سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

پر نشاط ترین اشعار

انتشار ویژه ناب

تبلیغات متنی

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

دوشنبه 5 آبان 1399
    10 ربيع الأول 1442
      Monday 26 Oct 2020
        فعال باشیم، ولی ملایم، عادل باشیم، ولی با گذشت. پروفسور حسابی

        دوشنبه ۵ آبان

        پست های وبلاگ

        شعرناب
        مناظره یِ صائب، شهریار، سپیدار و دیگران با حافظ
        ارسال شده توسط

        عیسی نصراللهی ( سپیدار )

        در تاریخ : يکشنبه ۲۹ تير ۱۳۹۹ ۲۰:۴۰
        موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۴۴۵ | نظرات : ۷

        حافظ شیرازی
        اگـر آن تـرک  شیرازی بـه دست آرد دل ما را
        به خال هندویش بخشم سمرقند و بـخارا را

        صائب تبریزی
        اگـــر آن تـــرک شـیرازی  بـــه دست آرد  دل مـــــا را
        بــه خــال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را
        هر آنکس چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد
        نــه چـون حـافظ کـه می بخشد سمرقند و بـخارا را

        شهریار تبریزی
        اگـــــر آن تــــــرک  شیرازی  بـــه دست آرد دل مــــا را
        بـــه خـــال هـنـدویـش بخـشم تــمــام  روح و اجـــزا را
        هــر آنکس چـیز می بخشد بـه سـان مرد می بخشد
        نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را
        سـر و دسـت و تـن و پــا را به خــاک گور  می بخشند
        نـــه بـــر آن تـــرک شـیرازی کـــه بــرده  جـمله دلها را

        عیسی نصراللهی (سپیدار):
         
        ﺍﮔﺮ ﺁﻥ ﺗُﺮﮎِ ﺷﯿﺮﺍﺯﯼ، ﻧﻤﯿﺒﺨﺸﺪ دل ﻭ پا ﺭﺍ
        ﺑﻪ ﻓﺎﻝِ ﻧﯿﮏ ﻣﯿﮕﯿﺮﻡ، ﺧﯿﺎﻝِ گیسِ ﺳﺎﺭﺍ ﺭﺍ /
        ﺍﮔﺮ ﺁﻥ ﺣﺎﻓﻆِ ﺩﻟﻬﺎ ﮐﻪ ﻣﯿﺒﺨﺸﺪ ﺑﺨﺎﺭﺍ ﺭﺍ 
        ﺑﺪﺍﻧﺪ ﺣﺎﻝ ﻭ ﺭﻭﺯ ﻣﻦ، ﺑﻔﻬﻤَﺪ ﮐﺎﺭِ فردا ﺭا  /
        ﺩﻭ ﺷﺎﺧﻪ ﻧﺮﮔﺲ ﻭ مریم،ﺩﻭ شاخه سُرخِ اُرکیده
        به همراه آوَرَد امّا، ﻧﮕﺎﻩِ ﺗﻨﺪِ مینا ﺭﺍ  /
        ﺩِگَر ﺩﻭﺭﺍﻥِ نازیدن، ستوهِ تیشه یِ فرهاد
        نباشد شورِ شیرینَش ، زبانِ تلخِ لیلا را  /
        ﯾﮑﯽ ﮔﻮﯾﺪ به آن حافظ، سخاوتمندِ این قصه
        چرا بخشیدی ای شاعر، سَر و رخسارِ سیما را؟
        ﺍﮔﺮ دلداده یِ مویَش، زَنَش را ﺩﻭﺳﺖ ﻣﯿﺪﺍﺭﺩ
        «الا یا ایهاالساقی »، فروغِ چشمِ رعنا را /
        اگر یغماگرِ زُلفَش، خودش بَخشَد بخارا را
        دِگَر واگویه یِ خالَش، اَدِر کأسا،زلیخا را /
        بنازَم شعرِ این شاعر،لسان الغیبِ امروزی
         پشیمان کرده اینک او،دروغِ یوغِ دنیا را /
        _______________________________
        شعر_ عیسی نصراللهی
        *** چنانچه دوستان عزیز، اشعار دیگری یا شاعران دیگری می شناسند که با این ابیات شعر حافظ مناظراتی داشته اند و یا خودشان آن را سُروده یا بصورت بداهه میسرایند، در این پُست بیاورند ( اگر مقدور بود)
         
