يکشنبه ۱۷ فروردين
|
دفاتر شعر جوادجهانی فرح آبادی(مسافر)
آخرین اشعار ناب جوادجهانی فرح آبادی(مسافر)
|
غمی نشسته بــر دلــم مــرا رهــا نمی کند
مـــرا در اوج بی کسی،کسی صدا نمی کند
دلـــم گرفته از قفس سراغ خلوت تـــو را
دگر پـرنـده قــفـس خــدا خــدا نمی کنـد
در اضطراب سایه ها نشسته ام چه دیدنی سکوت سخت سـایه هـا مــرا رها نمی کند
و از حکـایت سحر،نگفتمت شنیدنی است!
دگــر ستــاره سحر ،بــه شب وفــا نمی کند
نشستــه ام کــنار در، بـه انـتـظار قـاصدک
و قــاصدک به وعده اش ،دگـر وفا نمی کند تــویی کـــنـار پنـجــره ، و یک عبـور ناگهان
مــرا عبـور سایه ات، ز غــم جـدا نمی کند
بیــا کـه وقت رفتنـت،، بگویـم از غریبی ام
بـه خلـوت شبـانه ام،، کسی صـدا نمی کند
«درین سرای بی کسی،کسی به در نمی زند» کسی نگـاه تـازه ای ،بـه این سـرا نـمی کـند
غــزل کـلـام شــاعــری ،بـریـده از ترانــه ها
و از شنـیدن غــزل کـسی صـفـا نـمی کـند
تــو آشنای حـادثـه و مـن سکوت بی کسی
یکـی بــر⁶ای دیــدنـم ،خـدا خــدا نمی کـند
مسـافــرم بــه مـقـصـد، نـوازش نـگـاه تو
مسـافــری که یادی از تــرانــه ها نمی کند
|
نقدها و نظرات
تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.