سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

بنویس تا زنده بمانی ،هر که نوشت پادشاه می شود. فکری احمدی زاده(ملحق)

سه شنبه ۱۵ آذر

پست های وبلاگ

شعرناب
سرگذشت تأثرآور یک شاعر
ارسال شده توسط

سینا خواجه زاده

در تاریخ : سه شنبه ۵ مهر ۱۴۰۱ ۱۴:۳۸
موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۲۲۳ | نظرات : ۱۷

 
 
 
 
        
در منتهاالیه خیابان، بود پدید
تهران، برونِ شهر، خرابه یکی بنای
   
گسترده مه، ز روزنه شاخ‌های بید
فرشی که تا بد ار، بلرزد همی هوای
   
ساعت دوازده است، هلا نیمه‌شب رسید
جز وای وای جغد نیاید دگر صدای
   
یک بیست‌ساله شاعری، آواره و فرید
با هیکل نحیف و خیالات غم‌فزای
   
از دست میخ کفش به پا، گه همی‌جهید
در کفش می‌نمود، همی جابه‌جای پای
   
چون دلش خوراک و چو پیراهن شهید
دوشش عبای کهنه، کفن در بر گدای
   
شام از پس گرسنگی، مدتی مدید
یک نیمه نان بخورده، پس کوچه در خفای
   
در لرزه و تعب، ز تب و نوبه می‌مکید
اندر دهانش انگشت، از حسرت دوای
   
ناگه سکوت، پرده شب را ز هم درید
از دست حزن خویش، چو بگریست های های
   
خوابید روی خاک و عبا بر سرش کشید
سنگی نهاد زیر سرش، بهر متکای
   
با آن که در نتیجه عشق وطن گُزید
در این خراب مانده وطن در خرابه‌های
   
بازش ببین کزو، در و دیوارش می‌شنید
دایم ز شام تا سحر، این ناله کی خدای!
   
گر این چنین به خاک وطن، شب سحر کنم
خاک وطن که رفت چه خاکی به سر کنم؟
  
سروده‌ای از سیدمحمدرضا کردستانی معروف به میرزاده عشقی است که بیت آخر آن اشاره به مطلع شعر دیگری از خود اوست:
خاکم به سر، ز غصه به سر، خاک اگر کنم
خاک وطن که رفت، چه خاکی به سر کنم؟
    
آوخ کلاه نیست وطن تا که از سرم
برداشتند، فکر کلاهی دگر کنم
   
مرد آن بود که این کلهش بر سر است و، من:
نامردم ار به بی کله، آنی بسر کنم
   
من آن نیم که یکسره تدبیر مملکت
تسلیم هرزه گرد قضا و قدر کنم
   
زیر و زبر اگر نکنی خاک خصم ما
ای چرخ! زیر و روی تو، زیر و زبر کنم
   
جائیست آرزوی من، ار من به آن رسم
از روی نعش لشکر دشمن گذر کنم
   
هر آنچه می کنی؟ بکن ای دشمن قوی!
من نیز اگر قوی شدم از تو بتر کنم!!
  
من آن نیم به مرگ طبیعی شوم هلاک
وین کاسه خون به بستر راحت هدر کنم*
   
معشوق «عشقی » ای وطن، ای عشق پاک!
ای آن که ذکر عشق تو شام و سحر کنم:
   
«عشقت نه سرسری است که از سر به در شود»
«مهرت نه عارضیست که جای دگر کنم »
   
«عشق تو در وجودم و مهر تو در دلم »
«با شیر اندرون شد و با جان به در کنم »
 
