دوشنبه ۱۸ فروردين
رسوخ شعری از
از دفتر غربت موهوم نوع شعر
ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۹۰ ۰۲:۰۰ شماره ثبت ۴۶۲۰
بازدید : ۱۲۴۹ | نظرات : ۲۶
|
|
ابن همان روزی نیست؟ که در لایه های مبهم زمان مومیایی شده ست؟!
خود نیز می دانم آن روز، خواهد آمد... هنگامی که در کالبد زمان رسوخ! و
سخن های معلقم تنِ زمان را سفره ی احساس خواهند کرد!! تا دل شدگان با حس روزه بگشایند! با طعمِ انار، نارنج،، شاید هم سیب!
اینک که ابری سرگردانم بگو جگرم را به آتش نکشند! خواب بغضم را آشفته نکنند! (من از سرودن یک شعر تازه می آیم) هنگامش را نمی دانم زمان؛ به خواست من نیست! من خوابی خسته ام! تو تعبیرم کن؟ پیش از آنکه در حسرت تعبیر آیندگان بی غسل و کفن زمین گیرت شوم!؟ خوش دارم تلقینم را تو بخوانی! وقتی که تنم را می لرزانی!... (من بر می خیزم) تردید نکن نازنین! *** پژواره22/5/90 در غربت موهوم
|
|
نقدها و نظرات
تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.