        درپناهِ مهر

         
         

        ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
        این پست با شماره ۱۰۱۶۶ در تاریخ يکشنبه ۲۹ تير ۱۳۹۹ ۲۰:۴۰ در سایت شعر ناب ثبت گردید

        نقدها و نظرات
        طاهره حسین زاده (کوهواره)
        دوشنبه ۳۰ تير ۱۳۹۹ ۱۸:۰۱
        سلام و درود
        عالی و ارزشمند این همسرایی خِرَدجمعی شمول . من هم چندبیتی برای تضمین فوق داشتم از برخی شاعران که اگر دیدم حتماً درهمین صفحه سایت درج خواهم کرد.
        سرافرازباشید
        عیسی نصراللهی ( سپیدار )
        عیسی نصراللهی ( سپیدار )
        دوشنبه ۳۰ تير ۱۳۹۹ ۱۸:۵۵
        زنده باشی

        خیلی هم عالی خندانک
        ارسال پاسخ
        عیسی نصراللهی ( سپیدار )
        دوشنبه ۳۰ تير ۱۳۹۹ ۱۷:۴۵
        سلام

        در زیر مناظره ی تعدادی از شعرا با شعر معروف حافظ ارائه میگردد



        یاور یاری:

        اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را

        به خورشید و فلک سایم از این عزت کف پا را

        روان و روح و جان ما همه از دولت شاه است

        من مفلس کی‌ام چیزی ببخشم خال زیبا را

        اگر استاد ما محو جمال یار می‌بودی

        از آن خود نمی‌خواندی تمام روح و اجزا را

        مجید خالقی

        اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را

        فدای مقدمش سازم سرودست و تن و پا را

        من آن چیزی که خود دارم نصیب دوست گردانم

        نه چون حافظ که میبخشد سمرقند و بخارا را

        علی فایض

        اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را

        به خال هندویش بخشم سریر روح ارواح را

        مگر آن ترک شیرازی طمع کار است و بی چیز است؟

        که حافظ بخشدش او را سمرقند و بخارا را

        کسی که دل بدست آرد که محتاج بدنها نیست

        که صایب بخشدش او را سرو دست و تن و پا را

        رند تبریزی

        اگــــر آن تـــــرک شیرازی بـــه دست آرد دل مـــا را

        بــهــایـش هـــم بــبـــایـــد او بـبخشد کل دنیـــــا را

        مـگــر مـن مـغـز خــر خــوردم در این آشفته بــازاری

        کــه او دل را بــه دست آرد ببخشم مــن بــخارا را ؟

        نه چون صائب ببخشم من سر و دست و تن و پا را

        و نــــه چـــون شهریـــارانم بـبـخشم روح و اجــزا را

        کـــه ایـن دل در وجـــود مــا خــدا داند که می ارزد

        هــــزاران تــــرک شیـراز و هـــزاران عشق زیــبــا را

        ولی گــر تــرک شـیــرازی دهـد دل را به دست مــا

        در آن دم نــیــز شـــایـــد مـــا ببخشیمش بـخـارا را

        کــه مــا تــرکیم و تبریزی نه شیرازی شود چون مـا

        بـــه تــبــریــزی هـمـه بخشند سمرقـند و بـخـارا را



        ؟؟؟؟؟؟

        عجب آشفته بازاری ، خریداران دانا را

        همه ترکان تبریزی ، بت زیبای رعنا را

        گشاد دست صائب بین ، پشیمان می شود منشین

        خریداری چنین هرگز ، چه ارزان داده اعضا را

        سر ودست بلورین را ، تن رعنای سیمین را

        که بر کارش نمی آید ، بجایش دست و هم پا را

        بیبن این را به آخر شد ، عنایاتش چه وافر شد

        نه تنها جمله اجزا را ، چو مردان روح والا را

        از این بهتر چه می خواهی ، زیانت می رسد باری

        بیا ای ترک شیرازی ، ببر این مرده کالا را

        بیا دلدار شیرازی ، ببین رند از سر مستی

        چه می گوید نمی دانم ، مگر گم عقل برنا را

