سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

انتشار ویژه ناب

محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک

تبلیغات متنی

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

يکشنبه 22 فروردين 1400
    29 شعبان 1442
      Sunday 11 Apr 2021

        پر نشاط ترین اشعار

        کانال رسمی شعرناب

        بار پروردگارا، دلهاي ما را به باطل ميل مده پس از آنکه به حق هدايت فرمودي و به ما از لطف خود رحمتي عطا فرما، که تويي بسيار بخشنده (بي‌منّت). آل عمران آیه ۸

        يکشنبه ۲۲ فروردين

        پست های وبلاگ

        شعرناب
        افسانه مه آلود هاکو و پرشا نگاره چهل ویکم
        ارسال شده توسط

        مازیارملکوتی نیا

        در تاریخ : شنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۵ ۰۶:۰۷
        موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۲۷۴ | نظرات : ۲

        نگاره چهل و یکم
        قبل از جنگ بزرگ
        اشعه های آفتاب با درخششون چیزی رو یاد آوری میکردند.../امروز روز سختی خواهد بود برای شه بانو /تیرهای زیبای نور آفتاب ظرافت تمام خودشون رو از بین برگهایی که میدونستن تا چند روز دیگه باید از تنه درختهای تنومند ما بین میدون جنگ خداحافظی کنند/به زمین میرسوندند/به سر تاپای شه بانو /به موهای زیبای قهوهای رنگش که با پرپشتیش /عظمت این لشگر رو که با افتخار /پشت سر ملکشون به صف بودنند تا برای آزادی اینده آدمیزاد همه چیزشون رو بدن / یادآور می شد /حالا زمانی بود که پرشا باید با چیزی که واقعا بود روبرو بشه/ با افتخاری که بخاطرتصمیمش به اون نائل میشد / یا شاید بهتره بگم نائل شده بود / اون دیگه دختر نحیف و آسیب دیده ای نبود که تو شهر تهران /حتی با کمی ترافیک به سرحد عصبانیت میرسید / دختری که بعد اتفاقات وحشتناک زندگیش مثل خوابگاه دخترونه دانشگاه/حضورهمسر اولش در زندگی وحشتناک گذشتش /یا از دنیا رفتن مادر مثال زدنیش /به شدت شکننده بود /حتی با ظاهری که به شدت حفظش میکرد/ولی باز میشد /خطوط ضربه های عجیبو محیب زندگی رو روی صورت ظریفش دید / حالا از اون پرشا در این میدان دحشتناک نبرد اساطیری خبری نبود / حالا اون به بانویی تبدیل شده بود که با اشاره ای میتونست لشگر عظیمش رو برای خونخواهی تمام آینده آدمیزاد /به سمت تارو مار کردن دژخیمان هدایت کنه / حالا /پرشا /دیگه شه بانو بود /ملکه پرشا که با نعره های مهیبش /خون رو در رگهای جنگاوران لشگرش به جوش و خروش وامیداشت /تا با این حس /بتونن تمام داراییشون رو برای مبارزه ای دلاورانه با تمام بدیهای موجود در میدان خونین نبرد بین خیرو شر/نثار بانوی خودشون کنند /حالا /وامروز/ روزی بود که حتی خود پرشا هم ناباورانه بهش فکر میکرد/به چیزی که بهش تبدیل شده بود / گاهی حتی نمیتونست تشخیص بده /چیزهایی که میبینه / بیداریه یا داره خواب میبینه / صورت مادر و پدرش رو به سختی به یاد می آورد /تنها چیزی که کاملا واضح تو ذهنش مونده بود /تصویر صورت معصوم و منتظر بابک بود / با اون نگاهی که انگار از اول قرار بود دیگه نبینه پرشا رو /این تنها پل ارتباطی پرشا با دنیایی بود که حالا و در این میدان خونین /شاید میتونست مرز بین خیال و واقعیت رو براش مشخص کنه/ پرشا چشمهاشو بست و در انتظار شروع جنگی که میدونست هزاران انسان رو برای آزادی تمام آدمیزاده ها باید فدا کنه /فقط از خودش یک سوال میکرد/اینجا که هستم رویا و خیاله ؟/یا دنیایی که ازش اومدم؟/ تهران دود زده دوست ؟

        ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
        این پست با شماره ۷۲۵۵ در تاریخ شنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۵ ۰۶:۰۷ در سایت شعر ناب ثبت گردید

        نقدها و نظرات
        نیره ناصری نسب
        شنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۵ ۱۶:۵۵
        درود بر شما

        حالت شهر به جنگنده ای می ماند که آماده پرواز است اینجا محل خوبی و بدیست و شما آگاهانه آن را به تصویر کشیدید

        سپاس از تلاشتان خندانک خندانک
        تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



        ارسال پیام خصوصی

        نقدو تحلیل شعر شاعران سایت

        نظرات

        مشاعره

        کاربران اشتراک دار

        محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک

        حمایت از شعرناب

        شعرناب

        با قرار دادن کد زير در سايت و يا وبلاگ خود از شعر ناب حمايت نمایید.

        کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
        استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
        0