« نقطه ي پرگار »
روزگاري بـسر اين من دل خسته گذشت
كه نشايد به زبان گفت: چه بود و چه گذشت
هاتف غيب ، اگر اين خبـر آرَد بـتوان
بـشناسي كه به غيب و به شهودم چه گذشت
آسياب سنگ جهان ، بـر سـر من دور بـزد
سنگ كوبنده ي آن ،بر سر من خُرد3 گذشت
داد از آن زجر4 جهان و خطراتش همه روز
زجر سختش ،به من خسته بيامد و گذشت
آتشِ جهل جهان،حاصل من سوخت كه سوخت
ريشه اش زير زمين ماند ،كز آتش بگذشت
آتش جهل جهان ، خرمن من سوخت چرا
من كه دل سوخته بودم، زِ چه از من نگذشت
آخر كار جهان ، جمله خرابـي بُوَدش
كار با جهل كه آخر ، به خرابي نگذشت
كار بي درد سـر و زحمت بيهوده مجو
با عيارس5 زر نابي ، كـز آتش بگذشت
بشر اين خسته دلي ،كار تمام علما است
عمل و علم بشـر ، از خطر جهل گذشت
هاتف غيب ، اگر اين اثـر آرَد به ظهور
نگري غيب و شهودم ، به تحمل بگذشت
بشناسي كه بر آن غيب و شهودم ،چه گذشت
با بلندي خود از سنجش افكار گذشت
ره توحيد فزون است و نـشايد بـشمرد
در فزونـي بُوَد از سنجش معيار گذشت
راه توحيد بلند است ، نـرسد فكر بشر
با بلندي خود ، از داير افكار گذشت
راه توحيد بلند است و نشيب است و فراز
رهروي در ره توحيد زِ معيار گذشت
بشر آن زحمـت بيهـوده ي ايام ، چه شد
جوهر قدس6 گرفتيـم ، شرارت بگذشت
حامـي دين مبيـن و ره اسلام كه بود
آنكه بر فرق جهان، پا زد و سيار گذشت
آخر اي خلق جهان ، در ره اسلام رويد
اين ره با عظمت ، از سر افلاك گذشت
دين ما ، نقطه ي پرگار جهان است ميان
قامت نقطه ي دين ، از سر پرگار گذشت
حسن آن نقطه ي توحيد رهـش باز بگو
سر به تسليم رهش ، از ره انكار گذشت
٭٭٭
3- كوچك-حقير - باريك 4- آزار و اذيت 5- با ارزش- خالص 6- گوهر پاكي