سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

پر نشاط ترین اشعار

انتشار ویژه ناب

تبلیغات متنی

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

دوشنبه 3 آذر 1399
    8 ربيع الثاني 1442
    • ولادت حضرت امام حسن عسكري عليه السلام، 232 هـ ق
    Monday 23 Nov 2020
      شخصیت یک ملت را، ادبای آن ملت می سازند.پروفسور حسابی

      دوشنبه ۳ آذر

      روزی اگر پدرم بمیرد...

      شعری از

      برهنه در بارانِ دره ی کومایی

      از دفتر برهنه در بارانِ درّهٔ کومایی نوع شعر نثر و انواع آن

      ارسال شده در تاریخ جمعه ۲۱ شهريور ۱۳۹۹ ۲۲:۳۹ شماره ثبت ۹۰۰۶۰
        بازدید : ۳۷۵   |    نظرات : ۲۴

      رنگ شــعــر
      رنگ زمینه
      دفاتر شعر برهنه در بارانِ دره ی کومایی
      آخرین اشعار ناب برهنه در بارانِ دره ی کومایی

      "در باران رفت !"
       
      (پیشکش به پدرم،که هنوز بودنش سرپناهی ست)
       
       
       
      روزی اگر پدرم بمیرد...
      من به "تَپه کَورِشکان"(تپه ی خرگوش ها)خواهم رفت.
      اولین بار که خورشید طلوع کرد،من با پدرم آن جا آشنا شدم،در دشت ارکیده های وحشی.
       
      کوله باری از اندوه به پشت داشت
      و دستانش از رنج پینه زده بود.
      یادم می آید که با خواهرانم در دشت نشسته بودیم و اندوه را درو می نمودیم،و خدایانِ اساطیری در خوابِ غفلت غنوده بودند.
       
       
       
      روزی اگر پدرم بمیرد...
      من به"کانی چَرمو"(چشمه ی سپید)خواهم رفت،در هنگام هبوط خورشید.
      بر سنگ های چشمه ی سپید خواهم نشست و مرگ خدا را نظاره خواهم کرد.
       
      پدرم مرد بدی نبود،
      ابدیت بود
      افولِ گلِ سرخ بود !
      هنگامی که زنده بود
      من به ماهِ مادرم سجده می بردم،
      خورشیدِ او اما
      بلند بود و پر عتاب،
      و من هرگز یارای آن نداشتم که به او عبودیت کنم.
      ابر مردِ من !
      دوستت داشتم،
      هرگز اما یارای آن نداشتم که واگویه کنم تو را !
      هنگامی که تو پا در ملکوتِ نور نهی،آن هنگام من نیز پشت ابرها خوابیده ام.
       
       
       
      روزی اگر پدرم بمیرد...
      من به گندم°زار های"کُومه" خواهم رفت
      و در دشت شقایق ها و درختان گردو،سر بر آستان شب خواهم نهاد:
      "ای شب،
      ای شبِ سرگردان !
      تنها تو بودی که مردی اندوهناک را همیشه می دیدی
      -پدرم را-
      که می گریست
      و از خدایانِ ستم به تو استغاثه می آورد!".
       
       
      پدرم را دیده ام می گریست.
      نور را دیدم آب می شد.
      او مردی بلند بالا بود.
      از "مِزگِت"(مسجدِ)موچش هم بالاتر بود.
      او با خدای اندوه،راه می رفت.
      پدرم مرد بود !
       
       
       
      روزی اگر پدرم بمیرد...
      من به دشتِ "کِریان" خواهم رفت.
      آن جا بود که با او آشنا شدم.
      پدرم ابر بود،می بارید
      و درد بود،می سوخت !
      او کوه بود،
      هیچ گاه به تسلیم،تن در نداد.
      او خوب بود،
      همچو خاک،خوب بود.
       