* کرا کشت خواهد همی روزگار - چه نیکوتر از مرگ در کارزار
 
میرزاده‌ی عشقی در سن ۳۰ سالگی ترور شد. دو سه بیت از شعر بالا هم بر سنگ قبرش نوشته شده است.
 .
 .
 .
وطن‌پرستی خوب است؟
بد است؟
آیا حتماً باید برچسبی(خوب و بد و ...) بر آن نهاد؟ یا اینکه تا می‌شود استفاده‌اش کنیم، بدون نگاه به خوب و بدی‌اش.
آیا تاریخ مصرفی داشته و اکنون به پایان رسیده است؟
...
لطفا به این پرسش‌ها و پرسش‌هایی از این دست،  از جنبه‌های غیرسیاسی و غیر مذهبی فکر کنید. اگر شدنی بود و حوصله‌ای دست داد، دیدگاه‌تان را بگذارید تا دیده شود.
 
 
 
 

ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
این پست با شماره ۱۲۴۹۸ در تاریخ سه شنبه ۵ مهر ۱۴۰۱ ۱۴:۳۸ در سایت شعر ناب ثبت گردید

نقدها و نظرات
مهرداد عزیزیان
سه شنبه ۵ مهر ۱۴۰۱ ۱۴:۵۰
درود جناب خواجه‌زاده‌ی گرامی
بسیار زیبا بود🌺🌺👏👏
وطن پرستی البته که خوب است، اگر معنی وطن پرستی وطن دوستی و دلسوزی و احساس مسئولیت برای وطن باشد و به سمت فاشیست سوق پیدا نکند
منتها ارجح بر وطن‌پرستی، انسان دوستی‌ست که اگر انسانیت مبنا باشد دیگر احتیاجی به وطن پرستی هم نیست!🙏
سینا خواجه زاده
سینا خواجه زاده
سه شنبه ۵ مهر ۱۴۰۱ ۱۵:۴۸
درود، و ممنون که شعرها رو خوندید و دیدگاه خوبتون رو گفتید.
ارسال پاسخ
سید هادی محمدی
چهارشنبه ۶ مهر ۱۴۰۱ ۲۱:۴۸
سلام سینا جان متفکر

حب الوطن من الایمان

آگاهی اگر باشد وطن در دست خود مردم
اداره و بهترین ها نصیب می‌گردد
اما اگر به جای آگاهی جهل و خرافه حاکم بر
جامعه ای باشد قطعا وطن و مردمانش زیان می‌کنند


روزگاری دَهنِ مردمِ این شهر غَریب
مَثنوی بود و دو خَط نامه ی باران خورده
حال یک  لرزشِ گوشی سَرِ  هَر سَبّابه
آبرو از غَزل و خواجه و دیوان بُرده


مردمانی که قلم را به کلنگی کشتند
قائم الزاویه در سطل پی شام خودند
با اَمیری که براین دغدغه  ها می گرید
تیغ بر رَگ زده و مُرده ی  حَمّامِ خودند


غُربت ثانیه ها بر پُکِ زنجیرِ زمان
آخرین سوزِ هَوسناک غمِ انسانها
روی شیپور سُل وچَنگ و دولا چنگ مکان
کِیفِ هم خواب شدن با تنه ی  شیطانها


ما چه کردیم که از کاسه ی اِنجیل و زَبور
شیخِ صَنعان هَوسِ میوه ی تَرسا میکرد
پاچه ی  خوک  به سَق می زد و در حال قُنوت
فوت  بر مخرجِ گوساله ی موسی میکرد


قصّه این است پس از حادثه ای در بُن بست
پُشت هر پنجره ای خنده ی آجر دیدند
یا تمامِ  تَن شان  را وسطِ  یک قُنداق
سهمِ هَر لُقمه ی خود را کَفِ آخور دیدند


چاره ای نیست اگرزخم زده جسمِ فریب
بر تَب جاذبه ی ریخته در  ذهنِ زمین
زندگی خَم شده در یازه ی بی حوصلگی  
ما هَمانیم و هَمینیم و هَمانیم و هَمین