        شماتت بر خریداران ، چو سنگ از آسمان باران

        چرا اینگونه گفتن ها ، چنین عرضه تقاضا را

        برابر می کند دل را ، که برتر می کند دل را

        زعشق ترک شیرازی ، همو بخشد همان ها را

        سر آخر چه می نازد ، به شهر خواجه می تازد

        سخاوت می کند او هم ، سمرقند و بخارا را

        بدور از قیل و این غوغا ، سر خود (بی نشان) بالا

        دعا کردم یکایک را ، تو هم (انّا فتحنا) را

        محسن حسینی

        کلام و درد حافظ سخاوت یا خساست نیست

        نخواندی بیت دیگر را که فرموده شمایان را

        “ز عشق ناتمام ما جمال یار مستغنی است

        به آب و رنگ و خال و خط، چه حاجت روی زیبا را”

        ؟؟؟؟؟؟

        اگر آن کرد گروسی بدست آرد دل ما را

        به خال هندویش بخشم تن و جان و سر و پا را

        جوانمردی بدان باشد که ملک خویشتن بخشی

        نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را

        دکتر انوشه با کمی ور رفتن با اشعار فوق گفته:

        اگر آن مه رخ تهران بدست آرد دل ما را

        به لبخند ترش بخشم تمام روح و معنا را

        سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند

        نه بر آن دلبر شیرین که شور افکنده دنیا را

        ویا در جایی دگر کمی طنزآلود

        آگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را

        به خال هندویش بخشم یه من کشک و دو من قارا
        سر و دست و تن و پا را ز خاک گور میدانیم

        زمال غیر میدانیم سمرقند و بخارا را
        و

        عزراییل ز ما گیرد تمام روح اجزا را

        چه خوشترمیتوان باشد؟؟ زآن کشک و دو من قارا

        اما داستان باز هم ادامه یافت

        اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را

        به خال هندویش بخشم سریر روح ارواح را
        مگر آن ترک شیرازی طمع کار است و بی چیز است؟

        که حافظ بخشدش او را سمرقند و بخارا را
        کسی که دل بدست آرد که محتاج بدنها نیست

        که صایب بخشدش او را سرو دست و تن و پا را

        ناصری:

        هر آنکس چیز می بخشد ،به زعم خویش می بخشد

        یکی شهر و یکی جسم و یکی هم روح و اجزا را

        کسی چون من ندارد هبچ در دنیا

        و در عقبا نگوید حرف مفتی چون ندارد تاب اجرا را

        محمد فضل علی:

        اگر یک مهرخ شهلا بدست آرد دل ما را

        زیادت باشد او را گر ببخشم مال دنیا را

        سر و دست و دل و پا را به راه دین می بخشند

        نه بر گور و نه بر آدم گری بخشند این ها را

        و در جواب دکتر انوشه و شهریار و… محمد فضلعلی می گوید:

        مگر ملحد شدی شاعر که روح و معنیش بخشی

        نباشد ارزش یک فرد زیبا روح و معنا را

        امام عصری و حاضر! چنین بیهوده می گویی؟

        که روح و معنیش بخشی یکی مه روی شهلا را ؟

        وگر لایق بود اینها به خاک پای او بخشم

        که نالایق بود دست و سر و هم روح و معنا را

        و محمد فضلعلی در ادامه به طنز می گوید:

        مگر یک مه رخ خاکی به معنا چیز میبخشد؟

        وگر روح ارزشش این گونه باشد عرش اعلا را؟

        به یک مه روی تهرانی مگر معناش میبخشند؟

        به یاوه چرت می گویی! ندانی این معما را!

        الا ای حاتم طائی ! زجیب غیب می بخشی؟

        نباشد ارزش یک بچه میمون ! روح ومعنا را!

        البته این جواب موید حافظ است نه در جواب او! که معشوق را باید پایاپای هدیه بخشید!و ارزش ترک شیرازی بیش از سمرقند و بخارا نیست!