      او خاک را می شناخت،
      و یک بار دیدمش به خاک،بوسه می زد.
      عطرِ دشت را،بوی گندم را خوب می دانست.
      پدرم در شب به دنیا آمد،
      و در شب خواهد رفت.
      او نور بود-
      نوری که در یک شبِ اهریمنی،
      گام بر خاکِ پستِ خیس نهاد.
       
       
       
      روزی اگر پدرم بمیرد...
      دفتر شعرم را 
      در آتش خواهم انداخت،
      و خود را نیز.
      شاید سپیده چون ققنوسی برخیزم.
      پدرم آتشِ پاک بود.
       
       
       
       
      (برهنه در بارانِ دره یِ کومای)
       
      فخرالدین ساعدموچشی
      ۹
      اشتراک گذاری این شعر

      نقدها و نظرات
      جمیله عجم(بانوی واژه ها)
      دوشنبه ۲۴ شهريور ۱۳۹۹ ۱۱:۵۱
      درودبرشما برادرشاعرم خندانک
      چقدر قلمتان زیباست چقدر تصاویرشعرتان بکر! خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک
      گرچه گاهی دربرخی ازباورها واعتقادات شخصی مخالفم باشما اما ذات شعرهایتان رادوست دارم چون عاطفه ای عمیق در آن موج میزند، علی رغم اینکه گاهی کمی به خشونت هم می گراید اما دراین شعر غیرازعشق من چیزی ندیدم وبسیارعالی بود
      خندانک خندانک خندانک خندانک
      اما باوجوداین ضعف کوچکی بیشترمواقع شعرتان دارد که بارهاگفته ام آن هم درطرز چیدمان جمله هاست که باعث میشه که بعضی افرادکم حوصله ومخاطبان خسته ی امروزی نگاهش که کنند فکرکنند یک نثربلندبالاست وشوقی برای خواندنش نداشته باشند وخودتان هم که به جای اینکه کمی زحمت به خودبدهید وتلاش کنیدبرای برطرف کردن این نقیصه فوری قالبش را نثرمیزنید تا یه جورایی دربرید ازدست منتقد خندانک خندانک خندانک
      اما وقتی کمی وقت می گذاری وبه به عمق شعرتان فکرمی کنی می بینی واقعا قلم خوبی دارید
      این شعرتان هم بسیارزیباست گرچه دربرخی جالها دچارپرگویی هم شده اید اما سطربه سطرش تصاویرشاعرانه ی زیبایی دارد
      دروسطش هم یک قسمت کلا زده بودید توجاده خاکی وزمان فعل همخوانی نداشت با اول شعروبایددرست شه
      دراین چند قسمت:
      پدرم مرد بدی نبود،
      ابدیت بود
      افولِ گلِ سرخ بود !
      هنگامی که زنده بود
      من به ماهِ مادرم سجده می بردم،
      خورشیدِ او اما
      بلند بود و پر عتاب،
      و من هرگز یارای آن را نداشتم
      که به او عبودیت کنم.
      ابر مردِ من !
      دوستت داشتم،
      هرگز اما یارای آن نداشتم
      که واگویه کنم تو را !
      هنگامی که تو پا در ملکوتِ نور نهی،
      آن هنگام من نیز پشت ابرها خوابیده ام.
      ودراین قسمت هم:
      پدرم را دیده ام می گریست.
      نور را دیدم آب می شد.
      او مردی بلند بالا بود.
      از \\\"مِزگِت\\\"(مسجدِ)موچش هم بالاتر بود.
      او با خدای اندوه،راه می رفت.
      پدرم مرد بود !



      روزی اگر پدرم بمیرد...
      من به دشتِ \\\"کِریان\\\" خواهم رفت.
      آن جا بود که با او آشنا شدم.
      پدرم ابر بود،می بارید
      و درد بود،می سوخت !
      او کوه بود،
      هیچ گاه به تسلیم،تن در نداد.
      او خوب بود،
      همچو خاک،خوب بود.

