به همه ظلم پيشگان، گوشه زده است كه آنان نيز در مسير هلاكند.

        21- انسجام. واژه‏ها روان و آبشارگونه است و بدون هيچ لكنتى بر زبان جارى مى‏شود.

        22- تمكين. جايگزين شدن شايسته فاصله آيه است.

        23- ابداع. از گرد آمدن چند صنعت، صنعت ديگرى پديد مى‏آيد به نام «ابداع» كه در آيه شريفه پديد آمده است. اينك نگاه شما را مى‏سپارم به آيه ديگرى كه سرشار از اعجازهاى ادبى است.



        منبع : اعجاز در قرآن كريم ) حسن عرفان ) صفحه 87
        طوبی آهنگران
        طوبی آهنگران
        ۱۳ ساعت پیش
        :
        مسيحا الهیاری
        دیروز
        سلام دا داش مهندس ام فکر نمی کردی از این باتلاق دیگری نیلوفری سمج رخ بتابد درسته یادش بخیر چند روزی مهمان محل کار قدیمی ات عسلویه بودم وای مگر میشود شاعر بود و...راستی تو
        صلت کدام قصیده ای ای غزل که در پلک چشمان ردیف میشوی
        عصای موزونت بهانه گاه گاه مرگی بود که بیشتر شبیه زندگی بود یاد حرف مادرم افتادم تا قسمت نباش کسی نمی میرد .جالب آینه که بی قسمت بمیری و بدانی مردی پشت سر صندلی راننده ای بی صدا بنشینی که به جای بوق قافیه تحویل مردم میداد .راستی عجب دست فرمانی داری بماند روح را چه به این حرف اون روز توی داشبورد ماشینت بوی پیر مرد خزر پنزر میدامیداد خدا
        را شکر کردم سگی را زیر نمیگرفتی با آن سرعت آنوقت سه قطره خون میپرسید رو گونه هایی که تناسبی با سرخی ندارند میدانی که مرده های خاکستری سفید رنگ صورت شان ..آخ آون موقع که پیاده شدی برا دختر ت لاک غلط گیر بخری سرما که نگو پشت مغازه کتابی بود که روش نوشته بود اگر دلبستگی دو طرفه شدید بین دو نفر باشد کسی که مرده از این دو بر میگردد روح جدا نمیشود .شام قورمه سبزی را می لوپوندی از عطرش داخل ماشین وای حالا خوبه روح حس نداره وووووووووو و
        راستی عجب سپید شسته رفته و بی نقصی انگار کوندالینی در ذهنت قلمت مثل گنجشکی که رو سنگ قبری بی خیال دانه میچیند حرفها خود به خود بهم بافته شدند حتی یک حرف نشد حذف کنم و مشکل ایجاد نشه .تقدیم خواهر نجیب ام و راستی هوا خوری تموم شد خوشحالم مرخصی ساعتی از برزخ پرت م سمت شعر تو شاید داشتی به من فکر میکرد ی و قتی چای زنجبیلت را لب میزدی دوستت دارم .کله شق دوست داشتنی
        آهای روح ها بریم وقت تمومه.......انا. .......
        گلاله ناصری
        درود جناب الهیاری عزیز خندانک

        الهی همیشه زنده باشید و قصیده ی غزل هایتان پر از شوق.
        قلم تان چه صفایی دارد خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک
        ارسال پاسخ
        مسيحا الهیاری
        سلام گلاله نامت شکوه اسطوره های ما قبل بودن میدهد شاید من اینگونه میشنوم رفتم متن فیلسوفانه ات را که انتخاب کرده بودی خواندم چقدر همه آنچه باید باشیم را در صفحه ای جا دادی نظرات بسته بود نشد بنویسم .یقین دارم فراتر از مدار لق دنیا خاکی سیر میکنی باور دارم از خودت فراتر خواهی رفت و ایلنا خوبه که کسانی چون تو هنوز دغدغه طرح الهی چگونه بودن دارند خوش به حالت زنده ای میان مردگان تازه عظمت و احترام داری هیچ میدانستی. ..تو کنار مایی کسانی که از بی آبی و نان نه ...از بی حوصلگی بار تنی که مجبور بودند حمل کنند از بی واژه گی از بی شعری مردن آخر اینجا بی نهایت بعد و مدار است که در یک هستی ولی بی خبر و جدا از هم مرده اند کاش به قول صادق هدایت که گفت هر کس قلمی دارد بگذار لای کفن اش وگرنه چیز تازه ای بنویسد میشد بنویسم .همه هفت آسمان در یک مدار ذهن خدا جاری ایست فاصله بین مفهوم است زمان زنجیر ساخت ماست همه چیز در لحظه اتفاق میافتد .همیشه بمان زنده یا مرده تعریف ماست از دیدن و ندیدن اصل بودن است وقتی حتی یک کلمه برای بودن کسی دغدغه و نای نوشتن داری .راستی آینه زن است یا مرد اصلا ما همان کسیم که آینه نشان میدهد یا آینه همان کس است که ما نشان می دهیم .لعنت به این همه بغض. ......طلوع بی آفتاب گلاله
        مجید قلیچ خانی
        خندانک
        ارسال پاسخ
        مهرداد مانا
        دست به چیدمان این کلمات نزن
        این‌ دفتر گلخانه ی گلاله است
        برای مخمل موهای اش
        تاجی از ترانه سفارش داده ام
        آه پس این هدهد
        کی از صبای صبر برخواهد گشت ؟؟
        این تمنای تشنه را جرعه ای آب بدهید ....




        قطعه دوم از دفتر پانزدهم


        مسیحای عزیز با خودت کلی نوستالژی زیبا آوردی . و یادم هست روزی در جاده شمال بودم با مجید ، بحث تو شد و هر دو به این نتیجه رسیدیم که تو ذاتا شاعری و علاوه بر قلمت ، حرف زدنت هم محصول شعر است
        خوشحال شدم از آمدنت
        ارسال پاسخ
        طوبی آهنگران
        طوبی آهنگران
        ۱۳ ساعت پیش
        خندانک
        مجید قلیچ خانی
        دیروز
        درود و عرض ارادت به مخاطبین این صفحه و سپس صاحب اثر که با او غریبی ندارم و قرابت را قورت داده ایم.
        مدت هاست میل چندانی به باز کردن پنجره ی سبز نداشتم
        اما مجالی فراهم شد تا درسی پس بدهم.
        نکته ی اول:
        در شعر سپید برای رسیدن به شعریت و گرفتن فاصله از نثر
        اولین قدم درک این موضوع است که ریشه ی این هنجار شکنی در فرم و ظاهر شعر به چه نیت بوده است و فلسفه ای که پشت منطق جدید نشسته بود کدام نیت را دنبال میکرده است؟اگر از سر ناتوانی برای رعایت عروض به سراغ شعر سپید بریم ،قطعا شکست خواهیم خورد،اما استاد مانا یکی از شاگردان کلاس عروضش خوده بنده. بودم سال گذشته و حداقل ده نفر دیگر. هم در این محفل. با بنده در آن کلاس ها بودند،پس از انتخاب آگاهانه سبک سپید انتخاب شده است.
        و اصول و مبنای ریشه ای در ظاهر این سبک در واقع حفظ روح اثر بدون تغییر چندان کلمات به لحاظ محدودیت ظاهری است،سپس به. روز شدن و همان آپدیت ظاهر برای قبول اپدیت درونی هنر در دوران معاصر با جهانی نو و معاصر .

