سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

انتشار ویژه ناب

محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک

♪♫ صدای شاعران ♪♫

پر نشاط ترین اشعار

کانال تلگرام شعرناب

تقویم روز

يکشنبه 17 فروردين 1404
    8 شوال 1446
      Sunday 6 Apr 2025

        حمایت از شعرناب

        شعرناب

        با قرار دادن کد زير در سايت و يا وبلاگ خود از شعر ناب حمايت نمایید.

        زنان به خوبی مردان می توانند اسرار را حفظ كنند، ولی به یكدیگر می گویند تا در حفظ آن شریك باشند. داستایوسکی

        يکشنبه ۱۷ فروردين

        پست های وبلاگ

        شعرناب
        داستان « جایی میان ابرها »
        ارسال شده توسط

        فرشید بلنده

        در تاریخ : يکشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۹۲ ۲۳:۴۷
        موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۱۱۱۱ | نظرات : ۱۸

                « داستان جایی میان ابرها »
             هیچی سخت تر از بیدار شدن از خواب ناز ، اونم توی یه صبح زمستونی نیست ؛ بخصوص اگه شب قبلش  با صدای گوش خراش چیکه های آب توی ظرفشویی آرامش ازت گرفته شده باشه . با اینکه قبل از خواب چند بار سعی کرده بود که صداشو خفه کنه ، بازم موفق نشده بود . طبق معمول ، غیر از جمعه ها ، از ناشتا خبری نبود . نگاهی به ساعت مچی خودش انداخته ؛ نه زمان کافی برای رسیدن سر کار داشت و نه شانسی برای از دست دادن . آخه همین سه روز پیش برای چندمین بار مجبور شده بود تعهد کتبی بده که دیگه دیر سر کار نرسه .
           با سرعت سوار ماشین شده و راه کارخونه رو در پیش گرفت . مثل همیشه ترافیک صبح بهش این اجازه رو میداد که چند دقیقه ای به اخبار رادیو گوش بده . صدای بوق ماشینا مجبورش میکرد صدای رادیو رو زیاد کنه . همین چند دقیقه به اون کلی روحیه میداد . حرفایی مثه : امروزم یه روز خوبه . همه مردم رو به راهن . همه میگن و می خندن ... حرفایی که اون دوست داشت بفهمه . از اون حرفا که اونو به خیال اون روز ، فرو می برد .  چشاشو به چراغ قرمز دوخته بود . انگار هیچ وقت نمیخواد سبز شه .
            توی حال خودش بود که با شنیدن صدای پیس پیس ، از اون فضا بیرون اومد . یه دختر بچه تقریبا 8 ساله با آب پاش ( اسپری ) مشغول خیس کردن شیشه جلوی ماشین بود یه پارچه هم تو اون دستش بود . به زور پا بلندی دستش رو به شیشه ماشین می رسوند . یه متر اون طرف تر هم یه دختر تقریباً 10 ساله با یه منقل توی دستش ؛ مشغول دود کردن اسفند دور ماشین ها بود . منقلو روی لبه بلوار گذاشته و دور کمر اون دخترو گرفت و بلندش کرد رو کاپوت ماشین گذاشت و برگشت و منقلشو برداشت و دور شد . دختر بچه با دقت مشغول تمیز کردن شیشه بود .  از لباسا و موهای ژولیده ش میشد فهمید که 2 هفته ای هس حموم نرفته . از زور سرما انگشتای کوچیکش سرخ شده بود ولی به روی خودش نمی آورد . کارش که تموم شد ، آروم سُر خورد اومد پایین .
        -         خیلی ممنون ؛ واقعاً تمیز شده . اسمت چیه گلی خانوم ؟
        -         سلام . اسمم ایرانه . ممنون که گذاشتی شیشه ماشینتو برات بشورم .
        -         آفرین ایران خانوم بفرما اینم برا شما .
        -         قابل شما رو نداشت . . . این پول خیلی زیاده . . .
        -         اشکال نداره . کارت که تموم شد زودی برو مدرسه ؛ فک کنم یه ساعت دیگه زنگ مدرسه رو میزنن .
        -         قیافه دختره تو هم رفت و سرشو پایین انداخت و گفت من که مدرسه نمیرم . اینو گفت و به آرومی از ماشین دور شد .
        -         یه دقیقه واسا یه هدیه دیگه هم برات دارم ( از توی کیفش یه جفت دستکش در آورده به ایران داد )
        -         با اینکه برام خیلی بزرگه ولی دوستشون دارم . خدا زن و بچه تو برات نگه داره عمو .
             این اتفاق تا عصر توی ذهن شــاهــین بود . توی راه برگشت به خونه دنبال ایران میگشت ولی دیگه اونجا نبود . فقط چند تا پسربچه رو دید که دور ماشینا می چرخیدن و گل می فروختن . یه پسر حدوداً 16 ساله هم تو پیاده رو ، در حالی که به باجه تلفن تکیه داده بود ، مقدار زیادی گل روی روزنامه پهن کرده بود . از ماشینش پیاده شد و به سمت اون نوجوان رفت .
        -         سلام