      او خاک را می شناخت،
      و یک بار دیدمش به خاک،بوسه می زد.
      عطرِ دشت را،بوی گندم را خوب می دانست.
      واین همچنین دراین قسمت
      او نور بود-
      نوری که در یک شبِ اهریمنی،
      گام بر خاکِ پستِ خیس نهاد.
      ببینید شمامی گید وای اگرپدرم روزی بمیرد پس هنوز نمرده دورازجان وززنده اندو فعل باید همین زمان حال باشه اگرهم درخیال گذشته گذشته سیر می کنید که فک نکنم اینگونه باشد بایدبایک جمله ربط بدهید اینهاراباهم که مشخص بشه ازجحال حرف می زنید ویادریاد گذشته هستید من
      بااجازه تون اینگونه ویرایشش کردم:
      من به \\\"تَپه کَورِشکان\\\"(تپه ی خرگوش ها)
      خواهم رفت.
      اگرروزی اونباشد!
      اولین بار که خورشیدطلوع کرد،
      من اوراشناختم،
      در دشت ارکیده های وحشی.
      کوله باری از اندوه به پشت داشت
      و دستانش از رنج پینه زده بود!
      یادم هست که چگونه
      من و خواهرانم اندوه را درو می نمودیم،
      و خدایانِ اساطیری در خوابِ غفلت غنوده بودند.
      روزی اگر پدرم نباشد
      من به\\\"کانی چَرمو\\\"(چشمه ی سپید)خواهم رفت،
      در هنگام هبوط خورشید.
      بر سنگ های چشمه ی سپید
      خواهم نشست
      و مرگ خدا را نظاره خواهم کرد.
      پدرم مرد بدی نیست!
      ابدیت است
      افولِ گلِ سرخ است !
      زنده است
      امامن به ماهِ مادرم سجده می برم،
      خورشیدِ او اما
      بلند است و پر عتاب،
      و من هرگز یارای آن را ندارم
      که به او عبودیت کنم.
      ابر مردِ من !
      دوستت دارم،
      هرگز اما یارای آن رانداشته ام
      که واگویه کنم برایت!
      هنگامی که تو پا در ملکوتِ نور نهی،
      آن هنگام من نیز پشت ابرها خواهم خوابید!
      روزی اگر پدرم نباشد!
      من به گندم°زار های\\\"کُومه\\\"
      خواهم رفت
      و در دشت شقایق ها و درختان گردو،
      سر بر آستان شب خواهم نهاد:
      \\\"ای شب،
      ای شبِ سرگردان !
      تنها تو بودی
      که مردی اندوهناک را همیشه می دیدی!
      -پدرم را-
      که می گریست
      و از خدایانِ ستم به تو استغاثه می آورد!\\\".
      پدرم را دیده ام می گریست.
      نور را دیدم آب می شد.
      او مردی بلند بالاست
      از \\\"مِزگِت\\\"(مسجدِ)موچش هم بالاتر
      او با خدای اندوه،راه می رود!
      پدرم مرد است !
      روزی اگر پدرم نباشد
      من به دشتِ \\\"کِریان\\\" خواهم رفت.
      آن جا بود که با او آشنا شدم.
      پدرم ابراست،می بارد
      درد است،می سوزد !
      او کوه است،
      هیچ گاه به تسلیم،تن در نمیدهد.
      او خوب است،
      همچو خاک،خوب است.
      او خاک را می شناسد،
      و یک بار دیدمش به خاک،
      بوسه می زند.
      عطرِ دشت را،بوی گندم را
      خوب می داند.
      پدرم در شب به دنیا آمد،
      و در شب خواهد رفت.
      او نوراست-
      نوری که در یک شبِ اهریمنی،
      گام بر خاکِ پستِ خیس نهاد.
      روزی اگر پدرم بمیرد...
      دفتر شعرم را
      در آتش خواهم انداخت،
      و خود را نیز.
      شاید سپیده چون ققنوسی
      برخیزم!
      پدرم آتشِ پاک بود.