        نکته ی دوم:
        قدم بعد داشتن منطق شاعرانه یا همان صور خیال است که در نثر به اهمیت شعر نخواهد بود، و در شعر نبود آن مساوی مرگ شعریت میباشد.

        نکته ی سوم:
        وجود منطق علمی در پساپرده ی کلمات. و ظاهر شاعرانه به طوری که نتوان انگ الله بختکی،یا شانس نوشتاری بر شعر گذاشت،برای مثال وقتی دم مسیحایی را سبب بار دار شدن شعر میبییم در واقع یک اتفاق شاعرانه دیدیم ،اما باد هم موجب زایش و بارداری در طبیعت بوده است،و از روی دانشی این تشابیه و آرایه ها وام گرفته شده اند.
        این همان منطق علمی در پساپرده ی صور خیال ست

        نکته ی چهارم:
        سطر بندی
        در شعر سپید هر سطر یک بیت محسوب میشود و هرکجا معنی را کامل دیدیم به سطر بعد کوچ میکنیم
        مثلا :
        من به. تنهایی میتواند یک سطر باشد،یا شبانگاه...
        اما (را،به،که،تا...)اینها را به تنهایی نمیتوان در یک سطر رها کرد که متاسفانه معمولا رعایت نمیشود.

        نکته ی پنجم:
        اهنگ درونی و ارتباط عمودی و ....
        که دیگر مجالی نیست....

        نکته ی آخر:
        شعر گفتن بدون قافیه و وزن و عروض و ...
        بسیار کار دشواریست،نباید از روی ضعف توان متونی و ادبی و خلاقیت دست به نوشتارهایی بزنیم که شخصیت یک سبک هنری را پایمال کنیم.
        از همگی سپاسگذارم. خندانک
        و کاش همه چنین شعرهای درستی از این سبک را ارائه میدادیم،چنان جناب مانا که باعث افتخار هستند
        مهرداد مانا
        آیا وکیلم؟
        به مهریه ی شعر و شعور
        شما را
        همسر هر دو جهان مانا اعلام کنم؟

        _ عروس رفته از شاخه ی شوق
        شکوفه بردارد !


        _ بار دوم
        آیا وکیلم که شما را
        به مهر معلوم و صداق صداقت این سروده ها
        همسر او اعلام کنم
        او که از هفت دریای بی پرهیز گذشته است و
        هزار ماهی ترانه به تور تمنا دارد ؟؟؟

        _ عروس
        رفته از دیده ی یعقوب
        گلاب قمصر بیاورد
        دیروز دو مامور از شهرداری آمدند
        با اخطاریه
        کلبه ی احزان جزو املاک دولتی ست
        یک کاروان شوق
        عازم مصر پیراهنش کنید .

        _ بار سوم
        به شهادت ابر و آیینه
        آیا وکیلم
        شما را به خانه ی این داماد دل شکسته بفرستم
        که از نفسش " بوی جوی مولیان آید همی " ؟؟
        و رودکی کنار رود گریه اش
        " باده بی آواز رود " می نوشد

        آه
        عروسم به خواب قرون رفته است ...




        قطعه سوم از دفتر پانزدهم ( پیش از مردن )

        مجید عزیز و رفیق شفیق ، سپاس خدای را که سزاوار صلت شما شدیم . و گاهی که جلبکهای اطراف بر این سرو بی منت خرده می گیرند که از این شعر چه عایدت شد ؟ می گویم : " همسری نیکوتر از شعر سپید و دوستانی زلالتر از گریه ی رود "
        و چه مصداقی از خودت عینی تر که هستی و کماکان منور می کنی کلبه ی تاریک مانای منتظر را ؟؟
        ارسال پاسخ
        سیاوش آزاد
        سلام با تشکر از نکات ارزنده ای که فرمودید ولی مرا به اقناع نرساند ببینید جناب شهرو وقتی سخن از نیمایی و قواعدش میکنند چنان انسان سنتی ای چون من را شیفته ی نیمایی میکنند که اولا آن قالب را به عنوان قالبی از شعر میپذیرم و ثانیا متمایل به ورود در این ساحت میشوم ولی از کلام شما قواعد منسجمی برنیامد در نثر هم وقتی معنا کامل شود نقطه میگذارند. بندی هم که گویا ندارد لااقل نثر پاراگراف دارد سطربندی ها هم که گفتید معمولا رعایت نمی شود و بدتر شنیدم کتاب چاپ میکنند به صورت کتابهای نثر پشت سرهم مینویسند و اگر کسی به عنوان و شناسنامه اثر نگاه نکند ملتفت نمیشود این کتاب شعر است
        ارسال پاسخ
        سیاوش آزاد
        مطلب دیگر که فراموش شد آهنگ کلام مطلبیست ذوقی و انتزاعی در حالیکه وزن کمی و عینیست آیا قواعدی برای آهنگ کلام وجود دارد بنظر می رسد در کل آنچنان کار را کیفی کردید که تمایز بین نثر و سپید را دشوار میکند منابعی اگر در مورد قواعد سپید وجود دارد محبت کنید بفرمایید
        طوبی آهنگران
        طوبی آهنگران
        ۱۳ ساعت پیش
        خندانک
        سحر غزانی
        ۱۲ ساعت پیش
        سلام مانای عزیز
        استاد خوبم
        با اجازه ی شما توضیحاتی رو در باره ی شعر عرض میکنم

