شنبه ۱۶ فروردين
اشعار دفتر شعرِ کاغذ خیس شاعر حامد خلجی
|
|
دیشب گریستم /نه برای دلم /برای مسافر کوچکی که تازه /از راه رسیده بود
|
|
|
|
|
سایه ها می دوزدند
عکس روشنای را
برای اخرین طلوع فردا
|
|
|
|
|
غم برای دیدنت دنبال توست در کنار کوه درد ایستاده است
|
|
|
|
|
از جای امدم
که شب صدا می زند
نخواب نخواب
|
|
|
|
|
من اماده ام برای سیاه شدن اسمان تکه تکه شدن
|
|
|
|
|
اری نگاه تو
در حلقه های بغض
در کوچه های تنگ
|
|
|
|
|
دراین شهر گرگ ها می تازند فراری نیست دندان خشم تن بی جانت را
|
|
|
|
|
دﻟﯽ ﮐه ﺳﺎﮐﺖ و ﺳﺮده
ﺗﻤﺎم دﻧﯿﺎ ھﻢ
اروم ﻧﺪاره
|
|
|
|
|
با دست های خیس
به یاد فروغ بنویس
|
|
|
|
|
چشمان تو محموکه
از این همه دنیای
که در اغوش تو رفته
|
|
|
|
|
می نگرم به ابرهای که در اغوش خود بی پناه
|
|
|
|
|
شاید پرنده ها بیان
فاصله ها رو بشمره
|
|
|
|
|
در میان این همه پرواز دستانش می لرزه
|
|
|
|
|
کنارم بودی و دیدی
در اغوشت یه بیمارم
|
|
|
|
|
نگاه کن لحظه ی سرد است در این دریای بی همتا
|
|
|
|
|
در نگاه بادها ی سرد و خشک چمن سرسبزی ست
|
|
|
|
|
امروز گذشت و هرگز ندیدی اعماق وجودت را
|
|
|
|
|
باید به دور دست ها سفر کنیم
|
|
|
|
|
ای دریای خروشان مرا ببر در سکوت
|
|
|
|
|
اخر راه راه است زمانه مال او شد
|
|
|
|
|
ناله کن درد مشترکی ست در سکوت
|
|
|
|
|
دشت ها خود را ندید اسب سیاه خود را درید
|
|
|
|
|
بیدار شو از شهر و خیابابون خیالی
|
|
|
|
|
هرچه می خواهی از عشق بگو
مثله یک طاووس زیبا ناز کن
|
|
|
|
|
غزل خواندی از عاشقی
چه دنیای خیس و نمناکی
|
|
|
|
|
دنیا سردو بی روح شد
از نگاه هم پریشان شد
|
|
|
|
|
بوی پادگان می ده
برای من تا این لحظه
|
|
|
|
|
درست جیب های خالی ما
همیشه می زند روی نگاه خسته ی ما
چرا مهر و صفا را می برد باد
|
|
|
|
|
یادم میاد مادرم می گفت برو امام رضا
کبوترا رو ببوسم بغل کنم
|
|
|
|
|
از این ترس نگاهت
سجده کردم
لبان خنده را از یاد بردم
|
|
|
|
|
به یاد فصل کاغذهای کاهی
چرا اتش زدی این دفترم را
|
|
|
|
|
دست من پاره پاره کرده است
قفل های سفت و محکم
این کلید سبز رویای من است
|
|
|
|
|
ای مادر اب و اینه
همسفر فرشته ها باشو
به او نگاه کن
|
|
|
|
|
هر وقت به اسمان می نگری خاموشی
اسمان هم اغوش ابری ست در سکوت
روی خط های شکسته قدم قدم می زنی
|
|
|
|
|
ای کفن سیاه من
تن پوش ابروم نشو
ای شعله های من برو
اسیر چشمانم نشو
|
|
|
|
|
در اسمان سرد با یاد او خاموش از کوچ یک رویا تا بی نهایت ها بیداری اتش خون را بغل کرده
|
|
|
|
|
وای بر تو ای زمان تو مرا اسیر خود کردی این فاصله ی نیست که محکوم کردی
