سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

انتشار ویژه ناب

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

يکشنبه 25 مهر 1400
    12 ربيع الأول 1443
    • ميلاد حضرت رسول اكرم صلي الله عليه و آله به روايت اهل سنت - آغاز هفتة وحدت
    Sunday 17 Oct 2021

      بیشترین مخاطب

      کانال تلگرام شعرناب

      بنویس تا زنده بمانی ، بنویس تا زنده بمانی ، بنویس تا زنده بمانی.احمدی زاده (ملحق)

      يکشنبه ۲۵ مهر

      مه سا

      شعری از

      سهیل حاتمی

      از دفتر شعرناب نوع شعر افراغ اندیشه

      ارسال شده در تاریخ شنبه ۲۵ بهمن ۱۳۹۳ ۱۵:۲۱ شماره ثبت ۳۴۵۰۱
        بازدید : ۷۴۰   |    نظرات : ۱۴

      رنگ شــعــر
      رنگ زمینه
      دفاتر شعر سهیل حاتمی
      آخرین اشعار ناب سهیل حاتمی

      صدای ارسالی شاعر:
      گویم از این دل سخن ای بی وفای چشم مست
      که جفای تومرا در خیمه بازیت شکست
      جرم و تقصیر از تو بود به من خوب بد نگو
      هر انچه کردم من به تو حق بود خب حق را بگو
      هرزگی کردی سزای هرزگی رسوایی است
      حاصل رنگ و ریا در عاشقی تنهایی است
      از بهشت وصل جانان دوزخ غم ساختی
      سینه رنجور من در التهاب انداختی
       
      دادی از خنده فریبم ان زمان که مرا غمزه ی بیمار تو بود
      ان زمان که عقل خاموش گشت و این دل خریدار توبود
      سودش این بس که از مائده ی وصل مرا
       شد  خیانتت  حاصل  این اصل  مرا
      دیدی ای دل گوش در پرده ی اسرار نهادن اشتباه است
      یار هر خار وخسی گشتن در این ره اشتباه است
      مردمانم گوش کنید این نصیحت از من بی نقش ورنگ
      که دوروز است وفاداری یاران دورنگ .....
      حال بشنو ای فسونگر خوش خط وخال
      که توسوزی دراین بازی بر این خواب وخیال
       
       
      تو ای مه سا بشنو این مرام زندگیست
      او که گریان کرد چشمی را نصیبش خنده نیست
      وصف گل رویان شنیدی پا ز سر نشناختی
      عیش نا اهلان گزیدی تا گل خود باختی
      در پس و پیشت گل خوش عطرو بو بسیار بود
      آن گلی که از جور تو پژمرده می شد یار بود
      گر ز ازردن من هست غرض مردن من
      مردم ازار مکش از پی ازردن من
      زده بودی بررخت نقابی از جنس حیا
      بس کن تو دگر برسرگور من نیا
       
      همچو شاهین بر ستیغ قله ها پر می زدی
      مسخ موشی گشتی و از قله پائین آمدی
      با همه خردی ز تو آرامش و شادی ربود
      آنچه پائینت کشید از قله ها نفس تو بود
      در خم بی راه از خود پشت پا خوردی دریغ
      رفت عمری و ندیدی از کجا خوردی دریغ
      هر نگاهی محرم دیدار روی یار نیست
      هر دلی در عاشقی خوش دست و شیرین کار نیست
      یاد باد آن روزگار مه سا که مراداشتی
      در میان باد نوشان اعتباری داشتی
      از گذرها می گذشتی خیره سر هنگام جو ی
      روز و شب با من یک دل می نشستی روبه روی
      حالیا بی هایو هوی آن سرافرازی چه شد  
         خب مرا بازی گرفتی آخر بازی چه شد
      این زمان دیگر سر تو با گریبان آشناست
        هر دلی ارزان فروشد یار او را این سزاست
      اعتبار هرکسی در خوبی دلدار اوست
      ابروی هر دلی در ابروی یار اوست
      گفته بودم با تو رسم عاشقی اینگونه نیست
      پیش یار از دیگری افسانه گفتن خیره گیست
      گفته بودم با تو ای دیوانه بس کن سر کشی 
      بس نکردی سر کشی اکنون اسیر آتشی
       
      توای مه سا تومپندار که مهرازدل محزون نرود
      اتش عشق به جان افتد و بیرون نرود
      این محبت به صد افسانه وافسون نرود
      چون گمان غلط این است برود چون نرود
      شب سحر شد بامداد آمد تو می نالی
      نوش جانت زهر حسرت مهسا جان دگربسوز
       
      شعر از مقدم وخودم
      تاراستاد سهراب گرگی
      دکلمه خودم
      ۴
      اشتراک گذاری این شعر

      نقدها و نظرات
      تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.


      ارسال پیام خصوصی

      نقد و آموزش

      نظرات

      مشاعره

      کاربران اشتراک دار

      محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک

      حمایت از شعرناب

      شعرناب

      با قرار دادن کد زير در سايت و يا وبلاگ خود از شعر ناب حمايت نمایید.

      کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
      استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
      0