        زنده کردن لازاروس یکی از معجزات عیسی در کتاب انجیل یوحنا است. در این داستان لازاروس (العازر ) چهار روز پس از مرگش توسط عیسی به زندگی بازمی‌گردد. این داستان تنها درانجیل یوحنا ذکر شده‌است. عیسی توسط فردی خبردار می‌شود که لازاروس بیمار است و دو خواهر او به دنبال عیسی هستند تا از او کمک بجویند. عیسی به پیروانش می‌گوید که قصد دارد در این کار تأخیر کند تا قدرت خداوند آشکار شود. سپس عیسی در رفتن به دیدار لازاروس دو روز تأخیر می‌کند. وقتی عیسی و حواریونش به بتانی می‌رسند، لازاروس چهار روز است که مرده‌است. مارتا یکی از دو خواهر لازاروس به عیسی می‌گوید: «اگر شما اینجا بودید، برادر من نمی‌مرد.» ولیکن عیسی به او آرامش می‌دهد و می‌گوید که برادر او به زندگی باز خواهد گشت. «من زنده شدن و زندگی هستم. هر کسی که به من ایمان داشته باشد زنده خواهد ماند با این‌که مرده باشد. هر کس زندگی کند و به من ایمان بیاورد نخواهد مُرد. آیا تو به این ایمان داری؟» در این زمان عیسی می‌گرید، ولیکن ادامه می‌دهد «آیا من به تو نگفتم که اگر ایمان داشته باشی، قدرت خداوند را خواهی دید؟» در این زمان سنگ‌ها را کنار می‌گذارند و عیسی نگاه می‌کند و می‌گوید: «پدر ، من از تو تشکر می‌کنم که مرا شنیدی. من می‌دانم که تو همیشه مرا می‌شنوی، ولیکن این را به خاطر مردمانی که اطراف من هستند می‌گویم، که آنها نیز به این‌که تو مرا فرستادی ایمان آورند.» بعد از این حرف عیسی با صدای بلند می‌گوید: «لازاروس، بیرون بیا.» در این زمان مردۀ لازاروس از قبر بیرون می‌آید در حالی که هنوز کفن قبر بر روی تن او است. عیسی به مردم می‌گوید: «کفنش را درآورید و بگذارید برود.» این معجزه در انجیل یوحنا یکی از معجزات بسیار مهم است.

        منبع : نت


        نام العاذر همچنین در شعر مرگ‌ناصری از زنده یاد شاملو آمده است :


        از صف  غوغای تماشاییان
        العاذر
         گام زنان راه خود گرفت
        دست ها
        در پس پشت
        به هم درافکنده
        و جانش را از آزار گران دینی گزنده
        آزاد یافت!

        ـ مگر خود  نمی خواست ور نه  می توانست!



        در جایی دیگر نتوانستم العاذر را جستجو کنم تا مدرکی برای خیانت یا ناسپاسی او پیدا کنم . و به نظرم مانا اولین کسی ست که در چند شعر العاذر را ناسپاس خوانده است ( به عنوان کسی که تمام شعرهای ۱۵ دفتر پدربزرگش را خوانده است 😎😎😎 ) و او را جزو کسانی می داند که به جای جبران محبت عیسی به او سنگ انداخته . و پس از ایشان در شعر سه یا چهار تن از دوستان که متاثر از این آموزه بودند ، این اتهام سنگین به العاذر وارد می شود . که به نظرم خود مانا باید دلیل این بدگمانی را بیان کند . از طرفی العاذر سمت دیگر ماجرایی ست که شاعر از توصیف نفس گلاله به دست می دهد . نفس او عیسایی ست و بوی یوسف می دهد . اما این کنش واکنش های متفاوتی در پی دارد یکی مثل زلیخا از این بو به راحتی و جوانی می رسد و در دیگر سو العاذر است که قدر نعمت نمی داند و به کمک پیامبر زمان خود که از گور نجاتش داده بر نمی خیزد . اما سوالی هم برایم پیش آمده که دوست دارم مانا و گلاله به آن پاسخ دهند که آیا زیبایی شعر از نفس گلاله است ؟ یا زیبایی گلاله از دولت شعر ؟
        و در آخر تقدیم این شعر زیبا رو به سارای زیبا و دوست داشتنی ام که تبریک میگم 🥰💙
        مسعود آزادبخت
        ۲ روز پیش
        سلام و احترام مانای عزیز
        بسیار عالی و مبارک خانم پیروتی باشد
        احساسی ملموس داشت ،
        در پاسخ به جناب آزاد عرض نمایم که برای آشنایی بیشتر با شعر (نه نثر) سپید بیشتر مطالعه فرمایند
        نکته ای قابل توجه دیگر: با نثر نثر گفتن شما شعر سپید ماهیت خود را از دست نمی دهد بلکه برعکس تصورتان قافیه می چرخد
        همه می دانند اصلا اهل بحث کردن نیستم ان هم در صفحه ی شخصی دیگر ولی چون به کرات در صفحه و زیر اشعار دیگران و خودم نیز نه به قصد انتقاد بلکه به قصد تخریب نگاشتید خواستم به سمع و نظرتان برسانم
        با پوزش از مانای عزیز و دیگر بزرگان
        خندانک خندانک خندانک
        گلاله ناصری
        خندانک خندانک
        ارسال پاسخ
        مجید قلیچ خانی
        خندانک
        ارسال پاسخ
        مهرداد مانا
        سرمای رفتنت
        پیشانی شعرم را داغ کرده
        من اما بی عارم
        هنوز خیالت را آنقدر بغل می کنم
        که بسترم بوی وانیل می گیرد
        دخترم به اتاق سرک می کشد
        و سوالش را قورت می دهد
        که مگر امروز
        هفتم خنده نبود به تقویم شادی؟

        آه
        قلاب نگاهم
        در گلوی افق گیر کرده ست ....


        مسعود دلخواه و مهربان ، اگرچه حساسیت و غیرتت نسبت به شعر ستودنی نیست . اما اگر تیزتر بنگری در سخن جناب آزاد هیچ تحقیری نیست . نثر و نظم هیچ یک شعر نیستند . اما نثرسروده و نظم سروده هر دو شعرند که اولی سپید است و دومی غیر سپید .
        باری منت نهادی و ذره نوازی فرمودی که مانای دیوانه سر زدی ... سپاس بسیار
        ارسال پاسخ
        مهرداد مانا
        ستودنی ست ..... ( اشتباه تایپ شده و بابتش پوزش می خواهم )
        ارسال پاسخ
        سیاوش آزاد
        سلام محضر جناب آزادبخت
        مطلبی را از وبلاگ جناب شادان شهرو بیاورم به اخوی سلام برسانید

        «نظریه شعر سپید» از زبان شاملو:
        هیوا مسیح,در این کتاب کوشیده تا از لابه‌لای نشریات در دهه‌های گذشته، دیدگاه‌های این شاعر درباره موضوعات مرتبط با شعر را به صورت منسجم ارائه دهد.