        -         سلام حاجی حالت خوبه؟ 2 شاخه گل قرمز بدم دیگه ؟ ( با خنده )
        -    نه یه شاخه از اون گلایل ها بی زحمت . یه سوال داشتم ، صبح یه دختره بود به اسم ایران ، شیشه ماشین می شست ، اونو ندیدی ؟
        -    ایران ؟ به اسم نمیشناسم . فک کنم از بچه های عمو رحمان باشه . این چند خیابون صبحها دست عمو رحمان و بچه هاشن  .
        -         عمو رحمان ؟ مگه چند تا بچه داره ؟
        -    بچه های خودش که نیستن . براش کار می کنن . ده دوازده تایی هستن . بیشترشون هم دخترن . ظهر هم خودش میاد دنبالشون و پولارو میگره . عصرا هم که تو خیابونا پخششون میکنه تا دسفروشی می کنن . . .
            شاهین اون پسره رو خوب می شناخت . یادش میومد که دو سال پیش ، تقریباً هر روز ، 2 شاخه گل رُز می خرید و به خونه می برد ولی از روزی که پــروانــه رفت ، دیگه بوی گل توی خونه به مشام نرسید . روزی که درخواست طلاق از طرف دادگاه بدستش رسیده بود باورش نمی شد که به این نقطه رسیدن . طلاق اونا یه جورایی توافقی بود بین هر دوشون . قرار گذاشته بودن که راجع به بچه دار نشدن ، به هیچکس حرفی نزنن و جایی تعریف نکنن ؛ ولی آخرش توی جلسه دادگاه خانواده مجبور به فاش این راز شدند . تمام دار و ندار شاهین ، همون ماشینش بود که اونم باید برای پرداخت باقی مهریه زن سابقش می فروخت . از اون بدتر ، تنها چند هفته به زمان تخلیه آپارتمانش باقی نمونده بود . خونه ای رو که با عشق ساخته بودن به ویرانه ای تبدیل شده بود که هر لحظه دیوارهای سنگینش ، بیش از پیش بر سر شاهین در حال فرو ریختن بود . مثه هر شب خودشو توی خونه حبس میکرد . جواب تلفناشو نمیداد و سعی می کرد با قرصهای خواب آور ، خودشو آروم کنه . مثه هر شب صدای خنده های پروانه توی خونه . باز هم صدای شنیدن چکه های آب . . .
        -    سلام و صبح بخیر عرض می کنم خدمت همه شنوندگان عزیز ؛ در حال حاضر ساعت شش و ده دقیقه بامداده . امروز یکشنبه . . . ( صدای رادیو  )
        یه صبح خسته کننده دیگه و تکراری برای شاهین آغاز شده بود . منتظر یه پیشامد تازه بود تا شاید بتونه از این حس و حال بیرون بیاد . در حال عوض کردن کانال رادیو بود که صدای شنیدن تق تق به گوشش رسید . ایران بود و از پشت شیشه در حال دست تکون دادن بود . با خوشحالی شیشه ماشینو پایین می کشه . . .
        -         سلام ، خسته نباشید ایران خانوم . . .
        -         سلام عمو . میشه دوباره شیشه ماشینتو برات بشورم ؟
        -         ( با کمی مکث ) آره فقط بذار اون بغل پارک کنم .
        شاهین در حین پیاده شدن از ماشین متوجه دستای ایران شد که بازم از زور سرما سرخ شده بود .
        -         چرا اون دستکشی رو که بهت دادم نمی پوشی ؟ این جوری مریض میشی ( با أخم )
        -         من که سردم نمیشه ( در حالی که دستای کوچیکشو پشت سرش قایم میکرد ) عمو رحمان ازم گرفتشون .
        -         چرا آخه ؟ من اونو به تو داده بودم که دستات سردشون نشه ( با لحن عصبانی و صدای بلند )
              ایران که ترسیده بود ، به سرعت از اونجا دور شد . از بین ماشینا عبور کرد و به صدای شاهین اصلاً توجهی نمیکرد . صدای بوق ماشین ها لحظه به لحظه ، بیشتر شاهینو آزار میداد .
               این اتفاقات ، شاهین رو بیاد گذشته انداخت . زمانی که دانشجو بود . . . یه زمستون سرد ، وقتی که برف ، زمین رو سفید پوش کرده بود . . . زمانی که از تاکسی پیاده شد ، متوجه دختر بچه ای تقریباً 4 –5 ساله شد که روی زمین نشسته که از سرما در حال لرزیدنه . تعدادی وسیله روی زمین برای فروش چیده شده بود ؛ که البته روی اونا رو هم برف گرفته بود و تعدای فال حافظ . . . مردم توی بازار بدون توجه به اون دختر بچه در حال رفت و آمد بودن . بی اختیار جلو رفته و اون دختر بچه رو بغل کرده و به سمت نزدیک ترین مغازه رفته بود . . .  یادش میومد که صاحب مغازه به محض دیدن اون دختر بچه با صدای بلند گفته بود که : کجا میای ؟ ببر بیرون این طوله سگو . . . تمام این خاطرات بد به ذهن شاهین فشار میاورد بخصوص وقتی که دکمه های بارونی خودشو باز کرد و دخترک رو توی بغلش جا داده بود . شال گردنشو از دور خودش باز کرده و به دور سر و صورت دختر بچه پیچونده بود . با گرمای نفس خودش دستای دختر بچه رو گرم می کرد . دختر بچه که صدای هق هق گریه اش در اومده بود ، بیشتر خودشو تو بغل شاهین فشار می داد . شاهین از طرفی دنبال پدر و مادر ، دختربچه میگشت و از طرفی دیگه با خودش میگفت : اینا که اینقد بی عاطفه ان دوباره بچه بی زبونو توی این سرما به حال خودش رها می کنن . یادش میاد که به سرش زده بود دختر بچه رو با خودش به خونه ببره ولی همون لحظه یه مرد قد بلند و سیه چُرده از راه رسیده بود و بچه رو از شاهین گرفته بود . بجای اینکه حال بچه رو بپرسه ازش می پرسید : از عصر تا حالا چقد کار کردی . . . ؟ چن تومن کاسب شدی بچه ؟