      ببینید شماهمون اول گفتید روزی اگرپدرم بمیرد ومن حذفش کردم ودرادامه کم کمک آوردمش چون وقتی اسم شخص راهمون انتدانمی آرید ونمی گید برای چه کسی نوشتم مخاطب مشتاق میشه که تاپایان بخونه وببینه چی نوشتید وگرنه خیلیا می بینی تامی بینند شعرموضوعی یاتقدیمیه شاید نگاهش هم نکنند وتا آخرنخوانند اما وقتی درلفافه سخنت راشروع می کنی مخاطب تشویق میشه که ببینه شماچی می گی برای کی می گی واسه همین هم من حذف کردم اون جمله اول را که گفته اگرروزی پدرم بمیرد ودرادامه کم کم اضافه اش کردم
      درچندجاهم فعلهازمانشان عوض شدتاشعریکدست شه چون پدرشمازنده است
      شمانوشتید همون اول که اگرپدرم روزی بمیرد بازاون وسطا می گید پدرم وقتی زنده بود ......
      خب این اشکال ایجاد می کنه باتوجه به اینکه گفتید پدرم هنوززنده اند!
      علی رغم تمام نکات مثبت شعرتان
      نیازمندیک ویرایش اساسی است خندانک خندانک خندانک
      موفق باشید بزرگوار وببخشید جسارتم رو واقعا شعرتان حرفی برای گفتن داره اگرکمی بیشتر برای چیدمان وویرایشش وقت بگذارید.........
      ان شاالله که سایه پدربزرگوارتان هم همیشه پایدارباشدبرسرتان خندانک
      این هم شعری ازمن برای پدرم که شعرشمامنو یاد ش انداخت وتقدیمش می کنم به شما:

      پدرم عشق است
      باصفاواهل دل
      شانه هایش کوه است
      مامن آرامش!
      ودرسینه اش قلبی می تپد
      به روشنی ماه!
      پدرم دهقان است.
      اوراعاشقانه می پرستم
      مردشبهای سردکوهستان
      حقوقش رااززمین می گیرد
      کم وزیادنق نمی زند!
      سربه آسمان آیه ی شکرمی خواند!
      حتی وقتی ابرهاقهرمی کنند
      وقتی باران طاقچه بالا می گذارد!
      اوهمچنان می خندد!
      پدرم عشق است
      برکت است
      امیداست
      اوخدارا
      دردانه های طلایی گندم
      درتولدبنفشه های کوچک زعفران
      درطراوت لاله ها،
      در زمزمه ی دل انگیزچشمه هاورودها حس کرده است!
      وهیچ گاه ننالیده
      حتی در گرمای روزهای سوزان دشت
      درسرمای جانسوزخزان!
      پدرم همیشه خندیده
      تاماهم غمها را
      آسانتربپیچانیم!
      پدرم خورشیداست
      وای ازآن روزی
      که نتابد!
      جمیله عجم(ب.و)
      خندانک
      جمیله عجم(بانوی واژه ها)
      جمیله عجم(بانوی واژه ها)
      سه شنبه ۲۵ شهريور ۱۳۹۹ ۲۰:۰۵
      خندانک خندانک
      ممنونم تقدیمی زیبایی بود خندانک خندانک
      خندانک خندانک خندانک خندانک
      جمیله عجم(بانوی واژه ها)
      جمیله عجم(بانوی واژه ها)
      سه شنبه ۲۵ شهريور ۱۳۹۹ ۲۰:۰۵
      خواهش می کنم استادجمعی این نظرلطف شماست
      من درمحضرشمااستادان عزیزم شاگردی می کنم خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک
      غلامحسین جمعی
      غلامحسین جمعی
      دوشنبه ۲۴ شهريور ۱۳۹۹ ۲۲:۰۹
      درودو سپاس بر استاد بزرگوار و فرهیخته و تیز بینم