        دیدگاه شاملو درباره ی شعرسپید:

        «شعر سپید، مطلق و مجرد است و می‌باید نامی دیگر از برای آن جُست. چراکه غَرض از شعر سپید نوعی از شعر نیست. یا چیزی است نزدیک به شعر بی‌آنکه شعر باشد و نزدیک به یک «نوشته» بی‌آنکه منطق و مفهوم آن منطق و مفهومی باشد که تنها با نوشتن، مرادی از آن حاصل آید. گاه نقاشی است، اما نمی‌توان به مدد نقاشی بیانش کرد. گاه رقص است، بی‌آنکه هیچ حرکتی بدان تحقق بخشد. گاه شعر است و از آن گذشته وزن و قافیه‌ای طلب می‌کند. تلاش می‌کند که نظمی به خود بگیرد، گاه فلسفه و گاه عکاسی است، کودک بهانه‌جویی است که بر هر چیز چنگ می‌زند».

        در بخش نظرات سوال و پاسخی از جناب شهرو
        سلام استادم
        نام مناسب برای سپید ، یک سوال همیشگی ست
        بنظر من گاه به « مهندسی واژه ها » شبیه هست. چون هنگام سرودنش بیشتر از اینکه از دل الهام بگیریم، با ساختار آن کلنجار می رویم !! و محصول تلاش ما اکثرا خیره کننده است ... ولی بیشتر مغز و فکر ما را محسور میکند ، تا دل مان

        پاسخ:
        بله دقیقن درست فرموده اید

        شعر راستین , شعریست که ذهن و قلب را همزمان درگیر خود بکند .

        در شعر کلاسیک و نیمایی , وزن موسیقی احساس است . و احساس برآمده از قلب هست . وقتی وزن را حذف می کنیم و یا بعبارت بهتر از سه شاخصه ی موسیقیایی کلام موزون که موسیقی کناری و درونی و بیرونی هت , موسیقی بیرونی را حذف می کنیم و کناری را کم رنگ می کنیم به همان مقدار که از این بال احساسی , پَر می کنیم , از توان اوج گیری احساسمان در شعر هم می کاهیم .

        نثرسروده ها , شعر نیستند . به شعر نزدیک می شوند ولی شعر محسوب نمی شوند . بلکه یک گونه ی ادبی هستند که جایگاه آنها بین نثر و شعر است و فضای مانوردهی آنها هم بین نثر و شعر است . خود احمد شاملو هم به همین نکته اشاره کرده است ولی متاسفانه سپیدسرایان نمیخواهند آنرا بپذیرند حتی اگر شاملویی که مورد پرستششان هست آنرا گفته باشد .

        سپید با تمام هنرنمایی اش فقط میتواند ذهن را درگیر خودش بکند . و توان به تکاپو درآردن احساس را به آن قوتی که کلاسیک و نیمایی دارند ندارد . زیرا احساس بواسطه ی موسیقی منتقل می شود و موسیقی در سپید در حد پایین خودش در کلام مجال سیلان دارد .


        شادان شهرو shadanblog.blog.ir

        ارسال پاسخ
        سیاوش آزاد
        در جای دیگری از سایت جناب شهرو آمده است

        شادان شهرو/ آنچه باعث عدم استقبال از شعر نیمایی شده است را باید در عدم شناخت شاعران ما از ساختار شعرنیمایی جستجو کرد . وگرنه علاقمند به شعر نیمایی کم نیست , دغدغه ی علاقمندان به شعر نیمایی این است که اصول و قواعد نظام مندی که بتواند مبنای آموزش شعر نیمایی واقع شود را در اختیار ندارند . آن چهار اصلی که نیما یوشیج , سنگ بنای شعر نیمایی را بر ساختار آنها گذاشته است بصورت کُلی گویی بیان شده اند. متاسفانه در این چند دهه , ما نیامده ایم تا ریز جزئیات هر اصل را استخراج کنیم و در اختیار علاقمندان به شعر نیمایی قرار دهیم . خود نیما یوشیج هم این مهم را انجام نداده است . ولی طبق متن یکی از نامه هایش گویا این قصد را داشته است که به این مهم بپردازد ولی مرگ نا به هنگامش او را از این مهم باز داشت . علاقمند به شعر نیمایی باید بداند که واحد شعری در شعر نیمایی چیست ؟ و آیا این واحد شعری با واحد شعری در شعر کلاسیک تفاوتی دارد یا ندارد ؟ اگر دارد این تفاوت ها در چیست ؟ دوست دارد بداند که کدام عامل باعث تنوع بندها در شعر نیمایی شُده است . دوست دارد بداند چرا بندها متنوع اند ؟ دوست دارد بداند کجا باید مصراع ها تمام گردند ؟ دوست دارد که بداند آیا قافیه در شعر نیمایی جای مشخصی دارد یا ندارد ؟ اگر جای مشخص دارد این جای مشخص را با در نظر گرفتن چه چیز اعمال کُند ؟ او از عروض نیمایی چیزی نمیداند و خود عروض نیمایی هنوز نیازمند بسط و توسعه است . و بعد از نیما هیچکس این مهم را انجام نداده است , بخصوص در استخراج گوشه های گریز وزنی و دوربرگردانهای وزنی / و صدها پرسش ریز و درشت دیگر که علاقمند به شعر نیمایی به خاطر پاسخ شفاف نیافتن برای هر کدام از آنها , علاقمندی اش به یاس مُبدل شُده و به سمت کلاسیک یا نثرسروده های بی وزن کشیده می شود . باید به او حق داد , زیرا هیچ مرجع معتبری برای اینکه او این اصول و قواعد را با مراجعه کردن به آنها بیاموزد نمی یابد . او مشتاقانه جستجو می کند . ولی نه منبع معتبری پیدا می کند و نه کسی به پرسشهای او پاسخ میدهد . فضای مجازی هم پُر شده است از کلی گویی ها و تکرار آن کلی گویی ها . کلی گویی دردی از او دوا نمی کند . او بدنبال جزئیات است . علاقمند به شعر نیمایی هست . متاسفانه , چشمه ای که این ذوق های تشنه را سیراب کند وجود ندارد .

