سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

پر نشاط ترین اشعار

انتشار ویژه ناب

تبلیغات متنی

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

سه شنبه 30 مهر 1398
    24 صفر 1441
      Tuesday 22 Oct 2019
        مردم زماني به دانايي شما اهميت مي دهند كه بدانند به آنها اهميت مي دهيد. جان ماکسول

        سه شنبه ۳۰ مهر

        راز و نیاز با دلبر

        شعری از

        بهمن بیدقی

        از دفتر شعرناب نوع شعر آزاد

        ارسال شده در تاریخ حدود ۱ ماه پیش شماره ثبت ۷۷۲۷۵
          بازدید : ۵۶   |    نظرات : ۲

        رنگ شــعــر
        رنگ زمینه
        دفاتر شعر بهمن بیدقی

        راز و نیاز با  دلبر
         
         
        خدایا به جانم، چه زیبا دمیدی
        من افسرده بودم، بی معنی و خوار
        وجودم  پر ازمعنی خود نمودی
        به بی تابی عشق، من را ربودی
        به با شوقی دل، منور نمودی
         
        خدایا دل بی فروغم به نورت منور شده
         
        تویی مونس وهمدمم در دوعالم
        تویی که به من لطف دائم نمودی
         
        تویی که به سان گلی در وجودم
        بیابان قلبم ، گلستان نمودی
        همانند یک نور درظلمت شب، وجود سیاهم تو روشن نمودی
         تو روح خودت را به من هدیه دادی
         
        به خوشبوئی  روح پاکت، طراوت به جانم همی رخنه کرده
         
        به پهنای خلقت مرا وام دادی
        پر از نعمتم کردی و
        هیچگاه ،
        رهایم نکردی
         
        تو را میپرستم که لایق به آنی
        تو را  میستایم که هردم خدایی
         
        مرا با خودت بَر به پهنای عالم
        مرا مفتخر کن به نام غلامی
        به آنسوی این درد، به آنسوی رنج
        به آنسوی این پیله ای که به دورم تنیده
        به ابریشم عشق، زندانیم کن
        به جایی که تنها تو باشی و من
         
        از آن دم که هستم همی با تو بودم
        از این بعد هم جز تو خوبم ، ندارم
         
        چرا سینه ام اینقَدَر تنگ گشته ؟
        نفس درگلویم همی حبس گشته
        گمانم بزودی خفه میشوم زار
        کمک کن به سان همیشه، تو ای یاورمن، خداوند پاک
         
        چه زجرعلیمی است این بی هوائی
        هوی و هوس را به جانم ببار
         
        منِ بی ثمر، ناامیدم
        وَ خسته ،
        هماره به این گوشه غم، به عزلت، شکسته، نشسته
         
        شرابی بده تا که جانم صفایی بگیرد
        منِ بی تحرک ، منِ خوار و خسته
        که پایش به دنیای زندان
        به زنجیر ظلم ، هر دو اَش از طرفهای  زانو شکسته
         
        تو مملو عشقی
        تو معنای زیبایی و لطف سرشکی
        تو معنای لذت، تو معنای جود
        توئی تو، یگانه درون وجود
         
        دلم بی قرارست ، تشنه به لبخند تو
        دلم اشک میخواهد و،
        شور بی حد تو
         
         
        بهمن بیدقی 1394
        ۱
        اشتراک گذاری این شعر

        نقدها و نظرات
        عباسعلی استکی(چشمه)
        ۲ هفته پیش
        درود بزرگوار
        مناجاتی بسیار زیبا و شورانگیز بود خندانک خندانک
        بهمن بیدقی
        بهمن بیدقی
        ۲ هفته پیش
        ممنون از نگاهتان
        ارسال پاسخ
        تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



        ارسال پیام خصوصی

        آموزش و نقد شعر

        نظرات

        مشاعره

        کاربران اشتراک دار

        محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
        کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
        استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
        0