#سید_هادی_محمدی

خندانک خندانک خندانک
سینا خواجه زاده
سینا خواجه زاده
پنجشنبه ۷ مهر ۱۴۰۱ ۰۰:۱۷
درود هادی جان. ممنونم برای توجه و شما، و دیدگاه سنجیده‌ی تان و همینطور این شعر خواندنی.
بخش‌هایی را که می‌خواندم یاد بخش‌هایی از سروده‌ی از فرخی یزدی افتادم:

به هنگام سیه‌روزی علم کن قد مردی را
ز خون سرخ‌فام خود بشوی این رنگ زردی را

نصیب مردم دانا به جز خون جگر نبود
در آن کشور که خلقش کرده عادت هرزه‌گردی را

.
.
.
ارسال پاسخ
اميرحسين علاميان(اعتراض)
پنجشنبه ۷ مهر ۱۴۰۱ ۰۱:۳۰
سلام سینا جان عزیز دوست باسوادم خندانک
دوباره میسازمت وطن...
این روزها حال همه ما خرابه
نمیدونیم سرانجام چی میشه اما اینو خوب میدونیم که ایران صبوره، ایران فراموش نمیکنه، ایران زنده میماند!
این شعر شاملو بهتر میتونه احساس منو بیان کنه:
(من درد در رگانم
حسرت در استخوانم
چیزی نظیر آتش در جانم پیچید
سر تا سر وجود مرا گویی چیزی بهم فشرد
تا قطره ای به تفتگی خورشید جوشید از دو چشمم
از تلخی تمامی دریاها
در اشک ناتوانی خود ساغری زدم
آنان به آفتاب شیفته بودند
زیرا که آفتاب تنهاترین حقیقتشان بود
احساس واقعیتشان بود
با نور و گرمیش مفهوم بی ریای رفاقت بود
با تابناکی اش مفهوم بی فریب صداقت بود
ای کاش می توانستند از آفتاب یاد بگیرند
و بی دریغ باشند در دردها و شادیهاشان
حتی با نان خشکشان
و کاردهایشان را جز از برای قسمت کردن بیرون نیاورند
افسوس آفتاب مفهوم بی دریغ عدالت بود
آنان به ابر شیفته بودند
و اکنون با آفتاب گونه ای آنان را
اینگونه دل فریفته بودند
ای کاش می توانستم خون رگان خود را
من
قطره
قطره
قطره
بگریم تا باورم کنند
ای کاش می توانستم یک لحظه می توانستم
ای کاش بر شانه های خود بنشانم این خلق بی شمار را
گرد حباب خاک بگردانم
تا با دو چشم خویش ببینند که
خورشیدشان کجاست و باورم کنند
ای کاش می توانستم...)
به امید روزهای خوب
سینا خواجه زاده
سینا خواجه زاده
پنجشنبه ۷ مهر ۱۴۰۱ ۱۹:۲۲
درود امیرحسین جان

آنها که ویران می‌کنند نمی‌دانند ما ایرانی‌ها چه لذتی از ساختن دوباره می‌بریم.

ممنونم برای این شعر زیبا.

نمی‌دونم منظور شاملو از «آنان» که بود، اما در ذهن من، تصویر ابر انسان‌هایی مجسم شد که هر روز در گوشه و کنار شهر می‌بینم‌شان که با قد افراشته و قامت خمیده و چشم‌هایی که در دل شیر هراس می‌اندازد، گونی‌های پر از آنچه که ما به آن می‌گوییم زباله را بر دوش می‌کشند تا از همان زباله ارتزاق کنند و از برادرکشی و وطن‌فروشی نه.
ارسال پاسخ
اميرحسين علاميان(اعتراض)
اميرحسين علاميان(اعتراض)
پنجشنبه ۷ مهر ۱۴۰۱ ۲۱:۴۳
به به چقدر زیبا و دلنشین گفتی؛ آنها که ویران می‌کنند نمیدانند ما ایرانی‌ها چه لذتی از ساختن دوباره میبریم👌
من‌هم فکر میکنم منظور شاملو ابرانسان‌های پاک و شریف بوده... که هرکاری میکنند و هرچیزی میفروشند اما ناموس فروشی و وطن‌فروشی نه خندانک
مریم کاسیانی
سه شنبه ۵ مهر ۱۴۰۱ ۱۹:۲۳
درود بر شما شاعر دغدغه مند
اشعار زیبایی بودند،روح شاعرش شاد