        سلام و عرض ادب و احترام
        جناب استاد شهرو گرانمهر
        بسیار عالی و دقیق به پرسشها و علامت سوال هایی که در ذهن یک نیمایی سرا وجود دارد اشاره فرمودید . امیدوارم در نزدیک ترین زمان ممکن با وجود اساتیدی توانا و مسلط بر این قالب شعری چون شما ، جامعه دوستداران این نوع از سرایش به پاسخهای خود دست یابند.
        سپاس و پدرام باشید
        پاسخ:
        درود بر شما خانم طالبی گرانمهر
        خوشبختانه تعداد آنهایی که دغدغه شعر نیمایی رو دارند کم نیست . همانطور که جناب مرتضی امیری اسفندقه هم فرمودند و درست هم فرموده اند " گرایشمندی به سمت نثرسروده های سپید به خاطر نبودن درک درست از شعر نیمایی بود " یعنی درک درستی از شعر نیمایی در میان جامعه ادبی وجود نداشت . جناب شاپور جورکش هم با نقل قولی که از فریدون توللی کرده اند که ایشان گفته بودند ( کاغذ و مداد بردم و رفتم گفتم آقاى نیما، خلاصه‌ى مطلبت را بگو، شعر نو چى مى‌خواهد بگوید؟ مى‌گفت هزارتا بازى درآورد تا این حرفها را نزند. فکر کرده بود من آمده‌ام اینها را بدزدم و توى انگلستان چاپ کنم.») و این نشان میدهد که خود نیما هم خیلی چیزهارو بروز نمیداد . اگرچه طبق یکی از نامه هایش به بستگانش میگوید نامه هایش را نگه دارند تا بعد توضیحات بیشتری بدهد . این قصد را داشته که شفاف تر تئوری هایش را بیان کند . ولی متاسفانه عمرش بدنیا نبود و دچار ذات الریه شد و درگذشت . به هر حال , با درگذشت او , کارش ناتمام ماند . و جریان شعرسپید با ظهور شاملو و حذف موسیقی بیرونی ( وزن ) با اینکه خود شاملو معتقد به شعر نامیدن سپید نیست . و آنرا به عنوان یک گونه ی ادبی معرفی می کند که بین نثر و شعر قرار دارد . نه نثر است و نه شعر . حالا بماند که پیروان او کاسه ی داغ تر از آش می شوند و بر شعر نامیدنش پافشاری می کنند . با اینکه شاملو در جایی دیگر در یک فایل تصویری وقتی نثرسروده ی مسیح مصلوب را میخواند در ابتدای آن به صراحت میگوید که اینها شعر نیستند . . اگر این فایل تصویری را پیدا کردم حتمن در وبلاگم خواهم گذاشت .
        استاد شفیعی کدکنی که با نگاه آکادمیک به ادبیات نگاه میکند . حرف کاملن بجایی زده اند . آنجا که میگویند (( در یک کلام «عطا»ی او همین هوای تازه و فضای فرنگی برای شعرِ فارسی است و «لقا»ی او هم سترون کردن یک نسل از راهِ حذفِ موسیقی از شعر و بدتر از آن «تَک‌الگویه» کردنِ فرهنگِ شعری جوانان. بدترین بدبختی برای هنرمند یک الگویه بودن است. حتی اگر‌ آن الگو حافظ باشد یا شکسپیر))

        در نگاه من هم , شاملو فقط بنیانگذار یک گونه ی ادبی ست . یک گونه ی ادبی که جایگاه آن بین نثر و شعر , در ادبیات فارسی ست . و به هیچ وجه در طبقه بندی شعر قرار نمی گیرد . تعبیری که شاملو برای سپید بکار می برد هم تعبیر درستی ست . آنجا که سپید را خواهرخوانده شعر معرفی می کند . نسبت خواهرخواندگی معلوم است . یعنی هیچ نسبت نسبی با شعر ندارد . یعنی یک گونه ی ادبی مجزاست .

        ولی حکایت شعر نیمایی با سپید خیلی فرق دارد . نیمایی در امتداد شعر کلاسیک هست . صورت ارتقا یافته ی کلاسیک است . از گوشت و خون کلاسیک است . یعنی تا این لحظه آخرین تحولی که در شعر فارسی روی داده , همین ( نیمایی ست ) و این جریان نیمایی هنوز هم کاملن محقق نشده . فعلن طفلی بیش نیست . هنوز به دوران بلوغ خودش نرسیده است . مشکل امروز جامعه ادبی ایران به قول جناب اسفندقه همان نداشتن درک درست از نیمایی ست .

        جناب اسفندقه باز هم درست فرموده اند که ( باید یکی بیاید و آنچه از شعر نیمایی محقق نشده را محقق کند )
        حالا شاید بپرسید که چه چیزی باید محقق بشود ؟؟
        یکی همان ( فرم شناسی ساختاری نیمایی ست ) و آن دیگری ( عروض نیمایی ست )

        ما هنوز , عروض مدون نیمایی نداریم .
        در این عروض , باید تعداد بحرها مشخص بشوند .
        باید گوشه های گریز وزنی مشخص بشوند .
        باید دوربرگردانهای وزنی مشخص بشوند .
        باید اختیارات وزنی متناسب با نیمایی مشخص بشوند .

        و مهمتر از عروض . فرمشناسی نیمایی ست .
        تا دانش فرم شناسی نیمایی نباشد . شما با عروض میخواهید چکار کنید ؟؟
        مگرنه اینکه عروض باید در یک فرمی بخدمت گرفته شود ؟
        بدون دانش فرمی , دانش عروضی به درد نمیخورد .
        اینها دو روی یک سکه هستند .
        یعنی باید هم شعر نیمایی را بر اساس فرم بشناسیم و هم عروض نیمایی را متناسب با آن فرم ها و آن چشم اندازهای بدیعی که نیمایوشیج ترسیم کرده اند تدوین کنیم و بکار ببندیم.

        همانطور که اشاره کرده ام برای شعر نیمایی با اینکه به حاشیه رانده شده است . افراد دلسوز و دغدغه مند کم نداریم . ولی دلسوزی و داشتن دغدغه کاری از پیش نمی برد . باید آستین ها را بالا زد و اصول و قواعد حاکم بر شعر نیمایی را استخراج کرد . که این مهم همانطور که در جریان هستید دارد اتفاق می افتد و بدون شک در آینده ی نچندان دور نه تنها مشکل فرم شناسی شعر نیمایی را نخواهیم داشت بلکه علاقمندان به شعر نیمایی یک مرجع برای آموزش شعر نیمایی در اختیار خواهند داشت . و بدون شک , شما هم در این رنسانس به اندازه ی خودتان سهم ایفا خواهید کرد . عروض نیمایی هم با طبقه بندی وزنی متناسب با نیمایی و استخراج گوشه های گریز وزنی و همچنین دوربرگردانهای وزنی مشکلش حل خواهد شد . که این کار نیازمند نمونه سرایی عملی برای اجرایی کردن گریز از وزن و ایجاد چندصدایی در شعر نیمایی ست .
        ارسال پاسخ
        مسعود آزادبخت
        سلام مجدد
        شادان شهرو را نمیشناسم
        موفق باشید به راه خودتان
        خندانک خندانک خندانک
        مهرداد مانا
        سلام مجدد سیاوش عزیز

