رفتی منو سوزوندی
وقتی می خواست بره منو صدا کرد
با قلب خسته م می دونی چه ها کرد
اون نمی خواست دیگه با من بمونه
بار سفر بست و شدم دیوونه
انگار می خواست بگه یه حرف تازه
بگه از اون قصه که مثل رازه
اما گلوش وبسته بود دستای بغض و گریه
یخ زد بود روی لباش غنچه سرخ خنده
گفتم بگو به من بگو ببین دارم می ممیرم
می خوای بری حالا که من اسیرم
صدای گریه هاش اومد قلبم دیگه طاقت نداشت
گریه کنون رفت که بره رفت و منو تنها گذاشت
می رفت من پشت سرش گریه می کردم که نرو
می گفتی که دوسم داری اگه دوسم داری نرو
دیدم که دور شد از منو قلب شکستم ای خدا
من باورم نبود که اون یه روز میشه ازم جدا
تورفتی و رفتی منو سوزوندی
قلبمو در حسرت داشتنت نشوندی
رفتی نفهمیدم چرا رفتی شدی ازم جدا
پری خوب قصه هام چرا شدی ازم جدا
حالا یه ساله رفتی ودلم هنوز منتظره
خدا می دونه نیستی و این دل من در به دره
تا که یه روز یه نامه از تورسید به دستم
بوسیدم و گذاشتمش رو این دل شکسته م
نوشته بودی که هنوز به یاد من می سوزی
خسته ودلتنگ منی منتظر غروبی
نوشته بودی که دلت نمی خواست منو تو اوج بی کسی ببینی
ستاره ی تو با یه درد کهنه چند روزی مهمون تن زمینی
گفتی می خواستی دیر نشه برا من گفتی که باید از تو من جدا شم
یه وقتی دیر نشه برام عزیزم که من واسه تو از ستاره ها شم
ستاره ی که می دونه می میره یه روزی از همین روزای پاییز
دوست نداره که بعد رفتنش تو روزو شبت همش بشه غم انگیز
بگم عزیزم که یه درد کهنه دیگه داره جون منو می گیره
می خواستم عاشقم نشی که رفتم حلما عزیز تو داره می میره
زیبااااست..