خارج از هر تعصبی باید بگم آرزومه که
یه روز همه ی مرزها در سرتاسر جهان برداشته بشه و سر چند وجب خاک جنگ و استعمار و استبدادی نباشه
وبه ارزش ها و کرامت های انسانی بها داده بشه به آزادی فردی احترام گذاشته بشه فارغ از هرنژادپرستی و مذهب گرایی و خود بینی

در مورد سوالتون هم
اگر وطن چند وجب خاک باشد باید بگم من وطن پرست نیستم
و از نظرم وطن پرستی بد و مثل بت پرستی قبیح
اما اگر با مردم وطن می شود اما نه
که اگر چنین بود شاهد این روزهای سیاه نبودیم

به امید روزهای روشنتر خندانک
سینا خواجه زاده
سینا خواجه زاده
سه شنبه ۵ مهر ۱۴۰۱ ۲۰:۴۱
درود، آره بنده هم به پیروی از خیلی‌ها لااقل اندک دغدغه‌ای دارم، چون همچنان احتمال می‌دهم زندگی حتی همین روزهای تاریک فرصتی باشد برای انجام کاری، شاید خوب.
بسیار سپاسگزارم که دیدگاه خواندنی‌تون رو مطرح کردید. خوشحالم که درباره‌ی زیبایی شعرها هم‌عقیده‌ایم، درباره‌ی زیبایی تصویری که از آرزوی خود برای مرزها ارائه نمودید نیز همینطور.

ارسال پاسخ
م فریاد(محمدرضا زارع)
سه شنبه ۵ مهر ۱۴۰۱ ۱۹:۲۹
دل خون شده از بی سر و سامانی ایران
پژمرده شده روی گلستانی ایران 

همتای گدایان شده این کشور مغرور
تحقیر شده هیبت سلطانی ایران

فقر آمده، ایمان شده از قلب فراری
تعطیل شده شوق مسلمانی ایران 

آلوده ی ویروس تجارت شده دکتر
درمانده شده سیستم درمانی ایران

افسوس! کلیدی که همه دلخوشی ام بود
افتاده به دستِ کجِ روحانی ایران

اندازه ی بقال شلمرود ندارد
فهمیّ و زده تکیه به دیوانی ایران

اشک همه ی مردم کشور شده جاری
ای شرم بر این دولت اشکانی ایران!

اسکندر و چنگیز نکردند چنین ظلم
بر جان و تن ملت ایرانی ایران

بی شیر بها... دُخت وطن رفته به حجله 
کیفور شده شوهر لبنانی ایران

ای کاوه کجایی که در این شهر شب آلود
گرگ آمده با جامه ی چوپانی ایران

دارد هوس مغز و زبان و دل و قلوه
ضحاک شده حاکم شیطانی ایران ...

* \"آوَخ که لحد جای تو شد تا به قیامت
رفتی و ندیدی تو پریشانی ایران\"

(م. فریاد)