      سرکارخانم جمیله عجم ( بانوی واژه ها)

      دست مریزاد عزیز بزرگوار عجب نقد زیبا و درخورو

      با حساب و کتاب و مصداقی بود . من که به سهم خودم

      تشکرو قدردانی میکنم . امیدوارم که روزی هم یکی از سروده های این خرد کهن سال را به نقد بنشینید تا خوش بحالم شود

      کاش این گونه کارهایتان را در قالب نقدی جداگانه انتشار میدادید تا

      هم شاعرش بیشتر معرفی شود و هم همگان آن را بخوانند و فضایی شود برای تبادل افکار و نظرات دیگر عزیزان

      داعتان را نبینم بزرگوار

      با مهرو ارادت

      خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک
      خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک

      ارسال پاسخ
       برهنه در بارانِ دره ی کومایی
      برهنه در بارانِ دره ی کومایی
      دوشنبه ۲۴ شهريور ۱۳۹۹ ۱۶:۵۰
      این سروده را به شما پیشکش می کنم

      "آفتاب اگر خنده کند !"


      نگاه کن شب سردُ مرده ز دست خورشید
      نگاه کن رخ زردُ غنچه زده ز امید
      ببین ستاره ها رُ برچیدند تاریکی را
      نگاه کن قلب منُ رها شده ز تردید

      بیا ببین چه خوب است آوای سبزِ انسان
      بیا ببین چه خوب است رقصِ خورشیدِ تابان


      شاپرک ها غزلخوان،سوارِ اسبِ نورن
      قاصدک ها شادمان،راهیِ راهِ دورن
      ابلیسیان ناامید،در کوره راهِ تردید
      فرشتگان°امیدوار،غریقِ در بلورن

      نگو تنم اسیر است به دست بدِ شیطان
      نگو دلم زنجیر است توی سیاهی رقصان


      ببین خدا را تنها سرمستِ از شراب است
      ببین خدا را فردا در آرزویِ خواب است
      ببین دلِ دشمن را شکسته شد ز توحید
      ببین نوای ما را همیشه در شتاب است


      سلامی دِه به آفتاب سلامی کن به مهتاب
      نگاهی کن به خورشید،فِتاده در تب و تاب


      بیا بگو که ابلیس،اسیرِ دستِ ما شد
      بیا بگو که تقدیس،رفیقِ هستِ ما شد
      بیا بگو که طوفان،شکسته بالِ شیطان
      بیا بگو که انسان،نشسته در هوا شد


      بگو ستم فنا شد،خورشید از آنِ ما شد
      بگو خدا رها شد،خورشید از آنِ ما شد



      (برهنه در بارانِ دره یِ کومایی)

      فخرالدین ساعدموچشی
      ارسال پاسخ
      جمیله عجم(بانوی واژه ها)
      جمیله عجم(بانوی واژه ها)
      دوشنبه ۲۴ شهريور ۱۳۹۹ ۱۶:۰۲
      بعضی چیزها را باید بنویسم؛نه برای این که بگویند چه عالی؛نه،تنها برای این که خفه نشوم،همین !
      خندانک خندانک خندانک خندانک
      خندانک خندانک خندانک خندانک
      خب همین که بانوشتن آرامش می گیرید بسیارعالیه
      شعرهارامیشودسرفرصت ویرایش کرد
      به هرحال بنویسید وبنویسیدوبنویسید مطمانا بی ثمرنخواهدبود .............
      موفق باشیدبرادرخوبم خندانک خندانک خندانک
       برهنه در بارانِ دره ی کومایی
      برهنه در بارانِ دره ی کومایی
      دوشنبه ۲۴ شهريور ۱۳۹۹ ۱۵:۴۹
      درود خواهر مهربانم و "واکاوِ"(منتقدِ)دلسوز من.
      تو برادرانه خواهان آنی که من پیشرفت کنم و سربلندی و شکوهِ مرا می خواهی.