        هرگاه جوابم تکمیل تر شد اینجا خواهم آورد…

        سید حسن حاج سید جوادی در جواب به دکتر انوشه:
        اگر میر کمانداران به دست آرد دل مارا

        به ابروی خمش بخشم هزاران شعر زیبا را
        تمام روح و معنا را به دست یار می بینم

        چرا بخشم بر او چیزی که باید او دهد ما را

        مهرانگیز رساپور

        چنان بخشیده حافظ جان، سمرقند و بخارا را

        بیا حافظ که پنهانی، من و تو دور ازاین غوغا

        که بریک طره‌ی مویش، ببخشی هردو دنیا را !

        شنیدم خواجه‌ی شیراز، میان جمع میفرمود:

        پگاه است آنکه پس گیرد، سمرقند و بخارا را !»

        بدین فرمایش نیکو که حافظ کرد می‌دانم ،

        مگر دیگر به آسانی کسی ول می‌کند ما را !

        در اینجا بد نیست نگاهی بندازیم به نظرات و اشعار و جوابیه های برخی از بازدیدکنندگان وبلاگ که با نام خودشون درج کردم..

        ضمنا از همه دوستان کمال تشکر رو دارم که همکاری کردن.

        داوود

        اگر آن لر شیرین گو بدست آرد دل مارا

        به خال هندویش بخشم آن یکی و آن دو تا را

        که کس گر چیز می بخشد از این چیزها می بخشد

        نه چون حافظ که می بخشد سمرقند وبخارا را

        ایشون هم خودشونو اینجوری معرفی کردن.:

        اگر آن ترک تبریزی بدست آرد دل مارا
        به لبخند ذلیخایش ببخشم کل دنیا را
        به لبخند ذلیخایش که دادم کل دنیارا
        بریزم زیر پایش ساکنان عرش اعلا را
        نه چون حافظ نه چون صائب نه همچون شهریارانم
        که بر آن ترک شیرازی دهند اینها و آنها را
        نمی بخشم سمرقندی. تنی. روحی به شیرازی
        که هرگز می نبردست او در این عالم دل ما را
        تفاوت بین اینها از زمین تا آسمان باشد
        کجا گیرد زمین خشک صحرا جای دریا را
        اگر من برگزینم ترک شیرازی به تبریزی
        ونوس زیبای زیبایان ملامت میکند ما را
        امیدم هست هر شاعر برای وصف زیبائی
        چنین گوید از این پس شرح حال روی زیبا را
        به زیبائی! که حتی حوریان عرش اعلا هم
        نمیگیرند هرگز جای ترک آذری ها را

        شاعر معاصر متخلص به ستوده

        اگر از رحمت اعلا فرا گیرد دل مارا
        همان حافظ چه می داند به معنی شور سقا را

        رادین :

        اگر ان ترک شیرازی بدست ارد دل ما را
        بدو بخشم دل و مهر و وفا ها را
        نه مثل دیگران بخشم تمام روح و معنا را

        سرو دست و تن و پارا سمرقتد و بخارارا
        جوان مردی نه ان باشد که پشت رفتهگان بندی
        مرام عشق نه ان باشد که از مال دیگری بخشی
        تمام روح و معنا را سر و دستو تنو پا را سمرقندو بخارا را
        فقط ان خالقی بخشدکه خلق کرده ما ها را
        نه من ان خلق محدود که با گفتنم بخشم

        میم شمن

        یکی بخشد به او ملک و یکی روح و یکی معنا
        یکی بازارگرمی می کند آن قلب شیدا را

        یکی بر نعل می کوبد دگر بر گرده سندان
        ببین آن دلبر زیبا چه کرده این دل مارا؟

        اگر آن دلبر زیبا بدست آرد دل مارا
        بگویم من به جای این همه غوغا و اشعارا

        که ای دل هرچه داری از وجود او بود ممکن
        همه درد و بلای او ندارد قابل مارا

        زسر تا پای انگشتان فدای غمزه و نازش
        دهم بهر وصال او بقای عمر دنیا را

        هادی احمدی « سروش »