        بحث سپید و کلاسیک را در همین سایت بارها انجام دادیم و ای کاش الان یادم باشد کدام صفحات بوده که شما را ارجاع بدهم ؟
        اما بهرحال جامعه ی ادبی الان این را پذیرفته و در همه جا سپید نیز گونه ای شعر نامیده می شود و در مورد مرحوم‌ شاملو هم بگویم ، ایشان استارت زدند اما من الان اصلا از شعر ایشان خوشم نمی آید ، همینطور فروغ و سهراب و حتا نیما
        بلکه اگر بخواهم شعر غیر کلاسیک بخوانم سراغ سیدعلی صالحی و گروس می روم . و از آنها بالاتر در همین سایت ، شعرهای سلمان ، پژمان بدری ، مجید قلیچ خانی ، سمیه جلالی و ... می روم . در مورد قرآن هم خودش فرمایش کرده شعر نیست . زیرا تعریف آن زمان از شعر مثل امروز نبود
        و البته بحث قرآن در اینجا جایش نیست
        مهرداد مانا
        سلام مسعودجان
        خوشبختانه آقای شهرو شادان بختیاری به تازگی عضو همین سایت شدند و از دوستان خوب بنده . ولی اگر خواستید بیشتر با قلمشان آشنا شوید قطعا جستجوی نامشان خالی از لطف نیست و مطمئنم پشیمان نمی شوید خندانک
        طوبی آهنگران
        طوبی آهنگران
        ۱۳ ساعت پیش
        خندانک
        فاطمه گودرزی
        دیروز
        درود بر جناب مانا
        سپید با احساسی بود که از قلمتان خواندیم .
        آنچه از من به من نزدیک تر است
        اغوش تو و بوی پیراهن توست.
        در وادی عشق پیراهن که هیچ تار مویی زندگی میبخشد .اگر چه هیچ گاه دست زلیخابه پیراهن یوسف نرسید اما همان لمس لحظه کافی بود برای یک عمر دوست داشتن.
        خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک
        گلاله ناصری
        خندانک خندانک
        ارسال پاسخ
        مجید قلیچ خانی
        خندانک
        ارسال پاسخ
        مهرداد مانا
        جنگ‌ بود
        و مادران روی دامن دختران دم بخت
        طرح مین گلدار می کاشتند
        گفتند برای پیشانی ماه
        دیروز دو کامیون پونز
        از قم و قندهار رسیده است .
        موسم بی رمق روزه بود
        و سربند آن دختر ایزدی
        سفره ی افطار کرکسان شریعت ...
        آه
        شما که تن های تان
        تُردِ تمناست
        چگونه کنار آتش نمی رقصید ؟
        من هنوز هم از خدای خشمگین ملاعمر
        طلبکار لبهای لطیف آن زنم
        که از نژاد نحیف نیلوفران بود
        و روزی ماه در برکه ی سبز چشمهای اش
        چون بید می لرزید .....



        قسمتی از پنجمین قطعه دفتر ۱۵


        آمدنتان را به فال نیک می گیرم و خدای را شاکرم که هنوز و همچنان اهل بینش و دانش و فروتنی در جهان زنده و پاینده اند .
        ارسال پاسخ
        طوبی آهنگران
        طوبی آهنگران
        ۱۳ ساعت پیش
        خندانک
        جمیله عجم(بانوی واژه ها)
        دیروز
        خندانک
        درودبرمانای عزیز خندانک
        بسیارزیبابود خندانک خندانک خندانک
        مبارکه بانوبیروتی عزیز خندانک
        خندانک خندانک خندانک
        گلاله ناصری
        خندانک خندانک
        ارسال پاسخ
        مجید قلیچ خانی
        خندانک
        ارسال پاسخ
        مهرداد مانا
        جنگ بود
        و مناجات خواجه را صدای تکفیر توپ ها
        هاشور می زد
        در کوچه های هراسان هرات
        و بیخ گوش بامیان
        مراقبه ی بودای بیچاره را
        فتوای ملاعبدالوحشت (!)
        می شکست ..
        آه جنگ بود و ما نفله شده گان انفال
        بر گورهای دسته جمعی
        شعر " شیرکو " می خواندیم
        تلوزیون از خجالت
        سر در کانالی فرو برده بود :
        '' کوبیدن یک راکت به کرامت کابل
        انفجار بمبی در باور بغداد !! ''


        حضورتان بی تردید مایه ی دلگرمی ست . چه آنکه همواره شاهد مهر بی منت تان بوده و بر خوان محبتتان میهمان بوده ام .
        ارسال پاسخ
        طوبی آهنگران
        طوبی آهنگران
        ۱۳ ساعت پیش
        خندانک
        رضا رضوی تخلص (دود)
        دیروز
        سلام و درود جناب مانای عزیز
        زیبا قلم زدید
        شاد باشید و سلامت
        خندانک خندانک خندانک
        مجید قلیچ خانی
        خندانک
        ارسال پاسخ
        مهرداد مانا
        پشت خاکریزی منتظر بودیم
        رنگ پریده ی صورتش در قاب شب
        کامل شده بود
        گفتم : صربها عادت دارند از چاه گلوی زنها
        دلو دست شان را پُرخون کنند
        نمی ترسی؟؟؟
        باد ، بی بوسه از گندمزار گیسش گذشت
        و نگاه منجمدش انگار
        چوب خشکی شد
        پیش از کشف آتش !!


        بخشی از پنجمین قطعه دفتر پانزدهم


        حضرت رضوی نازنین ، قدمتان مبارک است و گل نثار گامتان ، سپس که زحمت بر خود هموار نمودی تا رحمت ببارانی
        ارسال پاسخ
        طوبی آهنگران
        طوبی آهنگران
        ۱۳ ساعت پیش
        خندانک
        مهرداد عزیزیان  بی تخلص
        دیروز
        سلام و عرض ادب
        حال و هوای سال ۹۵ شما برای ذائقه ی بنده شیرین و لطیف بود.
        درود و موفق باشید 👏👏🌺🌺
        مجید قلیچ خانی
        خندانک
        ارسال پاسخ
        مهرداد مانا
        جنگ بود و دو قوی بی قرار ،
        عبور قوای بی قوت "هوشی مینه" را
        از آب نظاره می کردند
        و جنازه ی جوانکی قندیل بسته بود
        پای کاجی در کریمه
        گفتم : تو از این همه رایحه ی آز انگیز
        فقط بوی باروت را باور کرده ای ؟؟
        گفت : هیییسسسسس
        سنگ سرباز اسد بود انگار
        سکوت مرموز فرات را شکست...



