سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

انتشار ویژه ناب

تبلیغات متنی

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

چهارشنبه 10 آذر 1400
  • شهادت آيت الله سيد حسن مدرس، 1316 هـ ش و روز مجلس
27 ربيع الثاني 1443
    Wednesday 1 Dec 2021
    • روز جهاني مبارزه با ايدز

    بیشترین مخاطب

    کانال تلگرام شعرناب

    بنویس تا زنده بمانی ، بنویس تا زنده بمانی ، بنویس تا زنده بمانی.احمدی زاده (ملحق)

    چهارشنبه ۱۰ آذر

    پست های وبلاگ

    شعرناب
    افسانه مه آلود هاکو و پرشا نگاره دوم
    ارسال شده توسط

    مازیارملکوتی نیا

    در تاریخ : شنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۵ ۱۹:۰۷
    موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۳۲۵ | نظرات : ۱

    نگاره دوم ارواح /خادمان ملکه خاره اون خواهرملکه فیارو فرمانروای دنیای ارواح سرگردان بود / خاره / ملکه خاره /میدونستم /تمام ارواح درتسخیرو خدمت اون هستند / چشمهایی که باور کردن مهربانی بی حدش / با شنیده هام درباره مجازاتهایی که برای ارواح در نظر میگرفت مطابق نبود / زنی ریز نقش /آرام / و چیزی که که تا به حال در مورد تمام خواهر هاش احساس کرده بودم .../چشمهای زیبا و هولناک / که پشت مردمک بزرگشون دنیاهایی بود /که حتی از اینجا هم برای من غیرقابل فهم تر به نظر می اومد/طوری به اطراف نگاه میکرد که انگار نابیناست/ولی میدونستم / لایه هایی از آفرینشو میبینه که با همون چشمها /که از نگاه من دور هستن/ابعدی از آفریده های خدا که اگر تو دنیای من/حتی دربارشون حرف بزنی /فورا به دیوانه بودن محکومت میکنن مردم / و من عجایبی رو تو این سرزمسنها /با گوشت و پوستم /واقعا واقعی/لمس و احساس کردم /که اگر تو دنیای خودم حتی بهش فکر میکردم /به سلامت عقلم شک میکردم/حتی خودم /تو این فکرها بودم که متوجه شدم با فاصله کمی روبروم نشسته و به انتهای چشمهام نگاه میکنه/چطور نزدیک شدنشو حس نکردم/ترسیده بودم و لی.../حتی حرکت نکردم /داشت نفسهامو میشمرد/صدای قلبمو /گردش خون تو رگهایی که حالااینقدر از ترس متورم شده بود که احساس میکردم تمامشون /همین حالامیترکن/آروم بلند شد / عقب رفت /هنوز تو چشمام خیره بود /شه بانو ملکه پرشای آدمیزاده ها/اینو طوری خیره به چشمام گفت /که با شنیدن صدای نیمه مردونه و زنونش /واقعا داشت روح از بدنم خارج میشد / احساس میکردم سرمایی که بارگاهشو فرا گرفته بود داشت آروم آروم بدنمو منجمد میکرد/ گفت : شه بانو .../تو با خواهر بزرگ من /ملکه سرما / ملکه بزرگ دره نای /برای چی میجنگی ؟/بهش نگاه کردم /میدونستم میدونه/کمی مکث کرد و بعد با لبخندی ترسناک تر از رفتارش /طوری که انگار روزی خودش هم آدمیزادی بوده که با همین دغدغه /داشته ای رو ازدست داده /آروم عقب رفتو /فکر میکنم گفت :بگیر خواست رو/بعد پشت به من کرد و بلندتر گفت :زمانی که زمانش باشه /من در کنارت هستم/...شه بانوی آدمیزاده های باور نکردنی/ملکه پرشا/بعد به آرومی تو نور عجیبی که از سقف بارگاهش به زمین تابیده بود محوشد/خیره به جایگاهش نگاه میکردم /حالا /یک متحد قدرتمند دیگه داشتم

    ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
    این پست با شماره ۷۱۲۲ در تاریخ شنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۵ ۱۹:۰۷ در سایت شعر ناب ثبت گردید

    نقدها و نظرات
    فرشته مینودری
    دوشنبه ۱ خرداد ۱۳۹۶ ۱۰:۴۱
    شه بانو ملکه پرشای آدمیزاده ها/اینو طوری خیره به چشمام گفت /که با شنیدن صدای نیمه مردونه و زنونش /واقعا داشت روح از بدنم خارج میشد
    من کنار پرشا هستم نگرانش نباشید استاد
    درود بر شما
    تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



    ارسال پیام خصوصی

    نقد و آموزش

    نظرات

    مشاعره

    کاربران اشتراک دار

    محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک

    حمایت از شعرناب

    شعرناب

    با قرار دادن کد زير در سايت و يا وبلاگ خود از شعر ناب حمايت نمایید.

    کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
    استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
    0