سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

پر نشاط ترین اشعار

انتشار ویژه ناب

تبلیغات متنی

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

شنبه 10 آبان 1399
  • شهادت آيت الله قاضي طباطبايي اولين شهيد محراب به دست منافقان، 1358 هـ ش
15 ربيع الأول 1442
    Saturday 31 Oct 2020
      شخصیت یک ملت را، ادبای آن ملت می سازند.پروفسور حسابی

      شنبه ۱۰ آبان

      پست های وبلاگ

      شعرناب
      مرگ یزدی در کوپه
      ارسال شده توسط

      آزاده پورصدامی

      در تاریخ : دوشنبه ۲۹ مهر ۱۳۹۸ ۱۳:۲۸
      موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۲۴۵ | نظرات : ۰

      مرگ یزیدی در کوپه
      داستانکی از آزاده پورصدامی
       
      پدرم را  سال به سال در خانه نمی دیدیم همیشه درحال دویدن و دنبال کردن کار دیگران بود. تا این که مادرم به خون­ریزی معده افتاد و تصمیم بر آن شد که برای درمان، پدر او را از اهواز به تهران ببرد. خاله ام نعیمه معاونِ کلانتر مادرم بود و این دو از هم جدا نشدنی . دیگر اعضای تیم سفر، من و مهدی بودیم. راستش همه    می­دانستند اگر در خانه باقی بمانیم احتمال بر پا شدن جنگ جهانی سوم زیر سقف از یقین یقین­تر است و فروریزی دیوارهای خانه از حالت قطعی قطعی­تر. خاله ام از همسفران زلزله ای دلِ خوشی نداشت چون دو روز پیش ترش رو دستِ بدی از آن ها خورده بود. مهدی به او و مادرم گفته بودکه داخل تشت آب را اگر با تمرکز و اخلاص نگاه کنند، گنبد امام رضا را در آن می­بینند و طی هماهنگی انجام شده با من به محض دیدن چشمکش ادعا کردم: بله ! ایناهاش ...گنبد اینجاست!
      بعد مهدی گفت: آره... فقط اونی که دلش پاکه می تونه ببینه!
       وتا مادر و خاله­ام همزمان کله­هایشان رو نزدیک تشت کردند، با کف دست محکم کوبید وسط آب و آن را به سر و صورتشان پاشید و با سرعت جت در رفت. من که کپل بودم تا آمدم به خودم تکانی بدهم پاچه­ام گرفتارِ دست­های محکم مادرم شد و با چند لیچار و نیشگون و سیلی پذیرایی مفصلی از این معصومِ بینوا بعمل آمد. از طرفی خواهرم سعاد کلی خوشحال بود که در تیمِ سفر همراه خاله ام نیست . چون خاله ام مرتب به او تیکه پرانی      می­کرد آن هم تیکه های سنگینی که بلدوزر هم نمی توانست جمع کند . هر بار به سعاد سوزن می داد تا برایش نخ کند و سعاد زیادی طولش می داد...خاله ام می­گفت:
      -خاک بر سر اون دانشگاهی که به شما مدرک می ده.
       خواهرم می­گفت:
      -آخه چه ربطی داره؟ من دارم مامایی می خونم نه خیاطی!
       خاله ام جوابش می­داد:
      _ شکم اون زائوی بدبختی که سفره کردی تا بچه از توش  بیرون بکشی قرار نیست باز بمونه که! بعد می دوزیش دیگه... آخه اینطوری ؟
      و ما هم اصلاً به کل کل­هاشون نمی­خندیدیم تا اسباب سوختن بعضی­ها مهیا شود . لحظه­ی شروع سفر درمانی کم کم داشت  می­رسید و مادرم در پی نوشتن وصیت نامه­ای کتبی که تکلیف طلاهایش را روشن کند. او هر وقت دور و برش خلوت می­شد و دلش می­گرفت برای احساساتی کردن ما وصیت نامه­ای شفاهی برایمان می­خواند طوری که اغلب نوه­ها آن را از بر بودنند و دسته جمعی جملات را تکرار می­کردنند . اما... این بار موضوع جدی تر بود و چون سواد نداشت از من خواست که برایش بنویسم در پی انجام تغییراتی در متن وصیت نامه بود که نمی خواست دیگران پی ببرند . من هم برایش نوشتم البته تمام اموال را به اسم خودم زدم جز چند انگشتری که به خاطر نگین های فیروزه ای ترک خورده چندان تمایلی به تصاحبشان نداشتم و آن ها را سخاوتمندانه به خواهرم  بخشیدم. وصیت نامه را تا زد و داخل گنجه پنهان کرد و قسمم داد از متن آن به کسی چیزی نگویم.
       بلاخره در کوپه ی قطار کنار هم نشستیم و من ناباورانه چهره­ی پدرم را نگاه می­کردم کم­تر پیش می آمد این­قدر صمیمانه کنارمان ساعاتی متمادی را سپری کند. خاله بقچه­ی متاع را در بغل گرفته بود و دلش می­خواست برای تمام سربازانی که در قطار بودنند لقمه بگیرد. در زمان جنگ همه­ی مادرها مادرتر می­شوند. پدر و خاله  می­خواستند هر طور شده مادر را بخندانند تا درد کمتری را احساس کند. آن قدر او را خنداندند تا یک حبه انگور در گلویش پرید و نزدیک بود خفه شود. پدر چندین ضربه به کمر مادر کوفت و خاله او را با شله اش باد زد. وقتی نفس مادر جا آمد گفت:
      - نزدیک بود عینهو یزید بمیرم!
      کل عمر، مرگی رمانتیک یا افتخارآمیز را از خدا  می­طلبید. وقتی مرگ یزیدی را پشت سر گذراند و از آن جام سالم به در برد شکرانه­ها به جا آورد و به پدر گفت:
      - الحمدالله اونقدر از ضربه­هات کمر درد گرفتم که دیگر معده درد را حس نمی کنم !
      حالا که این خاطره را می نویسم سال­ها از ان سفر گذشته ... پدر و خاله­ام زیرتوده­های خاک خفته­اند و مادر همچنان وصیت نامه می­نویسد البته دیگر طلایی برای بخشیدن ندارد. چون از زرشک پلو با مرغ بدش می­آید و طعم پیتزا به مذاقش خوش­تر است، می گوید در مراسم من بهزاد(تلفظ پیتزا به زبان مادرم) پخش کنید. برادرم عارف جوابش می­دهد:
       -هیچ هم از این خبرا نیست... ما خودمونو  مضحکه­ی فک و فامیل نمی­کنیم. لطف کن بعداً تو خوابمون نیای بگی چرا چنینه و چنانه! مادر می­گوید: پس تا زنده­ام بذارید سیر پیتزا بخورم !
      و چون برایش ممنوع است، نوه­ها را تطمیع می­کند . آن­ها هم یواشکی برایش از پنجره محموله­ها را رد می­کنند . امحای آثارجنایت هم معمولاً بر عهده­ی خودم است. آخرین پیشنهاد  اغوا کننده­ی مادر به ما به جهت همکاری­های چند جانبه با او سفری است با قطار به تهران. اما... این بار نه برای درمان که برای تفریح!

      ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
      این پست با شماره ۹۴۶۸ در تاریخ دوشنبه ۲۹ مهر ۱۳۹۸ ۱۳:۲۸ در سایت شعر ناب ثبت گردید

      نقدها و نظرات
      تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



      ارسال پیام خصوصی

      نقد و تحلیل شعر شاعران

      نظرات

      مشاعره

      کاربران اشتراک دار

      محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
      کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
      استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
      0