سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

پر نشاط ترین اشعار

انتشار ویژه ناب

تبلیغات متنی

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

پنجشنبه 8 اسفند 1398
  • روز امور تربيتي و تربيت اسلامي
5 رجب 1441
    Thursday 27 Feb 2020
      هنگام نیكبختی است كه باید بیمناك بود؛ هیچ چیز تهدید آمیزتر از سعادت نیست. موریس مترلینگ

      پنجشنبه ۸ اسفند

      پست های وبلاگ

      شعرناب
      چقدر زود دیر میشود
      ارسال شده توسط

      مسعود میناآباد مسعود م

      در تاریخ : حدود ۱ ماه پیش
      موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۱۲۷ | نظرات : ۱۱

       
      چقدر زود دیر میشود
       
      وقتی آن شب از سر کار به خانه برگشتم ، همسرم داشت غذا را آماده می‌کرد ، دست او را گرفتم و گفتم : باید چیزی را به تو بگویم ، او نشست و به آرامی مشغول غذا خوردن شد .
      غم و ناراحتی توی چشمانش را خوب می‌دیدم  یکدفعه نفهمیدم چطور دهانم را باز کردم  اما باید به او می‌گفتم که در ذهنم چه می‌گذرد من طلاق می‌خواستم.
       به آرامی موضوع را مطرح کردم. به نظر نمی‌رسید که از حرفهایم ناراحت شده باشد، فقط به نرمی پرسید، چرا...؟   از جواب دادن به سوالش سر باز زدم. این باعث شد عصبانی شود. ظرف غذایش را به کناری پرت کرد و سرم داد کشید ؛ تو مرد نیستی  !
       آن شب دیگر اصلاً با هم حرف نزدیم. او گریه می‌کرد. می‌دانم دوست داشت بداند که چه بر سر زندگی‌اش آمده است. اما واقعاً نمی‌توانستم جواب قانع‌کننده‌ای به او بدهم. من دیگر دوستش نداشتم، فقط دلم برایش می‌سوخت.
      هفته ای بعد با یک احساس گناه و عذاب وجدان عمیق، برگه طلاق را آماده کردم که در آن قید شده بود می‌تواند خانه، ماشین، و ۳۰٪ از سهم کارخانه‌ام را بردارد. نگاهی به برگه‌ها انداخت و آن را ریز ریز پاره کرد. زنی که ۱۰ سال زندگیش را با من گذرانده بود برایم به غریبه‌ای تبدیل شده بود.
      از اینکه وقت و انرژیش را برای من به هدر داده بود متاسف بودم اما واقعاً نمی‌توانستم به آن زندگی برگردم چون عاشق یک نفر دیگر شده بودم. آخر بلند بلند جلوی من گریه سر داد و این دقیقاً همان چیزی بود که انتظار داشتم ببینم. برای من گریه او نوعی رهایی بود. فکر طلاق که هفته‌ها بود ذهن من را به خود مشغول کرده بود، الان محکم‌تر و واضح‌تر شده بود.
      روز بعد خیلی دیر به خانه برگشتم و دیدم که پشت میز نشسته و چیزی می‌نویسد. شام نخورده بودم اما مستقیم رفتم بخوابم و خیلی زود خوابم برد چون واقعاً بعد از گذراندن یک روز لذت بخش با معشوقه جدیدم خسته بودم. وقتی بیدار شدم، هنوز پشت میز مشغول نوشتن بود. توجهی نکردم و دوباره به خواب رفتم.
      صبح روز بعد او شرایط طلاق خود را نوشته بود: هیچ چیزی از من نمی‌خواست و فقط یک ماه فرصت قبل از طلاق خواسته بود. او درخواست کرده بود که در آن یک ماه هر دوی ما تلاش کنیم یک زندگی نرمال داشته باشیم. دلایل او ساده بود: وقت امتحانات پسرمان بود و او نمی‌خواست که فکر او بخاطر مشکلات ما مغشوش شود.
      برای من قابل قبول بود. اما یک چیز دیگر هم خواسته بود. او از من خواسته بود زمانی که او را در روز عروسی وارد اتاقمان کردم به یاد آورم. از من خواسته بود که در آن یک ماه هر روز او را بغل کرده و از اتاقمان به سمت در ورودی ببرم. فکر می‌کردم که دیوانه شده است. اما برای اینکه روزهای آخر با هم بودنمان قابل‌تحمل‌تر باشد، درخواست عجیبش را قبول کردم.
      درمورد شرایط طلاق همسرم با معشوقه‌ام حرف زدم. بلند بلند خندید و گفت که خیلی عجیب است. و بعد با خنده و استهزا گفت که هر حقه‌ای هم که سوار کند باید بالاخره این طلاق را بپذیرد.
      از زمانیکه طلاق را به طور علنی عنوان کرده بودم من و همسرم هیچ تماس جسمی با هم نداشتیم. وقتی روز اول او را بغل کردم تا از اتاق بیرون بیاورم هر دوی ما احساس خامی و تازه‌کاری داشتیم. پسرم به پشتم زد و گفت اوه بابا رو ببین مامان رو بغل کرده. اول او را از اتاق به نشیمن آورده و بعد از آنجا به سمت در ورودی بردم. حدود ۱۰ متر او را در آغوشم داشتم. کمی ناراحت بودم. او را بیرون در خانه گذاشتم و او رفت که منتظر اتوبوس شود که به سر کار برود. من هم به تنهایی سوار ماشین شده و به سمت شرکت حرکت کردم.
