سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

انتشار ویژه ناب

♪♫ صدای شاعران ♪♫

پر نشاط ترین اشعار

بسم الله الرحمن الرحیم به سایت خودتان شعرناب خوش آمدید مدیر موسس سایت ادبی شعرناب فکری احمدی زاده(ملحق)

دوشنبه ۱۸ خرداد

پست های وبلاگ

شعرناب
به یاد مانده ها
ارسال شده توسط

ابوالحسن انصاری (الف رها)

در تاریخ : يکشنبه ۸ بهمن ۱۴۰۲ ۰۴:۱۹
موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۴۰۲ | نظرات : ۸۴

پیرمرد چه می‌گفت

پیرمرد می‌گفت حالا ما در این کشتی نشسته‌ایم، کشتی در حرکت است و به راه خود ادامه می‌دهد. شما مثل موج بلاخیز و طوفان ویرانگر شده اید و لرزه بر اندام کشتی افکنده‌اید، سوراخش نکید و آب در داخل آن نیندازید. اگر کشتی غرق شو د ما همه غرق می‌شویم. چگونه می‌توانیم به ساحل برسیم، آنهم بی‌رهنمون. قطعاً پشیمان خواهید شد. جُز ویرانی و نابودی چیزی حا صلمان نمی‌گردد. آنگاه دشمنان‌تان کامروا خواهند شد. بی‌طاقتی‌تان از چیست. بیقراری نکنید. می‌دانم که به ناچار تسلیم احساسات شده اید. گویی بخت از شما برگشته است. هوای چه کسی در دلتان افتاد. آرزومند دیدار که هستید. عشق چه کسی به سرتان افتاده. اکنون اسباب آسایش و آرامش مهیاست. به چه سبب رو به سرگردانی نهاده‌اید. شایسته است که دل از این موهومات و خیالات باطل بر کنید و به زندگی عادی خود روی آورید. اگر چنین نکنید بسیار تأسف خواهید خود و خویشتن را ملامت خواهیدکرد که چرا تصمیم عاقلانه ای نگرفته اید و چرا قدر این تنعم و خوشی و آرامش روح نواز را ندانسته اید. از حال شما آتش در جگرم می‌افتد!
جوانان می‌گفتند: ولی همین کشتی که تو از آن حرف می‌زنی، خود به دست خوشتن در حال غرق شدن است و بانیان آن اسباب تخریبش را فراهم کرده اند. ما هرگز پیش از این در نابودی آن و از میان برداشتنش سهیم نبوده ایم و از وظایف خود غفلت نورزیده ایم.
پیرمرد می‌گفت سابقاً بچه‌ها و جوانان به بزرگترها احترام می‌گذاشتند. شما که بچه‌های قانون هستید بجای مطیع قانون بودن دست به شورش می‌زنید و آشوب به پا می‌کنید؟!
جوانان می‌گفتند حرف تنها بر سر قانون نیست. صحبت از مجریان قانون هم هست... دیگر نمی‌توان تاب آورد. دیگر نمی‌توان بیش از این خون دل خورد.
پیرمرد هرچه می‌گفت انگار کسی باور نمی‌کرد. روزگار آخرین رمق را از او می‌گرفت ولی کسی زبان او را نمی‌فهمید. هنوز صدای هق هق گریه‌هایش یادم هست. تابستان بود. پیرمرد روی صندلی آهنی کنار پارک در زیر درخت چنار تنها نشسته بود.
ما چند تن جوانان  به گردش جمع شده بودیم و به سرزنشش زبان می‌گشودیم. می‌گفتیم از رنج دل ما آگاه نیستی. او به همه جواب می‌داد. سخنان او در ما کارگر نمی‌افتاد. خشمگین و بی‌تاب می‌شدیم.
او به ما می‌گفت قدر امنیت را بدانید. فریب بدخواهان و آشوب‌طلبان را نخورید. دست از لجاجت و هرج و مرج بردارید...
ما به همدیگر می‌گفتیم بهتر است برویم. این پیر خرفت کُند ذهن شده و معنی حرف‌های ما را درک نمی‌کند. اگر سکوت اختیار کنیم تا دنیا دنیاست این نصیحت‌ها دست از سر آدم برنمی‌دارد....

 .......... ✍️      الف رها (ابوالحسن انصاری) 

ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
این پست با شماره ۱۴۴۶۲ در تاریخ يکشنبه ۸ بهمن ۱۴۰۲ ۰۴:۱۹ در سایت شعر ناب ثبت گردید

نقد و آموزش

نظرات

کاربران اشتراک دار

محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک

مشاعره

رحیم فخوری

رنگ رخسار زنان سپیدتراز کفن مرگ چشمهای ترسازشیشه پنجره دنبال راه گریز می گردد بچه نیز این آتش بازی را دوست ندارنددیوارها بدنبال عصای زیر بغل آدم بزرگها دهانشان می جنبد نه برای خوردن ذ کر ودعا تنها پناه ادمهای بی دفاعبله امشب تبریزیان لحظه های پر اضطراب شب را به حرام چشمان بیدارشان می کنند ودرنفرین بازیگران سریال جنگ نفت
طاهره حسین زاده (کوهواره)

دوباره جنگ دوباره حضور بمب اتم ااا دوباره آینه های شکسته ی مردم ااا پدافند تبریز و صداهای انفجار
محمد حسنی

در آن هنگام که گدایی می میرد هیچ ستاره ی دنباله داری نیست ولی در مرگ شاهزاده گان تمامی آسمانها نور افشانی می کنند
بهروز چارقدچی (مجنون)

ای بابا یه پاکت سیگار نهایت دویست تومان اااا لیکن نفس دزدی کار خوبی نیست اااا از بنده در روز روشن پی ام گمشد
شاهزاده خانوم

می شود چشمش پر از اشک و به خویش می دهد امید دیدار مرا ااا من به اشکش خیره از این سوی و باز ااا دزد مسکین برده سیگار مرا
کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
0