پی نوشت:
* این بیت تضمینی از یکی اشعار زنده یاد میرزاده عشقی است

درود آقای خواجه زاده گرامی🌹
فکر میکنم وطن دوستی یک رفتار متعادله، یعنی طبیعیه که هر انسان متعادلی سرزمینی رو که درش متولد شده دوست داشته باشه، و همینطور مردمی رو که مثل خودش توی اون سرزمین متولد شدن، یعنی هموطنانش رو.
و واضح است که منظور از (وطن پرستی) همان (وطن دوستی) است.
ولی سوالی که در اینجا مطرح است این است که محدوده ی وطن را چگونه بشناسیم؟
چه عواملی محدوده ی وطن یک انسان رو تعیین می کنند؟
اگر کمی در تاریخ به عقب تر برویم می بینیم که در گذشته ای نه چندان دور، بسیاری از کشورهای مستقلِ همسایه ی ایران کنونی، بخشی از سرزمین ایران بوده اند، بخشهایی از افغانستان، پاکستان، کشورهای آسیای صغیر، عراق، ترکیه و کشورهای حوزه خلیج فارس.
آیا این کشورها وطن ما هستند و ساکنینش هموطن ما؟
آیا اگر برخی از استان های ایران کنونی بنا به خواست استعمارگران، از ایران کنونی جدا شوند(اگر تاریخ را نگاه کنیم می بینیم که احتمال چنین تصمیمی صفر نیست)، آیا بعد از جدایی هنوز وطن خودمان حسابش می کنیم؟
بیایید در تاریخ به عقب تر برویم، به زمانی که هند هم جزو سرزمین ایران بود.
اگر باز هم در تاریخ به عقب تر برویم به نقطه ای خواهیم رسید که هیچ کشوری وجود نداشته و این مرزهای سیاسی کنونی که مشخص کننده ی کشورهای جهان است وجود نداشته اند.
پس آنچه انسانهای امروز به عنوان وطن می شناسند، درواقع وطنی است که محدوده اش را استعمارگران برای آنها تعیین کرده اند.
از نظر این ناچیز، دوست داشتن منطقه ی جغرافیایی محل تولد و رشد، اعم از طبیعتش، زبانش و مردمش، برای هر انسانی طبیعی است و ارزش حساب می شود، و باید برای آبادانی اش بکوشد و برای رهایی ساکنینش از چنگ ظلم و بیداد مبارزه کند، ولی وطن کلی همه ی انسانهای رها شده از سیطره ی فکری استعمارگران، کره ی زمین است و همه ی انسان های دیگر هموطن او محسوب می شوند.
یعنی هرانسانی هم در برابر موطن خاص و محل تولد خود و پدران خود مسئول است و هم در برابر وطن کلی اش یعنی کره ی زمین.

ببخشید فک کنم کامنتم طولانی شد.
زنده باشید🌹
سینا خواجه زاده
سینا خواجه زاده
سه شنبه ۵ مهر ۱۴۰۱ ۲۱:۰۵
درود، ممنونم که نظر و شعر ارزشمندتون رو مطرح کردید.

شعر شما ۱۲ بیت دارد، درحالی که شعر میرزاده(شعر مربوط به بیت تضمین شما) ۷ بیت، پس در مقیاس این وزن و ردیف و قافیه، اوضاع مملکت از روزگار قاجار دست کم ۵ بیت داغون‌تر شده است.
آره وطن‌پرستی وطن‌دوستی است. در بعضی موارد دوستی‌ای که بتوان آن را با پرستش قیاس نمود.

در ادامه امیدوارم هرکس که سخنی درباره‌ی این دیدگاه محترم دارد مطرح کند و با همین تبادل نظر، دلخوشی‌ای به یکدیگر هدیه کنیم.

من فکر می‌کنم می‌شود به قضیه اینطور هم نگاه کرد که مرزها پیش از جوانه‌زدن ایده‌ی استعمار و حتی پیش از اینکه از وجودشان در این مقیاس بزرگ آگاه شویم شکل گرفته بودند. یا اگر مرزی نبود، دلیلی نداشت چیزی که به آن می‌گوییم استعمار هم شکل بگیرد و خیلی زود محو نشود. چون بشر کوچکترین شاکله‌های فرهنگی و اجتماعی‌اش را مدیون سعی و خطا است.

