يکشنبه ۱۷ فروردين
اشعار دفتر شعرِ دلشکسته شاعر آرامش ظهرابی
|
|
من خدا را شاکرم چون مرغ آمینم تویی
|
|
|
|
|
مست در آغوش گرمت من سراپا سوختم
|
|
|
|
|
حال دل را توبه هرآیه که میخوانی نیست
|
|
|
|
|
دوستت دارم و دانی به همین آسانی
|
|
|
|
|
من اگر دیوانه ام با عشق عاقل می شوم
|
|
|
|
|
تا هرنفسی به دل تورا کم دارم
|
|
|
|
|
بی سروسامانی و حیرانی ام
قصه ی مهریست به پیشانی ام
منتظرم بگذری از کوچه ام
یارقدیمی دبستانی ام
|
|
|
|
|
حکم گر صادر کنی من یار خاطر می شوم
|
|
|
|
|
شرارتها چه بد رنگ است امشب
|
|
|
|
|
اسمانم تو نباشی سر باران دارد
|
|
|
|
|
پیر چشمانت شدم گفتی دلت شیدای کیست؟
|
|
|
|
|
یک شبی گر بدر رویت سوی من مایل شود
|
|
|
|
|
می شود با یاد تو محشر نمود
|
|
|
|
|
پریشان کن
تو مویت را
دلی دیوانه
می خواهم
|
|
|
|
|
وقت ِ دلتنگی دلم صحرای محشر می شود
|
|
|
|
|
دل به هوای روی تو به احترام می شود
|
|
|
|
|
چه می شود به شهر من عزیز دل سفر کنی؟
|
|
|
|
|
دل سپردم به رود جاری شد
دل سپردم به غم قناری شد
دل سپردم به باد طوفان شد
|
|
|
|
|
رو به غروب غم زده نشسته تار می زنم
|
|
|
|
|
کاش می شد عشق را تفسیر کرد
لا به لای عاشقی ها گیر کرد
|
|
|
|
|
خاطرات مانده در یاد!
گیسوانی پریشان ُ
رها در باد...
|
|
|
|
|
پناهنده شده ام
به کوی خاطرات!
به کوچه ی بن بست ِ
شاپرکه
|
|
|
|
|
بتابان، خورشید ِسوزانِ نگاهت را، به قطبین دلم! این سردی؛ سیراب می کند
|
|
|
|
|
دلم جایی می خواهد که تکثیر کند، غزل،غزل مهربانی را ! و تفسیر کنم قصیده
|
|
|
|
|
بهانه ای می خواهم ُ راهی که به تو وصل شود! به تویی که، پیچ
|
|
|
|
|
من از طایفه ی
تنهایی ...
قبیله ی دلتنگی !
همنشین آهم ُ
|
|
|
|
|
دلم نه به وسعت آسمان و زمین و دریا که به وسعت خود واژه ی عشق برایت تنگ م
|
|
|
|
|
ای دوست ببین خانه ی دل سوختنی نیست این جامه ی عشاق به تن دوختنی نیست روشن شده این دل ب
|
|
|
|
|
دوست داشتن برای تو نه عشق که بازی قائم باشک بود من چشم می بستم به روی خطاهایت
|
|
|
|
|
دل با نفس تانگو می رقصد گوش با زبان شش و هشت دست پا می دهد به وس
|
|
|
|
|
یک روز یک جا از یادت می رود عادت... ولی وقتی اهلی شد د
|
|
|
|
|
پروانه می مکد هستی گل را ز لبش روزها و بدمستی می کند در آغوش شمع
|
|
|
|
|
مرا در شهر دلتنگی رها کرد بسی دل را به هجرش مبتلا کرد خدا را با که این صحبت توان کرد
|
|
|
|
|
سپردم غصه ی دل را به هستی به یادت لب زدم دیشب به مستی من و ساقی و جام و باده ی ناب
|
|
|
|
|
خدایا... خسته و دل شکسته از همه بریده از عالمی با یک بغض گلوگیر بی اراده
|
|
|
|
|
نازل شد نگاه پر مهرت بر کویر خشک و تشنه ی دل و بارور کرد بذرهای خفته احس
|
|
|
|
|
می روی بدجور بر غم مبتلایم می کنی با نبودت ماه تاب من فنایم می کنی بی تو من آواره و مد
|
|
|
|
|
آی آدمها که نشسته اید بر ساحل شاد و مغرور مردی دارد می کند آرزوهایش را
|
|
|
|
|
به سراغم نیا نه نرم و اهسته نه تند و پیوسته سر رشته دل را هم که بگیری با
|
|
|
|
|
می لرزد گسلهای دلم انگار فوران کرده آتشفشان جزیره ی رخ پر مهرش به عشاق بگو پا پس بکشن
|
|
|
|
|
عروسک می شوم نه برای بازیچه بودن عروسک می شوم تا همه دنیایم آغوش دخترک بازیگوشی باشد
|
|
|
|
|
کاش می شد باز کودک می شدیم فارغ از درد چکاوک می شدیم یک شبی هم مثل آن یاس کبود
|
|
|
|
|
به مهرش من گرفتار و اسیرم غم هجران او بنموده پیرم نگو ای دل چرا می نالی اکنون؟
|
|
|
|
|
راهیست پر پیچ و خم راهیست پر ز غم بس خطرهاست در آن شرطش آن است مجنون باش
|
|
|
|
|
چه گفتی سهراب؟ آب را گل کردند! وای سهراب... نبودی که ببینی چه با دل کردند
|
|
|
|
|
کوی دل ز مهرت چراغانیست مجلس سینه ی ما روحانیست به پاکی شهره ی شهری ماه من که ه
|
|
|
|
|
در مصر دلت دلی غریب نیست
شیدا شدنم بسی عجیب نیست
ای یوسف کنعان دل من
|
|
|
|
|
برای وصف دو چشمت ترانه میخواهم
برای مستی شامم بهانه می خواهم
بخوان مرا
|
|
|
|
|
کمی با من عاشق مدارا کن درد دل خسته را مداوا کن ن
|
|
|