        قسمتی از پنجمین قطعه از دفتر پانزدهم


        همنام گرامی خوش آمدید . بر پویایی و نیرو و نشاطتان دو صد درود می فرستم
        ارسال پاسخ
        طوبی آهنگران
        طوبی آهنگران
        ۱۳ ساعت پیش
        خندانک
        سعید نادمی (هزارویک )
        دیروز
        درود بر شما و موفق باشید
        خندانک خندانک خندانک خندانک
        مجید قلیچ خانی
        خندانک
        ارسال پاسخ
        مهرداد مانا
        آهسته گفتم :
        می دانی آتش بس
        از جنگ‌
        به کشتن کودکان حریص تر است ؟
        پرچم های صلح بسیاری دیدم
        در دیاله و دیرالزور
        که از فتح بکارت دوشیزگان
        خونین بود ...
        و یک شب اینقدر خون از خیالم چکید
        که در گوش گنبدی فیروزه گفتم :
        عمامه ات را بالاتر ببر مُفتی شاعرکش!!
        من زبان سرخ شهیدانم ،
        و هر هزاره ، هفتاد بار
        شعرهایم را
        با چشم بسته و پای زنجیر
        میان مزارهای بی نام گردانده اند .



        قسمتی از قطعه ۵ از دفتر ۱۵

        جناب نادمی انشالله که هرگز اندوه نبینید . بودنتان‌ را قدر می دانم و دست پرمهرتان را می فشارم
        ارسال پاسخ
        طوبی آهنگران
        طوبی آهنگران
        ۱۳ ساعت پیش
        خندانک
        سیاوش آزاد
        دیروز
        سلام بر مانای عزیز ببخشید امروز خیلی مصدع این صفحه شدم
        خوشتر آن باشد که سر دلبران
        گفته آید در حدیث دیگران
        بله به این اثر میگویند شعر سپید که دشمن خونین سپید را هم رام خویش میکند نرخ را بار دیگر شکستم شعر خواندم آنچه نثر می دانستمش گر چه باز گویم سپید نثر است خدابه همراهت
        مهرداد مانا
        جنگ بود ،
        و صدای مرگ از بیرون می آمد
        و دو کفتار در دو سوی دجله
        سر جنازه ی زندگی نزاع می کردند
        مرگ‌ ، زندگی را مات کرده بود
        مرگ چون کرمی ، زندگی را سوراخ می کرد
        و زندگی زنی پابه ماه بود
        در میخانه های بی عار عدن
        که مرگ را عق می زد و بالا می آورد ..
        جنگ بود و سایه های سرگردان اریتره
        جیب شان خالی بود
        سفره و اجاقشان خالی
        اما خشابهای شان ....
        پشت آخرین خاکریز رسیده بودیم
        و باید نقشه ی جغرافیا را
        از چشم تاریخ پنهان می کردم
        کلاغها به آرزوی اجساد نوک می زدند
        و او همچنان نگاهش روی صورتم ماسیده بود
        ابروهای وحشی اش را مرتب کردم :
        خانم خوبی باش نفسم
        و پس از من ،
        منت ریسمان ها را نکشی برای هر نفس
        گفت : من که هزار دریا گریسته ام و هنوز
        چشمه ی اشکم از مشک ابوذر ، خیس تر است
        راستی
        تو هوای نارنج شیراز نکرده ای ؟؟



        سیاوش عزیز ، حضورت تصدیع نیست بلکه ترفیعی ست که به بنده مبذول داشته اید . و این را هم بگویم همه اش احساس می کنم جایی شما را پیش از این دیده ام و توفیق زیارت یا مصاحبت جنابتان را داشته ام
        ارسال پاسخ
        سیاوش آزاد
        سیاوش آزاد
        ۱۹ ساعت پیش
        سلام لطف دارید درین عالم ناسوت که بعید میدانم مگر آنکه در عوالم اعلی هم را دیده باشیم به هرحال
        به اصفهان گذرت گر فتاد ای مانا
        سیاوش است در آنجا به انتظار شما
        طوبی آهنگران
        طوبی آهنگران
        ۱۳ ساعت پیش
        خندانک
        مریم کاسیانی
        دیروز
        درود بر شما و گلاله ی عزیز
        سروده ی زیبا یتان مبارک بانو پیروتی عزیز
        مانا باشید همراه هم
        خندانک خندانک خندانک
        خندانک خندانک
        خندانک
        مهرداد مانا
        او هم مردی ست
        که خورشید را در خواب جستجو کرده
        و سراغ عصای کلیم را
        از سواد سامری پرسیده است
        و شب ها که سومریان خواب بوده اند
        الوارهای کشتی نوح را
        برای سایه بان خانه اش دزدیده است
        او هم مثل همه ی ما
        روزی در آیینه ی اوهام
        به ریش مرگ خندید
        آنگاه به نجوا گفت :
        "" دلم‌ برای غربت نگاهش تنگ است
        ای باد ، بوی عطر گردنش را
        می خواهم
        که گوش یاسمن های شعرم
        تشنه ی حدیث بارانند ... """

        دوستم‌ اما
        مردی ست حتا از میانه ها هم معتدل تر
        هوای مدیترانه ی نگاهش
        با زیتون چشم گلاله نسبتی دارد
        که باید از ابر و آیینه ها پرسید
        گاه از حسادت این حقیقت
        که برادران دلیل دلواپسی خواهرانند و
        خورشید آسمان اضطرابشان !! ،
        مانای سر به دار
        سرش را به واژه ها کوبیده است
        گاه هم دلم را صابون زده ام
        که من نیز قلابی در این قصیده انداخته و
        از ماهیان برکه ی باورش
        بی نصیب نیستم ....
        ..
        او هم مردی ست
        که مختصات ستاره را ، در نگاه زنی جسته است
        مردی که سیگارش را
        روی گونه ی خاک خاموش کرده است
        و سبزه ها ، خنیاگران اندوهش بوده اند
        دوستم
        دشمن دو رویی ست
        و با دغل ، دوئل کرده و تیری به سینه ی ریا
        شلیک کرده است ...
        هرچه باشد او نیز صاحب سهمی از میراث نیلوفر است و
        به گردن گلهای قالی حق دارد ..