ارسال پاسخ
م فریاد(محمدرضا زارع)
م فریاد(محمدرضا زارع)
سه شنبه ۵ مهر ۱۴۰۱ ۲۱:۲۵
منظورم از استعمارگران، معنای معمول آن شامل فلان کشورها نیست، استعمارگران یک یا چند کشور خاص نیستند، استعمارگری یک تفکر است، و این تفکر که مبنایش بهره بردن بیشتر ِ یک عده ی اقلیت و بی بهرگی یا کم بهرگی اکثریت است، عواملی دارد که در کشورهای مختلف حکومت می کنند.
مثلاً در کشورهای مختلف تغییر حکومت میدهند و نامش را میگذارند انقلاب، مثل تغییر حکومت سال ۵۷ در کشور خودمون.
استعمارگران افراد خاص و قدرتمندند و البته ثروتمندی هستند که حکومت همان کشورهایی که هی توی رسانه های ما بهشون میگن استعمار از جمله انگلیس یا امریکا یا روسیه یا... هم عوامل آنها هستند چه برسد به حکومت کشورهایی مثل کشور ما.
به همین دلیل است که میگویم باور ندارم دشمنی ایران و امریکا و انگلیس و... چون همه ی اینها عوامل استعمارگرانند، یک خانواده اند، دستشون توی یک کاسه است، و تعارض ظاهری آنها بخشی از سیاست آنهاست.
سینا خواجه زاده
سینا خواجه زاده
سه شنبه ۵ مهر ۱۴۰۱ ۲۱:۴۲
بله، تصور بنده هم از استعمار مانند فرمایش شماست. دولت‌ها استعمارگر نیستند، بلکه پیمانکار اویند.
خیلی از آدم‌ها خریدنی اند. یک روز در یک تلوزیون می‌نشینند و می‌گویند اگر هزار سال دیگر هم انتخابات باشد، باز هم شرکت می‌کنند و انتخاب حجابشان آزادانه بوده‌است، روز دیگر کارفرمایشان عوض می‌شود و به‌تبعش حرف‌هایشان...
و هر استعماری دوست دارد چنین آدم‌های کاربلدی را پیدا کرده، بادشان کند، برنامه‌ریزی‌شان نموده و به پورت‌های USB3 جامعه مردم فرویشان کند. و توده‌ی مردم هم که مجهز به تکنولوژی Plug and Play اند و الی‌ماشالله... فکر می‌کنم در این زمینه دیدگاه‌مان خیلی نزدیک است. اختلافی هم باشد، برای بنده زیباست و دلپسند. باز هم از لطف هم‌سخنی‌تان ممنونم.

محمد علی رضاپور
سه شنبه ۵ مهر ۱۴۰۱ ۲۰:۴۰
سلام و درود

میهن را دوست بداریم، نه از نوع جدال و جنگ با غیر هم میهنان بلکه از نوع وفا به خاک و آب و هوایی که ما را پرورانده،
پس میهن را دوست بداریم از نوع مهر (به میهن و هم میهن)،
نه از نوع خشم و خشونت با دیگران (غیر هم میهنان)

و البته در عالم بالا، میهن همه، سرزمین نور است.

در پناه یگانه ی مهربان بمانید! خندانک
سینا خواجه زاده
سینا خواجه زاده
سه شنبه ۵ مهر ۱۴۰۱ ۲۱:۱۰
درود، ممنونم که دیدگاه و سخن ارزشمندتون رو نوشتید.
آره، بعضی‌ها فکر می‌کنند برای نشان دادن میهن‌پرستی، باید دست به دگرستیزی بزنند. کسانی که اراده‌ای برای تلاش واقعی که آثار مثبت به‌بار آورد ندارند.
ارسال پاسخ
تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



ارسال پیام خصوصی

نقد و آموزش

نظرات

مشاعره

کاربران اشتراک دار

محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک

حمایت از شعرناب

شعرناب

با قرار دادن کد زير در سايت و يا وبلاگ خود از شعر ناب حمايت نمایید.

کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
0