سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

پر نشاط ترین اشعار

انتشار ویژه ناب

اعضای آنلاین

تبلیغات متنی

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

سه شنبه 3 ارديبهشت 1398
  • روز ملي كارآفريني
  • روز بزرگداشت شيخ بهايي
19 شعبان 1440
    Tuesday 23 Apr 2019
      هر چه بیشتر به کسی عشق میورزیم ، بیشتر در اسرار هر چیز نفوذ می کنیم . مولانا

      سه شنبه ۳ ارديبهشت

      پست های وبلاگ

      شعرناب
      درآغوش تاریکی قسمت۳
      ارسال شده توسط

      نیلوفر (دختر پاییز)

      در تاریخ : ۲ هفته پیش
      موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۷۵ | نظرات : ۱۲

      راهب جلوی در معبد منتظر من مانده بود.و وقتی مرا دید به سمتم آمد:((دخترم آمدی؟ بیا تو .خوش برگشتی .بیرون هوا سرد است است بیرون نمان!)) یک نگاه کلی از بیرون به معبد انداختم.این اولین بار بود که معبد اینقدر از نظرم بزرگ می امد.وارد که شدم سرتاسر دیوار ها آینه بود و آیینه کاری شده بود.محو اینه کاری دیوار ها شده بودم. محو گچ بری های سقف؛چه شگفت انگیز بود.
       
      آینه ها مرا نشان می دادند؟؟؟؟ نه نه؛نه؛ این من نبودم .دختری درون آینه ها بود با چشمانی به رنگ آسمان و موهای به سیاهی درون تابوت و با امواج دریا که تا زیر کمر او می رسیدند.لبانش به سرخی خون بود و پیراهنی سفید و بلند تا ساق پای او امده بود.نا خود آگاه به پیراهنم نگاه کردم. ان دختر درون اینه.او من بود.من درون اینه بودم.راهب نزیک امد و گفت :((دخترم این خود واقعی ات هستی خود واقعی ات .کسی که در دنیای بیرون زندگی می کرد تو نبودی! )) صدایش در سرم پیچید ((تو نبودی...تو نبودی...خود واقعی ات.. خود.....)) مرا به گذشته برد .زمانی که برای جشن سال نو آماده می شدم .جلوی آینه ایستاده بودم و مادرم را صدا کردم. مادر؛ مرا ببین . ببین دخترت چه زیبا شده!! مادر آمد و موهایم را نوازش کرد. (( عزیز دلم. تو خیلی زیبایی. دختر ناز من؛ تو خیلی زیبایی)) ..... از گذشته بیرون آمدم و باز با همان دختر درون آینه روبه رو شدم. دیگر خود واقعی ام را می شناختم. دختری که تا به حال ندیده بودمش.!!.
       
       
       
      ((رها .دخترم من فقط صبح تا غروب را میتوانم اینجا بمانم ولی امشب به خواطر تو دیر تر می روم.))
       
      راهب مرا به اتاق تابوت ها برد .تابوت هایی که یکی از انها که زیبا تر از بقیه بود مال من بود . در اتاق پنج تابوت بود که سه تای انها مال سه برادری بود که خادمان من نامیده می شدند . و یکی دیگر که با جواهرات زیبا تزیین شده بود مال من بود ولی یکی دیگر را نمی دانم. تا به حال دقت نکرده بودم . مال چه کسی بود؟؟؟؟ راهب کنار تابوت ناشناس زمین نشست و در تابوت را باز کرد. دختری درون تابوت خوابیده بود با موهای طلایی و با پیراهنی سفید و بلند . راهب چشم بند را از چشمان او برداشت و  دختر زیبای درون تابوت چشمانش را گشود . چشمانی عسلی که وقتی باز شدند از درون تابوت دو پروانه مشکی نارنجی به بیرون پرواز کردند.  دختر ارام از درون تابوت بیرون امد و من تازه متوجه شباهت  او به خودم شدم  بدنش را مانند من با دقت تراش داده بودند که ان پیراهن سفید در تن او غوغا می کرد . من هم اینطور بودم؟؟  قدش مقداری از قد من کوتاه تر بود ولی به جز تفاوت چهره؛ ان دختر به من شباهت داشت. بلند شد و با نگاهی ملیح و ارام به من چشم دوخت.  قدم قدم ..ارام ارام به سمتم امد و اینبار با چشمانی خیره مرا می نگریست. چند ثانیه به من خیره بود و بعد خودش را در آغوشم انداخت. قلبم به ناگهان تیری کشید و سرم گیج رفت . حافظه ام مرا به چالش کشید و مرا به رویا برد . به زمانی که هیچگاه یادم نمی امد من در ان سن چه خاطراتی داشتم  دختری  چهار ساله با موهایی طلایی می دوید و دختری با موهای مشکی به دنبال او بود . دخترک مو طلایی به پشت سرش نگاهی کرد و لبخند زیبایی که دخترک مو مشکی را به زمین انداخت. و بعد هردو خندیدند.
       
      به حال برگشتم و دیدم قطرات اشکی از چشمانم سرازیر است و شانه های دختری که در آغوش من است هم می لرزد....
       