      در روز دوم و سوم هر دوی ما برخورد راحت‌تری داشتیم. به سینه من تکیه داد. می‌توانستم بوی عطری که به پیراهنش زده بود را حس کنم. فهمیدم که خیلی وقت است خوب به همسرم نگاه نکرده‌ام. فهمیدم که دیگر مثل قبل جوان نیست. چروک‌های ریزی روی صورتش افتاده بود و موهایش کمی سفید شده بود. یک دقیقه با خودم فکر کردم که من برای این زن چه کار کرده‌ام.
      در روز چهارم وقتی او را بغل کرده و بلند کردم، احساس کردم حس صمیمیت بینمان برگشته است. این آن زنی بود که ۱۰ سال زندگی خود را صرف من کرده بود. در روز پنجم و ششم فهمیدم که حس صمیمیت بینمان در حال رشد است. چیزی از این موضوع به معشوقه‌ام نگفتم. هر چه روزها جلوتر می‌رفتند، بغل کردن او برایم راحت‌تر می‌شد. این تمرین روزانه قوی‌ترم کرده بود!
      یک روز داشت انتخاب می‌کرد چه لباسی تن کند. چند پیراهن را امتحان کرد اما لباس مناسبی پیدا نکرد. آه کشید و گفت که همه لباس‌هایم گشاد شده‌اند. یکدفعه فهمیدم که چقدر لاغر شده است، به همین خاطر بود که می‌توانستم اینقدر راحت‌تر بلندش کنم.
      یکدفعه ضربه به من وارد شد. بخاطر همه این درد و غصه‌هاست که اینطور شده است. ناخودآگاه به سمتش رفته و سرش را لمس کردم.
      همان لحظه پسرم وارد اتاق شد و گفت که بابا وقتش است که مامان را بغل کنی و بیرون بیاوری. برای او دیدن اینکه پدرش مادرش را بغل کرده و بیرون ببرد بخش مهمی از زندگیش شده بود.
      همسرم  نشسته اورا در اغوش گرفت  و به سختی فشرد  ،  ثانیه ها چه آرام سپری میشدند   ، چشمان نمناکش را  از من  پنهان  میکرد . پسر راهی مدرسه شد .
      بعد او را در آغوش گرفته و بلند کردم و از اتاق خواب بیرون آورده و به سمت در بردم. دستانش را خیلی طبیعی و نرم دور گردنم انداخته بود. من هم او را محکم در آغوش داشتم. درست مثل روز عروسیمان.
        اما وزن سبک‌تر او باعث ناراحتیم شد . در روز آخر ، وقتی او را در آغوشم گرفتم به سختی می‌توانستم یک قدم بردارم.
      پسرم به مدرسه رفته بود. محکم بغلش کردم و گفتم، واقعاً نفهمیده بودم که زندگیمان صمیمیت کم دارد. سریع سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم.
      وقتی رسیدم از پله‌ها بالا رفتم. معشوقه‌ام که منشی‌ام هم بود در را به رویم باز کرد و به او گفتم که متاسفم ، دیگر نمی‌خواهم طلاق بگیرم .  ما دیگر هیچ رابطه ای با هم نخواهیم داشت .
      او نگاهی به من انداخت، تعجب کرده بود ، دستش را روی پیشانی‌ام گذاشت و گفت تب داری؟ دستش را از روی صورتم کشیدم. گفتم متاسفم. من نمی‌خواهم طلاق بگیرم ،  زندگی زناشویی من احتمالاً به این دلیل خسته‌کننده شده بود که من و زنم به جزئیات زندگیمان توجهی نداشتیم نه به این دلیل که من دیگر دوستش نداشتم. حالا می‌فهمم دیگر باید تا وقتی مرگ ما را از هم جدا کند هر روز او را در آغوش گرفته و از اتاق خوابمان بیرون بیاورم.
       معشوقه‌ام احساس می‌کرد که تازه از خواب بیدار شده است. یک سیلی محکم به گوشم زد و بعد در را کوبید و زد زیر گریه .
       آخر وقت  آنروز  کمی زود تر به خودم مرخصی داده  راهی  خانه شدم  سر راه جلوی یک مغازه گل‌فروشی ایستادم و یک سبد گل برای همسرم سفارش دادم. فروشنده پرسید که دوست دارم روی کارت چه بنویسم. لبخند زدم و نوشتم :
       تا وقتی مرگ ما را از هم جدا کند هر روز صبح بغلت می‌کنم و از اتاق بیروم می‌آورمت.
      وقت نماز بود  با سبد گل در دست  و لبخندی روی لبهایم پله‌ها را تند تند بالا رفتم و وقتی به اطاق خواب رسیدم  ،  
      همسرم روی تخت آرمیده بود ! او ماه‌ها بود که با سرطان می‌جنگید و من اینقدر مشغول  کار و معشوقه‌ بودم که این را نفهمیده بودم . او می‌دانست که خیلی زود خواهد مرد و می‌خواست من را از واکنش‌های منفی پسرمان بخاطر طلاق حفظ کند .
       حالا حداقل در نظر پسرمان ؛ من شوهری مهربان بودم .
      ( برگرفته از نت )

      ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
      این پست با شماره ۹۶۶۸ در تاریخ حدود ۱ ماه پیش در سایت شعر ناب ثبت گردید

      نقدها و نظرات
      م فریاد(محمدرضا زارع)
      حدود ۱ ماه پیش
      سلام استاد خندانک
      عالی خندانک خندانک خندانک
      شوقِ بودن پر کشیده، حسرت دیدار مرگ
      می دود در کوچه های تنگِ دل این روزها

      از گل خوشبوی عمرت دست دشمن دور باد!
      گرچه ما را می خورد خرچنگ دل این روزها

      یک خداحافظ بدهکاری به من لب باز کن
      تا نشیند مرگ بر اورنگ دل این روزها

      مانده تنها یک سکوت از قطعه ی فریاد من
      تا به پایانش رسد آهنگ دل این روزها...(م. فریاد)

      همیشه باشید خندانک
      امیر مسعود شفیق
      امیر مسعود شفیق
      حدود ۱ ماه پیش
      درود استاد زارع ارجمند
      ..................... خندانک خندانک خندانک
      ارسال پاسخ
      امیر مسعود شفیق
      حدود ۱ ماه پیش
      سلام استاد مینااباد عزیز
      باید به سجده نشست در مقابل بانوان فدا کاری که خودرا فدای حرمت خانواده
      و مردان اکثرا بی وفا و حوسبازی که جز خود و هوسهایشان به چیز دیگری نمی اندیشند میکنند .
      متاسفانه داعیان بی خرد مذاهبمان نیز با شیوع صیغه و فاحشه گری به مردان مجوز میدهند .
      شرم دارم از اینکه مسلمانم .
      گر مسلمانی همین است که حافظ دارد
      وای اگر از پس امروز بود فردایی ............... خندانک
      سودابه طهماسبی
      سودابه طهماسبی
      ۲ هفته پیش
      خندانک خندانک خندانک
      ارسال پاسخ
      علی کلان
      علی کلان
      ۲ هفته پیش
      کاملا با شما موافقم
      جناب مسعود شفیق عزیز خندانک خندانک خندانک
      ارسال پاسخ
      سودابه طهماسبی
      ۲ هفته پیش
      درود
      بسیار درد ناک بود خندانک خندانک خندانک
      ترانه ماندگار
      ۲ هفته پیش
      سلام و درود
      بر بانوان فداکار سر زمینم خندانک خندانک خندانک
      علی کلان
      ۲ هفته پیش
      درود بر شما بزرگوار
      موضوع درد ناکی که جای بحث زیادی دارد خندانک خندانک خندانک
      مهدی براهویی(کاشانی)
      ۲ هفته پیش
      درود زیبا بود
      سارا شیخ محمدی(سیندخت)
      ۱۳ روز پیش
      درود
      زیبا و درد آلود خندانک
      خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک
      تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



      ارسال پیام خصوصی

      آموزش و نقد کامل شعر یا اثر

      نظرات

      مشاعره

      کاربران اشتراک دار

      محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
      کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
      استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
      0