سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

پر نشاط ترین اشعار

انتشار ویژه ناب

اعضای آنلاین

تبلیغات متنی

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

چهارشنبه 1 اسفند 1397
    15 جمادى الثانية 1440
      Wednesday 20 Feb 2019
        عقيده بازي ست كه به عقل نظم و نظام مي دهد.سید حاج فکری احمدی زاده(ملحق)

        چهارشنبه ۱ اسفند

        دل و آئینه

        شعری از

        مرصاد رسولی(آسف)

        از دفتر زمزمه های تنهایی نوع شعر غزل

        ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۱۲ دی ۱۳۹۷ ۰۶:۴۳ شماره ثبت ۷۰۲۱۷
          بازدید : ۵۹   |    نظرات : ۶

        رنگ شــعــر
        رنگ زمینه
        دفاتر شعر مرصاد رسولی(آسف)

        میان آئینه منم ویا فسرده این غبار
        از این من همیشگی از این خزان بی بهار

        گذشتم و شکسته ام من این غرور مندرس
        من این کسی که مانده در ورای شیشه ماندگار

        کجا روم که از خودم رها شوم به یک نفس
        نباشد این نباید و باید و بند و اضطرار

        نه راحتی برای دل فراغتی برای جان
        نبود و میکنم بسی فرار از پس فرار

        دلی ندیده ام چرا برای شادی پر زند
        همه پیِ غنی شدن برای کیسه در شمار

        نه عشق مانده در هوا نه چشم در شکار گل
        نبوده منتظر کسی میان کوچه بیقرار

        به روبه رو برادر و به پشت سر رقیب هم
        چرا نباشد آدمی برای یاری در کنار

        به درک من نگنجد این به شهر پا برهنگان
        چرا یکی به پشت زین نشسته همچو شهسوار

        میان چشم مهربان گرگهای این گله
        کجاست چشم با وفای آن سگ طلایه دار

        کلاغ ها در آسمان قناری اندر این قفس
        سرو سهی خمیده و شقایقان به روی دار

        نه سر کسی به دست خود میان کوچه میبرد
        نه مست می شود کسی ز جام لعل یک نگار

        درون باغ های گل چه رشد میکند خسی
        به سوگ گل بسی غمین نشسته بر گَوَن هَزار

        تو از شکارچی و آن کمان او مکن هراس
        که صید را در این زمان ببینی در فکر شکار

        نه سوگ آن سیاوش و نه بیژن و منیژه ای
        نه تیشه بر سنگ و نه در بیشه کسی به حال زار

        نه خویش مانده آشنا نه دوست همراز کسی
        نه از برای مغفرت دست نوازشی ز یار

        در این زمانه ای دلم چرا زخود برون شدی
        که تا ببینی بس بدی دراین خراب روزگار

        تو خوش بمان برای خود درون آئینه نگر
        که تا به انتها رسی عمر در آئینه گذار
         
        آسف
        ۵
        اشتراک گذاری این شعر

        نقدها و نظرات
        عباسعلی استکی(چشمه)
        پنجشنبه ۱۳ دی ۱۳۹۷ ۱۱:۳۹
        درود بزرگوار
        بسیار زیبا و مبین مشکلات جامعه بود
        مصرع ۲۱ اشتباه تایپی ندارد؟ خندانک
        کبری یوسفی
        پنجشنبه ۱۳ دی ۱۳۹۷ ۰۸:۳۳
        سلام بزرگوار
        زیبا وجالب بود
        خداقوت
        ددپناه حق
        خندانک خندانک خندانک
        سیاوش اسفندیاری
        جمعه ۱۴ دی ۱۳۹۷ ۰۲:۰۳
        نه سر کسی به دست خود میان کوچه میبرد
        نه مست می شود کسی ز جام لعل یک نگار خندانک خندانک

        درود برشما شعر زیبایی سرودید ....آفرین
        همایون طهماسبی (شوکران)
        جمعه ۱۴ دی ۱۳۹۷ ۱۳:۳۸
        درودتان جناب آسف عزیز
        بسیار زیباااااااااااااا و دلنشین
        قلمتان جاری
        خندانک خندانک خندانک
        مجید شیاسی  مجید
        جمعه ۱۴ دی ۱۳۹۷ ۱۵:۳۰
        سلام بسیارزیبا و پرمفهوم درود برشما
        سعید فلاحی
        جمعه ۱۴ دی ۱۳۹۷ ۲۲:۴۰
        خندانک خندانک خندانک
        خندانک خندانک
        خندانک
        درود بی پایان
        خندانک
        خندانک خندانک
        خندانک خندانک خندانک
        سروده ای بسیار زیبا
        احسنت
        تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.


        ارسال پیام خصوصی

        آموزش و نقد شعر

        نظرات

        مشاعره

        کاربران اشتراک دار

        محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
        کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
        استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.