      صدای دلنشین و زیبایی چند بار پشت سر هم صدایم زد .(( رها.رها جانم .رها .رها..)) و بعد صدای گریه .شانه هایش را گرفتم و جلویم آوردم .چشمانش غرق در اشک و خون بود و قلب مرا به درد می اورد .نگاهش کردم( تو کی هستی؟؟ چرا اسم مرا میدانی؟)
       
      (( رها من دختر عموی تو هستم رها . تو بعد از یازده سال امدی. رها من یازده سال انتظار دختر عمویم را می کشیدم انتظار دختر برادر بزرگ تر از پدرم. رها . مادرت برای اینکه در امان باشی تو را به اینجا اورد و به زن و مردی داد که نازا بودند. )) باز هق هق گریه اش صدایش را برید . اما من بعد از شنیدن این حرف ها؛سکوت کرده بودم .من حال دختر عموی واقعی ام را داشتم .دختر عمویی که یازده سال انتظار مرا کشیده . و من حتی اورا به یاد هم نمی اوردم و نمی دانستم او کیست!!!!!
       
       ((رها .هق هق.. رها تو حافظه کودکی ات پاک شده.رها به خاطر اینکه بتونی مثل یه انسان زندگی کنی )) حافظه ام؟؟ از وقتی به یاد دارم پدرو مادری را داشتم که شانزده سال با من زندگی کردند ولی چرا از پنج سال اول زندگی ام هیچ به یاد نمی اورم؟ ؟؟؟ تا جایی که به یاد داشتم پدرو مادرم بعد از شانزده سال تحمل حرف های مردم مرا دفن کردند و  حال هم من به کل تغییر کرده ام.
       
      (( رها مادرت این را خواست.  خواست تو مانند یه انسان زندگی کنی )) مادرم؟؟ خیلی دلم میخواست مادر واقعی ام را ببینم .مادری که هیچ از او به یاد ندارم ولی دلم میخواهد او ما در اغوش بگیرد و مرا به اسم صدا کند . بعد از ان کاری که مادر تقلبی ام با من کرد من مادر واقعی ا را می خواستم....
       
      روی تابوت من نوشته بود :noblesse و من باز هم چشمم به ان تابوت عجیب افتاد و هزاران سوال در ذهنم پدیدار شد....مادرم....تابوت عجیب....اینجا...و هزاران سوال دیگر....
       
       
       
       

      ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
      این پست با شماره ۹۲۰۳ در تاریخ ۲ هفته پیش در سایت شعر ناب ثبت گردید

      نقدها و نظرات
      م فریاد(محمدرضا زارع)
      ۲ هفته پیش
      سلام بر دختر پاییز خندانک
      روون و جذاب خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک
      امون ندادم تا داستان زیبات اومد روی صفحه سایت خوندمش خندانک
      خیلی خوب می نویسی در واقع عالی خندانک
      نمی دونم داستان (سفر به نیروانا) ی منو خوندی؟
      حال و هواش تقریبن شبیه این داستانه البته به این قشنگی نیست خندانک
      مدیونی اگه فک کنی حسودیم میشه به داستان قشنگت خندانک
      منتظر قسمتهای بعدی داستانت هستم خندانک
      باغ آرزوهات پرمیوه خندانک
      نیلوفر (دختر پاییز)
      درود استاد مهربون خندانک خندانک خندانک
      واقعا مرسی استاد...نظر لطفتونه خندانک خندانک خندانک خندانک
      استاد اگر بیکار شدم و جور شد حتما میخونم.... خندانک
      استاد این چه حرفیه....هر چی باشه شما استادی....منم شاگردتونم....از استادم ک بهتر نیستم... خندانک خندانک خندانک
      ممنونم ...مانا باشید خندانک خندانک خندانک خندانک
      ارسال پاسخ
      پرنیان
      ۲ هفته پیش
      خیلی هیجان انگیزه وخیلی دوست دارم ادامه شو بخونم
      آفریین خندانک خندانک خندانک
      موفق باشید خانم نیلوفر
      نیلوفر (دختر پاییز)
      ممنونم خندانک خندانک خندانک خندانک نظر لطفتونه خندانک خندانک
      همچنین پرنیان بانوی عزیز... خندانک خندانک خندانک
      ارسال پاسخ
      م فریاد(محمدرضا زارع)
      ۱۳ روز پیش
      سلام بر دختر پاییز خندانک
      قسمت چهارم چی شد؟ خندانک
      آخه اینقدر دیر به دیر ظلمه خندانک
      خندانک
      خدا پشت و پناهت باشه دخترم خندانک
      نیلوفر (دختر پاییز)
      درود استاد....استاد معذرت میخوام....امتحانا و درسا اصلا بهم فرصت نمیده...ولی چشم ...قسمت چهار امادس... خندانک خندانک خندانک خندانک
      ارسال پاسخ
      همایون طهماسبی (شوکران)
      ۷ روز پیش
      درودتان بانو
      زیباااااا
      خندانک خندانک خندانک
      نیلوفر (دختر پاییز)
      خندانک خندانک خندانک ممنونم استاد گرامی
      ارسال پاسخ
      نیلوفر (دختر پاییز)
      خندانک خندانک استاده شرنده نکنید... خندانک خندانک خندانک خندانک مانا باشید
      ارسال پاسخ
      تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



      ارسال پیام خصوصی

      آموزش و نقد شعر

      نظرات

      مشاعره

      کاربران اشتراک دار

      محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
      کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
      استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.