        پایان شعر اما
        طناب را از گردن واژه باز می کنم
        رفیقم راضی به رنج حلاج نیست




        ششمین قطعه از دفتر پانزدهم ( پیش از مردن )

        اینکه آمده اید خود یک نعمت است و اینکه نگاشته اید ، نعمتی دیگر و هم اینکه مهر گسترانیده اید ، نعمتی بالاتر که اگر سپاس نگفته و ارج ننهم باید در آدمیت مانا تردید نمایی

        فراوان سپاس و فراوان سلام

        ارسال پاسخ
        طوبی آهنگران
        طوبی آهنگران
        ۱۳ ساعت پیش
        خندانک
        سارا رحیمی
        ۱۵ ساعت پیش
        درود بر جناب ماناوبر بانو گلاله عزیز خندانک
        چه زیباست تقدیمیتان
        مبارک بانو بیروتی عزیز خندانک
        بسیار زیبا بود وعاااالی
        زرنگار قلم نابتان خندانک
        خندانک خندانک خندانک

        مهرداد مانا
        مهرداد مانا
        ۱۳ ساعت پیش

        در مورد خودمان _ که دو گیلاس رسیده بر شاخه ی احتمالیم _
        شاید کمتر گفته باشم
        نسبت اشکهای تو با انگشتانم
        نسبت نسیم و موج است
        نسیم در گوش گیج موج ،
        داستان مردی را نقل می کند
        که از تبار سفر بود
        و خمیر کوچ ، زیر پوتین های نداشته اش
        ورز داده می شد
        مردی که نقره ی داغ شعرش
        روی جبین تقدیر حکاکی بود
        و جالوت جدایی ، از مزامیر عاشقانه اش
        به جان می آمد
        حکایت مردی که میان همه ی ستاره ها غریب بود
        چرا که به هلال افسرده ی ماهی دل بست
        که با ماهیان حوض نگاه تو می رقصید !!
        شقیقه ام به همه ی ماشه های جهان مشکوک است
        از وقتی که چمدانت پر از رفتن شد
        و گردنم ، هر شب خواب طنابی طویل می بیند

        من عادت به سوگند ندارم
        گاهی تقدس یک برگ برای ام
        از ابهت اورشلیم بیشتر بوده است
        گاهی معابد انجیر بودا را
        به نگاه سبز زنی فروخته ام
        که از خواب کلمات می آمد
        گاهی اشک پیاله را آبی تر از
        اقیانوس دیده ام
        و دل به جوانه ای داده ام
        که دهان دی ماه را می بست
        عادت به سوگند ندارم
        اما به گیس خیست _ گلاله _
        ابرستانی ست در نگاه زن
        وگرنه اینهمه زنبق بنفش
        از سرود شاعران نمی رُست .

        سرود ششم از دفتر پانزدهم

        مدتی بود تا از شما و قلمتان بی خبر بودم و حال خوشحالم که دیدم زنده و سلامت هستید و توفیقی شد که به زیارت صفحه تان بیایم و سعادتی که میزبانتان درین صفحه ی بی رونق باشم . سپاس فراوان
        ارسال پاسخ
        سارا خوش روش
        ۱۴ ساعت پیش
        درود و عرض ادب،بسیار دلنشین و لطیف خندانک
        مهرداد مانا
        مهرداد مانا
        ۱۲ ساعت پیش
        اتفاقا
        ما چون حامل پیامی به مردگان قرونیم
        ویزای برزخ مان را
        جلوتر امضا می کنند
        راستش از وقتی
        رسن در گلوی فریاد نهادند ،
        چیزی شبیه طناب ،
        هر شب به خواب نفسم می آید
        و ناخن شیون ، صورت شادی ام را
        شخم می زند
        می خواستم بروم
        جاده را از زیر پایم بیرون کشیدند و
        گوشه ای تا کردند
        می خواستم فریادی شوم
        دیدم گلویم سر جایش نیست !!
        تا چشم بر می داشتم
        خطوط شعرم جایشان را با هم عوض می کردند
        و بر سردر گوشم کسی با خط ناخوش
        می نوشت : " ورود ساز و آواز قدغن است " .....
        ...



        سلام و بسیار خوش آمدید و منت نهادید . امید که روش و منش تان همانگونه که نامتان می گوید ، نیک باشد و قطعا نیز اینگونه است
        ارسال پاسخ
        آذر مهتدی
        ۱۰ ساعت پیش
        درود بیکران استاد مانای گرامی
        بسیار زیبا
        تقدیمی مبارک صاحبش
        قلمتان سبز
        خندانک خندانک خندانک
        مهرداد مانا
        مهرداد مانا
        ۱ ساعت پیش
        و یک روز سه مغ که رد خانم شب را
        میان ستاره های سرودم
        رصد کرده بودند
        با سه سیب در سینی نقره فام ماه آمدند
        و گفتند : زهی سعادت مانا
        که ما آن بهار بی بدیل را
        در یخساران سوران یافته ایم
        اینت آن موعود مزامیر
        که اعتدال قامتش
        دلیل سجده ی سپیدارهاست ....
        و دامنش مصحفی
        که آیات عتیق خواب را بر آن نوشته اند



        سلام و دو صد درود
        به گمانم آنچه هنر را زیباتر از آنچه هست می نمایاند ، حضور و دلگرمی و خطاپوشی و التفات دوستانی چون شماست که خورشید همیشه اید و بر یخساران اندوه می تابید
        ارسال پاسخ
        محسن ابراهیمی ( غریب )
        ۸ ساعت پیش
        درود مانای عزیز خندانک
        عجب حس و حال خوبی داشت شعرت خندانک خندانک
        هنوزم سر حرفم هستم که این همه لطافت بهت نمیاد خندانک ببخشید خندانک
        واقعا به دلم نشست خندانک دمت گرم و دست مریزاد خندانک
        مهرداد مانا
        مهرداد مانا
        ۳۶ دقیقه پیش
        پیش از چشمان تو
        به یقین
        ستاره های یتیم
        حاکمان کور آسمان بوده اند

        دفتر سوم مانا ۱۳۸۰



        محسن نازنین از سپاهان زخمی چه خبر ؟ و از زاینده رود تشنه ؟ باورکن خجالت می کشم به جای همه ی آنها که نمی گذارند صدا و قلم را به خونخواهی هموطنانمان به میدان بیاوریم . اگر یک بزمجه ی معلوم الحال مجهول الهویه ای در مدح و ثنای فلان مسئول مستجاب الطاعه (!!!!!) بنویسد با آن قلم‌ شکوهمندش !! سیاسی نیست ولی اگر همان آدم را بخواهی نقد کنی سیاسی ست و از نشرش معذورند .
        خوش آمدید و مرهم گذاشتید . و البته درست است من ظاهری غلط انداز دارم مثل ژان والژان
        ارسال پاسخ
        نسرین حسینی
        ۵ ساعت پیش
        چقدر زیبا وزیباتر اینکه تقدیمی ارزشمندی بود
        مبارک سارای عزیز

        درودها مانای همیشه مهربان
        مانا بمانید خندانک خندانک
        تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.


        (متن های کوتاه و غیر مرتبط با نقد، با صلاحدید مدیران حذف خواهند شد)
        ارسال پیام خصوصی

        نقد و آموزش

        نظرات

        مشاعره

        کاربران اشتراک دار

        محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک

        حمایت از شعرناب

        شعرناب

        با قرار دادن کد زير در سايت و يا وبلاگ خود از شعر ناب حمايت نمایید.

        کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
        استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
        0