            با اینکه از اون خاطره نزدیک به ده سال می گذشت ولی شاهین همیشه از خودش می پرسید که الان اون دختر بچه کجاس ؟ چیکار میکنه ؟ أصن زندس ؟
           فردا عصرش شاهین در راه برگشتن به خونه بود که توی خیابون امامزاده ، ایــران رو دید که در حال بحث کردن با خادم اونجاس . عده ای از بچه های دستفروش ، چند متر اونور تر زیر یه درخت ایستاده بودن و نگاه می کردن .
        شاهین سریعاً خودشو به اونا رسوند .
        -         سلام . . . چی شده ایران ؟ (شاهین روی زانو نشسته و با یه دستش ایران رو تو بغلش می گیره )
        -         شما این دخترو میشناسی ؟
        -         آره . . . چه اتفاقی افتاده ؟
        -    هیچی ؛ حاج آقا گفته نذار این دسفروشا و گداها بیان تو امامزاده . . . خوبیت نداره ، ظاهر اینجا رو خراب می کنن . . . اینجا شده پاتوق گدا گشنه ها . . .
           شاهین بلند شده و نگاهی به گنبد و گل دسته های امامزاده کرد . . . کلاغهایی رو میدید که اون جا در حال پرواز کردن بودند و صدای قار قار کردنشون با صدای اذان قاطی شده بود .
        -         بریم ایران . . . اینجا جای تو نیس
        -         عمو من و دوستام فقط میخواسیم یکم اینجا استراحت کنیم . . .  
        -    می دونم عزیزم . راسی ، شام که نخوردی ؟ منم که از صبح تا حالا با شکم خالی در حال بالا و پایین پریدنم . . . دوستاتو صدا کن . امشب همگی شام مهمون من هستین .
           اونشب به همه خیلی خوش گذشت و موقع برگشتن از سر راه برای همشون یه جفت دستکش بچگونه با رنگهای مختلف خرید . با اینکه خودش آه در بساط نداشت ولی با لذت براشون خرید می کرد . کم کم وقت رسوندن بچه ها به خونشون شده بود .
        -         ایران ؟ از مامانت و بابات خبر داری ؟ این عمو رحمان رو چند وقته میشناسی ؟
        -    مامانم سه سال پیش عمرشو داد به شما و چند ماه بعدش بابام منو به عمو رحمان فروخت . ( در حالی که بغض کرده بود ) . چند بار خواسم فرار کنم ولی اون فهمید و منو کتک زد .
        بچه ها در حال رفتن به سمت خونه بودن که شاهین دست ایران رو گرفت .
        -         دوست داری بیای و با من زندگی کنی ؟
        -         من . . . من . . . از خدامه ولی عمو رحمان چی ؟ اگه بفهمه بازم منو کتک میزنه .
        -         نمی ذارم هیچوقت کسی اذیتت کنه . بهت قول میدم . . . قول مردونه میدم . . .
        -    اشک توی چشمای ایران جمع شده بود و خودشو تو بغل شاهین انداخت . . . برف دوباره شروع به باریدن کرده بود . . . ولی این دفعه دیگه از سرما خبری نیست .
                                                                                                                  
                                                                                                      فرشید بلنده
                                                                                                    اسفند ماه 1392

        ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
        این پست با شماره ۳۴۶۶ در تاریخ يکشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۹۲ ۲۳:۴۷ در سایت شعر ناب ثبت گردید

        نقدها و نظرات
        تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



        ارسال پیام خصوصی

        نقد و آموزش

        نظرات

        مشاعره

        کاربران اشتراک دار

        محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
        کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
        استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
        1