سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

انتشار ویژه ناب

محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک

♪♫ صدای شاعران ♪♫

پر نشاط ترین اشعار

کانال تلگرام شعرناب

تقویم روز

پنجشنبه 14 فروردين 1404
    5 شوال 1446
      Thursday 3 Apr 2025

        حمایت از شعرناب

        شعرناب

        با قرار دادن کد زير در سايت و يا وبلاگ خود از شعر ناب حمايت نمایید.

        انسان راستگو برجسته ترین اثر خداوند است.الكساندر پوپ

        پنجشنبه ۱۴ فروردين

        پست های وبلاگ

        شعرناب
        دو فنجان قهوه در کافه
        ارسال شده توسط

        نوید خوشنام

        در تاریخ : سه شنبه ۵ فروردين ۱۳۹۹ ۲۲:۱۳
        موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۳۲۶ | نظرات : ۰

        امروز چشم هایم را بستم. آفتاب به اتاق میزد. تازه فهمیدم چشم ها زیرِ پلک هم قادر به دیدنند. نقطه ها و خط های سیال و دَرهم و بَرهمی در حد فاصلِ چشم­ها و پلکم شناور بود. تمام مویرگ ها و عصب هایی که بر پوست پلکم زندگی می کردند تماشائیدم. من تمام عمر را زیرِ پوستم زندگی کرده ام. زیرِ خیلِ بافت­ها و رگ­ها و خون­ها؛ و گاه تنها از دریچه­ ی زخم­هایم به دنیاتان سرکی کشیده ­ام.
        هر روز صبح با مرگ بیدار می­شوم، با مرگ از خانه بیرون میزنم و با مرگ در خیابانی راه میروم، که یک بار در آن مُرده ام. مثل یک مهره ­ی نخودی در حاشیه‌ی شطرنج ایستاده ­ام؛ که مگر سربازِ به آخر خط رسیده­ای دوباره مرا به صفحه بازگرداند؛ اما هر سربازی که نشان میکنم در نیمه­ های راه زمین ­گیر میشود، میمیرد! دوست دارم اینگونه فکر کنم که دوست میدارندم و دستِ عجل مهلتشان نمیدهد! هیچکدامشان را. حتی یکی. چه میتوان کرد؟ جز همین شعر که نوشتم و خواندند کاری بلد نیستم. خواندند. که اگر نمی خواندند هم صفحه ای ورق نمیخورد.
        پدر میگفت دست به ریسمانی پوسیده برده ­ام که وقتی مندرس نبود هم کسی را از چاه بیرون نیاورده؛ شعر! که اگر من و شعرهام نباشیم آسمان همان رنگی خواهد ماند که پیش از من بوده و خورشید، از همان راهی خواهد رسید که همیشه ظهور میکرد؛ چند روزی قاب عکسم را در پیشانی خانه هاشان مینشانند و از کاهِ من کوهی می سازند که: "مرگِ چنان خواجه نه کاریست خُرد" و ‌میدانم که‌ میدانند خزعبل میگویند و بعد اثرم را با هر خانه‌تکانیبه نقطه­ی دور افتاده­ تری از خانه­ هاشان کوچ می­دهند
        تا عاقبت شیشه ی زلالم خوابگاهِ عنکبوت­های انبار بشود و غذای موشهای جوندهٔ بازگشته از سنگ قبرم!
        دیر فهمیدم! آدمیزاد چه دست­های کوتاهی برای آرزوهای بلندش دارد؛ شعر!
        اگر میشد، در نظام زمان دست می بردم، عقربه ­های روحم را به جوانی­شان برمیگرداندم، بر می­گشتم به ساحلِ چمخاله و مثلِ ابراهیمی‌* مورچه­ ها را نجات می­دادم و در خانه­ ی درختی آواز بندری میخواندم و میرقصیدم. برای یک زنبورِ مُرده مرثیه سر می­دادم، عاشقانه می­سرودم و می­بوسیدم و سرمی­کشیدم
        زندگی را. افسوس، که آن جویبار گذشت و من نمی­دانستم که نمی توان آب را برای ابد در مشتی بسته نگاهبانی کرد.
        از روحم میگفتم. که جا‌ماند در سنگ قبرِ آن کافه­ ها که نرفتیم! و شاید عجیب باشد، دیدنِ مردی که هر روز می آید کافه، به یادِ دیگری دو فنجان قهوه سفارش می‌دهد، یکی را می نوشد، و می­رود!
        ولی، من مردی را سراغ دارم، که هر روز می آید کافه، به یادِ دیگری دو فنجان قهوه سفارش میدهد، هیچ کدام را نمی­نوشد، و می­گوید:
        بدون شکرِ لب­هات خوردن ندارد...
        و میرود.
         
        نوید خوشنام دوشنبه 19 مرداد 94
         
        *: منظور ، نادرِ ابراهیمی­ست در شاهکارِ "بارِ دیگر شهری که دوست می­داشتم”

        ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
        این پست با شماره ۹۸۱۹ در تاریخ سه شنبه ۵ فروردين ۱۳۹۹ ۲۲:۱۳ در سایت شعر ناب ثبت گردید

        نقدها و نظرات
        تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



        ارسال پیام خصوصی

        نقد و آموزش

        نظرات

        مشاعره

        مهدی سمیاری

        یک روز می آیی که من دیگر دچارت نیستم ووو از صبر ویرانم ولی چشم انتظارت نیستم ووو یک روز می آیی و من نه عقل دارم نه جنون ووو نه شک به چیزی نه یقین مست و خمارت نیستم ووو شب زنده داری میکنی تا صبح زاری میکنی ووو تو بی قراری میکنی من بی قرارت نیستم ووو پاییز تو سر میرسد قدری زمستانی و بعد ووو گل می دهی نو میشوی من در بهارت نیستم ووو زنگارها را شسته ام دور از کدورتهای دور ووو آیینه ای رو به تو ام اما کنارت نیستم ووو دور دلم دیوار نیست انکار من دشوار نیست ووو اصلا منی در کار نیست امنم حصارت نیستم
        شاهزاده خانوم

        دلت گرفته از این دنیا ااا دلت گرفته برای خودت گاهی
        مهدی سمیاری

        معشوقه ی ما بود دل آرام جهان شد
        شاهزاده خانوم

        توی زنجیر هم نمی خواهم ااا پیش ِ آدم فروش گریه کنیم ااا بغلم کن شقایق غمگین ااا تا که با داریوش گریه کنیم
        یدالله عوضپور آصف

        انقلاب دوچشم تو در راه ست هرکه باشد مخالفش فانی ست اضطراب آورست این جنبش موجهایش بلند و طوفانی ست

        کاربران اشتراک دار

        محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
        کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
        استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
        1