|
|
|
|
|
این چشمه ی خاموش از حادثه پیدا بود
از خشکی لب ها در اغوش
|
|
|
|
|
بر گیسوان اسمان غم دیده ام قطره قطره اشک روی چشمان دیده ام این محلی نیست باز بارانی شو
|
|
|
|
|
می نویسم هر چه می خواهم بوسه می زنم بر لبان واژها خاموش می شوم با هر که هستم ای
|
|
|
|
|
هنوز به سراغم نیامده
این سردی تو در وجودم
برو ای مستی چشمانه الوده
|
|
|
|
|
به سمت جاده ی انحرافی می روم
این راه من می شود انتخاب می کنم
چشمانم الوده ی یک
|
|
|
|
|
دعوای تو با این دو جهان حیران است در دایره ی نگاه تو گریان است این حباب اتش زده روی تن
|
|
|
|
|
همین حالا بنشینو به او نگاه کن با تمام دلت به او بگو فریاد کن برگردو به اینه ی سپید
|
|
|
|
|
یک قدم بر خورد با هر کسی می شد روی سرش چرخید فاصله را می دید این بی حیای ها توی خلوتش
|
|
|
|
|
رسم زمانه جوانی را اتش می زند روی کاغذ پاره پاره می کند این سکوت اسمان فریاد زد
|
|
|
|
|
این چه فرقی ست که در ان حس تنفر می دهد در شب سیاه و خلوت با نگاه هرزه بیدار می
|
|
|
|
|
بیا باز کن چشمانت را که به نگاه الوده دوخته بیا باز کن دلت را که اسیر حسرت نباش
|
|
|
|
|
می نویسم بوسه را
بر لب خشکیدی ماتم
واژها بهانه می سا
|
|
|
|
|
مرا به کجاها می بری که درون افکار گمشده ام تمام لحظه های بی قراری را به انتظار
|
|
|
|
|
من گریان و نالانم
از حادثه ها می بارم
غرش زدم از دریا
از حجم سکوتی
|
|
|
|
|
درون خط قرمزها شدم خار
مهم این بود هم اغوشی کنم باز
برای دیدن یک لحظه احساس
|
|
|
|
|
در این دنیای پر معنا می گذرد لحظه های عمر ما که برد و باختی نیست هر وقت که می
|
|
|
|
|
در غبار لحظه های بی کسی بوی نم می اید از گریه های بی غمی باز کرم ها در پ
|
|
|
|
|
وقتی قلم سوا نوشتی شاکی شدی و جدا نوشتی هر حادثه ی درون ذهنت شاعر شدی و غزل نوش
|
|
|
|
|
درون خانه ی خلوت درون اینه ی زشتی پر از وحشت تنفر داری از دنیا که نمی سازی در ا
|
|
|
|
|
در شب بیداری و کابوس خیالم
در تصویر گریه های دنیای خیالم
از گوشه ی چشم خود که
|
|
|
|
|
برای دیوانه شدن یک لحظه غوغاست با هر لحن و سخن یکدفعه دعواست هر حادثه پیداست غریب است
|
|
|
|
|
شوق دیدار ی نیست درون یه اسمان ابری نیست
همه جا ماتم و غم گرفته است گریه های عاشقان
|
|
|
|
|
این مردم عالم نمی بینند حسرت خواب کودکی را در این دریا نمی بینند یک مرغ دریا را در نگاه
|
|
|
|
|
دنیای شاعرانه در شب بیداری تصور یه زن در خلوت تنهای جور کردن کلمات بی معنی نمک ز
|
|
|
|
|
مسیر راه را ازاد رفتن از هر کجا و هر مسیر رفتن حتی مهاجرت کردن مثله کوچ پرستوها شدن فرار
|
|
|