شنبه ۱۶ فروردين
|
آخرین اشعار ناب عنایت اله کرمی
|
دستم را نگرفتی رفیقِ جان!
نشنیدی که از نفس و پا، ز کهکشان
افتاده ام به دامن یک بخت بی نشان؟
کِش دادی تو کاهلی ات را
برای نان
کِش دادی، تا رفت آفتاب و
نردبانِ امیدم سقوط کرد
پله ها شکسته و از هم جدا شدند
ابرها، به رقص در آمدند
اشکِ شیروانی،
روان شد از، چشمِ ناودان
من بودم و نوازش رگبار بی امان
در بسترِ شب و تشنگیِ کام،
که در خواب، ناگهان
خود را کشاندم
به بامِ تفاخر، کشان کشان
خواستم از تشتی بنوشم
که مانده بود
از عصرهای گذشته، به یادمان
لغزید، پای من
افتاد، تشت تهی از بامِ باستان
پیچید، صدای آن
از گام اولین، تا بام آخرین
در گوش مردم بیدارِ هر کران
من ماندم و خجالتِ جانکاهِ دوستان
من ماندم و شرارت و تحقیر دشمنان
|
|
نقدها و نظرات
تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.
وسعت اندیشه شمابیشمار است
همیشه بهترین هارا در شعر شما
می خوانم
همیشه برقرارباشید