        هزاران یار زیبا رخ بدست آرند دل ما را
        نه می‌خواهم نه می‌بخشم ز جسم خود سر و پا را
        دل و جسمی اگر بخشم ز بهر یارِ زیبایی
        کجا بر وصل خوش بینم تماس این بدنها را!؟
        اگر حافظ در این دوران، نگاه مه رُخان می‌دید
        پشیمان می‌شد از بذلِ سمرقند و بخارا را
        نه تهرانی نه شیرازی به یُمن تیغ و جراحی
        ندارد ارزشی دیگر، رخ صد یار رعنا را
        ز راه دین، سر و پا را نمی‌بخشد دگر عاقل
        وگرنه عابد و زاهد دهند اجزای اعضا را!
        بجز این عالم شیرین کجا دانم که معنا چیست!
        که بخشم بهر دلداری، جهانی هم ز معنا را
        سروش و کرد گروسی ز یک شهرند و چند معنا
        مکن شاعر بنام شعر مراعات اینها را

        گر این استاد شورین رو بیابد برگه مارا
        به جان مادرم بخشم تمام جیب بابا را

        جوانمردی به اینهانیست بخشی روح ومعنا را

        جوانمردی به آن باشد دهی از خویش معنا را

        تو گر بخشی به آن مه روخ تمام روح معنا را

        نبخشند حافظا چون تو تمام روح معنا را

        تمام روح معنا را به حق تنها می بخشند

        مگر نشنیدی ای شاعر ز هر جا آمدی حجران به سر آید و بر گردی

        نگوپس تو میبخشی به خااک گور سرپا را

        سلام من به آن شیرین زبان باشد که آتش زد دلها را

        فزون برچشم و بر ابرو، فزون بر قامت و گیسو !

        نگر بر دلبر جادو، که تا ته خوانده دریا را !

        شبی گربخت‌ات اندازد به آتشگاهِ آغوشش

        زخوشبختی و خوش سوزی ، نخواهی صبح فردا را

        به خلوت با هم اندازیم این دل‌های شیدا را

        رها کن ترکِ شیرازی! بیا و دختر لر بین !

        که نتوانسته تا اکنون، کسی پس گیرد آن‌ها را !
        از آن پس برسر پاسخ به این ولخرجی حافظ

        میان شاعران بنگر، فغان و جیغ و دعوا را
        وجودِ او معمایی ست پر افسانه و افسون ١

        ببین خود با چنین بخشش، معما در معما را !

        نبخشم بهر خالی یک وجب از خاک ایران را
        ببخشیدآنچه میخواهید از سر تابه پا اما

        نبخشیداز سر وادادگی ملک شهیدان را

        بــهــایـش هـــم بــبـــایـــد او بـبخشد کل دنیـــــا را
        مـگــر مـن مـغـز خــر خــوردم در این آشفته بــازاری

        کــه او دل را بــه دست آرد ببخشم مــن بــخارا را ؟
        نه چون صائب ببخشم من سر و دست و تن و پا را

        و نــــه چـــون شهریـــارانم بـبـخشم روح و اجــزا را
        کـــه ایـن دل در وجـــود مــا خــدا داـند که می ارزد

        هــــزاران تــــرک شیـراز و هـــزاران عشق زیــبــا را
        ولی گــر تــرک شـیــرازی دهـد دل را به دست مــا

        در آن دم نــیــز شـــایـــد مـــا ببخشیمش بـخـارا را
        کــه مــا تــرکیم و تبریزی نه شیرازی شود چون مـا

        بـــه تــبــریــزی هـمـه بخشند سمرقـند و بـخـارا را

        نثار مقدمش سازم شهنشاهی عالم را
        اگر حافظ بدو بخشد سمرقند و بخارا را

        و یا آن کرد گروسی تن و جان و سر و پا را
        وگر با فخر می بخشد انوشه روح و معنا را

        دم از قیمت زنند آخر برای درّ بی همتا
        ولی آصف که می گوید شهنشاهی عالم را

        بدو بخشد تن و معنا،بهشت و عرش اعلا را

        مجید نصیری (اهورا)

        اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل مارا
        به خال هندویش بخشم تمام این هدایا را

