سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

انتشار ویژه ناب

محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک

♪♫ صدای شاعران ♪♫

پر نشاط ترین اشعار

کانال تلگرام شعرناب

تقویم روز

يکشنبه 17 فروردين 1404
    8 شوال 1446
      Sunday 6 Apr 2025

        حمایت از شعرناب

        شعرناب

        با قرار دادن کد زير در سايت و يا وبلاگ خود از شعر ناب حمايت نمایید.

        زنان به خوبی مردان می توانند اسرار را حفظ كنند، ولی به یكدیگر می گویند تا در حفظ آن شریك باشند. داستایوسکی

        يکشنبه ۱۷ فروردين

        برای تو

        شعری از

        علی چناری

        از دفتر افق نوع شعر سپید

        ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۱۳ شهريور ۱۳۹۸ ۲۲:۲۲ شماره ثبت ۷۶۸۲۰
          بازدید : ۵۴۹   |    نظرات : ۲

        رنگ شــعــر
        رنگ زمینه
        دفاتر شعر علی چناری
        آخرین اشعار ناب علی چناری

        آماده ام...
        هر چند هُرمِ نفس هایم در گردشِ این روزگار به شمارش و بانگ تپش های قلب بر سینه ام فقیر
        هر چند قدم های من کوتاه باشد و جاده رسیدن به تو ناهموار
        من و نگاه عاشقم هم عهد میشویم در این برهوت لم یزرعِ عشق
        در این خشکسالیِ عاشقانه ها
        تا تو را از دلِ سراب ها بیرون نکشیم دل به هیچ آبادی و هیچ چشمه ساری نخواهیم داد .
        ما هم مسیر میشویم حتی اگر کویر وجودمان در حسرت جرعه آبی عطش را فریاد کشد تشنگی را آواز ، ابرِ چشمانِ آسمانیت را هیچگاه به بارانی آشنا نخواهیم داشت .

        روزها رویای تو را دارم شب ها رویای تو...
        نه نور خورشیدی یاد تابش نگاهت را از صفحه چشمم طاهر ، نه وجود ظلمتی بر پیکره درخشانت در قلب من تاریک
        تو ، حسرت ستاره ها را معلوم داشتی افسوس ماه را مشهود
        و دریغا به حال آسمانی که معرفت نور را نداشت
        داشت اگر
        چون تویی را
        به زمینیان وانمیگزارد

        زمین گوهرش واضح شد ، وجود تو ظاهر...
        تو کجای این سرزمینِ پر از خاک و دود پنهان بودی که لطافت عطر بهاریت به مشامِ نوروز تبارم نمیرسید
        تو خورشیدِ کدام منظومه ایی که سیاره تنهای وجودم از پرتو پاک نگاهت محروم بود .

        و خدایم عجیب بخشنده است...
        نَه شب بود نَه روز
        نه نور آنچنان تا افق ها دیده شود
        نه ظلمتی که چشم ، چشم را نبیند
        هر چه بود ، کمی قبل از سَحر ، آنجا که پیامدارِ آسمان سرودِ نیایش را آواز داد
        بازیِ نور بود ، در بازتاب عشق و بندگی ، شفقی نگاهم را نشانه داشت ، عجیب...
        چشمانم مست شد...
        از این طلوع فجر
        از این صبح صادق
        از این حضور نور در ظلمت
        دستانم به آسمان بلند شد و دعای بنده ایی به گوش عرشیان رسید
        از موجِ بلند این نیایش تبسمی به لبان مقربین نشست
        و همهمه ایی بالادستیان را فرا گرفت
        ناگهان بانگِ عاشقی از درگاه معرفتِ خدای عالمیان ، گوش عرشیان را خوش داشت و فرمود :
        " عطا شد آنچه باید "

        علی چناری
         
         
        ۱
        اشتراک گذاری این شعر
        ۲ شاعر این شعر را خوانده اند

        عباسعلی استکی(چشمه)

        ،

        همایون طهماسبی (شوکران)

        نقدها و نظرات
        عباسعلی استکی(چشمه)
        پنجشنبه ۱۴ شهريور ۱۳۹۸ ۱۶:۰۳
        درود بزرگوار
        بسیار زیبا و جالب بود خندانک
        همایون طهماسبی (شوکران)
        جمعه ۱۵ شهريور ۱۳۹۸ ۱۴:۰۱
        درودتان
        خندانک خندانک خندانک
        تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.


        ارسال پیام خصوصی

        نقد و آموزش

        نظرات

        مشاعره

        کاربران اشتراک دار

        محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
        کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
        استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
        2