      خواهر گران سنگ من !
      بعضی چیزها را باید بنویسم؛نه برای این که بگویند چه عالی؛نه،تنها برای این که خفه نشوم،همین !


      اما خواهر خوبم !
      من کمتر مجال یافته ام با مهربانانی چون کسانِ این انجمن بنشینم و کسی نبود با او دمی بنشینم و حدیث نفس بگویم و کسی نبود به زیبایی سخن و مهر تو که مرا و سخنانم را واکاوی کند.


      بانوی من،مهرانگیز من !
      همیشه به دیده ی حقارت در من نگریستند و همیشه مرا دیوانه دانستند-در موچش در دانشکده در سربازی.


      در زندگانی ام گرفتار بیماری اضطراب شدید و افسردگی و وسواس شدید بودم.
      من این اواخر ۵ سال وسواس شدید داشتم.


      بانو جانِ من !
      در زندگی خوشی ندیدم
      همیشه درد بود و رنج
      به که بگویم بانو ؟!!


      در پایان
      سپاسگزارم از مهرِ ماندگارت
      که مرا نه تنها چون برادر بلکه چون انسانی ارزشمند می فهمی.
      ارسال پاسخ
      عباسعلی استکی(چشمه)
      يکشنبه ۲۳ شهريور ۱۳۹۹ ۱۴:۵۰
      درود بزرگوار
      انشالله که سایه شان بر سرتان تداوم داشته باشد
      تندرست و خرم باشند خندانک
       برهنه در بارانِ دره ی کومایی
      برهنه در بارانِ دره ی کومایی
      يکشنبه ۲۳ شهريور ۱۳۹۹ ۲۱:۴۳
      درود مهربان مانده نباشی.
      سپاسگزارم
      ارسال پاسخ
      طاهره حسین زاده (کوهواره)
      يکشنبه ۲۳ شهريور ۱۳۹۹ ۱۱:۳۶
      سلام و احترام

      زیبا و ارزشمند

      خداوند شما و پدر عزیزتان و خانواده بزرگوارتان را حفظ نماید درسلامتی و سرافرازی الهی آمین
       برهنه در بارانِ دره ی کومایی
      برهنه در بارانِ دره ی کومایی
      يکشنبه ۲۳ شهريور ۱۳۹۹ ۲۱:۴۲
      درود خواهرم.چشمانتان زیبا می بیند.
      سپاسگزارم
      ارسال پاسخ
      حسین راستگو
      يکشنبه ۲۳ شهريور ۱۳۹۹ ۱۵:۰۳
      سلام و عرض ادب
      خیلی لذت بردم از خواندن شعرتان
      دست مریزاد به توانایی شما در احساس کردن و بیان کردن
      در تکنیک هم زیبایی آفریدید بزرگوار
      خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک
       برهنه در بارانِ دره ی کومایی
      برهنه در بارانِ دره ی کومایی
      يکشنبه ۲۳ شهريور ۱۳۹۹ ۲۱:۴۴
      درود گران سنگ.شبت به سربلندی باد.سپاسگزارم
      ارسال پاسخ
      عارف افشاری  (جاوید الف)
      يکشنبه ۲۳ شهريور ۱۳۹۹ ۲۰:۰۲
      ذات حق با شما باشد

      پدر حقیر چند سالی است رفته

      و چه غمناک خندانک
       برهنه در بارانِ دره ی کومایی
      برهنه در بارانِ دره ی کومایی
      يکشنبه ۲۳ شهريور ۱۳۹۹ ۲۱:۵۰
      درود مهربانم.
      مرا در اندوهِ خویش،اَنباز بدانید.خداوند پدرتان را بیامرزاد.

      پدرتان رفت پدر من نیز خواهد رفت.
      در آغوش خدا خواهند خفت.

      من خواب دیده ام پدرم پیش از مادرم از گیتی خواهد رفت.

      همیشه در اندوهِ از دست دادن آن هایم و رنج می برم.
      زین رو،هر روز می روم پیش شان.