        که آن حافظ بر صائب به پشتش شهریارانم
        به ظن خویش میبخشند سر و روح و بخارارا

        مگر من جای او باشم که گیرم خرده بر کارش وگرنه
        کدامین مدعی چون من بسنجد قدر آن زیبای رعنارا

        خداوندا بر آن یکتاییت سوگند که آن مه روی شیرازی
        اگر باشد! بود نوری ز روی تو ته چشم “اهورا “را





        سارا says:

        اگر آن ترک شیرازی ،بدست آرد دل ما را
        ز خال هرزه اش گیرم ، تمام ملک دنیا را
        از آن رو میدهم کیفر ، چنین هرزه نشانی من
        که خواهد برد صبر از دل ،که ترکان خوان یغما را
        گه از تبریز دل گیرد ،گه از شیراز دل جوید
        چه پوید او که می دارد پی اش ، بسیار دلها را
        چه بیهوده سخن گفتم ،از آن مهروی مشکین خال
        خدایا زین سخن بگذر ،چو مردم سنگ خارا را
        یکی خالیست در شیراز ، به روی چهره ای طناز
        که حافظ بخشدش آسان ،سمرقند و بخارا را
        همان خالی کزان بهجت ،ببازد روح اجزایش
        همان خالی کزان صائب ،نمی خواهد سرو پارا
        گرش یابم به رای دل ، قسم بر آستان دل
        چه آسان و چه بی پروا ،کنم آباد دنیا را
        اگر آن ترک شیرازی ،بدست آرد دل ما را
        به خال هندویش بخشم ،همان یک خال زیبا را
        هر آنکس چیز میبخشد ، دقیق و تیز می بخشد
        نه چون آنان که میدانند برابر ، سنگ و درها را
        بدان در کفه سنجش به در ، در می دهد ارزش
        وگرنه در پی خالش ،دهی امروز و فردا را

        بهمن دانشدوست

        بهمن دانشدوست از افغانستان: بجواب داکتر محمود انوشه، امیر نظام گروسی و حضرت حافظ – ۱۱ ثور ۱۳۹۱

        اگر آن دخت افغانی به دست آرد دل ما را

        به ناز قند لبخندش ببخشم عشق و انشا را

        نه جسم و شهر در معنی که فردا نیست میگردد

        نه روحی را که حبس گردد ز دستم نیست میگردد

        سراسر جسم و ارواح را به محشرگاه میبخشند

        نه بر دخت پریسایی که جان بخشید تن ما را



        :مسیحا

        اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دلی مارا
        نه یک لحظه ببندم دل نه هم بخشم همی دنیا را
        من آن ایار این دوران که بینم بسیارزین مه رویان
        نه چون حافظ وصا ئب بگویم این شعر بی معنارا

        خندانک


        شما اعضای عزیز هم میتوانید به این کمپین بپیوندید خندانک
        عیسی نصراللهی ( سپیدار )
        دوشنبه ۳۰ تير ۱۳۹۹ ۱۷:۴۶
        فاطمه دریایی:


        اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
        خوشا بر حال خوشبختش، بدست آورد دنیا را
        نه جان و روح می بخشم نه املاک بخارا را
        مگر بنگاه املاکم؟چه معنی دارد این کارا؟
        و خال هندویش دیگر ندارد ارزشی اصلأ
        که با جراحی صورت عمل کردند خال ها را
        نه حافظ داد املاکی، نه صائب دست و پا ها را
        فقط می خواستند این ها، بگیرند وقت ما ها را.....؟؟؟
        عیسی نصراللهی ( سپیدار )
        دوشنبه ۳۰ تير ۱۳۹۹ ۱۷:۵۳

        حجت الاسلام پاشاپور ( عارف تهرانی):


        اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را

        شعار و حرف پر کرده تمام ادعاها را



        یکی بخشیده چون حافظ سمرقند و بخارا را

        یکی چون صائبِ تبریز سر و دست و تن و پا را



        از این سو شهریار داده تمام روح و اجزا را

        از آن سو بانو دریایی گرفته حال ماها را



        سعادتمند شاعر نیز فقط گفت و نداد هرگز

        نه ملک و نه بخارایی ، نه روح و نه تن و پا را



        ولی من می شناسم کس که او نه گفت و نه دم زد

        بدون حرف عمل کرده تمام ادعاها را



        کسی که خانمانش را ، رها از بهر جانان کرد

        بدون منتی بخشید ، سر و دست و تن و پا را



        و او آهسته و آرام ، برای عشق محبوبش

        فدا کرده به گمنامی ، تمام روح و اجزا را



        به جز اینها پدر ، مادر، برادر ها و خواهر ها

        کلاس و مدرک و همسر و حتی عشق بابا را



        اگر خواهی بدانی کیست ، وجودت از سجود اوست

        تمامی خودش را داد ، به ما بخشیده دنیا را



        نه گفتش ترک شیرازی ، نه گفتش خال هندویش

        و او نامش شهید است او ، عمل کرد ادعاها را



        تو هم گرچه نمیدانی ولی مدیون او هستی

        شهیدی که به ما بخشید ، همه دنیا و عقبی را



        الا یا ایها الشاعر رها کن حرف ، عمل باید

        تو هم چون عارف تهران ندانی فرق این ها را ...

        عیسی نصراللهی ( سپیدار )
        دوشنبه ۳۰ تير ۱۳۹۹ ۱۷:۵۴
        منابع پیام اول

        http://talaab.blogfa.com/post/35
        عیسی نصراللهی ( سپیدار )
        سه شنبه ۳۱ تير ۱۳۹۹ ۱۰:۰۹
        صائب تبریزی:

        هر آنکس چیز می بخشد، ز جان خویش می بخشد
        نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را

        اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
        به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را


        شهریار:

        هر آنکس چیز می بخشد بسان مرد می بخشد
        نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را

        سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند
        نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را

        اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
        به خال هندویش بخشم تمام روح و اجزا را

        یاری:

        اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
        به خورشید و فلک سایم از این عزت کف پا را

        روان و روح و جان ما همه از دولت شاه است
        من مفلس کی‌ام چیزی ببخشم خال زیبا را

        اگر استاد ما محو جمال یار می‌بودی
        از آن خود نمی‌خواندی تمام روح و اجزا را






        جوابیه های شعرای معاصر:

        بعضی ها سمرقند و بخارایی ندارن که ببخشن:

        هر آنکس چیز می بخشد ،به زعم خویش می بخشد

        یکی شهر و یکی جسم و یکی هم روح و اجزا را

        کسی چون من ندارد هبچ در دنیا و در عقبا
        نگوید حرف مفتی چون ندارد تاب اجرا را

        بعضی ها هم غصه بخشندگی دیگران رو می خورن:

        مگر آن ترک شیرازی طمع کار است و بی چیز است؟

        که حافظ بخشدش او را سمرقند و بخارا را

        کسی که دل بدست آرد که محتاج بدنها نیست
        که صایب بخشدش او را سرو دست و تن و پا را

        و از نگاه طاقچه بالا !! :

        اگــــر آن تـــــرک شیرازی بـــه دست آرد دل مـــا را
        بــهــایـش هـــم بــبـــایـــد او بـبخشد کل دنیـــــا را

        مـگــر مـن مـغـز خــر خــوردم در این آشفته بــازاری
        کــه او دل را بــه دست آرد ببخشم مــن بــخارا را ؟

        نه چون صائب ببخشم من سر و دست و تن و پا را
        و نــــه چـــون شهریـــارانم بـبـخشم روح و اجــزا را

        کـه ایـن دل در وجـــود مــا خــدا داند که می ارزد
        هــــزاران تــــرک شیـراز و هـــزاران عشق زیــبــا را

        ولی گــر تــرک شـیــرازی دهـد دل را به دست مــا
        در آن دم نــیــز شـــایـــد مـــا ببخشیمش بـخـارا را

        کــه مــا تــرکیم و تبریزی نه شیرازی شود چون مـا
        بـــه تــبــریــزی هـمـه بخشند سمرقـند و بـخـارا را

        البته یک نفر هم پیدا شد که از حافظ دفاع کنه:

        کلام و درد حافظ سخاوت یا خساست نیست
        نخواندی بیت دیگر را که فرموده شمایان را

        (ز عشق ناتمام ما جمال یار مستغنی است
        به آب و رنگ و خال و خط، چه حاجت روی زیبا را)

        دم شما گرم. خیلی با معرفتی:

        اگر میر کمانداران به دست آرد دل مارا
        به ابروی خمش بخشم هزاران شعر زیبا را

        تمام روح و معنا را به دست یار می بینم
        چرا بخشم بر او چیزی که باید او دهد ما را

        و شما هم همینطور. خوب گفتی:

        یکی بخشد به او ملک و یکی روح و یکی معنا
        یکی بازارگرمی می کند آن قلب شیدا را

        یکی بر نعل می کوبد دگر بر گرده سندان
        ببین آن دلبر زیبا چه کرده این دل مارا؟

        اگر آن دلبر زیبا بدست آرد دل مارا
        بگویم من به جای این همه غوغا و اشعارا

        که ای دل هرچه داری از وجود او بود ممکن
        همه درد و بلای او ندارد قابل مارا

        زسر تا پای انگشتان فدای غمزه و نازش
        دهم بهر وصال او بقای عمر دنیا را



        البته دوستان، طنز بودن برخی شعر ها رو به دل نگیرید. فرمایش حافظ محترمه و نیازی به دفاع نداره!



        بعضی ها هم که با سمرقند و بخارا مشکلی ندارن، با (ترک شیراز) مشکل دارن.مثل این دوست کُرد ما که گفتن:

        اگر آن کُرد گروسی بدست آرد دل ما را
        به خال هندویش بخشم تن و جان و سر و پا را

        جوانمردی بدان باشد که ملک خویشتن بخشی
        نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را

        و یا این دوست آذریمون که فرمودن:

        نمی بخشم سمرقندی. تنی. روحی به شیرازی
        که هرگز می نبردست او در این عالم دل ما را

        تفاوت بین اینها از زمین تا آسمان باشد
        کجا گیرد زمین خشک صحرا جای دریا را

        اگر من برگزینم ترک شیرازی به تبریزی
        ونوس، زیبای زیبایان، ملامت میکند ما را

        امیدم هست هر شاعر برای وصف زیبائی
        چنین گوید از این پس شرح حال روی زیبا را

        به زیبائی! که حتی حوریان عرش اعلا هم
        نمیگیرند هرگز جای ترک آذری ها را

        و همچنین این دوست گیلانیمون:
        اگر آن مهوش گیلان بدست آرد دل ما را
        بدو بخشم به سهم خود، چو حافظ ملک دنیا را

        تن و جان، روح و معنا را به مخلوقی نمیبخشم
        اگر بخشم به او بخشم که برپا کرده دنیا را




        البته، دوستان توجه کنن که در شعر حافظ، ترک به معنای زیبا رو هست نه قوم ترک...!! دقت کنید!





        دکتر انوشه هم متناسب با سخنرانیشون در مورد عشق واقعی، به این شعر متوسل شدن:

        اگر آن مه رخ تهران بدست آرد دل ما را
        به لبخند ترش بخشم تمام روح و معنا را

        سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند
        نه بر آن دلبر شیرین که شور افکنده دنیا را


        حالا مسئول این همه دعوا کیه؟؟!

        چنان بخشیده حافظ جان! سمرقند و بخارا را
        که نتوانسته تا اکنون کسی پس گیرد آنها را

        از آن پس بر سر پاسخ به این ولخرجی حافظ
        میان شاعران بنگر فغان و جیغ دعوا را

        وجود او معمایی است پر از افسانه او افسون
        ببین، خود با چنین بخشش معما در معما را

        http://shenidaniha.blogfa.com/tag/%D9%85%D9%86%D8%A7%D8%B8%D8%B1%D9%87-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8

        خندانک
        تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



        ارسال پیام خصوصی

        نقد و تحلیل شعر شاعران

        نظرات

        مشاعره

        کاربران اشتراک دار

        محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
        کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
        استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
        0