      من برای مادرم کرنش و سجده کرده ام و به او نماز برده ام،به ماهِ مادرم سجده برده ام
      خورشیدِ پدرم اما بلند بود و پر عتاب و من یارای آن نداشتم که به او عبودیت برم.


      در پایان
      خداوند به شما شکیب هبه کناد و پدرتان را بیامرزاد.
      ارسال پاسخ
      درویش حسین ندری
      دوشنبه ۲۴ شهريور ۱۳۹۹ ۰۵:۲۳
      عالی بود احسنت
      خدا بیامرزد روح پدرتان را
      🌹🌹🌹🌹🌹🌹
      محمد حسین اخباری
      دوشنبه ۲۴ شهريور ۱۳۹۹ ۰۷:۴۱
      بسیار بسیار زیباست
      سایه شان مستدام
      با آرزوی بهترینها برای شما
      خندانک خندانک خندانک خندانک
      ابوالفضل زندیه شاهین
      دوشنبه ۲۴ شهريور ۱۳۹۹ ۰۹:۱۵
      درود بر شما
      بسیار زیباست خندانک خندانک
      منیژه قشقایی
      دوشنبه ۲۴ شهريور ۱۳۹۹ ۱۳:۴۳
      درودها زیباست

      هنگامی که تو پا در ملکوتِ نور نهی،آن هنگام من نیز پشت ابرها خوابیده ام.

      خندانک
      محمد حسین نیک طبع
      دوشنبه ۲۴ شهريور ۱۳۹۹ ۱۹:۳۱
      درود بر شما
      تصاویر زیبایی خلق کردید
      اندوه از دست دادن پدر و مادر هیچ وقت کم نمی شود. آدم هیچ وقت آماده اش نیست. خداوند مادر و پدرتان را در سلامت و تندرست حفظ کند. چاره ای نیست جز پذیرفتن جریان زندگی. من و شما هم خواهیم رفت و آیا آن روز کسی برای ما اینگونه سوگوار خواهد بود؟ انسان در سن پیری کم کم واقعیتِ رفتن را می پذیرد و در گذر زمان سر تسلیم در برابر خواست خدا خم خواهد کرد. اما این ما، مایی که همان پایان مختوم را خواهیم داشت، ما تاب تحمل از دست دادنشان را نداریم.
      اما باید پذیرفت.
      درود بر شما
      خندانک خندانک خندانک
      لیلا امریاس(پریسا)
      سه شنبه ۲۵ شهريور ۱۳۹۹ ۰۳:۲۸
      درود بر شما و احساس نابتان
      زیبا سرودید
      خندانک
      فاضل فخرالدینی تخلص (مالک)
      سه شنبه ۲۵ شهريور ۱۳۹۹ ۱۰:۲۸
      سلام و عرض ادب
      درود بر شما استاد بزرگوار
      بسیار زیبا و ناب نگاشتید
      قلمتان نویسا و پاینده باشید گرانقدر
      🌼🌼🌼
      فرهاد شریف
      پنجشنبه ۲۷ شهريور ۱۳۹۹ ۱۵:۳۱
      درود بر شما
      ودرود بر بانوی بزرگوار که حقیر هم از رهنمودهایشان بهره مند شدم .
      هر بژی شاعر عزیز
      مهدیس رحمانی
      دوشنبه ۳۱ شهريور ۱۳۹۹ ۱۹:۰۱
      درودها استاد ارجمند خندانک
      بسیار زیبا و دلنشین نگاشتید
      جاودان بمانید به مهر و قلم خندانک خندانک
      تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.


      (متن های کوتاه و غیر مرتبط با نقد، با صلاحدید مدیران حذف خواهند شد)
      ارسال پیام خصوصی

      نقد و تحلیل شعر شاعران

      نظرات

      مشاعره

      کاربران اشتراک دار

      محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
      کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
      استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
      0